افتاده ترین آدم مغرور جهانم
بیصحبتم و ماهر در فن بیانم
از جنگ فراریم و چنگیز زمانم
با هرکه هر آنگونه طلب کرد همانم
ناز کنی، نظر کنی، قهر کنی، ستم کنی
گر که جفا، گر که وفا، از تو حذر نمیکنم.
- مولانا
قدم با من بزن در برگِ پاییز
شود هر لحظهام از عشق لبریز
و هر برگی که بنشیند به مویت
بهانه میشود بر بوسهای ریز