eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.9هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
عمو تنها نبود همراه مازیار و سه تا مرد دیگه و اون بود مطمئن بودم خودشه پسر خان ده بالا همشون زل زده
گفت: _ته این باغ یه در مخفی داره فردا همین موقع پشت اون در منتظرم باش باشه؟ همینجوری وایساده بودم نگاش میکردم دوباره گفت: _ بااشه؟   من فقط تونستم مثل خنگا سرمو تکون بدم پشتشو کرد که بره گفت _خیس میشی خوشگلتر میشی این دیگه تیر آخر بود واسه تندتر شدن صدای قلبم اول یواشکی داخل حیاطو نگاه کرد مطمئن شد کسی نیس رفت من اما همینجوری به جای خالیش نگاه میکردم باورم نمیشد اتفاقایی که الان افتاد واقعی باشه خودمو ویشگون میگرفتم خواب نباشم ولی بیدار بودم خودش بود به من گفت خوشگل شدی گفت نگرانم شده اخ که قلبم طاقت نداشت همونجا جلوی در باغ وایسادم تا وقتی میره دوباره ببینمش یه ساعتی گذشته بود که در اتاق مهمونخونه باز شد و اومدن بیرون عمو و مازیار تا جلوی در بدرقشون کردن و رفتن همونجا نشستم رو زمین یهو یادم افتاد گفت فردا میاد دوباره بلند شدم دوییدم سمت اتاق مامان و گلی تازه از خواب بیدار شده بودن مامان منو دید ترسید زد تو صورتش و گفت خاک به سرم چیشده بهار گفتم هیچی افتادم تو اب میشه لطفا بگین حمومو گرم کنم برم خودمو تمیز کنم مادرم بلند شد همراهم اومد فک میکرد خودم افتادم یه سره غر میزد که چرا حواست نیس و سربه هوایی انقدر ذوق داشتم که حتی غرغرای مامانم شیرین بود برام از حموم که اومدم احساس میکردم یه آدم دیگم الکی میخندیدم الکی شاد بود همه چی برام قشنگ شده بود البته ناگفته نمونه که عمو یه دعوای حسابی کرد منو سیمینو ولی اونم واسم مهم نبود از سیمین هم ناراحت نبودم حتی اگه اون منو نمینداخت تو اب که پسر خان به من نمیگفت خوشگلتر شدی اخ که من حتی اسمشم نمیدونستم و اینجوری دل و ایمونم داده بودم بهش مگه اونشب صبح میشد انقد هیجان داشتم  زودتر از همیشه رفتم تو رختخواب و صبحش زودتر از همیشه بلند شدم وعده صبحانه رو هرکس تو اتاق خودش میخورد منم دست به کار شدم و رفتم کمک زیور واسه اماده کردن صبحانه کمکش کنم ببرم اتاقمون زیور تعجب کرده بود میگفت چقدر زود بلند شدی دخترم بخواب خودم اماده میکنم ولی من دوس داشتم سرگرم باشم تا ساعت زودتر بگذره بالاخره ظهر رسید ناهارو که خوردیم هرکس رفت اتاق خودش واسه استراحت گلی اما انگار خیال خواب نداشت کنار من پشت شیشه پنجره نشسته بود میگفت: _ بنظرت سیمین میره امروزم؟ یجورایی خودمم کنجکاو بودم بفهمم سیمین کجا میره اون روزم مثل روزای دیگه سیمسن و سوسن اومدن بیرون سوسن رفت سراغ مش رحیم و سیمین سریع زد بیرون گلی میگفت بیا یه روز بریم دنبالش ببینیم کجا میره گفتم وای گلی به من و تو چه اخه بیا بخوابیم منم خوابم گرفت
🍀🌺🍀🌺🍀🌺🍀🌺     💢نسبـت به ناراحتـی همسـرت؛ بی‌تفاوت نباش" ✍وقتی بحثتون میشه و دلخوری پیش میاد؛ نزار دلخوری به روز بعد بکشه از دلش دربیار و بی‌تفاوت نخواب. این حس بی‌تفاوتی، از تلخ‌ترین‌ احساس‌هاست که روح و روان همسرتون رو آزار میده. 👈همون شب ناراحتی رو چال کن تا روز بعدتون رو با شادی و رضایت ازهم شروع کنید و گرنه روزی که با ناراحتی از شب قبل شروع بشه، اون روز هم هدر میره. حیف هستند روهزای عمر و جوونیتون. نزار به کام خودت و شریکت تلخ بمونه، با مهربونی و از خودگذشتگی. نترس کوچیک نمیشی. 👈بازم میگم اگه گذشت آدم رو کوچیک می‌کرد؛ خدا با این همه گذشتش انقد بزرگ نبود. چه خوشبختند زن و شوهرهایی که حتی تو لحظات ناراحتی و دلخوری کنار هم هستن و جاشون رو از هم جدا نمی‌کنند. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ اگه دلت پره و گرفته ای خاطره و داستان داری درددل میخوای بکنی سوتی هاتو میخوای بگی جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
9⃣نكته مهم برای پرورش و تربیت فرزند : ▪️همیشه به كودك خود سلام كنید و به او احترام بگذارید. ▪️زمانی با كودك سخن بگویید و یا بازی كنید كه او مشتاق باشد. ▪️در تربیت كودك خود از زورگویی پرهیز كنید و مفاهیم زندگی را با زبان كودك و با عمل خود آموزش دهید. ▪️با كودك رفتار محبت آمیز داشته باشید. ▪️برای آموختن زندگی به كودك عجله نكنید و اجازه بدهید او از كودكی خود لذت ببرد. ▪️ناكامی كودك را محترم بشمارید و او را از شكست نترسانید. ▪️كودك را برای خودش و بر اساس توانایی هایش پرورش دهید و نه برای اینكه تصویری از آرزوهای شما باشند. ▪️با صبر و سكوت با كودك خود ارتباط برقرار كنید. ▪️به سخنان و نواهای كودك گوش دهید و هرگز سعی در خاموش كردن كودك نكنید.
. 1 😍 اگه میخواهید زندگیتون باب طبع باشه گفتیم که در انتقادهاتون با "تو" شروع نکنید با "من" شروع کنید.❣ 🔹نگید: "تو" هیچ وقت به من توجه نمیکنی 🔸بگید: "من" نیاز دارم بهم بیشتر توجه کنی 🔹نگید: تو خیلی وقته برای صحبت‌کردن دوتاییمون وقت نمیذاری 🔸بگید: من دوست دارم گاهی دوتایی باهم حرف بزنیم. 🔹نگید: تو اولویت زندگیت شده کارت و دوستات 🔸بگید: من میخوام اولویت اول زندگیت من باشم و کار و دوستانت در جایگاه‌های بعدی باشن. . ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🏡خانه‌های بهشتی! امام باقر علیه‌السلام: 🌷چهار خصلت در هر کس باشد خداوند خانه‌ای در بهشت برای او بنا می‌کند: 1⃣ کسی که یتیمی را پناه دهد! 2⃣ بر ناتوانی دلسوزی کند! 3⃣ به پدر و مادر خود مهر ورزد! 4⃣ و با زیردست خود مدارا کند.
❤️هم دلی❤️
. #زندگی_باب_طبع 1 😍 اگه میخواهید زندگیتون باب طبع باشه گفتیم که در انتقادهاتون با "تو" شروع نکنید
. 2 ❤️‍🔥️واسه اینکه زندگیتون باب طبع باشه سعی کنید به مردان اندرز ندهید و نصیحتشون نکنید. آقایان دوست میدارند که مسائل و مشکلات را به تنهایی حل کنند و ثابت کنند که به تنهایی قادرند از پس سختی‌های زندگی بر بیایند. 💪 🌹 اگه در صورت لزوم با شما در میان گذاشتند هرگز با لحن نصیحت‌وار با او صحبت نکنید. بلکه بعنوان پیشنهاد مطرح کنید تا زندگیتون عاشقانه بماند. 🌸🍃 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
. #زندگی_باب_طبع 2 ❤️‍🔥️واسه اینکه زندگیتون باب طبع باشه سعی کنید به مردان اندرز ندهید و نصیحتشون ن
. 3 💕 خانمهای محترم؛ برای داشتن زندگی باب طبع باید کمی روحیه بانشاط و شوخ‌طبعی داشته باشید.🍃 ❤️‍🔥محققان دریافته‌اند که زنان شوخ‌طبع، علاوه بر اینکه جذابتر هستند، این هنر را دارند که هم سطح انرژی خود را بالا نگاه دارند و هم اضطراب و استرس جمع و خانواده را در موقعیت‌های حاد و اضطراب‌آور کاهش دهند و به آنها روحیه و قوت قلب بدهند.😊👌 . ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
. #زندگی_باب_طبع 3 💕 خانمهای محترم؛ برای داشتن زندگی باب طبع باید کمی روحیه بانشاط و شوخ‌طبعی داشته
. 4 😍 لازمه داشتن زندگی باب طبع اینه که زن و شوهر هنر عشق‌ورزیدن به همدیگه را بلد باشند. این عشق ورزیدن هم مربوط به جنبه‌های عاطفی زندگی میشه که در بین جمع خانواده و دوستان هم میتونه اتفاق بیفته و همون ابراز دوست داشتن همدیگه هست💓 💎 و هم مربوط به بحث لحظات خصوصی باهم بودن و در کنار هم بودن زن و شوهر هست. مهارت عشق‌ورزی در لحظات خصوصی به مراتب مهمتر و حساس‌تر و در استحکام بنیان خانواده موثرتر است.🥰 . ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
. 5 😍 اگه طعم شیرین زندگی را میخوای بچشی هر نکته مثبت و زیبایی که در وجود همسرت میبینی بهش بگو و صفات خوبش را ستایش کن تا درونش لبریز از شادی و شعف بشه💗 🌷چقدر خوش‌قلبی عزیزم بهت افتخار می‌کنم 🌷چه رنگ موی قشنگی زدی 🌷به به چقدر عطر خوشبویی استفاده کردی 🌷هزار ماشاالله این مانتوی جدید چقدر بهت میاد ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
گفت: _ته این باغ یه در مخفی داره فردا همین موقع پشت اون در منتظرم باش باشه؟ همینجوری وایساده بودم ن
الکی بالشتمو گزاشتم کنار مامان خودمو زدم به خواب تا بالاخره گلی هم خسته شد و اومد دراز کشید مطمئن که شدم خوابیدن از جام بلند شدم مادرم یه چارقد داشت با گلای بزرگ قرمز آقاجانم از شهر براش خریده بود هر وقت سرش میکرد آقا جانم با ذوق نگاش میکرد از وقتی آقاجانم مرد دیگه سرش نکرد یواشکی از صندوق برداشتم انداختم رو سرم رفتم از پشت پنجره نگاه کردم کسی تو حیاط نبود قلبم تند تند میزد استر س و ترس اومده بود سراغم یه لحظه فک کردم اگه کسی ببینتم چی میشه و پشیمون شدم که برم ولی باز دلم طاقت نیاورد بلند شدم تند تند به سمت باغ حرکت کردم که دیگه پشیمون نشم یه دفعه مازیار جلوم سبز شد اخ که چقد بدش انس بودم من لبخند مسخره ای زد و گفت : _احوال دختر عمو؟ سریع گفتم: _ ممنونم پسر عمو خواستم رد شم که گفت: _ باز داری میری باغ گفتم؟ _ آره میرم یکم قدم بزنم _ عه چه خوب منم میخواستم قدم بزنم از این‌بدتر نمیشد دیگه تو فکر راهی واسه از سر باز کردنش بودم که گفت چقد این چارقد میاد بهت حرصم گرفته بود ازش سرمو بلند کردم یه چیزی بهش بگم که با چشمای خشمگین لیلا مواجه شدم پشت به مازیار وایساده بود و مازیار اونو نمیدید رنگ از رخم پرید با اینکه مازیار اون حرفارو زده بود نمیدونم چرا من احساس گناه میکردم الان حتما فک میکنه چیزی بینمونه مازیار گفت چیشد چرا ماتت برده رد نگاه منو گرفت برگشت لیلارو دید گفت : _عه کی اومدی لیلا؟ لیلا با خش م گفت : _مزاحمتون شدم نه؟ مازیار گفت : _نه منو بهار میخواستیم بریم تو باغ قدم بزنیم مگه نه بهار؟ دوتاشون برگشتن سمت من و منتظر جواب بودن نمیدونستم باید چی بگم ولی تمام‌جسارتمو جمع کردم و گفتم : _من داشتم میرفتم باغ قدم بزنم نمیدونستم‌پسر عمو هم میخواد بره باغ ولی حالا که لیلا جان اومد باهم برین پس من یه وقت دیگه میرم‌ چ شمای لیلا برق زد و مازیار خش مگین نگاه کرد لیلا رو به مازیار گفت آره منم کاری ندارم اگه میخوای بریم مازیار کلافه گفت
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌⭐الهی آسمون دلتون نور بارون ⭐چراغ خونتون روشن ⭐فرداتون قشنگتر از هر روز ⭐آسوده بخوابید ڪه ⭐خدا مواظب همه چیز هست 🌹شبتون آرام و در پناه خداوند مهربان
📖داستان شوهر خطاکار شوهرم راننده یه مینی بوسه که صبح و شب پونزده تا خانوم رو می‌بره به تولیدی لباس و بر می‌گردونه. اوایل خیلی برام مهم نبود که کجا می‌ره و مسافراش کیان،اما کم کم یه حسی بهم می‌گفت نکنه خدای نکرده با یکی از مسافراش خوب بشه و زندگیم به هم بریزه.تا اینکه یه روز جمعه شوهرم گفت:امروز تولیدی اضافه کاری گذاشته و باید یه سرویس صبح مسافر ببرم،اصلا سابقه نداشت تولیدی جمعه‌ها کار کنه،همینکه مینی بوس راه افتاد سریع یه اسنپ گرفتم و پشت سرش حرکت کردم.بین راه شوهرم دوتا خانومو سوار کرد و رفتن خارج شهر و مینی بوسو یه گوشه زیر درخت پارک کرد،یه نیم ساعتی که گذشت رفتم سمت مینی بوس و دیدم که شوهرم داره با اونا حرف میزنه ی مادر و دختر بودن که باهم میومدن سرکار و معلوم بود که سر پرستی ندارن شوهرم می گفت که اگه دخترت رو به من بدی حاضرم خرج و مخارج زندگی تونو بدم چون خانمم بچه دار نمیشه و من عاشق بچه ام مادر دختر گفت اگه حاضر بشی همسرت و طلاق بدی من موافقت می کنم شوهرم گفت باید مدتی بگذره تا بهانه ای پیدا کنم و بتونم طلاقش بدم دیگه طاقت نیاوردم و رفتم جلو با دیدن من هر سه جا خوردن به شوهرم گفتم برای طلاق من نیازی به بهانه نیس مهریه ام را که تمام و کمال پرداخت کردی منتظر برگه ی امضای طلاق من بمان . حرفم را گفتم و بی سر و صدا درحالیکه صدای شکستن قلبم را می‌شنیدم به طرف خونه حرکت کردم و با خودم فک میکردم که چه راحت بعضی ها زندگی خودشون رو فدا‌ی خوش گذرونیشون میکنند.    ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli