دیگه از فضای سمی این جامعه فاصله گرفتم
از اینکه درگیرشون بشم
از اینکه غرق بشم
از اینکه سعی کنم خودم رو بین دو جبهه قرار بدم و پل ارتباطیمو حفظ کنم...آره از همش فاصله گرفتم
حالا دیگه دوستام از تو یک دنیا و عالم دیگه نیستند. هممون شبیه همیم و حالمون یک جور دیگه ای خوبهه
اما
نمیخوام بی خبر بمونم
نمیخوام چشمم رو ببندم و تو غارِ خوشبختی و اَمن خودم فقط زندگی کنم
ازم پرسید چرا کتاب روانشناسیی رو میخونی که نویسنده اش رو از پایه قبول نداری..؟
بهش میگم باید بخونم تا بفهمم تغذیه ذهنی مردم از کجاست
باید بدونم این فلسفه ها و دیدگاه های روانشناسی جامعه از کجا میاد
باید بتونم نقدشون کنم و بدونم از چی حرف میزنن
باید بازم برم تو جامعه..مثل این لحظه که با چادر مشکی و یک رمان همسر شهید نشستم تو کافه ای که پر از دانشجو دختر و پسره و مرد هایی که دارن از نظام و مملکت انتقاد می کنند .
قلبم میشکنه وقتی میبینم مردم دیگه همدیگه رو دوست ندارن. به خونِ هم تشنه شدند
ما تو یک شهر زندگی میکنیم ولی انگار که قاره ها باهم فاصله داریم
من یک بچهِ معلمم
مطمعنم در آینده فقط دانش آموزی از جبهه موافق خودم ندارم
بلکه همه نوع قشری میان تو بغلم
و من میخوام همشون رو در آغوش بگیرم
پس باید بدونم قراره تو چه فضای فکری بزرگ بشن
ما هنوز یک مردمیم
همه ایرانی هستیم
ولی اونا میخوان ما تیکه تیکه بشیم
تا دیگه هیچ قوّتی نمونه
نباید بزاریم..
هدایت شده از ســادات☁️
https://eitaa.com/hamtafff/4003
کل این پک رو از روی تو ساختن
حیف اینجا تلگرام نیست..