❤️هم دلی❤️
بالاخره مهمونای محترم زنعمو از راه رسیدن و زنعمو دستور پهن کرده سفره رو داد خواهرش تا مادرمو دید گفت
سیمین با عصبانیت گفت:
_ چرا درو. غ میگی دختره عوضی باز چه نقشه ای تو سرته؟
از جام بلند شدم که برم همینجوری که لباسمو میتکوندم گفتم: _نقشه که فعلا شما میکشی
اینو که گفتم انگار سیمینو آتیش زدن با یه حرکت ح. مله کرد سمتم و تا به خودم بیام موهامو گرفت تو دستش و با حرص گفت:
_ چه غلطی کردی ها ؟کی نقشه میکشه ؟
سوسن و لیلا اومدن گرفتنش گفتن ولش کن سیمین به این چیکار داری ولی سیمین انگار دوس داشت با یکی الکی دعوا کنه و کسی جز من بخت برگشته اون موقع تو حیاط نبود همه به خواب نیمروز فرو رفته بودن زیور اومد تو حیاط ولی نمیتونست به اونا حرف بزنه که بیچاره رو به من گفت بیا برو تو دخترم سرم حسابی از کشیدن موهام توسط سیمین درد گرفته بود لجم گرفته بود از خودم انقد بی دست و پام الان گلی بود حسابشو میرسید خواستم کم نیارم رو به سیمین گفتم :
_چیه فک کردی کسی خبر نداره از کارات ؟
یکاری نکن به عمو بگم ها
در واقع خودمم از کاراش خبر نداشتم و فقط یه دستی زده بودم بهش تا حرصش بدم ولی بدجور برام تموم شد سیمین و سوسن و لیلا اول تعجب کردن به ثانیه نکشید که سیمین از خش م قرمز شد و دوباره حمله کرد سمتم و با صدای بلند گفت :
_چه زری زدی جرات داری یه بار دیگه بگو دختره ی پت. یاره تا حالیت کنم
حقیقتا ترسی. ده بودم این سری دیگه سوسن و لیلا هم جلوشو نگرفتن زیورم حتی ترسیده بود و کارگرای مطبخ هم وایساده بودن و نگاه میکردن مونده بودم چرا زنعمو اینا و مامانو گلی با این سر و صدا از خواب بیدار نمیشن الان فقط دلم میخواست گلی میومد تا انقد احساس تنهایی نکنم زل زدم تو چشمای خ شمگین سیمین تا فک نکنه کم اوردم و با لکنت گفتم :
_من میدونم ...
حرفم تموم نشده بود که سیمین دوباره از موهام گرفت بردم سمت حوض و با یه حرکت انداختم تو آب سیمین از من درشت تر و قد بلند تر بود ولی اون لحظه نمیدونم چجوری زورش انقد یهو زیاد شده بود صدای افتادن من توصدای جیغ بقیه و فریاد خ شمگین عمو که داد میزد :
_اینجا چخبره گم شد هممون ترس یده بودیم آخه عمو معمولا این موقع خونه نمیومد به سمت عمو که برگشتم خ شکم زد عمو تنها نبود ....
ویکتوریا و گردنبند بدلی یا گنج واقعی، دل کندن از چیزهای بی ارزش زندگی
ویکتوریا دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود. یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ... دلار بود، دلش بسیار آن گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.
مادرش گفت: خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده، خوب چه کار می توانیم بکنیم! من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم، یک لیست مرتب از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و با انجام آن کارها می توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت چند دلار هدیه میده و این می تونه کمکت کنه.
ویکتوریا قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش مقداری پول هدیه می دهد. بزودی ویکتوریا همه کارها را انجام داد و توانست بهای گردن بندش را بپردازد. وای که چقدر آن گردن بند را دوست داشت. همه جا آن را به گردنش می انداخت؛ کودکستان، بستر خواب، وقـتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که آن را از گردنش باز می کرد حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود!
پدر ویکتوریا خیلی دخترش را دوست داشت. هر شب که ویکتوریا به بستر خواب می رفت، پدرش کنار بسترش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه ویکتوریا را برایش می خواند.
یک شب بعد از اینکه داستان تمام شد، پدر ویکتوریا گفت: ویکتوریا! تو من رو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! خودت می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم به من هدیه دادی رو به خودت بدم، اون عروسک قشنگیه، می توانی در مهمانی هات دعوتش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست. پدرش روی او را بوسید و نوازش کرد و گفت: شب بخیر عزیزم.
هفته بعد پدرش مجددا بعد از خواندن داستان، از ویکتوریا پرسید: ویکتوریا ! تو من رو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! خودت می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می توانم اسب کوچک و قشنگم رو بهت بدم، او موهایش خیلی نرم و لطیفه، می توانی در باغ با او قدم بزنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست. و دوباره روی او را بوسید و گفت: خدا حفظت کنه دختر زیبای من، خوابهای خوب ببینی.
چند روز بعد، وقتی پدر ویکتوریا آمد تا برایش داستان بخواند، دید که ویکتوریا روی تخت نشسته و لب هایش می لرزد. ویکتوریا گفت: پدر، بیا اینجا ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتی مشتش را باز کرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش گذاشت.
پدر با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرش، از جیبش یک قوطی چرمی طلایی رنگ بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل قوطی، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود!
پدرش در تمام این مدت آن را نگهداشته بود. او منتظر بود تا هر وقت ویکتوریا از آن گردن بند بدلی صرف نظر کرد، آن وقت این گردن بند اصل و زیبا را برایش هدیه بدهد.
این مسأله دقیقاً همان کاری است که خداوند در مورد ما انجام می دهد! او منتظر می ماند تا ما از چیزهای بی ارزشی که در زندگی به آن ها چسبیدیم دست بکشیم، تا آن وقت گنج واقعی اش را به ما هدیه بدهد.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
دلم یک زمستانِ جانانه می خواهد ...
یک کوچه باغ سفید ، با برفی که یکریز می بارد و دیاری که از همیشه خواستنی تر می شود .
شبیهِ روزگارِ خوبی که همه چیز ، بویِ دلخوشی می داد .
زمانی که سردیِ هوا با گرمیِ روابط ، رابطه ی مستقیم داشت و زندگی ، در شرَیانِ زمان و زیرِ پوستِ یخ زده ی شهر ، جریان داشت .
که زمستان می رسید ، همدلی ها را بیشتر و دل ها را صمیمی تر می کرد و هوا ، مملو از عطر همدلی و مهربانی بود .
هنوز مزه ی انار و آجیلِ شب نشینیِ آن روزگار و مزه ی لبخندهایی که بی ریا و از اعماقِ دل بود ،، زیرِ دندانِ خاطراتم هست .
و هنوز با یادِ گرمایِ کرسیِ مادربزرگ ، فضایِ احساساتم گرم و دلپذیر می شود .
این روزها چقدر دور از همیم و چقدر برف نمی بارد !
تنها چیزی که برایمان مانده ، خاطراتِ خوبی ست که با تداعیِ شان ، لبخند می زنیم ، کمی دلمان به بودنمان گرم می شود ، یک "یادش بخیرِ ناگزیر" ، نثارِ حسرت هایمان می کنیم و به روالِ عادیِ زندگیِ مان بر می گردیم ...
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💏 #سیاست_های_همسرداری
👸خانم عزیز!
بدان و آگاه باش این قابلیت در وجود تو هست که با دیدن مهارت ها و تخصص های همسرت و افتخار آنها ، کله قند در دلش آب کنی !
👱آقای عزیز!
بدان و آگاه باش این قابلیت در وجود تو هست که با گفتن جملاتی از قبیل:
خیلی دوستت دارم!
تو برام یک چیز دیگه ای!
به همسرت، کله قند در دلش آب کنی!
پس لطــــفا دریغ نکنین
💞عیب جویی آسان تر است و عیب پوشی عاقلانه تر!
همسران لباس یکدیگرند، پس عیب یکدیگر را فاش نکنید
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
بخونید قشنگه ❤️
زنى می گوید پس از 17 سال ازدواج فهميدم مرد زیباترین موجودی است که توسط خداوند خلق شده است.
- او همه چیز را در دستان خود قربانی می کند.
- او جوانى و سلامتی خود را به خاطر همسر و فرزندان خود قربانی می کند.
- کسی كه نهايت تلاشش را می کند تا آینده فرزندانش را زيبا بسازد،
ولى در مقابل، هميشه، سرزنش ميشود
اگر براى تفريح از خانه بيرون برود، ميگويند فردى لا ابالى است.
- اگر در خانه بماند، ميگويند تنبل است.
- اگر به خاطر اشتباه فرزندانش آنها را سرزنش كند ميگويند فردي وحشی است.
- اگر از كار كردن همسرش جلوگیری کند، ميگويند متكبر و سلطه گراست.
- اگر از مادرش حرف شنوى داشته باشد، بچه ننه است.
واگر از همسرش حرف شنوى داشته باشد، زن ذليل است.
* با این حال، پدر تنها مردى در جهان است:
- که می خواهد فرزندانش در همه چیز بهتر از او باشند.
- پدر کسی است که به فرزندانش عشق میورزد و حتى در نهايتِ نا اميدى از آنان، بهترينها را برايشان از خداوند ميطلبد.
- و پدر کسی است که آزار فرزندانش را متحمل ميشود؛ چه در كودكى وقتى بر قدمانش پا ميگذارند وبازى ميكنن وچه در بزرگى وقتى بر دلش پا مى نهند!
- پدر کسی است که بهترین چيزها را بلكه تمام آنچه كه دارد را به فرزندان خود ميبخشد.
اگر مادر به اجبار بچه های خود را 9 ماه در شكم خود حمل کند، پدر دغدغه ى فرزندانش را تمام عمر در نظر وفكر خود حمل ميكند.
♦️ حالِ دنيا خوب است، زمانی که حال سرپرستِ خانواده خوب باشد.
* اى فرزندان؛
عمق فداكاريهاي والدین را هرگز درك نخواهيد كرد مگر خود صاحب اولاد شوید*
* خداوندا، ما را ببخش و والدين ما را قرين رحمت خود بفرما*
سلامتی باباهای زنده و شادی روح پدران بزرگوار آرمیده درخاک دعا کنیم
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
همسرداری
ریشهی بسیاری از دلخوریها میان زن و شوهر، نه در اصل اختلاف، بلکه در شیوهی سخن گفتن نهفته است.
صدای بلند، دیواری میان دلها میسازد؛
اما گفتوگوی آرام، دریچهای به سوی فهم و مهر میگشاید.
هر واژهی نرم، چون نسیم، شنیده میشود؛
و هر فریاد، چون طوفان، گوشها را میبندد.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سیمین با عصبانیت گفت: _ چرا درو. غ میگی دختره عوضی باز چه نقشه ای تو سرته؟ از جام بلند شدم که برم ه
عمو تنها نبود همراه مازیار و سه تا مرد دیگه و اون بود مطمئن بودم خودشه پسر خان ده بالا همشون زل زده بودن مارو نگاه میکردن مازیار فریاد کشید:
_ گمشید تو اتاقاتون
سیمین و سوسن و لیلا سریع غیب شدن منم بغ ضم ترکید به سختی از تو حوض اومدم بیرون و به سمت باغ دوییدم نشستم زیر درخت و حسابی گریه کردم و به بخت بدملع نت فرستادم آخه چرا باید منو این شکلی میدید خیس از آب و با موهای ژولیده که هنر دست سیمین بود هرچی بد و بیراه بلد بودم نثار سیمین کردم کم گذشته بود که صدایی از پشت سرم اومد فک کردم گلیه د اد زدم گلی برو خودم میام الان ولی صدای پا نزدیک تر میشد هی پیش خودم گفتم حتما باز مازیاره واقعا الان حوصلشو نداشتم مخصوصا از وقتی لیلا اومده بود و هر جا که مازیار و من بودیم چهار چشمی حواسش به مازیار بود با عصبانیت بلند شدم تا هرچی از دست خواهراش حرص دارمو سر اون خالی کنم ولی اون مازیار نبود باورم نمیشد اینجا چیکار میکرد مثل مجسمه وایساده بودم نگاش میکردم نمیدونستم باید چیکار کنم بیشتر از اینکه از دیدنش تعجب کنم ناراحت سر و وضعم بودم باورم نمیشد روبه رو ی من ایستاده بود و به من نگاه میکرد ب به من لبخند مهربونی زد و گفت:
_ سرما نخوری
انگار لو ال شده بودمهاج و واج نگاش میکردم هیچ کلمه ای تو ذهنم نبود که بگم ذهنم خالی خالی بود به سختی فکرمو جمع کردم و گفتم :
_س ...سلام
_علیک سلام خاانوم
گفتم:
_ چیزی میخواین؟
_نه نگرانت شدم اومدم ببینم خوبی
_ نگران من؟
لبخند مهربونی زد و گفت مگه غیر از منو تو کسی دیگه هم هست اینجا بهار نارنج
وای خدای من اسم منو گفت با تعجب گفتم :
_مگه منو میشناسین؟
_ میشناسم
_ولی ما تاحالاهمدیگرو ندیدیم
خنده کوتاهی کرد و گفت:
_ دیدیم نگو یادت نیس لب رودخونه دیدیم همو
سریع گفتم :
_ولی شما که اصن اونورو نگاه نکردین فقط من دی دمتون
یدفعه زد زیر خنده تازه فهمیدم چی گفتم از خج. الت داشتم می. مردم سرمو انداخته بودم پایین و تو دل به خودم فح. ش میدادم گفت:
_ من باید برم جلسه خان روستای بالاو پایین با خان روستای شماست به بدبختی بهونه پیدا کردم بیام ببین. مت فردا بیا لب رودخونه اینارو گفت و پشتش و کرد به من تا بره داشت میرفت که یچیزی یادش افتاد برگشت گفت نه نیا لب رودخونه
#استاد_عباسی_ولدی
📌تفکر خطرناک....
وقتی دختری خواستگاراش رو رد کنه، به این امید که شاید مورد بهتری بیاد، این تفکر خیلی خطرناکه. زندگی رو نباید روی «شاید» ها بنا کنیم.
کمی هم به این فکر کنید که شاید دیگه بهتر از این نیومد. این هم در کنار اون احتمالی که شما میدید، یه احتماله.
کار درست اینه که معیارای درجۀ یک و دو خودتون رو مشخص کنید و اولین کسی که اون معیارا رو داشت و به دلتون هم نشست، انتخاب کنید.
با شاید ها زندگی خودتون رو به بازی نگیرید. خیلیا با همین شایدها، خواستگاراشون رو رد کردن و کمی که سنّشون بالا رفت، مجبور شدن با کسی ازدواج کنن که خیلی کمتر از اندازۀ معیاراشون بود.
📚 نیمه دیگرم
#ازدواج_در_وقت_نیاز
°• همسرانه❤️
گاهی به همسرتان سفارش کنید؛ هوای مادرش را داشته و بیشتر از قبل جویای حالش باشد.
این کار هم همسرتان را به شما دلگرم میکند هم محبت و احترام مادرش را به شما بیشتر میکند
◽️از خانواده خود بخواهید دست از حمایت شوهر بی مسئولیتتان بردارند.
▫️با حمایت های مادی از سوی خانواده ها شوهر بی مسئولیت شما به این اوضاع عادت کرده و روز به روز بی مسئولیت تر خواهد شد زیرا نیازی در خود برای تلاش برای زندگی و تامین مخارج نخواهد دید و از این رو حمایت های والدانه به بی مسئولیتی او دامن خواهد زد و اوضاع را بدتر خواهد کرد.
▫️از این رو بهتر است از خانواده ها بخواهید تا از این گونه کمک های مادی دست برداشته و این مسئولیت را به عهده شوهر تان بگذارید در این صورت او با مشکلات روبرو شده و برای انجام وظایفی که به عهده دارد تلاش خواهد کرد.
•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
یکی از بزرگترین مشکل زوجها در روابط شان، نداشتن مهارت لازم در گفتگوی موثر با یکدیگر است.
هنگام ناراحتی به یکدیگر اجازه گفتگوی سالم و منطقی نمیدهند و اغلب با داد و فریاد و زورگویی یا لجبازی سعی در محکومکردن و خاموشکردنِ طرف مقابل دارند.
باید بدانید که بیاهمیتی به این موضوع باعث میشود زندگیتان در جهت مخالف از یکدیگر شروع به رشد و شکلگیری کند.