♥️🍃
🌸 یه وقت هایی که می خواین با همسرتون صحبت کنین
و یا انتقادی بکنین و میدونین که ممکنه ناراحت بشه،
بهش بگین که:
"فقط می خوام باهات درد و دل کنم که خالی بشم،
فقط گوش کن.
ناراحت نشی ها،
حسم رو دارم می گم.
می دونم که منظوری نداشتی
و تقصیر تو نبود'ولی...." اینجوری هم اینکه امکان ناراحت شدن اونها کمتر میشه و هم شما حرف هاتون رو بهشون زدین
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
📜داستان شاهزاده و دختر خدمتکار
سال ها پیش در چين باستان شاهزاده ای تصميم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد به شدت غمگين شد. چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا .
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه ای می دهم ، کسی که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را برای من بياورد ، ملکه آينده چين می شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبان های بسياری صحبت کرد و راه گل کاری را به او آموختند ، اما بی نتيجه بود ، گلی نروييد...
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلی سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراطور می کند : گل صداقت ...
همه دانه هايی که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود...
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️🍃❤️
#سیاست_های_همسرداری
تهیه نیاز های همـسر
موقع برگشت به خونه، بهش تلفن بزن و بگو:عزيزم چيزی احتياج داری که سر راهم بخرم؟
آقايان لطفاً نترسيد که ممکنه خيلی سفارش بده!
زماني که اين همه مهر و صميميت شما را ببينه
خودش ملاحظه تون رو ميکنه و اکثراً میگه چيزی نمی خوام
اگر خانمت قبل از خروج از خونه لوازم مورد نياز رو واست ليست کرده سعی کن براش تهيه کنی
در موقع بازگشت به منزل، منتظرته ...
اگر شما به طور مثال بگی که اینقدر کار واسم پيش آمد که اصلاً يادم رفت. فوق العاده ناراحت و نگران میشه و احساس ميکنه که براش ارزش و اهميت قائل نشدی
زندگی صميمانه و زيباتری خواهی داشت اگر به گفته ها و نيازهای همسرت توجه کنید
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
زندگی عمریست که اجل در پی
آن می تازد
هرکس غم بیهوده خورد می بازد
هر که را بینی به فال بخت خود
ناراضی است
کودک و پیر و جوان را شکوه از
این قاضی است
روزگاران از ازل این بوده و این
نیز هست
🌱بی خیال زندگی کن
زندگی یک بازی است....🌱
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 قشنگه بخونید
میخوام بهت بگم :
وقتی هستی همه چیز فرق داره…
همه چیز قشنگتره…
خوشیا طولانیترن، غما کمترن…
خندههامون بیشتره،شنیدن چرت و پرتامون شیرینه...
ساندویچهای ارزون کنار خیابون خوشمزهترن..
خیابونا واسه من قشنگترن،آدما خوشحالترن…
میخوام بگم فارغ از جا و مکان با تو همه چی خوبه…
همه چی…!
پ.ن: خاطرات خیلی عجیب هستند...
گاهی اوقات میخندیم به روزهایی که گریه میکردیم، و گاهی گریه میکنیم به یاد روزهایی که میخندیدیم
**· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا سرگذشت #قسمت_نودودو نگاهی به جمال انداختم.اونقدر خورده بود ک
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا
#قسمت_نودوسه
هاشم و مریم با نگرانی و چشم هایی خواب الود به من چشم دوخته بودن.منتظر بودن حرفی بزنم و حضورمو توی اون ساعت از روز توی خونه شون توضیح بدم.حرف برای گفتن زیاد بود اما نمیدونستم از کجا شروع کنم نمیدونستم کدومو بگم هاشم که سکوتمو دید زبون باز کردو گفت:عمه نمیخوای حرف بزنی؟مردیم از نگرانی،نصفه عمر شدیم بخدا.جهان رو که خوابش برده بود زیر پتوی کرسی روی زمین خوابوندم و آهی کشیدم.اون عمارت دیگه جای من و پسرم نبود.امروز صبح ازاونجا فرار کردم.هاشم و مریم با تعجب به هم نگاه کردن و بعد به من نگاه کردن و یک صدا گفتن:فــرار کردی؟!ترس رو میتونستم از چشمای هردوشون بخونم به نشون ی تایید سرموتکون دادم و سرموپایین انداختم هاشم صداشو کمی پایین اورد و گفت:آخه چرا فـرار؟چه اتفاقی افتاده که فــرارو به قرار ترجیح دادی؟تو که با جمال خان عقد کردی وداشتی زندگیتو میکردی.اب دهنمو قورت دادم و گفتم:توضیحش برام سخته.فقط میخوام بدونین دلیلم برای فــرار اونقدر قانع کننده هست که ترجیح دادم همه ی پلای پشت سرمو خـ.ـراب کنم و ازاون عمارت لهنتی بیام بیرون.تنها جایی که دیرتر بهش شـک میکنن اینجاست برای همین به شما پناه اوردم.خواهش میکنم چندروز بهم پناه بدین.تا ببینم باید چیکار کنم و جایی برای زندگی دور از اینجا پیدا کنم.به زودی از اینجا میرم میدونستم مریم و هاشم از بودن من اینجا و عواقبی که ممکنه پناه دادن به من داشته باشه وحــشت دارن.اما اونا قابل اعتماد ترین آدمایی بودن که داشتمو میتونستم بهشون پناه ببرم.هاشم کمی خودشو جابجا کرد و گفت:اما اگه جمال خان بفهمه ما به شما پناه دادیم و بهشون خبر ندادیم که شما اینجایین حتما برامون دردسر میشه.بااطمینان گفتم؛خواهش میکنم بهم اعتماد کنین.من به زودی بدون اینکه کسی بفهمه اینجا بودم،ازاینجا میرم.مریم و هاشم بااکراه قبول کردن من چندروزی اونجا بمونم تا جای امـنی برای زندگی پیداکنم.جایی که جمال خان و اعضای عمارت نتونن منو پیدا کنن.لحظات خیلی سختی رو میگذروندم و هیچچیز قابل پیش بینی نبود.نمیدونستم چه اتفاقی قراره بیفته و چه بلایی قراره سرمن و جهان بیاد.اما هرچی که باشه بهتره ازموندن توی عمارت و تحمل کردن اون زندگی اجــباری.دوسه روزی از اومدنم به خونه مریم و هاشم گذشته بود که یک روز صبح با صدای ضربه های محکمی که به در میخورد چشمامو باز کردم.ترسِ بدی به جونم افتاد و ضربه هایی که به در میخورد هرلحظه بیشتر و محکمتر میشد.جهانو که بغـلم خوابیده بود توی بغـل گرفتم و گوشه ی دیواری تکیه دادم.از پنجره ی توی اتاق میتونستم بیرونو ببینم.مریم و هاشم سراسیمه وارد حیاط شدن و صورتشون پراز ترس بود.با باز شدن در چشمم به آقام افتاد.لحظه ای دلم اروم گرفت اما پشت سرش خانم بزرگ رو دیدم که دستشو به کمر زده بود و وارد حیاط شدن.قلبم جوری میزد که حس میکردم الانه که از تپیدن بایسته.همه ی غم دنیا لحظه ای روی سرم خراب شد و حال بدی که داشتم وصف ناشدنی بود.بعداز اقام و خانم بزرگ،جمال و عزیز هم از در اومدن داخل و با دیدن همشون توی حیاط خونه ی هاشم به زور نفس میکشیدم.اقام سرِ هاشم داد کشید و گفت:تو عقل نداری پسر؟این چه کاری بوده که شماها کردین؟مریم گریه میکرد و نمیدونست چیکار کنه.بهمن هم ترسیده بود و جـییغ میکشید توی حیاط همهمه ای به پا شده بود و هرکسی چیزی میگفت.دلم میخواست توی اون لحظه بـمیرم وبا بقیه رو برو نشم.خانم بزرگ لبخند کجی به لـب داشت و با حالتی تحقیر آمیز و پیروزمندانه به اطراف نگاه میکرد.جهانو توی بغـل گرفته بودم وگوشه ای کِز کرده بودم.جهان تنها چیزی بود که اگه از من میگرفتن حتما میمـردم.اقام و خانم بزرگ به سمت در هـجوم اوردن ودرهای خونه محــکم به هم کوبیده شد.چشمامو بستم و اشک راهشو پیدا کرد.هم ترسیده بودم و هم حسِ شکست بهم دست داده بود.نمیدونستم اونااز کجا بو بردن که من اینجام.آخه چطورممکنه به همین راحتی جای منو فهمیده باشن.مریم حسابی گریه و زاری میکردوابرازپشیمونی میکرد.جمال برادرش بود درسته ناتـنی بود اما بازم برادرش بودو باپنهان کردن من توی خونه اش به برادرش خیانت کرده بود.عذاب وجدانی همه ی وجودمو گرفته بود.نه تنها پل های پشت سر خودمو خراب کـردم.هاشم و مریمِ بی گــناه رو هم توی دردسرانداختم.معلوم نبود چه بلایی سرشون میارن و چه تـنبیهی براشون درنظر میگیرن.علاوه بربدبختی خودم،نگرانِ زندگی اوناهم بودم.زندگی و آرامشی که من باعث به هم خوردنش شده بودم.باورودوسروصدای بقیه توی اتاق جهان از خواب پریدوشروع کـرد به گریه کــردن.همه ی بدنم قفل کـرده بودونمیتونستم تکون بخورم.اقام جلو تر از همه با عـصبانیت وارد اتاق شد و به سمت من حــمله ور شد و میخواست منو زیر بارِ کتک بگیره که هاشم و جمال خان مانعش شدن.
🌷🌷🌷
🌹#حکایت_کوتاه
🌷عقابی بر بچه گوسفند حمله آورد و او را به چنگال صید کرده و ربود.
🌷کلاغی که شوق تقلید داشت، این احوال را دید.
خواست که زور خود بر گوسفندی بیازماید ولیکن پنجهاش در پشم گوسفند چنان اسیر ماند که بیچاره خود را از آن خلاص دادن نتوانست.
🌷شبان آمد و او را اسیر یافته، بگرفت و به خانه برد تا از بهر بازیچه به فرزندان خود دهد.
🌷چون فرزندان شبان کلاغ را دیدند، از پدر خود پرسیدند که این پرنده چه نام دارد؟
🌷راعی گفت این پرندهایست که پیش از یک ساعت خود را عقاب تصور کرده بود، اکنون خوب دانسته باشد که کلاغ بیشه است حماقت پیشه.
🌷آدمی را باید که در کاری که مافوقِ استطاعت او باشد قدم ننهد و اگر نهد، هم از سرانجام آن نومید شود و هم مصدر تضحیک ابنای روزگار.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
. اتوبوس مدرسه
مدرسهای دانشآموزان را با اتوبوس به اردو میبرد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک میشود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشود: «حداکثر ارتفاع سه متر»
ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود، ولی چون راننده قبلاً این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل میشود، اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده میشود و پس از به وجود آمده صدایی وحشتناک در اواسط تونل توقف میکند.
پس از آرام شدن اوضاع مسئولین و راننده پیاده شده و از دیدن این صحنه ناراحت میشوند. پس از بررسی اوضاع مشخص میشود که یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیدهاند که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند؛ یکی به کندن آسفالت و دیگری به بکسل کردن با ماشین سنگین دیگر و .... اما هیچ کدام چارهساز نبود تا اینکه پسربچهای از اتوبوس پیاده شد و گفت: «راه حل این مشکل را من میدانم!»
یکی از مسئولین اردو به پسر میگوید: «برو بالا پیش بچهها و از دوستانت جدا نشو!»
پسربچه با اطمینان کامل میگوید: «به خاطر سن کم مرا دست کم نگیرید و یادتان باشد که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک به آن بزرگی میآورد.»
مرد از حاضرجوابی کودک تعجب کرد و راه حل را از او خواست. بچه گفت: «پارسال در یک نمایشگاه معلممان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چگونه عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درونمان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در این صورت میتوانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.»
مسئول اردو از او پرسید: «خب این چه ربطی به اتوبوس دارد؟»
پسربچه گفت: «اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیکهای اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند.»
پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد.
خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت رمز عبور از مسیرهای تنگ زندگی است.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli