#کودکانه
هرگز از هوش خوب فرزندمان نگوییم، از تلاش زیادش بگوییم.
اگر از هوشش گفتیم، دیر یا زود، با هر شکست یا اشتباه، باور خود را به هوش بالایش و به حرفهای ما از دست خواهد داد.
زندگی جایی نیست که شکست یا اشتباه، اجتناب پذیر باشد. اما وقتی از تلاش زیادش گفتیم، اگر هم شکست یا اشتباه کرد، باورش را به خودش از دست نمیدهد. بلکه تصمیم میگیرد که بهتر و بیشتر تلاش کند. هر شکستی او را محکمتر و پرتلاشتر خواهد کرد.
ضمن اینکه به تدریج خواهد آموخت، که چیزی باعث افتخار است که برای تلاشش، زحمت کشیده باشد. نه چیزی که با آن، به دنیا آمده باشد.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
داستان کوتاه
"نان ومیوه دل"
دو برادر به نام اسماعیل و ابراهیم در یکی از روستاها، ارث پدرشان یک تپه کوچکی بود که یکی در یک سمت و دیگری در سمت دیگر تپه گندم دیم می کاشتند.
اسماعیل همیشه زمینش باران کافی داشت و محصول برداشت می کرد.
ولی ابراهیم قبل از پر شدن خوشه ها گندم هایش از تشنگی می سوختند و یا دچار آفت شده و خوراک دام می شدند و یا خوشه های خالی داشتند.
ابراهیم گفت:
بیا زمین هایمان را عوض کنیم، زمین تو مرغوب است. اسماعیل عوض کرد، ولی ابراهیم باز محصولش همان شد.
زمان گندم پاشی زمین ، ابراهیم کنار اسماعیل بود و دید که اسماعیل کار خاصی نمی کند و همان کاری می کند که او می کرد و همان بذری را می پاشد که او می پاشید.
در راز این کار حیرت ماند.
اسماعیل گفت:
من زمانی که گندم بر زمین می ریزم در دلم در این فصل سرما، برای پرندگان گرسنه ای که چیزی نیست بخورند، هم نیت می کنم و گندم بر زمین می ریزم که از این گندم ها بخورند ولی تو دعا می کنی پرنده ای از آن نخورد تا محصولت زیاد تر شود.
دوم این که تو آرزو می کنی محصول من کمتر از حاصل تو شود در حالی که من آرزو دارم محصول تو از من بیشتر شود.
پس بدان؛
انسان ها "نان و میوه دل خود را می خورند. نه نان بازو و قدرت فکرشان را."
برو قلب و نیت خود را درست کن و یقین بدان در این حالت، همه هستی و جهان دست به دست هم خواهند داد تا امورات و کارهای تو را درست کنند.
🤍وقتی خدا هستی رو خلق کرد. وقتی ستارگان رو در آسمان گذاشت، گفت:
عالیه. وقتی کوه ها، اقیانوس ها، غروب رو خلق کرد، گفت: عالیه. وقتی حیوانات،
شیر، کرکس، پروانه رو خلق کرد، گفت: عالیه. اما وقتی تو رو آفرید ، وقتی دید چقدر با شکوه، قدرتمند، جذاب،
با استعدادی، بهت نگاهی انداخت و گفت: این یکی فوق العادست.
💚به منظومه ی خورشیدی نگفت فوق العاده. به کوه های با صلابت نگفت فوق العاده
. تنها باری که از این واژه استفاده کرد برای خلقت تو بود.
در قرآن از انسان به عنوان شاهکار پروردگار نام برده شده.
💚وقتی خالق این دنیا از شما به عنوان موجودی فوق العاده نام می بره، وقتی خالق این جهان میگه خیلی خوبی،
معنیش اینه که: ناامیدی، افسردگی، غصه خوردن برای هر چیزی، برای برترین مخلوق خدا بیمعنیه.
پس از فکر کردن به تغییرات کوچک و چیزهایی که ندارین دوری کنین. به اینکه چیزهای کافی تو زندگیم ندارم
، نمیتونم کارهای که بقیه میکنن رو انجام بدم، فکر نکن.
همیشه زیر لب زمزمه کنید:
من شاهکار خداوند هستم. بن بستی برایم وجود ندارد، خدا همیشه حامی من است. 💚
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی سر ظهر بود که مادرم با سینی غذا وارد اتاق شد رو به گلی گفت بهوش نیومد گ
صدای گریه من مادرم و زیور سراسیمه وارد اتاق شدن با دیدن من مادرم جلوی در نشست و زیور با خوشحالی گفت خداروشکر بهوش اومدی بهار جان گریه میکنی چرا مادر بشین برم برات غذا بیارم چیزی نخوردی دو روزه مارو نصفه عمر کردی که دختر حالت خوبه سرمو تکون دادم و با چشمای اشکی زل زدم به مادرم که سعی میکرد نگاه ازم بد. زده دوست داشتم بیاد بغلم کنه دست رو سرم بکشه و بگه نگرانم بوده بگه همه چیز درست میشه و نمیزاره من زن مازیار بشم ولی همونجا نشست و دستشو گزاشت رو سرش فقط اشک ریخت حس کردم اونقدر که زیور نگران حالم بوده مادرم نبوده
زیور آبگوشت خوشمزه ای برام آورد و من دیگه مثل ظهر که با بوی غذا دلم ضعف رفت دیگه اشتهایی به غذا نداشتم
خبر بهوش اومدن من بسرعت تو عمارت پیچید و همه پشت اتاق ما جمع شدن خان بابا بدون هیچ حس ی و عمو با نگرانی نگاهم میکردن زن عمو لیلا و دخترا امابا خشم زل زده بودن بمن و نیشخند مسخره ای که سیمین بهم میزد حالمو بدتر میکرد بنظر میومد از خبر مرگم بیشتر خوشحال میشدن تا خبر بهوش اومدنم مازیار تازه از بیرون اومده بود و مستقیم اومد به اتاق ما گفت خوبی بهار جان حالم از صدا و لحن صمیمی و نگرانش به هم میخورد لیلا با حرص لبشو میجویید و با خشن مازیار و صدا کرد مازیار اما بی تفاوت با چشماش زل زده بود به من زنعمو با تحکم مازیار و صدا کرد و از اتاق ما بردش بیرون همه که رفتن مادرم از گلی هم خواست برن از اتاق بیرون تا با من حرف بزنه حس میکردم فرسنگ ها از مادرم دور شدم و دیگه حس محبتی به من نداره نگاهش به گل قالی بود و باصدایی لرزون پرسید کی بود؟ گفتم کی مامان ؟ با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت بسه هر چقدر دروغ گفتی و از اعتمادم سو استفاده کردی فقط یه کلمه بگو کی بود گفتم مامان بخدا من نمیدونم چی میگی
چندماہ بعد عقدمون من وآقامحمد
رفتیم بازار واسه خرید..🛍
من دوتا شال خریدم...
یکیش #شال_سبز بود که چند بار هم
پوشیدمش اما یه روز محمد به من گفت:
خانومی،
اون شال سبزت رو میدیش به من؟😌🙄
حس خوبے به من میده😊
شما #سیدی و وقتے این شال سبز شما
هـمراهـمه قوت قلب مے گیرم💚
گفتم:آره که میشه...😊
گرفتش و خودش هم دوردوزش کرد
وشد شال گردنش
تو هـر ماموریتےکه میرفت یا به سرش مے بست
یا دور گردنش مینداخت ...
تو ماموریت آخرش هم
هـمون شال دور گردنش بود که
بعد #شهادت برام آوردن...💔
🕊
#همسر_شهید_محمدتقی_سالخورده
#سیاست_های_زنانه
🔵 بچه، هم مال شماست هم مال شوهرت...
🔵 همون اول همسرتون رو در بزرگ کردن ني ني سهيم کنين، حتي اگر همسرتون اصلا اهل کمک کردن در کارهاي خونه نيست ولي اين دفعه پاي بچه وسطه و فرق مي کنه اينجوري فقط بار بچه رو دوش شما نيست و دوما اينکه مي فهمن که شما هم دارين زحمت مي کشين.
👈مثلا دارين آماده مي شين که برين مهموني. خطاب به ني ني و در واقع خطاب به باباي ني ني بگين :
"باباجون مامان دست تنهاست، مياي کمک کني من لباس هامو بپوشم؟"
👈يا مثلا اگر نصفه شب بچه بيدار مي شه و گريه ميکنه انتظار نداشته باشين که همسرتون خودش خودبه خود بيدارشه و کمک تون کنه.
🔵به خصوص اگه خوابش سنگينه. خودتون شوهرتون رو به يه بهانه اي بيدار کنين؛ طوري که حس کنه کمک اون باعث مي شه بچه ساکت بشه. مثلا بيدارش کنين و بگين :
❌ " عزیزم زحمت مي کشي يه ليوان آب ولرم با چند تا حبه قند بياري؟ بچه ساکت نمي شه ....."
❌ يا مثلا بگين :" عزيزم بچه بغلمه ميشه برق و روشن کنی؟
روزی پسر و دختری به اتفاق همسرانشون مهمون خونه مادرشوهر شدند
و به اصرار مادرشوهر شب همگی در منزل مادرشوهر موندند. در زمانهای قدیمی مرسوم بود
برای خواب به پشت بام میرفتند. اگه تابستون بود پشه بند هم میزدند
. خلاصه وقت خواب شد...
مدتی نگذشته بود که مادرشوهر سرشو بلند
کرد از روی بالش و دو طرفش را نگاه کرد. دید دختر و دامادش با فاصله از هم
خوابیدن! بعد رو به سمت دیگه کرد و دید! به به! عروس و پسرش صمیمانه همو در آغوش گرفتند
و چیزی نمونده که خوابشون ببره! زن رو به دختر و دامادش کرد و گفت: واه واه! چه هوای سردیه!!
دخترم شوهرت را محکم بغل کن مبادا سرما بخوری! بعد از آن
، رو به عروسش کرد و گفت: ای وای هوااا به این گرمی...گرمازده میشین.
وای یه ذره فاصله بگیرین... عروس که دید وضع از این قراره، خنده ای کرد و گفت:
قربون برم خدا رو،
یک بوم و دو هوا رو!!!
این ور بوم گرما رو!!
اون ور بوم سرما رو!!