📅 تقویم نجومی و دینی روز سه شنبه
✴️ سهشنبه | ۱۶ دی / جدی ۱۴۰۴
📆 ۱۶ رجب ۱۴۴۷ | ۶ ژانویه ۲۰۲۶
🕌 مناسبتهای دینی و اسلامی
💐 خروج حضرت فاطمه بنت اسد سلاماللهعلیها از کعبه معظمه پس از ولادت امیرالمؤمنین حضرت علی علیهالسلام
📌 (۱۰ سال قبل از هجرت)
🌙⭐️ احکام و توصیههای دینی
❇️ امروز برای انجام امور زیر مناسب است:
✅ آغاز ساختوساز، بنایی و گذاشتن خشت بنا
📛 اما پرهیز شود از:
جابهجاییها و نقلوانتقال
دیدارها و ملاقاتهای مهم
👶 نوزاد متولدشده بعدازظهر، رفتاری صالح و اعمالی نیکو خواهد داشت.
🤕 بیمار امروز بهبود مییابد؛ انشاءالله.
✈️ سفر:
مسافرت در این روز احتمال حادثه دارد و در صورت ضرورت، همراه با صدقه انجام شود.
🔭 احکام و اختیارات نجومی
🌖 قمر در برج اسد (شیر) قرار دارد و از نظر نجومی برای امور زیر نیک است:
✳️ خرید حیوانات و چهارپایان
✳️ فصد، حجامت و امور خونگیری
✳️ کندن چاه، کانال و آبراه
📛 ولی مناسب نیست برای:
پوشیدن لباس نو برای اولینبار
مسافرت
💑 مباشرت و برگزاری عروسی در امشب مکروه است.
💇♂️💉 احکام بهداشتی
💇♂️ اصلاح سر و صورت:
طبق روایات، اصلاح مو (سر و صورت) در این روز قمری موجب حزن و اندوه میشود.
💉 حجامت و خوندادن:
🔴 خوندادن، حجامت، فصد و زالو انداختن در این روز نیک و موجب فرج و نشاط است.
✂️👕 احکام فردی
✂️ ناخن گرفتن:
سهشنبه برای گرفتن ناخن روز مناسبی نیست و در برخی روایات به پیامدهای ناخوشایند اشاره شده است.
👕👚 دوخت و دوز لباس نو:
بریدن و دوختن لباس نو در این روز مناسب نیست و شخص از آن لباس خیری نخواهد دید.
📌 در روایتی آمده است که ممکن است آن لباس دچار آسیب، سرقت یا حادثهای ناخوشایند گردد.
🙏 استخاره، اذکار و اعمال معنوی
✅ بهترین زمان استخاره در روز سهشنبه:
🕰 از ساعت ۱۰ صبح تا ۱۲ ظهر
🕰 و از ساعت ۱۶ عصر تا وقت خواب (عشای آخر)
❇️ ذکر روز سهشنبه:
📿 یا ارحمالراحمین — ۱۰۰ مرتبه
✳️ ذکر بعد از نماز صبح:
📿 یا قابض — ۹۰۳ مرتبه
✨ موجب رسیدن به آرزوها و خواستهها میگردد.
😴 تعبیر خواب
🛌 خوابی که شب چهارشنبه دیده شود، تعبیر آن بر اساس آیه ۱۷ سوره مبارکه اسراء است:
وَكَمْ أَهْلَكْنَا مِنَ الْقُرُونِ مِن بَعْدِ نُوحٍ...
📌 مفهوم آیه نشان میدهد رخدادی موجب اندوه و ناراحتی موقت خواببیننده میشود، اما عاقبت آن خیر است و با صدقه و خیرات، آثار آن برطرف میگردد؛
تعبیر خواب را با شرایط خود تطبیق دهید.
💠 توصیه ویژه روز سهشنبه
📌 طبق روایات، روز سهشنبه منسوب به امام سجاد علیهالسلام، امام باقر علیهالسلام و امام صادق علیهالسلام است.
✨ سفارش شده اعمال نیک و خیر این روز را به پیشگاه مقدس این بزرگواران هدیه کنیم تا ثواب آن دوچندان گردد.
🌸 زندگیتان سرشار از نور مهدوی و برکت الهی 🌸
📚 منابع
#داستان_کوتاه
🌼🍃در زمان های قدیم مرد جوانی در قبیله ای مرتکب
اشتباهی شد .به همین دلیل بزرگان قبیله گرد هم آمدند تا در مورد اشتباه جوان تصمیم بگیرند در نهایت تصمیم گرفتند که در این مورد با پیر قبیله که تجربه بسیاری داشت مشورت کنند و هر چه که او بگوید عملی کنند.
🌼🍃پیر قبیله از انجام این کار امتناع کرد .بزرگان قبیله دوباره فردی را به دنبال او فرستادند و پیام دادند که شما باید تصمیم نهایی را در مورد اشتباه این جوان بگیرید .
پیر قبیله کوزه ای سوراخ را پر از آب کرد سپس آن را از پشت خود آویخت و به سمت بزرگان قبیله حرکت کرد .
🌼🍃بزرگان قبیله بادیدن او پرسیدند : قصه این کوزه چیست؟
پیر قبیله پاسخ داد : گناهانم از پشت سرم به بیرون رخنه می کنند بی آنکه به چشم آیند و امروز آمده ام که درباره گناه دیگری قضاوت کنم. بزرگان قبیله با شنیدن این سخن چیزی بر زبان نیاوردند و گناه مرد جوان را بخشیدند.
❣عیب مردم فاش کردن بدترین عیب هاست
❣عیب گو اول کند بی پرده عیب خویش را
❤️داستان و خاطرات
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
جالبه بخــــونید👌
توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم.
روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان دادن که باید پایش را بعلت عفونت میبردیم.
دکتر گفت که اینبار من نظارت میکنم و شما عمل میکنید...
به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر!
بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!!
بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!!
تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا بِبُر...
عفونت از اینجا بالاتر نرفته!
لحن و عبارت
«برو بالاتر» خاطره بسیار تلخی را در من زنده میكرد خیلی تلخ...
دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی میکردیم.
قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانواییها تعطیل.
مردم ایران و تهران بشدت عذاب و گرسنگی میکشیدند که داستانش را همه میدانند.
عدهای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاقشان را تهیه میکردند و عدهای از خدا بیخبر هم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی میکردند.
شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایهمان که دلال بود و گندم و جو میفروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم.
پدرم هر قیمتی که میگفت همسایه دلال ما با لحن خاصی میگفت:
برو بالاتر... برو بالاتر...!!!
بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم.
چقدر آشنا بود...
وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت:
بچه پامنار بودم...
گندم و جو میفروختم...
خیلی سال پیش...
قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم...
دیگر تحمل بقیه صحبتهایش را نداشتم.
خود را به حیاط بیمارستان رساندم.
من باور داشتم که «از مکافات عمل غافل مشو، گندم از گندم بروید جو ز جو»،
اما به هیچوجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم...
👤دکتر مرتضی عبدالوهابی،
استاد آناتومی دانشگاه تهران ...
❤️داستان و خاطرات
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
وقتشه قربانی کنیم🌹
🔹کوزهای رو دمدست یه میمون میذارن و چند گردو رو جلوی چشم میمون داخل کوزه میندازن.
🔸دهانه کوزه تنگه ولی میمون میتونه و دستاش رو میبره داخل کوزه و چند گردو رو میذاره تو مشتش.
🔹میمون وقتی میخواد دستش رو دربیاره، دست مشتکردهاش که پر از گردوئه از دهانه کوزه درنمیاد.
🔸این آزمایش رو با هر میمونی که امتحان کنید ساعتها طول میکشه که بفهمه چارهای جز این نداره که گردوها رو رها کنه.
🔹خب شاید بگید میمونه و نمیفهمه، ولی این داستان درمورد ما انسانها هم صادقه. این، داستان قربانیکردنه! زندگی تنها وقتی بهتر میشه که حاضر باشیم براش قربانی کنیم.
🔸بعضیهامون اینقدر نگران ازدستدادن چندتا از گردوهامون هستیم که آزادی رو براش فدا کردیم.
وقتشه قربانی کنیم.👌
❤️داستان و خاطرات
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉
قدردانی تنها واژهی «ممنونم» نیست؛
رشتهای است که دلها را به هم پیوند میدهد و ستونهای زندگی مشترک را استوار نگه میدارد.
وقتی از همسرت قدردانی میکنی، در جان او حس دیده شدن و ارزشمند بودن جوانه میزند؛
این جوانه به انگیزهای بدل میشود که رابطه را از اجبار و وظیفه بیرون میآورد و به انتخابی عاشقانه تبدیل میکند.
علم نیز میگوید: قدردانی هورمونهایی آزاد میکند که امنیت، صمیمیت و تعلق را در وجودتان میافزاید.
پس زوجهایی که هنر سپاسگزاری را میدانند، کمتر خسته میشوند و بیشتر در کنار هم میمانند.
وقتی تلاش دیده شود، دیگر نیازی به قهر و جدال برای اثبات خود نیست؛
زیرا نگاهِ قدردان، بزرگترین تأیید است.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#دلنوشته
سال اول دبیرستان بودم.تازه مهاجرت کرده بودیم .از همون روزای اول که وارد مدرسه شدم از رفتار و گفتارش خوشم اومد.رفته رفته با هم دوست شدیم
روزها و ماهها گذشتن و دوستی ما رنگ و بوی رفاقت به خودش گرفته بود.
سال اول تموم شد و ما رفیقهای ناب همدیگه شده بودیم..سال بعد و سال بعدش هم با هم همکلاس بودیم،
تقریبا تمام لحظه هامون کنار هم بودیم
هرکاری میکردیم .هرجایی که میرفتیم
هر اتفاقی که میفتاد کنار هم بودیم
یه جورایی همدم و همقدم بودیم
جای تعجب هم نداشت، آخه رفیق چند ساله ی همدیگه بودیم.با گوشت و خون و جسم و جانم آمیخته شده بود
کفرش به کنار، انگار خدای من بود
آخه از رگ گردن به من نزدیکتر بود...
از رفاقتمون ۱۵ سالی میگذشت
حالا سی و اندی سن داشتم و یک عمر رفاقت پشت سرم بود...
چند ماه پیش بود که حس کردم دختری رو دوست دارم.دروغ نگم عاشقش بودم
حال و هوام وصف نشدنی بود.روزهای فوقالعادهایی رو سپری میکردم
کلی خاطره ی عاشقانه ساخته بودیم
کلی قرارهای عاشقانه.کلی خنده و گریه های عاشقانه...خاطراتمون یه بدی داشت و اونم این بود که رفیقم پای ثابت بیشتر قرارها و عاشقانه هامون بود
هرجایی که میرفتیم اون هم بود.هرچند که عشقم معترض بود ولی من نمیخواستم رفیقم احساس تنهایی کنه و ناراحت بشه...
دیروز دلم گرفته بود.حال و احوالم خوش نبود.به رفیقم زنگ زدم.گفتم: حالم خوب نیست .بریم یه دور بزنیم و کمی حرف بزنیم.گفت: خسته ام اگر میشه یه وقت دیگه بریم، گفتم باشه و خداحافظی کردم.
به عشقم زنگ زدم.گفتم: زندگیم دلم گرفته.بریم یه کم قدم بزنیم
گفت :ببخش مهمون داریم .فردا با هم میریم بیرون
گفتم باشه و خداحافظی کردم...
تنهاییهام رو گذاشتم روی دوشم و رفتم قدم بزنم.مثل تمام روزهایی که تو لاک خودم بودم.دیروز هم وقتی به خودم اومدم توی همون خیابونی بودم که وعدهگاه همیشگیمون بود.رفتم سمت کافه ایی که توی اون خیابون بود
گفتم: یه قهوه بخورم شاید تلخیش چیره بشه به تلخیِ حالم.وارد کافه که شدم.
عشقم رو دیدم که یه گوشه نشسته بود و مهمون داشت و رفیقم هم سمت دیگه ی میز.خودش و خستگیهاش مهمون عشقم بودن...
اون لحظه من هزار بار مردم و زنده شدم
و ای کاش
ای کاش یکبار از اون هزار بار میمردم و زنده نمیشدم...
❤️داستان کوتاه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
داستان معجزه گر شاهین و بریدن شاخه
پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه ای قرار داده تکان نخورده است.
این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچ کدام نتوانستند. روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد.
صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است. پادشاه دستور داد تا معجزه گر شاهین را نزد او بیاورند. درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد.
پادشاه پرسید: تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟
کشاورز که ترسیده بود گفت: سرورم، کار ساده ای بود، من فقط شاخه ای را که شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.
*
گاهی لازم است برای بالا رفتن، شاخه های زیر پایمان را ببریم (البته شاخه های زیر پای خودمان نه زیر پای دیگران!) چقدر به شاخه های زیر پایتان وابسته هستید؟
❤️داستان کوتاه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔻روابط با فامیل
هرجا و هر زمانی دیدی جایی میری که بهت احترام نمیزارن یا جوابگوی محبت هات نیستن خودتو کم کم بکش کنار،
و به کاری سرگرم کن مثلا برو کلاسی که دوس داری بعد هم بهونه بیار که کار دارم
بعضی جملات هم خیلی تاثیر گزارن
تو اینجور مواقع اصلا نرید، بعدا بگید:
✔ "ببخشید کار داشتم وگرنه حتما دوست داشتم بیام پیشتون اما نشد."
✔ "یا بگید جسارت میکنم خیلی باهاتون راحتم امروز شرایط مهمانی تو خونه رو ندارم".
👈🏻 هرکی هم باهاتون خوب احوالپرسی نمیکنه عین خودش بشید. تو جمعشون هم زیاد نظر ندین، زیاد نگاهشون نکنید. مثلا طلاهاشونو میبینی سریع نگو مبارکه یا لباسشونو بزارید آخر وقت بگید یا اصلا نگید
❤️