همراه شهدا🇮🇷
✅آموزه های حکمرانی از مکتب امام روح الله 👈با نگاهی به روش مبارزاتی امام خمینی (ره)👇 🔹ویژه گی های
✅آموزه های
حکمرانی از مکتب امام روح الله
مبارزات امام روح الله
سخنرانی 13 خرداد 42
موجب دستگیری امام توسط رژیم شاه
وایجاد زمینه قیام 15 خرداد
وسخنرانی امام 👇
♦اسرائیل نمی خواهد در این مملکت؛ دانشمند؛ عالم قرآن؛ احکام اسلام باشد
اسرائیل به دست عمال خود
(فیضیه )را کوبید ما را می کوبد
شما ملت را می کوبد
♦اسرائیل. می خواهد👇
اقتصاد را قبضه کند
زراعت و تجارت شما را از بین ببرد
ثروت های این ممکلت و ملت را تصاحب کند به دست عمال خود
ادامه دارد 👇
سرطان اصلاحات
سرمایه های اسرائیل
#انتخاب_در_ترازشهیدجمهور
🖌سید اخلاص موسوی
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
ادامه دارد
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📣 تصاویر متفاوتی از لحظه ورود صبح امروز رهبر انقلاب به مراسم سالگرد ارتحال امام خمینی(ره) و ابراز احساسات مردم
#انتخابات
#شهید_جمهور
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴سالگرد رحلت امام خمینی(ره) و قیام خونین ۱۵ خرداد تسلیت باد 🏴
#رحلت_امام_خمینی_ره
#پانزده_خرداد
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دریغا ای دریغا ای دریغا...
خدایی سایهای رفت از سر ما…
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
پیغامی محرمانه به خامنه ای جوان!
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
مرحوم حمید سبزواری در کتاب خاطراتش میگوید:
🔸حاج آقای قدسی مشهدی برایم تعریف میکرد: ما که جوان بودیم؛ من و آقای خامنهای و چند جوان هم سن و سال دیگر در هفته یک روز ۵-۶ نفری میرفتیم خانه یک پیرمردی؛ آدم دانشوری بود.
میرفتیم و شعری نیز که گفته بودیم میخواندیم و ایشان هم یک صحبتی میکردند و ما را نصیحت میکردن که در زندگی اینطور باشید. چون سری از شعر هم داشت، ما شارژ میشدیم.
🔸یک روز آنجا رفتیم، آقای خامنهای تازه عمامه گذاشته بود، موقع بیرون آمدن، خداحافظی کردیم از پیرمرد.
ایشان گفتند آقاسیدعلی آقا با شما کاری داشتم. آقای خامنهای آنجا ماندند. آن موقع یک برافروختگی در سیمای آقای خامنهای مشاهده کردم.
گفتم: سید! آقا چه فرمودند؟ گفتند که آقا مرا نصیحت کردند راجع به عمامه ای که سرم است که این عمامه این جوری است.
گفتم خب اگر واقعا همین بود ما هم بهره میبردیم، اینکه حرف محرمانهای نیست که آقا بگوید صبر کن با تو کار دارم.
گفت: آن چیزیست که حالا وقت گفتن آن نیست!
گفتم: یعنی چه؟ چرا؟
در خلوت ایشان را دیدم. گفتم این را باید بگویی!
گفت والله ایشان یک چیزی فرمودند که من در خودم یک چنین مسالهای را نمیبینم.
🔸ایشان به من فرمودند:
«خودت را بساز، یادت باشد تو یک روزی در این مملکت باید حرف اول را بزنی و مضمونی قریب به این»
این گفتار همیشه در یاد و خاطرم بود، تا شب ارتحال امام. شب ارتحال، من در سالن خانهمان خوابیده بودم و رادیو گرفته بودم. بعد کم کم آن را خاموش کردم. قبل از اینکه بخوابم رجال کشوری از نظرم گذشتند، نظرم رفت به اینکه بعد از امام چه کسی رهبر میشود؟ چه خواهد شد؟
این دغدغه، مدتی من را مشغول کرد، یک دفعه حرف قدسی به یادم افتاد... صبح که رادیو را باز کردم اعلام کردند که امر رهبری به آقای خامنهای تعلق گرفته. آن وقت فهمیدم و پیش خود گفتم خدایا تو چه بندگانی داری، ما چه غافل هستیم، اینها چه کسانی هستند که از ورای پردهها آینده را میبینند.
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مقام آدمیت»
📚 حالِ اهل درد؛ خاطرات حمید سبزواری
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
🏴🕊🏴🕊🏴🕊🏴
وقتی نماز میت حضرت امام را
مرحوم آیت الله العظمی گلپایگانی
می خواند به جمله:
✨ اللهم عفوک عفوک عفوک✨
که رسید و ۹ بار تکرار کرد و گریست...
بعدها در بیان علت گریه خود فرمود:
در آن لحظه فرشتگان الهی رادیدم
که برای بردن امام آمدند...
📚مجله پاسدار اسلام سال۱۳۶۸
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
همراه شهدا🇮🇷
📗 ادامه کتابِ 《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_شصتُ_دو امروز رفتم و با هرکس که احساس میکردم
📗 ادامه کتابِ
《 راستي دردهایم کو ؟ 》
#قسمت_شصتُ_سه
از صبح پیگیر کارها بودم تا همین الان! بابا بعدازظهر راه افتاده که بیاید به دیدنم. با فاطمه قرار گذاشتهام که عصر برویم و در شهر چرخی بزنیم. با دخترِ عمو و ماشینِ عمو راه میافتیم سمت راهآهن. بابا، تا مرا دید، گل از گلش شکفت. دستهایش پر بود. بچهها وقتی میخواهند بروند سفر، مادرها توشه نسبتا ناچیزی -به زعم خودشان!- برایشان درنظر میگیرند! مادر برایم آجیل و مخلفات فرستاده. خودش ناخوشاحوال است و نتوانسته با بابا بیاید. بابا را به خانه عمو میرسانم و با فاطمه، دوتایی میزنیم به دل خیابان. وسط حرفهایمان، دوستم حمید را میبینم که توی ماشین کناری دارد بالبال میزند! اشاره میکند که نگه دارم. ماشینها مجالم نمیدهند! جایی دورتر نگه میدارم و حمید تا خودش را به من برساند، به زحمت میافتد!
همدیگر را تنگ در آغوش میکشیم و میخندیم. هیچ دیداری، اتفاقی نیست! حمید میگوید من حوصله نوشتن زندگینامهات را ندارم؛ نروی شهید بشوی و برایمان کار بتراشی! دیدارِ کوتاهمان به همین حرفها میگذرد....
۶۳
#ادامه_دارد
#یادشهداباصلوات
📔#راستی_دردهایم_کو
#همراه_شهدا