افتاده ترین آدم مغرور جهانم
بیصحبتم و ماهر در فن بیانم
از جنگ فراریم و چنگیز زمانم
با هرکه هر آنگونه طلب کرد همانم
ناز کنی، نظر کنی، قهر کنی، ستم کنی
گر که جفا، گر که وفا، از تو حذر نمیکنم.
- مولانا
قدم با من بزن در برگِ پاییز
شود هر لحظهام از عشق لبریز
و هر برگی که بنشیند به مویت
بهانه میشود بر بوسهای ریز
هر چه در پىاش بدوى،
از تو مىگريزد.
آرام كه بگيرى، مىآيد.
گاهى هم نمىآيد،
اما تو آرام گرفتهای.
- شمس تبريزى
دل بریدم تا نبینم دوست بامن دشمن است؛
دل بریدن گاه، تنها راه عاشق ماندن است.
- فاضل نظری
دستم خالی شده بود از هر آرزو
از هر خواسته
وقتی به خودم نگاه میکردم ابهام میدیدم
این کیست؟
_سیاهه های سطور