[پارت صد و بیست و دو]
دویدم سمتش. آویزان بود به لولهی گاز و سعی داشت پایش را برساند به لوله اما نمیتوانست. تاب میخورد به چپ و راست. دوربین چهره اش را نه، اما حرکاتش را میتوانست بگیرد. چهره ام پوشانده بود. رسیدم به او. دستم را انداختم به کمربند شلوارش و محکم کشیدمش پایین. افتاد روی زمین و آخی گفت. ترسیده برگشت سمتم. یقهی لباسش را گرفتم و بلندش کردم. چاقویی را از جیبش بیرون کشید. غریدم: منم احمق. معلومه چه غلطی داری میکنی؟ و یقه اش را چنگ کردم و کشیدمش عقب. بین درخت ها و همان ابتدای کوچه باغ ایستادم. نفس نفس میزدیم. چاقو هنوز دستش بود. شال روی صورتش را کشیدم پایین و گفتم: چه غلطی میکنی معلومه؟
بریده گفت: خو خودت ای اینجا چچ چه غلطی..
جمله اش به آخر نرسیده بود که علی را دیدم. گرا دادم و کشیدمش سمت خودم. پیمان را دادم دستش و گفتم: همین الان میبریش عقب، برید دور از اینجا. خبری ازم نشد ببرش یه جای امن.
داد زد: من هیی هیچ ..
دستم را روی دهانش گذاشتم و گفتم: خفه میشی پیمان یا میخوای همهمونو به کشتن بدی؟!
آرام تر گفت: او اوون حروم زاا زااده اون توئه.. من می میدونم همم همه چی کا کار خوو .. خووو
دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم: بری تو یه لقمه ت میکنن پیمان. احمق نشو. گند نزن به همه چی.
و هلش دادم سمت علی و گفتم: ببرش.
علی پیمان را کشید و در تاریکی کوچه باغ نا پدید شدند. آرام رفتم به سمت ویلا. جایم را عوض کردم و از تاریکی خودم را کشیدم به ضلع مخالف. میخواستم به کنج نزدیک شوم و دوربین سمت راست را از کار بیندازم. صدا نه اما، حضور کسی را اطرافم حس کردم. پشت سرم تاریک بود. خودم را کشیدم سمت دیوار باغی که پشت سرم قرار داشت. خواستم عقب عقب بروم که درد بدی را در سرم احساس کردم و چشم هایم آرام آرام بسته شد..
[پارت صد و بیست و سه]
سرم سنگین بود و نبض میزد. سنگینی سرم را روی گردنم حس میکردم اما نمیتوانستم تکانش بدهم. پلک هایم چسبیده بود به هم. آخرین چیزی که یادم بود اوت کردن گوشیام بود بعد دیگر چیزی یادم نمیآمد. خواستم سرم را بالا بیاورم که درد بدی پیچید توی گردن و کتفم. گفتم: آخ..
صدای نخراشیدهای از نزدیکم گفت: مرض!
هوشیار تر شدم.. به سختی پلک هایم را از هم فاصله دادم. فضا تاریک بود. با درد سرم را صاف کردم. حالا موقعیتم را بهتر میفهمیدم. دست هایم از پشت به یک ستون یا چیزی شبیهش بسته شده بود. روی زمین نشسته بودم. سرد بود. صدا از سمت راستم گفت: بیدار شدی بلاخره؟!
آرام سرم را چرخواندم سمتش. قیافهاش را درست نمیدیدم.
صدای بلند آهنگ از بیرون میآمد. دستهایم را تکان دادم. محکم بسته شده بود و اصلا جا به جا نمیشد.
چهارپایهای را برداشت و کشید رو به رویم. نشست رویش و سیگارش را روشن کرد. حالا میدیدمش.
نالیدم: تو کی هستی؟
دود سیگارشش را فوت کرد توی صورتم و گفت: اینجا جهنمه، منم نگهبانشم. چه *هی میخوردی بیرون؟ بقیهتون کجا رفتن؟
دستم را توی طناب میپیچاندم.
با پا لگدی به زانویم زد. دندانهایم را فشار دادم روی هم و چیزی نگفتم. تکرار کرد: کجا رفت اون یکی؟ میخواستید بیاید تو چه غلطی کنید؟ منو بد بخت کنی!؟
نگاهش کردم. سر بی مو و اندام درشتش به چشمم آمد. گفتم: نمیخواستم بیام تو!
آرنجش را گذاشت روی زانو و خم شد به جلو. خاکستر سیگارش را تکاند روی زمین و گفت: پس اون دراز اومده بود بالا دیوار هواخوری؟
سر تکان دادم و گفتم: اشتباه شده.. اشتباه گرفتی.. مام اشتباه گرفته بودیم. دیدی که کشیدمش پایین!
اخم کرد و گفت: اشتباهت اینجا بود درستت کجا بود؟ کجا میخواستی بری؟
طناب دور دستم اصلا شُل نمیشد. گفتم: ما یه کاری داشتیم این اطراف، خونه رو اشتباه اومدیم. من اشتباه نیومدم، رفیقم اشتباه اومد. چرا اینطوری میکنی؟ مگه اومدیم خونه شما؟ خیابونم خریدی؟
هشیار تر شده بودم. صدایم را بردم بالا و گفتم: باز کن دستمو میخوام برم. اصن مگه کسی کار داشته با شما؟ باز کن..
از روی چهارپایه پرید و دستش را گذاشت روی دهانم و گفت: خفه دیگه، باید ببندم دهنتو؟
صدای تق تق کفش پاشنه دار به گوش رسید. دستش را روی بینیاش گذاشت و گفت: هیششش صدات در بیاد قبل اینکه بفهمی چی شده کارتو تموم میکنم.
و از کنارم بلند شد و رفت پشت سرم.
سرم را چرخواندم عقب. رفت پشت ردیف کارتن های چیده شده.
صدای کفش نزدیک تر شده بود.
نفس عمیق میکشیدم.
رسید به اتاق و ایستاد. صدای آشنا گفت: چیشده چه خبرته سر و صدا میکنی فرشاد؟
[پارت صد و بیست و چهار]
فرشاد جلو تر رفته بود چون صدایش از من دور بود. گفت: چیزی نیس خانوم. چیزی نشده.
آهو گفت: پس چه مرگته اینهمه سر و صدا میکنی؟ نگفتم مگه مهمونای امشب خاصن؟ معامله بهم بخوره باختیم. جمع کن خودتو!
_چشم خانوم چشم خیالت راحت. حواسم هس.
چپ و راستم را نگاه کردم. پایم را روی پاشنهی کفش دیگرم گذاشتم و درش آوردم. چاقوی کوچک از کف کفش افتاد روی زمین.
آهو گفت: خبری که نبود اطراف؟ امن و امان؟
فرشاد دستپاچه گفت: بله خانوم.. بله! خبری نیست. خیالتون راحت.
با نوک پا چایو را کشیدم سمت خودم. دست هایم حتی یک ذره آزاد نشده بودند.
آهو گفت: خیلی خب من میرم داخل. سر و صدات و نشنوم دیگه. به ادماتم بگو اومدن اینجا سگ نگهبان باشن، سگم مست نمیکنه.
و بعد صدای تق تق کفش هایش دور شد.
چاقو روی زمین بود و پایم بیشتر از آن خم نمیشد.
صدای هن هن فرشاد نزدیک شده بود. با پایم به چاقو زدم. سر خورد و رفت پشت سرم.
صدای فرشاد را شنیدم، با پچ پچ گفت: چرا کفشتو کندی؟
کفش دیگرم را هم کندم و گفتم: پام میخاره!
و شروع کردم به کشیدم کف پاهایم به هم و به زمین.
فهمیده بودم به آهو نفهمانده من را گرفته. میخواست بی حواسی اش را بپوشاند. بلند گفتم: چی شد؟ گفتم ولم کن برم!
با دست، از پشت میکشیدم روی زمین. دستم به چاقو نمیخورد.
اسلحهای را از کمرش برداشت و روی زانویش نشست جلویم. اسلحه را گرفت بین چشم هایم و گفت: ببین من اعصاب ندارما. خفه خون بگیر وگرنه همینجا چالت میکنم. شنیدی؟
آرام سر تکان دادم.
دوباره گفت: تا اینا برن صدات در نمیاد. اگه در نیاد شاید بعدش زندهت بزارم. یه بار دیگه نمیگما! باز اخر بود!
باز هم سر تکان دادم.زیر لب گفت: آفرین! و عقب رفت و نشست روی چهارپایه. اسلحهاش را گذاشت روی کارتن کنارش و بطری را برداشت. چسباند به دهانش و سرکشید. گفت: حالا آروم بگو. چه غلطی میکردین پشت ویلا؟
نوک انگشتم خورده بود به چاقو. مچ دستم میسوخت اما میکشیدمش به سمت چاقو.
مثل خودش آرام گفتم: بابا هیچی! هیچکار. ما دنبال یه چیز دیگه بودیم. رفیق خرم اشتباهی اومد سمت اینجا. عجب غلطی کردیم ای خدا!
چاقو زیر انگشت هایم بود. برش داشتم. سعی کردم بی صدا بازش کنم. دوباره از بطری خورد.
گفت: معلوم میشه! شب این سر و صداها بخوابه، دوتا سگ پاچه تو بگیره، وا میدی!
و سیگار دیگری را روشن کرد و مشغول کشیدن شد.
چاقو را گذاشته بودم روی طناب بین دستهایم. تیزیاش گرفته بود به دستم. خیسی خون را حس میکردم. دست هایم از هم جدا شده بود. همانطور گرفته بودمشان پشت سرم.
نگاهم به اسلحهی روی کارتن بود.
فرشاد از روی صندلی بلند شد. بطری را برداشت و از کنارم رد شد و رفت پشت کارتن ها.
نمیدیدمش. نمیدانستم هنوز توی اتاق است یا رفته بیرون.
چند دقیقه گذشت. اسلحه هنوز روی کارتن بود. همانطور که دستم را پشت سرم نگه داشته بودم سر کشیدم. چیزی مشخص نبود. روی زانو یک قدم رفتم رفتم جلو و از گوشه، پشت جعبه ها را نگاه کردم.
کسی توی اتاق و دم در نبود.
توی یک حرکت بلند شدم و اسلحه را از روی کارتن برداشتم..
[پارت صد و بیست و پنج]
برگشتم عقب و کنار جعبه ها نشستم. از لا به لای جعبه ها در اتاق که شبیه انبار بود را میپاییدم. اسلحه را گذاشتم زیر لباسم و چاقو را همانجا که بود. چمباتمه نشسته بودم پشت جعبه ها و زل زده بودم به در.
طوری نشسته بودم که اگر کس دیگری هم همراهش بود، میتوانستم بشینم کنار ستون و دستهایم را ببرم پشت. خدا خدا میکردم که تنها برگردد. آنطور که فهمیده بودم، جز خودش کسی از حضور من خبر نداشت.
چند دقیقه که گذشت، صدای باز شدن در آهنی آمد. چشم ریز کردم. خودش بود. نباید سر و صدا میکردم. اطراف پر بود از وسایل آهنی و جعبه و بشکه که هر کدامشان می توانستند سر و صدای زیادی ایجاد کنند و همه را بکشانند اینجا.
آمده بود جلو تر. تکیه دادم به جعبه ها. تا نمیآمد جلو و این طرف را نگاه نمیکرد، من را نمی دید.
تا رسید به جعبه ها و قدمش را گذاشت جلو، پایم را گرفتم جلوی پایش و با زاویه چرخواندم. طوری که بیفتد در فضای خالی بین اتاق.
در یک حرکت بلند شدم و قبل از اینکه به خودش بیاید، زدم پشت سرش. بی جان افتاد وسط اتاق.
زیر لب گفتم: بی عرضه.
صدای آهنگ هنوز بلند بود.
کشیدمش گوشهی انبار و کاپشن بادی اش را از تنش کشیدم بیرون. بوت های کارترپیلارش را هم دراوردم. بوت هایش را پوشیدم و کتانی های خودم را گذاشتم داخل کمربند شلوارم. کاپشنش را هم از روی کاپشن خودم پوشیدم. نمیخواستم چیزی از خودم جا بگذارم آنجا.
بستمش به همان ستون. یک تکه پارچه هم از دور وسایل انبار باز کردم و محکم بستم دور دهانش. روی چوب رختی گوشهی دیوار یک شال گردن اویزان بود. پیچیدمش دور گردنم.
از پنجره با احتیاط بیرون را نگاه کردم. چند نفری توی حیاط بودند. میتوانستم راحت از ویلا بزنم بیرون ولی حالا که تا اینجا آمده بودم نمیخواستم بدون اطلاعات بروم بیرون.
توی انبار گشت زدم. یک در انتهای انبار بود که قفل کتابی بزرگی خورده بود به آن.
سمت فرشاد رفتم. بی هوش بود. دست کشیدم به جیب هایش و دسته کلیدش را کشیدم بیرون.
یکی یکی کلید ها را روی قفل امتحان کردم. کلید یکی مانده به آخر قفل را باز کرد.
در، به باریکه ی پشت ساختمان ویلا باز میشد. رفتم بیرون و آرام شروع به راه رفتن کردم. نزدیک ساختمان شدم. که یک نفر از در پشتی آمد بیرون. یک ثانیه مکث کردم اما سریع به حرکت ادامه دادم. سعی کردم مثل خود فرشاد راه بروم. سنگین و پنگوئنی.
سرم پایین بود و نمیخواستم با او چشم در چشم شوم. نزدیکش که رسیدم گفت: خسته نباشی آقا فرشاد.
سر تکان دادم و مسیر را ادامه دادم! نفس حبس شده ام را فوت کردم بیرون. رسیدم به دری که از آنجا بیرون آمده بود. صدای آهنگ بلند تر بود. جلو رفتم و از نرده های پنجره داخل را نگاه کردم.
سعی کردم چهرهها را به ذهن بسپارم. جز آهو، کیا و چند نفر دیگر، کسی آشنا نبود.
بیشتر ماندن جایز نبود. مسیر رفته را برگشتم و خودم را به انبار رساندم
دست ها و دهان فرشاد را باز کردم. بوت هایش را پایش کردم و کاپشنش را هم برگرداندم به تنش.
کشان کشان بردمش تا وسط اتاق و بطری را هم گذاشتم کنار دستش. کلید هایی که برداشته بودم را هم گذاشتم توی جیبش و لباس های خودم را پوشیدم.
وقتی مطمئن شدم همه چیز طبیعیست، از همان در پشتی زدم بیرون و از جایی که به نظرم برای دوربین ها نقطهی کور می آمد از ویلا بیرون رفتم.
[پارت صد و بیست و شش]
رفتم سمت جایی که بیهوش شده بودم. گوشی و سوییچ را همان حوالی انداخته بودم. هوا تاریک بود و پیدا کردنش سخت. کمی که گشتم و پیدا نکردم، مسیر را گرفتم و رفتم پایین.
نمیتوانستم بیشتر صبر کنم. هر لحظه ممکن بود فرشاد به هوش بیاید. خودم را رساندم به خیابان اصلی. پشت سرم درد میکرد. دستم را کشیدم به سرم و گفتم: حالا بی حسابیم!
و کنار خیابان ایستادم.
خیابان خلوت بود و ماشین های شخصی تک و توک عبور میکردند.
بلاخره، هفت، یا هشتمین ماشینی که برایش دست بلند کردم ایستاد و سوار شدم. به میانه ی راه که رسیده بودیم گفتم: اقا من میتونم هزینه رو آنلاین واریز کنم خدمتتون؟ شماره کارت لطف میکنید؟
از آینه نگاهم کرد و گفت: آره یادداشت کن.. شصت، سیو هفت..
بین حرفش رفتم و تک خنده ای کردم و گفتم: عه.. نه! بی زحمت موبایلتونو اگه بدید من یه تماس بگیرم بگم بریزن براتون!
زیر لب نُچی گفت: فقط لباساتو تن کردی اومدی بیرون؟!
زورکی خندیدم. رمز گوشی اش را که یک اِل بود کشید و داد دستم. شمارهی علی را گرفتم. جواب داد. گفتم: الو علی جان؟!
صدای گوشی راننده روی هزار بود و وُلوم علی روی بینهایت. چینی به بینی ام انداختم و گوشی را فاصله دادم تا ابراز احساسات علی از شنیدن صدایم گوشم را کر نکند. گفتم: من تو تاکسی ام داداش، میام حالا، یه شماره حساب میگم یادداشت کن.
شرایط را درک کرد و سریع گفت: چشم چشم بفرمایید.
شماره را برایش خواندم و گفتم: کجایی الان؟ خونه منی دیگه؟
جواب مثبتش را که شنیدم تماس را قطع کردم.
گوشی را دادم دست راننده. اس ام اس واریز مول که برایش امد، خُلقش باز شد و یک آهنگ گذاشت و با سرعت بیشتر به سمت مقصد رفت.
رسیدم خانه. پله ها را دوتا یکی رفتم بالا. پشت در، دو جفت کفش بود. رفتم تو. علی گفت: کجا بودین شما؟! چی شد؟ خوبین رئیس؟!
کنار زدمش و توی خانه دنبال پیمان گشتم. علی مثل جوجه راه افتاده بود دنبالم و یک بند حرف میزد.
پیمان توی هال نبود. علی را نگاه کردم و گفتم: کجاس؟
ساکت شد. گفت: پسره؟ اتاقه آقا.. تب داشت، داشت میسوخت.. یه امپول مسکن زدم بهش خوابید. شرایطش خوب نیست اصلا.
رفتم سمت اتاق و ارام در را باز کردم. پیمان مچاله شده بود توی خودش و گوشهی اتاق خوابیده بود. در را بستم. علی مستاصل توی راهرو ایستاده بود. رفتم سمتش و گفتم: علی یه دقیقه دیر تر رسیده بودی من و تو و این پسره و پرونده کلا با هم میرفت هوا.. دمت گرم..
و خودم را انداختم روی زمین. گفتم: آخ..
علی هم نشست کنارم. تکیه دادم به دیوار و پاهایم را دراز کردم.
گفت: من مردم و زنده شدم رئیس. اینم مگه یه جا میموند. درد خماری داشت، تب داشت، قاطی کرده بود، شمام نبودی نمیدونستم باید چیکار کنم. کم مونده بود سرهنگو بگیرم که زنگ زدین. خوبین؟ چی شده بود؟
روی زانوهایم دست میکشیدم. ماجرا را برایش تعریف کردم. با چشم های گشاد شده گوش میداد. گفت: یا خدا.. خدا خیلی رحم کرده بهتونا! نمیخواید بریم دکتر؟ خوبین مطمئن؟ سرتون مشکلی نداره؟ چمیدونم از این حالتا که دکتر کرامت میگفت ندارین خدایی نکرده؟ سرگیجه و حالت تهوع و ..؟
سر بالا انداختم و گفتم: نه خوبم خداروشکر. یه چیزی دیدم که اگه درست باشه خوب ترم میشم..
اخم ریزی کرد و پرسید: چی؟!
گفتم: یه سر رفتم و تونستم به مهمونی سرک بکشم. کسی آشنا نبود برام، ولی تو راه برگشتن یه چیزی یادم افتاد که اگر درست باشه، دوتا شکار داریم تو مشتمون!
چشم هایش برق زد. گفت: یکی آهو یکی دیگه چی؟!
لبخند روی لبم ناخوداگاه جمع شد. نمیدانم اما آن لحظه، صدا کردن اسم آهو از زبان علی، برایم سنگین بود. آن هم آن طور و آن شکل!
لبخند علی هم جمع شد. داشت فکر میکرد کجای حرفش اشتباه بوده که لبخند زورکی زدم و گفتم: یه.. یه سوژه داشتیم، تو پرونده آشپزخونه مخدر تو مالزی، که از طریق اینترپل رفتیم جلو و بعد دستمون موند تو پوست گردو.
گفت: خب خب. گفتم: باید ببینم عکسای اون پرونده رو. یکی رو دیدم که چهرهش خیلی برام آشناست.. اگر حدسم درست باشه و همون باشه، ماجرا پیچیده تر از این حرفا میشه.
گفت: همون پرونده که من تازه اومده بودم اداره باز بود زیر دستتون؟
خواستم جوابش را بدهم که صدای داد پیمان از اتاق آمد. علی بلند شد و خواست برود اتاق که دستش را گرفتم و گفتم: تو باش میرم خودم.
و به سمت اتاق رفتم.
تو ناشناس چند نفرتون بهم گفته بودید راجع به کانال روبیکا برای هموطن،
خواستم یه توضیح بدم راجع بهش.
هموطن فعلا فقط همینجا قراره بارگزاری بشه بصورت پارت پارت، و اگر کسی خواست بصورت پیدیاف میتونه تهیه کنه.
راجع به انتشار هموطن تو کانالای دیگه هم که گفتید و پرسیدید که امکانش هست یا نه، حقیقتا نه😅
من رضایتی مبنی بر انتشار هیچ کدوم از پارت ها و داستان ها تو کانالای دیگه ندارم🌱❤
ممنون که احترام میگذارید و میپرسید.
[پارت صد و بیست و هفت]
رفتم توی اتاق. پیمان نشسته بود و خودش را بغل گرفته بود و داد میزد. درد داشت. در را بستم و رفتم جلو. نشستم کنارش. چشم هایش بسته بود. گفتم: پیمان.
چیزی نگفت. دستم را روی زانویش گذاشتم و گفتم: پیمان؟
صدای بلندش تبدیل به نالههای ریز شد. چشم هایش را باز کرد و نگاهم کرد. آستینم را چنگ زد و گفت: دوا دا داری؟ یکم! انقد! جون مم مما ممما..
بیخیال ادای کلمهای که تویش مانده بود شد و گفت: ب بخدا دارم مم ممی ممیمیرم. انقد.. انقد داری؟ شش ششاهین.. انقدد..
اخم کردم. خواستم بلند شوم که آستینم را ول نکرد. دستش را جدا کردم و رفتم سمت کمد دیواری. زل زده بود به من. نمیخواستم بفهمد از کجا بر میدارم. بسته های توقیفی توی کمد بود. یاد چیزی افتادم. رفتم سمت یکی از شلوار هایی که قبلا، وقتی پیش مهرداد بودم میپوشیدم. روی چوب لباسی دیوار کوب اویزان بود. پیمان خودش را تکان میداد و با چشم تمام حرکاتم را دنبال میکرد.
جیب های شلوار را گشتم. یک بستهی دو گرمی هروئین توی جیبش بود. پیمان نیم خیز شد. فکم از فشار دندان هایم داشت خُرد میشد. با صدای نسبتا بلندی گفتم: بشین پیمان!
ترسیده نشست. چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. رفتم هال و یک تکه مقوا برداشتم. علی نگاهم میکرد. پلک روی هم گذاشتم که یعنی همه چیز خوب است. برگشتم اتاق و دوباره در را بستم. دو زانو نشستم جلوی پیمان. بسته را باز کردم و توی یک خط باریک، کمی ریختم روی مقوا. نگاهش را بین من و مقوا میچرخواند. زانویم را خم کردم و مقوا را گذاشتم روی زانویم. با دست نگهش داشته بودم. نگاهش کردم و گفتم: برو. آب دهانش را قورت داد. نفس های عمیق میکشید. سرش را آورد جلو و انگشتش را گذاشت روی یک سوراخ بینی اش. از اول خط شروع کرد و یک نفس، همه را کشید بالا. به جایش، بینی من سوخت!
بعد عقب رفت و تکیه داد به شوفاژ و خودش را رها کرد. عصبی و هیستیریک میخندید. بعد بی صدا نشئه کرد. دست چپش تیک داشت و هی میپرید. دستش را اوردم بالا و ساعدش را نگاه کردم. پر از جای سوزن و کبودی. ناشی بود. خیلی ناشی! بدنش را آش و لاش کرده بود. پتو را روی پاهایش کشیدم. مابقی بسته را بستم و گذاشتم توی جیبم و از اتاق رفتم بیرون.
توی روشویی دست هایم را شستم. آینه را نگاه کردم. عضلات صورتم هنوز منقبض بود. چند مشت آب یخ پاشیدم به صورتم و رفتم بیرون.
علی نگاهم میکرد. گفتم: نمیتونست.. میمُرد اینطوری!
علی منظورم را گرفت و گفت: داشتید اینجا..؟
سر تکان دادم و تکیه دادم به اوپن اشپزخانه.
گفتم: دمت گرم. خسته نباشی. تو دیگه برو. استراحت کن ولی آن کال باش..
بلند شد ایستاد و گفت: این چی؟ با شما؟
و با انگشت اتاق را نشان داد.
گفتم: کاری نمیکنه. نگران نباش.
خیالش راحت نشده بود. دوباره گفتم: خطری نداره.
نفس عمیقی کشید و ناچار گفت: باشه آقا..
و کیف و وسایلش را برداشت و رفت.
میدانستم چند دقیقه دیگر پیمان از خواب نشئگی بیدار میشود! زنگ زدم و برایش غذا سفارش دادم. بعد هم تکیه دادم به دیوار و چند دقیقه ای، نشسته خوابیدم.