[پارت صد و هجده]
رسیدم خانه و کتری را پر کردم و روی گاز گذاشتم. همزمان با علی رسیده بودم. در یخچال را باز کردم. جز سه چهار تا سیب زرد با پوست های چروک شده توی پلاستیک، چیزی برای پذیرایی نبود. چای را توی فلاسک دم کردم و توی سینی گذاشتم. یک بسته بیسکوییت هایبای از کابینت برداشتم. باز کردم و توی پیشدستی ریختم و گذاشتم توی سینی. رفتم توی هال و سینی را گذاشتم زمین و خودم هم کنار علی نشستم. هدفون روی گوشش بود و با اخم زُل زده بود به نقطهای گوشهی دیوار و با دقت گوش میداد. متوجه من که شد، هدفون را روی گردنش گذاشت و گفت: زحمت نکشین رئیس.
سینی را هُل دادم وسط و گفتم: دیگه نهایت امکانات پذیرایی من همینقدره ببخشید.
اشاره کردم به لپ تاپ و گفتم: ریکورد میشن؟ حواست هست بهشون؟
سر تکان داد و گفت: بله آقا خیالتون راحت. تا قبل اینکه بیام رو مو به مو گوش دادم، اینام ریکورد میشن، برم خونه تا صبح اکی میکنمشون. یه سری کلیدواژهم دادم به نرمافزار. آلارم میزنه اگه استفاده شه.
سر تکان دادم و گفتم: خب. و منتظر نگاهش کردم.
لپ تاپ را چرخواند سمتم و خودش هم چرخید. صدا را انداخت روی اسپیکر های خود لپ تاپ و فایلی را باز کرد و یک صوت را پلی کرد. صدای مکالمهی آهو بود. با کیا. علی را نگاه کردم.
آهو داشت با کیا صحبت میکرد. اما صحبت کردنی شبیه به یک زیردست، چیزی که با اطلاعات من مغایرت داشت. اخم کردم. کیا داشت دربارهی اتفاق بزرگی که یکم ماه آینده رخ میداد با آهو صحبت میکرد و از او میخواست چند نفری از رانندههای کارخانه را برای ایاب و ذهاب مهمانان آماده کند. منظورش را از مهمان میدانستم. اما اینکه چرا برخلاف تصورم آهو، از کیا دستور میگیرد، تعجبم را برانگیخته بود.
علی را نگاه کردم. صوت را متوقف کرد و گفت: آقا تو این صوت یه طوریه که انگار آهو از کیا دستور میگیره.
اینکه دغدغه ام را میدانست، خوب بود! تند سر تکان دادم. ادامه داد: سیستم شنود روی گوشیش طوریه که حتی اگر تماس هم گرفته نشه، میتونه صداهای اطراف رو ریکورد کنه. اما این رو گوش بدید. و صوت بعدی را پلی کرد. صدای ناواضحی از آهو بود.
دو صوت دیگر هم همینطور. صداهایی از صحبت کردن آهو، اما ناواضح و نا مشخص.
نگاهش کردم. گفت: آقا تمام شنود هایی که شما گذاشتید، و همچنین شنود گوشیش، نتونستن این صوت رو واضح ثبت کنن.
پرسیدم: تو اتاق بوده؟
سر تکان داد: اینکه بله، احتمالا تو اتاق بوده. با وحود حساسیت بالای سنسور ها، صدا واضح نیست. اما نکنه اینه که، داره با کی صحبت میکنه!؟
همونطور که شما گفتی رئیس، تلفن ثابت تو پذیراییه و شما نزدیکش شنود ثبت کردی، تلفن همراهشم شنود داره. اگر با این دوتا وسیله صحبت میکرد صداش باید واضح میبود!
نگاهش کردم و گفتم: ینی یا با یه تلفن دیگه داره صحبت میکنه، یا کسی اومده تو خونه..
سر بالا انداخت و گفت: مورد اول آقا. اگه کسی اومده بود تو خونه، بلاخره موقع ورود صداشو داشتم. قطعا داره با یه تلفن دیگه صحبت میکنه. و مکالمات اون تلفن باید خیلی مهم باشه. چرا باید همچنین مکالمهی طولانی رو داشته باشه؟ اقا از حدودای ۹ شب، تا ۹ و ربع داشت صحبت میکرد. البته تو بازه های کوتاه چند دقیقه ای.
_ینی با چند نفر متفاوت؟
جواب داد: یحتمل!
گفتم: میخوام مکالماتشو علی. امکان نداره بشه صدا رو با کیفیت کنی از توش یه چیزی در بیاری؟
سر تکان داد و گفت: با کیفیتش کردم شده این. قبلش کلا خش خش بود.
نفسم را فوت کردم بیرون دستم را قفل کردم دور زانوهایم. گفتم: نمیتونم ریسک کنم واسه شنود گذاری تو اتاقش. هیچ اطلاعی راجع به اینکه خونهش دوربین داره یا نه نداریم. همینطوریشم طرف زرنگ باشه، دوربینا رو چک کنه، فهمیدنش خیلی سخت نیست.
گفت: چند روز بهم فرصت میدین رئیس؟
نگاهش کردم. ادامه داد: این اطلاعات از یه روز شنود دستم اومده. قطعا از اون اتاق میاد بیرون. فکر نمیکنم تلفن ثابتی باشه اونطرف. احتمالا یه خط و یه گوشی دیگهس. که اتفاقی این بار اونطرف صحبت کرده. یکی دو روز بهم فرصت بدید رو اینم سوار میشم.
انگار تردید را در چشم هایم دید که گفت: خیالتون راحت باشه. قول میدم!
نفس عمیقی کشیدن و سر تکان دادم. چاره ای نبود. سینی چای را کشیدم جلو و لیوان ها را پر کردم. چایِ کف کرده و کمرنگی لیوان های دسته دار را لب به لب پر کرد. سینی را هُل دادم جلویش و گفتم: بعد جایی های ممد آقا فک میکردی لول پایین تری هم داشته باشیم؟!
خندید و گفت: نه رئیس، خوبن خدایی! اینو حداقل میدونیم تازه دمه، چایی سه هفته پیشو ننداختید بهم!
با ابروهای بالا رفته گفتم: مطمئنی؟!
خندید.
یک بیسکوییت برداشتم و فرو کردم توی لیوان. دوثانیه بعد درش آوردم و گذاشتمش توی دهانم.
به مهمانی بزرگ اول ماه فکر میکردم. به اینکه قرار بود چند نفر را در آن روز سلاخی کنند. ارتباط آهو با کیا، آنطور که فکر میکردم نبود، اما این وسط چیز هایی وجود داشت که هنوز از آنها بی خبر بودم.
[پارت صد و نوزده]
علی از خانه رفت. کنار بساط چای نشسته بودم و به پرینت شنود فکر میکردم.
دو راه بیشتر نداشت. آهو با کیا تماس گرفته بود و اطلاعات یک پروژهی جدید را داده بود. آهو یا این اطلاعات را از بالاتر گرفته بود و یا خودش، مسئول آنها بود!
سینی چای را هل دادم سمت دیوار و همانجا خوابیدم.
صبح روز بعد، وسایلم را جمع کردم و به سمت باشگاه ورزشی کیا رفتم. برخلاف رفت و آمد ضبط شدهی کیا، بعد از حضور من، اصلا در باشگاه و اطرافش دیده نشده بود.
هیچ رفتار و مکالمهی عجیبی نمیدیدم. بین زمان کلاسها، سمت بوفهی باشگاه رفتم و روی صندلی نشسم و مشغول کار با گوشی شدم که علی یک پیام تبلیغاتی از یک شماره فرستاد. میخواست اگر سرم خلوت است با او تماس بگیرم.
شماره اش را گرفتم و جواب داد: الو رئیس؟!
گفتم: جانم بگو میشنوم.
گفت: رئیس من با کمک بچههای کامپیوتر صدای خونهی دختره رو آنالیز کردم، ینی نه اینکه با کمکشون، فقط نرم افزار و ازشون گرفتم، سکرته همه چی خودم انجام دادم.
گفتم: خب، بعد؟!
جواب داد: آقا یه چیزایی فهمیدم، ینی فکر میکنم فهمیده باشم! میتونم ببینمتون؟!
ساعت بزرگ روی دیوار را نگاه کردم. هنوز تا ظهر مانده بود. گفتم: روز اول نمیتونم زودتر بیام. دوساعت دیگه برو سمت خونه، منم میام. برو داخل تا برسم.
چشمی گفت و تماس را قطع کردیم. تا اول ماه و زمانی که آهو به کیا داده بود، دو هفته باقی بود.
بعد از باشگاه که خانه رفتم، علی رسیده بود و لپتاپش آماده جلویش باز بود. در حال بلند شدن بود که سمت اتاق رفتم و گفتم: بشین علی، یه دوشِ دو دقیقه ای بگیرم اومدم.
تند تند دوش گرفتم و لباسهایم را عوض کردم و به سالن رفتم. حولهی کوچکی را انداخته بودم روی سرم موهایم را خشک میکردم. علی سفرهی یکبار مصرف را باز کرده بود. ظرف های یکبار مصرف غذا روی سفره بود. بوی غذا گرسنه ترم کرد. گفتم: داشتم میمردم از گشتگی!
لبخند زد و گفت: حدس زدم بعد باشگاه عجله ای بیاید، دیگه غذا گرفتم.
ظرف را کشیدم سمت خودم و گفتم: خب پس بخوریم بعد بگو.
بعد از غذا، بلافاصله سمت سیستمش رفت و صوتهای بهبود داده شده را پخش کرد. دومکالمهی کوتاه از آهو، در یک زمان. در هر دو با فردی به اسم کلانی صحبت میکرد. در صوت اول با لحنی دستوری، به کلانی خبر اجرای پروژهی اول ماه را داده بود و در صوت دوم با لحنی ملایم همین خبر را از او گرفته بود.
علی را نگاه کردم. سریع گفت: آقا طرف نمیدونه این دوتا یه نفرن مگه نه؟!
سر تکان دادم. گفت: آقا همین دختره خودش خبر اولو داد درسته؟!
باز هم سر تکان دادم. دست کشیدم روی صورتم و گفتم: ینی داره با دوتا شخصیت با بقیه ارتباط میگیره؟
و علی را نگاه کردم. گفت: آقا غیر این نمیتونه باشه. حتم دارم، ینی ۹۰ درصد داره با نرم افزار تغییر صدا اینکارو انجام میده.
گفتم: و شخصیت اصلیش..
همزمان گفتیم: دومیه!
مکث کردم. ویس ها را دوباره گوش دادم. علی گفت: آقا ینی اینهمه مدت اصل کاری خودش بوده؟! و حتی ادمای پرونده هم نمیدونن کیه؟
سر تکان دادم و گفتم: اوضاع اینو نشون میده علی. ولی خب هنوز باید خیلی چیزا رو بدونیم.
باید کلانیو پیدا کنم اگه بشه. احتمالا تو چارت خودشون کلانی از اهو و اهو از کیا بالاتره. شاید به یه سرنخایی برسیم.
تو کامل رو صوتا سوار باش. تا اول ماه، باید کلک این ماجرا کنده بشه. اگه برسن پروژه اول ماهو اجرا کنن خیلی ضرر کردیم.
[پارت صد و بیست]
مجبور بودم صبح ها بروم باشگاه. نمیشد به این زودی ها ولش کرد یا جا زد. هم برای جذب اعتماد آهو و هم برای سر در اوردن از اتفاقات احتمالی که ممکن بود بیفتد. صبح ها تا ظهر درگیر بودم. ظهر از باشگاه میرفتم خانه، موتور را برمیداشتم و میرفتم سمت کارخانه. آهو هنوز آنجا بود. شنود خانه و یکی از تلفنهایش برقرار بود اما نباید چیزی از رفت و آمد هایش را از دست میدادیم. بعد از ظهر روز سوم که از کارخانه بیرون رفت، برخلاف روزهای قبل از خروجی اتوبان که به سمت خانهاش میرفت نپیچید و سمت خانهی کیا رفت. با فاصله دنبالش میرفتم. شمارهی علی را گرفتم و سپردم شنود خانه را روی حالت ضبط بگذارد و تمام توجهش را بگذارد روی شنود گوشی آهو. موتور را تا انتهای کوچه بردم و همانجا زیر درخت ایستادم. علی شنود گوشی را آنلاین وصل کرد برایم. هندزفری ام را گذاشتم توی گوشم و دقت کردم. اهو تازه رفته بود داخل. صدای سلام و احوال پرسیاش با کیا شنیده میشد. در بین صحبت هایشان، چند باری اسم کلانی شنیده شد و آهو حرف هایی را که خودش به کلانی گفته بود را از قول او برای کیا تعریف کرد. صحبت از یک محمولهی بزرگی بود که قبل از پروژهی اول ماه باید رد و بدل میشد. اهو تاکید داشت کار خوب و دقیق پیش برود و برای این تاکید، مدام از سفارشهایی که کلانی کرده بود حرف میزد و سعی داشت با توجه به قدرت و نفوذ احتمالی که کلانی روی کیا داشت، کار را پیش ببرد. و در آخر از کیا خواست حواسش به روز جمعه باشد و زود تر از باقی در باغ حاضر شود.
مکالمات و حضورش در خانهی کیا کوتاه بود اما، در همان حضور کوتاه قرار جمعه را با او، در باغی که نمیدانستم کجاست گذاشت و بعد هم مستقیم به خانهاش رفت.
[پارت صد و بیست و یکم]
نمیدانستم قرار روز جمعه کجاست و چه زمانیست. اما هرچه که بود، باید از آن سر در میآوردیم. با علی هماهنگ کردم و از پنجشنبه شب، مراقبت از خانهی کیا و آهو را شروع کردیم. علی بهتر بود حوالی خانهی کیا دیده نشود و من، حوالی خانهی آهو! من رفتم سراغ کیا و علی، سراغ آهو. جمعه تا ظهر کیا از خانه بیرون نیامد و آهو، تا یک مجتمع ورزشی رفته و برگشته بود خانه. آفتاب تازه غروب کرده بود که علی تماس گرفت و گفت آهو دو مرتبه از خانه بیرون رفته. مدت زیادی نگذشت که کیا هم ماشینش را از پارکینگ آورد بیرون. با فاصله افتادم دنبالش.سعی کرده بودیم چهرههایمان را تغییر دهیم تا در یک نگاه شناخته نشویم اما بازهم جای خطر کردن نبود. محتاط پشت سرش میرفتم. سمت لواسان میرفت. با علی ارتباط گرفتم. او هم در همان مسیر بود. به خیابان های فرعی رسیده بودیم. خلوتی خیابان ها باعث میشد نتوانم به کیا نزدیک شوم. با فاصله پشت سرش حرکت میکردم و از روی تغییر نور ماشینش مسیر را تشخیص میدادم.
اخرین کوچه را که پیچیدم، ایستاده بود کنار یک ویلا. سریع گاز دادم و از کوچه رد شدم. موتور را خاموش کردم و گذاشتمش در کوچه باغ تنگی و خودم هم همانجا ایستادم. در ویلا باز شد و کیا ماشین را برد داخل. هنوز در بسته نشده بود که سر و کله ی دویست و شش سفید آهو هم پیدا شد. علی را نمیدیدم. روی خط بود. گفتم: رسیدی علی؟
جواب داد: بله رئیس رسیدم رفت تو یه ویلا.
گفتم: اره میبینم. کجایی.
_ نپیچیدم تو کوچه. ولی دارمش.
دیوار های بلند ویلا حصار داشت و نور قرمز دوربین های مدار بسته، بالای در دیده میشد.
گفتم: علی حواست به اوضاع باشه من برم کوچه پشتی ببینم راه داره.
_چشم.
موتور را کاملا بردم داخل کوچه باغ و خودم از همان راه رفتم به سمت کوچهی عقبی. کوچه تنگ و تاریک بود و چشم چشم را نمیدید. پشت ویلا خبری از کوچه نبود و یک زمین خاکی بزرگ بود. جلو نرفتم. خم شدم و از لا به لای درخت ها دیوار را نگاه کردم. یک در بزرگ وجود داشت و نردههای بالای دیوار کوتاه تر بودند اما گُله به گُله دوربین مدار بسته وجود داشت. نفس عمیقی کشیدم. چشمم به در بود که چیزی توجهم را جلب کرد. زیر نور کمی که از تیر برق به زمین خاکی میتابید، بخار سفیدی توی تاریکی دیده شد. آرام جلوتر رفتم. فاصله ام با دیوار کم شده بود اما هنوز پنهان بودم. مطمئن بودم کسی کنار دیوار ایستاده. رد نفس هایش را در هوا میدیدم. آرام کنار دیوار حرکت میکرد. انگار از دوربین ها مطمئن بود که آنطور چسبیده به دیوار میرفت جلو. همانجا ایستادم. آرام خودش را روی دیوار میکشید و جلو میرفت. رسید به نبش دیوار. جای که دو دوربین، دو سمت را پوشش میدادند و یک فضای نیم متری نقطهی کور بود. از دیوار فاصله گرفت. توی تاریک و روشنی دیدمش! چهرهاش پوشیده بود. قد بلند خمیده اش را از دیوار جدا کرد. چشم هایم را ریز کردم. پرش کوتاهی کرد و دستش را به میلهی گاز رساند.
دستم را چسباندم روی گوشیام و گفتم: علی سریع بیا کنج جنوبی غربی، همه جا دوربینه با فاصله بیا، چهرهتم بپوشون.
و به سمت مرد آویز بین زمین و آسمان دویدم.
[پارت صد و بیست و دو]
دویدم سمتش. آویزان بود به لولهی گاز و سعی داشت پایش را برساند به لوله اما نمیتوانست. تاب میخورد به چپ و راست. دوربین چهره اش را نه، اما حرکاتش را میتوانست بگیرد. چهره ام پوشانده بود. رسیدم به او. دستم را انداختم به کمربند شلوارش و محکم کشیدمش پایین. افتاد روی زمین و آخی گفت. ترسیده برگشت سمتم. یقهی لباسش را گرفتم و بلندش کردم. چاقویی را از جیبش بیرون کشید. غریدم: منم احمق. معلومه چه غلطی داری میکنی؟ و یقه اش را چنگ کردم و کشیدمش عقب. بین درخت ها و همان ابتدای کوچه باغ ایستادم. نفس نفس میزدیم. چاقو هنوز دستش بود. شال روی صورتش را کشیدم پایین و گفتم: چه غلطی میکنی معلومه؟
بریده گفت: خو خودت ای اینجا چچ چه غلطی..
جمله اش به آخر نرسیده بود که علی را دیدم. گرا دادم و کشیدمش سمت خودم. پیمان را دادم دستش و گفتم: همین الان میبریش عقب، برید دور از اینجا. خبری ازم نشد ببرش یه جای امن.
داد زد: من هیی هیچ ..
دستم را روی دهانش گذاشتم و گفتم: خفه میشی پیمان یا میخوای همهمونو به کشتن بدی؟!
آرام تر گفت: او اوون حروم زاا زااده اون توئه.. من می میدونم همم همه چی کا کار خوو .. خووو
دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم: بری تو یه لقمه ت میکنن پیمان. احمق نشو. گند نزن به همه چی.
و هلش دادم سمت علی و گفتم: ببرش.
علی پیمان را کشید و در تاریکی کوچه باغ نا پدید شدند. آرام رفتم به سمت ویلا. جایم را عوض کردم و از تاریکی خودم را کشیدم به ضلع مخالف. میخواستم به کنج نزدیک شوم و دوربین سمت راست را از کار بیندازم. صدا نه اما، حضور کسی را اطرافم حس کردم. پشت سرم تاریک بود. خودم را کشیدم سمت دیوار باغی که پشت سرم قرار داشت. خواستم عقب عقب بروم که درد بدی را در سرم احساس کردم و چشم هایم آرام آرام بسته شد..
[پارت صد و بیست و سه]
سرم سنگین بود و نبض میزد. سنگینی سرم را روی گردنم حس میکردم اما نمیتوانستم تکانش بدهم. پلک هایم چسبیده بود به هم. آخرین چیزی که یادم بود اوت کردن گوشیام بود بعد دیگر چیزی یادم نمیآمد. خواستم سرم را بالا بیاورم که درد بدی پیچید توی گردن و کتفم. گفتم: آخ..
صدای نخراشیدهای از نزدیکم گفت: مرض!
هوشیار تر شدم.. به سختی پلک هایم را از هم فاصله دادم. فضا تاریک بود. با درد سرم را صاف کردم. حالا موقعیتم را بهتر میفهمیدم. دست هایم از پشت به یک ستون یا چیزی شبیهش بسته شده بود. روی زمین نشسته بودم. سرد بود. صدا از سمت راستم گفت: بیدار شدی بلاخره؟!
آرام سرم را چرخواندم سمتش. قیافهاش را درست نمیدیدم.
صدای بلند آهنگ از بیرون میآمد. دستهایم را تکان دادم. محکم بسته شده بود و اصلا جا به جا نمیشد.
چهارپایهای را برداشت و کشید رو به رویم. نشست رویش و سیگارش را روشن کرد. حالا میدیدمش.
نالیدم: تو کی هستی؟
دود سیگارشش را فوت کرد توی صورتم و گفت: اینجا جهنمه، منم نگهبانشم. چه *هی میخوردی بیرون؟ بقیهتون کجا رفتن؟
دستم را توی طناب میپیچاندم.
با پا لگدی به زانویم زد. دندانهایم را فشار دادم روی هم و چیزی نگفتم. تکرار کرد: کجا رفت اون یکی؟ میخواستید بیاید تو چه غلطی کنید؟ منو بد بخت کنی!؟
نگاهش کردم. سر بی مو و اندام درشتش به چشمم آمد. گفتم: نمیخواستم بیام تو!
آرنجش را گذاشت روی زانو و خم شد به جلو. خاکستر سیگارش را تکاند روی زمین و گفت: پس اون دراز اومده بود بالا دیوار هواخوری؟
سر تکان دادم و گفتم: اشتباه شده.. اشتباه گرفتی.. مام اشتباه گرفته بودیم. دیدی که کشیدمش پایین!
اخم کرد و گفت: اشتباهت اینجا بود درستت کجا بود؟ کجا میخواستی بری؟
طناب دور دستم اصلا شُل نمیشد. گفتم: ما یه کاری داشتیم این اطراف، خونه رو اشتباه اومدیم. من اشتباه نیومدم، رفیقم اشتباه اومد. چرا اینطوری میکنی؟ مگه اومدیم خونه شما؟ خیابونم خریدی؟
هشیار تر شده بودم. صدایم را بردم بالا و گفتم: باز کن دستمو میخوام برم. اصن مگه کسی کار داشته با شما؟ باز کن..
از روی چهارپایه پرید و دستش را گذاشت روی دهانم و گفت: خفه دیگه، باید ببندم دهنتو؟
صدای تق تق کفش پاشنه دار به گوش رسید. دستش را روی بینیاش گذاشت و گفت: هیششش صدات در بیاد قبل اینکه بفهمی چی شده کارتو تموم میکنم.
و از کنارم بلند شد و رفت پشت سرم.
سرم را چرخواندم عقب. رفت پشت ردیف کارتن های چیده شده.
صدای کفش نزدیک تر شده بود.
نفس عمیق میکشیدم.
رسید به اتاق و ایستاد. صدای آشنا گفت: چیشده چه خبرته سر و صدا میکنی فرشاد؟