e42.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
#مشاوره
#اراده_برای_حل_مشکلات
سلام ٨ ماهه ازدواج کردم و یکسال عقد بودیم. همسرم ،چشم پاک و تاحدی درکارشون موفقه. اما بامن بداخلاق بی توجه،بی احساس وحق هیچ گونه گله ای نمیده احساس میکنم هیچ جوری نمیشه بهش تکیه کرد.وقت هایی هم دعوام میکنه عذرخواهی نمیکنه باهرترفندی خواستم باش ارتباط بگیرم ونیازهاموبگم موفق نشدم،بااینکه من هیچ مشکلی ندارم رابطه جنسی خیلی کمی داریم دراین یه سال بیش ازصد مرتبه ما مشاجره داشتیم و پای خانواده ها وسط کشیده شد.با اینکه شرایط طلاق ندارم وهمسرم و دوس دارم امابه طلاق فک میکنم .استادعزیز بنظرتون چکار کنم
🟢 پاسخ استاد پوراحمدخمینی
🔺 روانشناس و مشاور خانواده
🌸🍃 کانال تربیتی همسران خوب
💓 @hamsaranekhoob
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ دعاهای خیلی خاص و دلنشین رهبر عزیزتر از جانمان🌷
سایهات از سر ما کم نشود
حضرت یار ❤️
🌸🍃 کانال تربیتی همسران خوب
💓 @hamsaranekhoob
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 غافلگیری مأمور پلیس در کف خیابان!
#روز_پدر ❤️
🌸🍃 کانال تربیتی همسران خوب
💓 @hamsaranekhoob
💓 #رمان_تربیتی #خانه_مریم_و_سعید
قسمت ١
🔸 رابطه عاطفی والدین منشأ آرامش بچهها
سحر، آرام و خجالتی، پشت پنجرههای خانه ایستاده بود. هنوز تصمیم نگرفته بود وارد شود یا نه. اولین روز اسفند بود؛ روزی که بوی تغییر میداد، حتی پیش از آنکه چیزی واقعاً عوض شود. خانه در سکوتی نرم نفس میکشید؛ سکوتی که فقط از لابهلای آن، صدای خواب میآمد.
مریم لای در اتاق را باز کرد؛ آهسته، مثل کسی که میترسد خواب بترسد و فرار کند. نوری باریک روی کف اتاق افتاد. مکث کرد. نگاهش را چرخاند و روی صورت سعید نگه داشت. خواب بود. عمیق، بیخبر. ساعت، کمی از شش گذشته بود. وقت، آرام اما بیرحم جلو میرفت.
او اما زودتر بیدار شده بود. حوالی پنجونیم، وقتی دنیا هنوز در خودش جمع شده بود، از خواب برخاسته بود. آن ساعت خلوت، برایش چیزی شبیه نفس تازه بود؛ شبیه جرعهای آب در دل کویر. نماز، دلش را نرم میکرد؛ آنقدر که میتوانست با همین نرمی، روز را از نو بسازد.
قدمزنان وارد اتاق شد. پردهها را کنار زد. روشناییِ پیش از سپیده، کمجان و مردد، خزید روی دیوارها. شاید همین نور، سعید را صدا میزد؛ بیصدا، اما پیوسته.
کنار تخت نشست. انگشتانش را میان موهای سعید لغزاند. لمسش آرام بود، مثل نوازش یک خاطره. لبهایش با لبخندی شناختهشده حرکت کرد:
— آقا سعید… کمکم صبح داره میرسه. نمازت قضا نشه…
صدایش در اتاق پخش شد و نشست روی خواب سعید. پلکهایش لرزید. خواب، هنوز دست از سرش برنداشته بود. دیشب دیر آمده بود؛ خستگی، لجبازتر از همیشه، تنش را رها نمیکرد. اما نام نماز، کاری کرد که چشمهایش نیمهباز شود.
چشم که باز کرد، لبخندش هم آمد؛ آرام، گرم، فقط برای مریم.
— سلام عزیزم… صبحت بخیر.
مکثی کرد و با شیطنتی خوابآلود گفت:
— بیا، گوشتو بیار جلو.
مریم خم شد. سعید فرصت را قاپید و گونهاش را بوسید؛ محکم، ناگهانی.
— دیشب نفهمیدم کی خوابم برد…
بعد، آرامتر، گونهی دیگرش را بوسید.
— این یکی برای صبح… اون یکی هم بدهی دیشب.
خندهی مریم، مثل زنگ کوچکی در اتاق صدا کرد. پیشانی سعید را بوسید و بلند شد.
— حالا بلند شو… نمازتو بخون. بدهکارتر نشو.
از اتاق که بیرون رفت، صدای قدمهایش با نور صبح در هم آمیخت.
در آشپزخانه، سفره را باز کرد. مربای هویج خانگی، با رنگ آفتابخوردهاش، وسط سفره نشست؛ طعمی که صبح را برای بچهها قابل تحمل میکرد. خانه کمکم بیدار میشد، بیآنکه شتاب داشته باشد.
نوبت بچهها بود. علی و فاطمه.
کنار جایشان نشست. دست کشید روی موهایشان، بوسهای کاشت و آرام گفت:
— اول کی میره دست و روشو میشوره؟
رقابت، مثل جرقهای کوچک، روشن شد. علی، این بار منتظر نماند؛ از جا پرید و دوید. مریم لبخند زد. بعضی چیزها، حتی در تکرار هم تازهاند.
سعید، بعد از نماز، به آنها رسید. نگاهش که به بچهها افتاد، صورتش باز شد؛ انگار هر بار، برای اولینبار میدیدشان.
— سلام پسر بابا… صبح بخیر.
فاطمه هم آمد. سعید خندید.
— خوشگلترین دختر دنیا بیدار شده… ببین چقدر نازتَر شدی.
سفره آماده بود. مریم صدایش زد؛ آرام، بیامر:
— آقا سعید… بیزحمت نون رو بیار.
بچهها کنار سفره نشستند. هوا روشن شده بود. روز داشت خودش را تحمیل میکرد. علی و فاطمه نمازشان را خواندند؛ ساده، کودکانه.
سعید و مریم چیزی نگفتند. فقط نگاه کردند.
ایمان، مثل صبح اسفند است؛
اگر با عجله بخواهیاش، سرد میشود.
باید بگذاری آرام بیاید.
و درست همان لحظه، مریم احساس کرد چیزی در دلش تکان خورده؛
نه نگرانی،
نه شوق،
بلکه پرسشی خاموش…
پرسشی که میدانست، جوابش را باید در روزهای بعد پیدا کند.
💓 ادامه دارد…
✍ نویسنده: محسن پوراحمدخمینی
(روانشناس و کارشناس خانواده)
🌸🍃 کانال تربیتی همسران خوب
💓 @hamsaranekhoob
خودسازی مادر، اثرگذارترین نوع تربیته
اگر مادری کتاب میخونه، دختر هم به کتاب علاقمند میشه
اگر مادر آرامشه، دختر هم امنه
اگر مادر خودش رو دوست داره، دختر هم خودش رو میپذیره❤️
🔹 محسن پوراحمدخمینی؛ روانشناس
🌸🍃 کانال تربیتی همسران خوب
💓 @hamsaranekhoob
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آنکه مبهوت ز صبرش شده ایوبِ صبور
معدن صبـر به صحرای بلا، زیـنب بـود
آنکه بعد از شَهِ لب تشنه به هنگام بلا
قد علم کرد به میـدان وفا زیـنب بـود💔
السَّلامُ عَلَیکِ یَا اُمَّ المَصَائِبِ یَا زَینَبُ، وَ رَحمَةُ اللهِ وَ بَرَکاتُهُ
🏴 وفات شهادتگونه حضرت زینب سلام الله علیها اسوه صبر و وفا بر شیعیان و رهروانش تسلیت باد.
🌸🍃 کانال تربیتی همسران خوب
💓 @hamsaranekhoob
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دشمنان از فضای مجازی جور دیگر استفاده میکنند امّا شما جوانهای عزیز این جوری از آن استفاده کنید...
💓 رهبر معظم انقلاب
🌸🍃 کانال تربیتی همسران خوب
💓 @hamsaranekhoob
💓 #رمان_تربیتی #خانه_مریم_و_سعید
قسمت ٢
🔸 حفظ امنیت روانی فرزندان در هر شرایطی
سعید، علی و فاطمه دور سفره نشسته بودند؛ سفرهای ساده، اما زنده. بخار چای تازهدم، مثل نفس گرم خانه، آرام بالا میرفت
درست همان لحظه، زنگ تلفن بلند شد؛ صدایی ناگهانی که مثل خطی نازک، سکوت دلنشین صبح را شکافت.
نگاه مریم و سعید بیاختیار به هم گره خورد؛ نگاهی کوتاه، اما سنگین از سؤال. تماس در این ساعت، بیدلیل نبود. دل، پیشاپیش کمی لرزید.
سعید گوشی را برداشت.
– سلام مامان جان
صدای مادرش آنطرف خط میلرزید؛ لرزشی که از صدا عبور میکرد و مستقیم به دل مینشست.
– سلام سعید جان، عزیز حالش بد شده. زود خودتو برسون.
سعید نفسش را آهسته بیرون داد، انگار بخواهد صدایش را از لرزش نجات دهد.
– شما خوبید الحمدلله؟
آرام از جا بلند شد و بیصدا به سمت اتاق رفت. در را نیمهباز گذاشت؛ نمیخواست فاصلهای ایجاد کند، فقط میخواست بچهها نشنوند.
– چشم…
تا چند دقیقه دیگه میام.
عزیز، مادربزرگ مادری سعید بود؛ زنی که مهربانی در چینهای صورتش خانه کرده بود. سالها بود دیابت با او زندگی میکرد، اما صبوریاش هیچوقت کم نشده بود. سعید از کودکی به او دلبستگی عجیبی داشت؛ دستهای چروکیدهاش، بوی روسریاش، دعایی که همیشه پشت سرش میخواند… همهشان تکههایی از آرامش سعید بودند.
تماس که قطع شد، سعید به سالن برگشت. لحنش را عمداً ساده نگه داشت؛ بیهیجان، بینگرانی
– مامان یه کاری داره… باید برم پیشش.
بچهها سرشان گرم صبحانه بود. علی لقمهاش را گاز زد، فاطمه آرام چای فوت کرد. چیزی نپرسیدند. همین آرامش، ثمرهی همان قرار نانوشتهای بود که سعید و مریم سالها پیش با هم گذاشته بودند: دلهای کوچک، بار نگرانیهای بزرگ را نکشند.
سعید هنوز به پلهها نرسیده بود که گوشیاش لرزید و خودش پیام فرستاد: «عزیز حالش بد شده. میبرمش دکتر.»
شفاف، صادق، آرام. نه پنهانکاری، نه اضطرابآفرینی. آنها حتی هنگام شنیدن اخبار، اگر تصویر یا خبری خشن پخش میشد، بیصدا کانال را عوض میکردند. نمیخواستند چیزی از لطافت کودکی در خانهشان ترک بردارد. مریم همیشه میگفت: امنیت روانی، ریشهی همهچیز است؛ اگر ترک بخورد، هیچچیز درست رشد نمیکند.
بچهها صبحانهشان را خوردند. مریم برای میانوعدهی مدرسه، نان و پنیر و سبزی پیچید. فاطمه که امسال کلاس اولی شده بود، با جدیتی کودکانه داشت مانتوی کوچکش را اتو میکرد. دستهای کوچکش هنوز راه اتو را بلد نبودند، اما دلش میخواست «بلد» باشد. مریم از گوشهی چشم نگاهش میکرد؛ نه با ترس، نه با دخالت. فقط حاضر بود، مثل سایهای امن.
از همان خردسالی، مریم بعضی کارها را به عهدهی بچهها گذاشته بود؛ کارهایی کوچک اما ریشهدار. شستن جورابها، جارو کشیدن نوبتی اتاق، آب دادن به گلها. باور داشت مسئولیت، اگر با محبت داده شود، کودک را خسته نمیکند؛ به او اعتمادبهنفس میدهد.
بعد از رفتن بچهها، مبلغی صدقه کنار گذاشت. لحظهای مکث کرد، زیر لب دعا خواند و به آشپزخانه رفت. نگاهی به برنامهی غذایی انداخت؛ نوبت املت بود. در یخچال را باز کرد. گوجه نبود.
وقتی سعید درگیر کار بود، مریم مستقیم زنگ نمیزد. اول پیام میداد؛ احترام به زمان و حال همسر. گوشی را برداشت و نوشت: «سلام آقا سعید. بیزحمت داشتی میومدی، گوجه بگیر. برای املت لازم داریم. یه دنیا ممنون عزیزم.»
سعید همیشه برایش «آقا سعید» بود؛ لقبی ساده، اما پر از احترام. احترامی که از فاصله نمیآمد، از عمق محبت میجوشید.
چند لحظه بعد پیام آمد: «سلام خوشگلم. شاید کارم طول بکشه، تا ظهر نرسم 😊
بهجاش نیمرو بخوریم با اون سیرترشیهای دستساز خوشگل خانوم، چطوره؟»
_ «راستی حال عزیز چطوره؟»
لبخند آرامی روی لبهای مریم نشست؛ لبخندی که از دل اطمینان میآمد.
_ «الحمدلله بهتره. پیریه دیگه… چند وقت دیگه نوبت خودمونه. خدا انشاءالله از دستوپا نندازمون.»
مریم کمی مکث کرد و نوشت: «مامان هم باهاتون اومدن دکتر؟»
_ «نه. میخواست بیاد، ولی پاش درد میکرد. گفتم شما نیا، خودم میبرمش.»
مریم مکث نکرد: «کار خوبی کردی. زنگ زدی به مامان بگی حال عزیز بهتره؟»
– نه هنوز
اینبار جدیتِ آرامی در پیامش نشست: «آقا سعید… چرا زنگ نزدی؟ بنده خدا مامان از نگرانی داغونه. زودتر زنگ بزن.»
چند ثانیه بعد: «باشه، الان زنگ میزنم. کاری نداری؟»
– نه… یاعلی.
– یاعلی.
سعید گوشی را کنار گذاشت. حس آرامشی عمیق، مثل دستی گرم، روی دلش نشست. میدانست احترام مریم به خانوادهی او، مخصوصاً مادرش، از سر وظیفه نیست؛ از جنس دل است. انگار مادر خودش باشد. و همین احترامِ بیادعا، یکی از ستونهای محکم زندگیشان بود؛ ستونی که بیسر و صدا، اما استوار، سقف محبت این خانه را نگه داشته بود.
💓 ادامه دارد…
✍ نویسنده: محسن پوراحمدخمینی
(روانشناس و کارشناس خانواده)
🌸🍃 کانال تربیتی همسران خوب
💓 @hamsaranekhoob
سلام
وقت بخیر
کلاس رضایت از زندگی خیلی ارامش بخش و عالی هست. ممنون ازتون
من تو سختیای زندگی میام گوش میدم و اروم میشم با کلام اهل بیت و سخنان استاد پوراحمد عزیز🙏🌱
💓 #نظر_یکی_از_اعضای_محترم👆
🟣 #ثبت_نام_آسان و دریافت کلاسهای آموزش خانواده استاد پوراحمدخمینی 👇
🌸 @hamsaranclass
🌸 @hamsaranclass
🌸🍃 کانال تربیتی همسران خوب
@hamsaranekhoob
🌹 از بهترينِ دوستان کسی است كه
وقتی به یاد خدا هستی
تو را همراهی و یاری كند
و وقتی خدا را فراموش کردی
خدا را به يادت بیاورد.
پیامبر مهربانی، حضرت محمد(ص)❤️
📚نهج الفصاحه،ح۱۴۷۹
🌸🍃 کانال تربیتی همسران خوب
💓 @hamsaranekhoob
e39.mp3
زمان:
حجم:
5.9M
#مشاوره
#دادن_نظر_مخالف_بهشوهر
سلام خداقوت وممنون بخاطر کانال خوبی که دارید من خانه دار و۳۷ ساله وهمسرم ۴۲ ساله وسه فرزند دارم ۱۷ سال ازدواج کردیم.مشکل من اینه که جرات مند نیستم به خصوص در مقابل همسرم و نمی تونم خواسته هام را به ایشون بگم چه ازنظر مالی وخواسته های دیگر البته من این مشکل را از کودکی دارم ولی فکر می کنم در مقابل همسرم شدتش بیشتر چون ایشون حالت سلطه گری هم دارن وهمیشه خواسته هام را سر کوب می کنم دوست ندارم ایشون به خاطر خواسته های من به سختی بیفتند وحتی از حق خودم می گذرم واین باعث ناکامی وناامیدی در من شده لطفاچند راهکار برای اینکه این مهارت را در خودم تقویت کنم بدهید.ممنون🌺
🟢 پاسخ استاد پوراحمدخمینی
🔺 روانشناس و مشاور خانواده
🌸🍃 کانال تربیتی همسران خوب
💓 @hamsaranekhoob
💓 #رمان_تربیتی #خانه_مریم_و_سعید
قسمت ٣
🔸 اهمیت استقبال گرم از بچهها هنگام برگشتن از مدرسه
محمد و میثم هم کمکم از خواب دل کندند و خانه آرامآرام پر شد از صدای قدمهای کوچکشان؛ صداهایی که مثل نغمهای نرم و دلنشین، از دیوارها عبور میکرد و قلب هر کسی را نرم میکرد. مریم در آشپزخانه مشغول آماده کردن ناهار بود، اما هر بار چشمش به بچهها میافتاد، لبهایش بیاختیار به لبخند مینشست و دلش از محبت سرشار میشد. همین نگاه کوتاه کافی بود تا محمد و میثم با صدای مهربان و آرامشبخش مامان سرحال شوند و حس امنیتی عمیق و لطیف در خانه پخش شود.
محمد هنوز تازه از پوشک گرفته شده بود و بدن کوچک و لطیفش به نظم تازه عادت نکرده بود. تا آخرین لحظه مقاومت میکرد و گاهی در طول روز چند بار خودش را خیس میکرد، اما مریم میدانست این فقط اقتضای سن و شرایط اوست. او با صبر، با بازی و قصه، با جذاب کردن مسیر دستشویی، محمد را همراه میکرد؛ بدون هیچ فشار یا تندی، با آرامشی مادرانه که دل هر کودکی را نرم میکرد و اعتماد به نفسش را پرورش میداد.
ناگهان زنگ تلفن خانه به صدا درآمد. مریم زیر شعله قابلمه را کم کرد، درش را گذاشت و با قدمهایی نرم و آهسته، گوشی را برداشت.
— الو… سلام. بفرمایید.
صدایی گرم و صمیمی از آن سوی خط پیچید:
— سلام مریم جون! خوبی؟ عارفهام… مشتاق دیدار عزیزم.
قلب مریم کمی تندتر زد و لبخندی نرم روی لبش نشست. هفت سال میشد که عارفه ازدواج کرده و زندگی مشترکش را با حامد زیر یک سقف آغاز کرده بود؛ مسیرشان صاف و هموار نبود، اما صبر، توکل و مشورت با افراد امینی مثل مریم، آنها را هر بار از سختیها عبور داده بود.
— سلام عارفه خانم! خوبی عزیزم؟ ما هم شکر خدا خوبیم. کمفروغ شدین؟
عارفه گفت:
— آره… یه مدتی حامد بیکار شده بود، ولی حالا یه ماهی هست یه جا مشغول شده. صبح زود میره و نزدیکای غروب برمیگرده.
مریم با ذوقی که انگار گلهای خانه تازه شکفته بودند، گفت:
— خب مبارکه انشاءالله! کی شیرینی بخوریم؟ دلم لک زده برای شیرینیزبونت.
عارفه با خندهای نرم و کودکانه جواب داد:
— حتماً… به روی چشم. راستش زنگ زدم یه چیزی بهت بگم. در واقع، اولین نفری هستی که خبر رو میشنوی.
مریم قلبش را فشرد و لحظهای مکث کرد. صدایش گرم شد:
— بفرما عارفه جون… سراپا گوشم.
عارفه نفسش را گرفت و با ذوقی کودکانه گفت:
— راستش… نمیدونم چطوری بگم… از این به بعد، روز مادر، به منم باید تبریک بگیدا.
مریم بیاختیار با صدای بلند گفت:
— ای جانم… شکر خدا! بعد از شش سال… بالاخره خدا خواست! خیلی خوشحال شدم عارفه جون… بگو ببینم دختره یا پسر؟
— صبر داشته باش! تازه یه ماهشه.
— کوچولو هنوز نیومده، کار باباش درست شد… همینه که میگن بچه روزیشو با خودش میاره. انشاءالله پر روزی باشه.
مریم هنوز در شادی غوطهور بود که صدای زنگ در خانه او را به واقعیت کشاند. محمد با ذوق دوید و در را باز کرد. فاطمه از مدرسه برگشته بود؛ اما برخلاف همیشه، چهرهاش گرفته و کمی دلخور بود. نگاهش خانه را گشت و کیفش را روی زمین کشید.
مریم لحظهای مکث کرد، قلبش لحظهای سنگین شد، اما فوراً تمرکز خود را روی دخترش گذاشت. دستش را روی تلفن گذاشت و آرام، با نگاهی کوتاه و پر از پشیمانی به عارفه گفت:
— عارفه جون، ببخش… الان فاطمه اومد. منتظر منه. انشاءالله خودم بهت زنگ میزنم.
و با همان لبخند مهربان و قدمهایی نرم، گوشی را گذاشت و به سمت دخترش دوید.
هر روز وقتی فاطمه زنگ در را میزند، همه اعضای خانه، حتی میثم کوچک که تازه تاتیتاتی میرفت، با شور و شوق از او استقبال میکردند. این استقبال، خستگی روز را از تن و روح فاطمه میزدود. امروز اما، به خاطر تماس تلفنی و شادی زودهنگام مریم، این مراسم دلنشین تاخیر داشت و دل فاطمه کمی گرفته و ناامید شده بود.
مریم جلوی فاطمه نشست، با لبخندی به پهنای صورت و چشمانی پر از مهربانی، او را در آغوش گرفت و با آرامشی نرم و دلنشین زمزمه کرد:
— سلام خوشگلم… نور چشم مامان. مدرسه چه خبر؟ خوش گذشت؟ نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود… مخصوصاً وقتی خاله عارفه زنگ زد و یه خبر خوش داد.
چشمهای فاطمه پر از کنجکاوی شد:
— خبر خوش چیه؟
مریم لبخندی پر از شیطنت زد و گفت:
— باید خودت حدس بزنی…
فاطمه با اشتیاق گفت:
— آخ جون… میخوان بیان خونهمون؟
مریم دستش را گرفت و آرام گفت:
— نه… یه چیز دیگهست. قراره شیرینی این خبر خوش رو خودش برامون بیاره…
و لبخند مریم، آهسته و نرم، مثل نسیمی لطیف، راهش را به دل فاطمه باز کرد. خانه دوباره پر از نور، گرمی و شادی شد؛ گرمیای که از دل مریم و عشق کوچکترین و بزرگترین اعضای خانه به بیرون میتراوید و همهی فضای خانه را پر از آرامش و محبت کرد.
💓 ادامه دارد…
✍ نویسنده: محسن پوراحمدخمینی
(روانشناس و کارشناس خانواده)
🌸🍃 کانال تربیتی همسران خوب
💓 @hamsaranekhoob