eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
[پارت صد و بیست و شش] رفتم سمت جایی که بیهوش شده بودم. گوشی و سوییچ را همان‌ حوالی انداخته بودم. هوا تاریک بود و پیدا کردنش سخت. کمی که گشتم و پیدا نکردم، مسیر را گرفتم و رفتم پایین. نمیتوانستم بیشتر صبر کنم. هر لحظه ممکن بود فرشاد به هوش بیاید. خودم را رساندم به خیابان اصلی. پشت سرم درد میکرد. دستم را کشیدم به سرم و گفتم: حالا بی حسابیم! و کنار خیابان ایستادم. خیابان خلوت بود و ماشین های شخصی تک و توک عبور میکردند. بلاخره، هفت، یا هشتمین ماشینی که برایش دست بلند کردم ایستاد و سوار شدم. به میانه ی راه که رسیده بودیم گفتم: اقا من میتونم هزینه رو آنلاین واریز کنم خدمتتون؟ شماره کارت لطف میکنید؟ از آینه نگاهم کرد و گفت: آره یادداشت کن.. شصت، سیو هفت.. بین حرفش رفتم و تک خنده ای کردم و گفتم: عه.. نه! بی زحمت موبایلتونو اگه بدید من یه تماس بگیرم بگم بریزن براتون! زیر لب نُچی گفت: فقط لباساتو تن کردی اومدی بیرون؟! زورکی خندیدم. رمز گوشی اش را که یک اِل بود کشید و داد دستم. شماره‌ی علی را گرفتم. جواب داد. گفتم: الو علی جان؟! صدای گوشی راننده روی هزار بود و وُلوم علی روی بینهایت. چینی به بینی ام انداختم و گوشی را فاصله دادم تا ابراز احساسات علی از شنیدن صدایم گوشم را کر نکند. گفتم: من تو تاکسی ام داداش، میام حالا، یه شماره حساب میگم یادداشت کن. شرایط را درک کرد و سریع گفت: چشم چشم بفرمایید. شماره را برایش خواندم و گفتم: کجایی الان؟ خونه منی دیگه؟ جواب مثبتش را که شنیدم تماس را قطع کردم. گوشی را دادم دست راننده. اس ام اس واریز مول که برایش امد، خُلقش باز شد و یک آهنگ گذاشت و با سرعت بیشتر به سمت مقصد رفت. رسیدم خانه. پله ها را دوتا یکی رفتم بالا. پشت در، دو جفت کفش بود. رفتم تو. علی گفت: کجا بودین شما؟! چی شد؟ خوبین رئیس؟! کنار زدمش و توی خانه دنبال پیمان گشتم. علی مثل جوجه راه افتاده بود دنبالم و یک بند حرف می‌زد. پیمان توی هال نبود. علی را نگاه کردم و گفتم: کجاس؟ ساکت شد. گفت: پسره؟ اتاقه آقا.. تب داشت، داشت میسوخت.. یه امپول مسکن زدم بهش خوابید. شرایطش خوب نیست اصلا. رفتم سمت اتاق و ارام در را باز کردم. پیمان مچاله شده بود توی خودش و گوشه‌ی اتاق خوابیده بود. در را بستم. علی مستاصل توی راهرو ایستاده بود. رفتم سمتش و گفتم: علی یه دقیقه دیر تر رسیده بودی من و تو و این پسره و پرونده کلا با هم میرفت هوا.. دمت گرم.. و خودم را انداختم روی زمین. گفتم: آخ.. علی هم نشست کنارم. تکیه دادم به دیوار و پاهایم را دراز کردم. گفت: من مردم و زنده شدم رئیس. اینم مگه یه جا میموند. درد خماری داشت، تب داشت، قاطی کرده بود، شمام نبودی نمیدونستم باید چیکار کنم. کم مونده بود سرهنگو بگیرم که زنگ زدین. خوبین؟ چی شده بود؟ روی زانوهایم دست می‌کشیدم. ماجرا را برایش تعریف کردم. با چشم های گشاد شده گوش میداد. گفت: یا خدا.. خدا خیلی رحم کرده بهتونا! نمیخواید بریم دکتر؟ خوبین مطمئن؟ سرتون مشکلی نداره؟ چمیدونم از این حالتا که دکتر کرامت میگفت ندارین خدایی نکرده؟ سرگیجه و حالت تهوع و ..؟ سر بالا انداختم و گفتم: نه خوبم خداروشکر. یه چیزی دیدم که اگه درست باشه خوب ترم میشم.. اخم ریزی کرد و پرسید: چی؟! گفتم: یه سر رفتم و تونستم به مهمونی سرک بکشم. کسی آشنا نبود برام، ولی تو راه برگشتن یه چیزی یادم افتاد که اگر درست باشه، دوتا شکار داریم تو مشتمون! چشم هایش برق زد. گفت: یکی آهو یکی دیگه چی؟! لبخند روی لبم ناخوداگاه جمع شد. نمیدانم اما آن لحظه، صدا کردن اسم آهو از زبان علی، برایم سنگین بود. آن هم آن طور و آن شکل! لبخند علی هم جمع شد. داشت فکر میکرد کجای حرفش اشتباه بوده که لبخند زورکی زدم و گفتم: یه.. یه سوژه داشتیم، تو پرونده آشپزخونه مخدر تو مالزی، که از طریق اینترپل رفتیم جلو و بعد دستمون موند تو پوست گردو. گفت: خب خب. گفتم: باید ببینم عکسای اون پرونده رو. یکی رو دیدم که چهره‌ش خیلی برام آشناست.. اگر حدسم درست باشه و همون باشه، ماجرا پیچیده تر از این حرفا میشه. گفت: همون پرونده که من تازه اومده بودم اداره باز بود زیر دستتون؟ خواستم جوابش را بدهم که صدای داد پیمان از اتاق آمد. علی بلند شد و خواست برود اتاق که دستش را گرفتم و گفتم: تو باش میرم خودم. و به سمت اتاق رفتم.
پارت صد و بیست و شش خدمت شما🌱
تو ناشناس چند نفرتون بهم گفته بودید راجع به کانال روبیکا برای هموطن، خواستم یه توضیح بدم راجع بهش. هموطن فعلا فقط همینجا قراره بارگزاری بشه بصورت پارت پارت، و اگر کسی خواست بصورت پی‌دی‌اف میتونه تهیه کنه. راجع به انتشار هم‌وطن تو کانالای دیگه هم که گفتید و پرسیدید که امکانش هست یا نه، حقیقتا نه😅 من رضایتی مبنی بر انتشار هیچ کدوم از پارت ها و داستان ها تو کانالای دیگه ندارم🌱❤ ممنون که احترام میگذارید و میپرسید.
[پارت صد و بیست و هفت] رفتم توی اتاق. پیمان نشسته بود و خودش را بغل گرفته بود و داد می‌زد. درد داشت. در را بستم و رفتم جلو. نشستم کنارش. چشم هایش بسته بود. گفتم: پیمان. چیزی نگفت. دستم را روی زانویش گذاشتم و گفتم: پیمان؟ صدای بلندش تبدیل به ناله‌های ریز شد. چشم هایش را باز کرد و نگاهم کرد. آستینم را چنگ زد و گفت: دوا دا داری؟ یکم! انقد! جون‌ مم مما ممما.. بیخیال ادای کلمه‌ای که تویش مانده بود شد و گفت: ب بخدا دارم مم ممی ممیمیرم. انقد.. انقد داری؟ شش ششاهین.. انقدد.. اخم کردم. خواستم بلند شوم که آستینم را ول نکرد. دستش را جدا کردم و رفتم سمت کمد دیواری. زل زده بود به من. نمیخواستم بفهمد از کجا بر می‌دارم. بسته های توقیفی توی کمد بود. یاد چیزی افتادم. رفتم سمت یکی از شلوار هایی که قبلا، وقتی پیش مهرداد بودم می‌پوشیدم. روی چوب لباسی دیوار کوب اویزان بود. پیمان خودش را تکان میداد و با چشم تمام حرکاتم را دنبال می‌کرد. جیب های شلوار را گشتم. یک بسته‌ی دو گرمی هروئین توی جیبش بود. پیمان نیم خیز شد. فکم از فشار دندان هایم داشت خُرد می‌شد. با صدای نسبتا بلندی گفتم: بشین پیمان! ترسیده نشست. چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. رفتم هال و یک تکه مقوا برداشتم. علی نگاهم می‌کرد. پلک روی هم گذاشتم که یعنی همه چیز خوب است. برگشتم اتاق و دوباره در را بستم. دو زانو نشستم جلوی پیمان. بسته را باز کردم و توی یک خط باریک، کمی ریختم روی مقوا. نگاهش را بین من و مقوا میچرخواند. زانویم را خم کردم و مقوا را گذاشتم روی زانویم. با دست نگهش داشته بودم. نگاهش کردم و گفتم: برو. آب دهانش را قورت داد. نفس های عمیق می‌کشید. سرش را آورد جلو و انگشتش را گذاشت روی یک سوراخ بینی اش. از اول خط شروع کرد و یک نفس، همه را کشید بالا. به جایش، بینی من سوخت! بعد عقب رفت و تکیه داد به شوفاژ و خودش را رها کرد. عصبی و هیستیریک می‌خندید. بعد بی صدا نشئه کرد. دست چپش تیک داشت و هی می‌پرید. دستش را اوردم بالا و ساعدش را نگاه کردم. پر از جای سوزن و کبودی. ناشی بود. خیلی ناشی! بدنش را آش و لاش کرده بود. پتو را روی پاهایش کشیدم. مابقی بسته را بستم و گذاشتم توی جیبم و از اتاق رفتم بیرون. توی روشویی دست هایم را شستم. آینه را نگاه کردم. عضلات صورتم هنوز منقبض بود. چند مشت آب یخ پاشیدم به صورتم و رفتم بیرون. علی نگاهم می‌کرد. گفتم: نمیتونست.. می‌مُرد اینطوری! علی منظورم را گرفت و گفت: داشتید اینجا..؟ سر تکان دادم و تکیه دادم به اوپن اشپزخانه. گفتم: دمت گرم. خسته نباشی. تو دیگه برو. استراحت کن ولی آن کال باش.. بلند شد ایستاد و گفت: این چی؟ با شما؟ و با انگشت اتاق را نشان داد. گفتم: کاری نمیکنه. نگران نباش. خیالش راحت نشده بود. دوباره گفتم: خطری نداره. نفس عمیقی کشید و ناچار گفت: باشه آقا.. و کیف و وسایلش را برداشت و رفت. میدانستم چند دقیقه دیگر پیمان از خواب نشئگی بیدار می‌شود! زنگ زدم و برایش غذا سفارش دادم. بعد هم تکیه دادم به دیوار و چند دقیقه ای، نشسته خوابیدم.
پارت صد و بیست و هفت خدمت شما🌱
اون یه دوره خییلی کوتاه عناصر داستان بود که با چند نفر از بچه‌ها رفتیم جلو و بعد کانال بسته شد و الان موجود نیست. اما اماا، احتمال داره تو آینده زیر نظر یکی از استاتید و کارشناسان ادبیات و داستان نویسی، یه دوره برای بچه‌هایی که تو ایتا مشغول نوشتن هستن داشته باشیم🌱
[پارت صد و بیست و هشت] چشم هایم بسته بود و سرم را تکیه داده بودم به دیوار که صدای باز شدن در اتاق را شنیدم. چشم هایم را باز کردم. صدای پیمان را شنیدم: شاهین.. نگاهم را چرخواندم دور هال. علی قبلا همه چیز را جمع کرده بود. گفتم: بیا اینجا. لنگان لنگان راه آمد. بی حرف نشست کنارم. گفتم: خوبی؟ نگاهم می‌کرد. لبخند زدم و گفتم: نیستی؟ هیچکدام؟ هر دو گزینه؟ کوتاه پرسید: ممم ماموری؟ نگاهم را بین چشم هایش چرخواندم. سفیدی چشم هایش سرخ شده بود. گفتم: اونجا چیکار میکردی؟ دوبااره گفت: ج جواب منو بده. مم ماموری؟ ابروهایم را بردم بالا و گفتم: آره، مامور رسوندن مواد به تو. چیکار میکردی دم ویلا؟ خود کشی؟ قانع نمیشد. زرنگ بود و پر از سوال. گفت: تت تو چیکار میکردی اونجا؟ پی چی بودی؟ پی چ چی هستی؟ با اونایی یا ض ضد اونا؟ چاقویی که علی از جیبش کشیده بود بیرون را از روی زمین برداشتم و نشانش دادم. گفتم: میخواستی کیو بکشی؟ نفس هایش تند تر شد. حدس هایی می‌زدم. فکرش را می‌کردم ول کنِ مهرداد نباش و بیفتد دنبال ماجرا. گفتم: مهرداد؟ نگاهش را گرفت و دوخت به گوشه‌ی دیوار. از لای دندان‌ها غرید: نزاشتی تت تموم کنم کک کار بی شرفو! بلند خندیدم. عصبی نگاهم کرد! گفتم: مگه به صلیب کشیده بودنش منتظر بودن تو بری و کارشو تموم کنی؟ پنتاگون اینجوری حفاظ نداره که اونجا داشت.. بچه ای پیمان؟! سر تکان داد. دست هایش ریز ریز می‌لرزید. دستم را گذاشتم روی دست هایش. یخ بود. بلند شدم و از یخچال، پاکت آب میوه را آوردم بیرون. درش را باز کردم و بو کشیدم. بوی خرابی نمی‌داد! ریختمش توی لیوان و دادم دست پیمان. گفتم: بخور.. آرام سر کشید. گفتم: چی میدونی از مهرداد؟ تکیه داد به دیوار و زانوهایش را جمع کرد. گفت: کار خودش بود.. خودشم ای این کک کاره‌ست. دیدم.. فهمیدم قق قاچ قاچچ .. سرش را برگرداند سمتم و کلامش را نصفه رها کرد. دوباره رفت سر اصل مطلب: مم ماموری؟ نگاهش کردم. گفتم: مامورِ چی؟ پلیس؟ سر تکان داد: ه هر چی.. پلیس.. اطلاعات! بِ بخدا خوشحال مم میشم باشی! گفتم: نیستم، اینایی که گفتی نیستم. دنبال یکی ام که باید گیرش بیارم. از دیوار فاصله گرفت و برگشت سمتم: گفت: کی؟ شانه بالا انداختم و گفتم: سلطان، میشناسیش؟ پرسید: چچ چیکارش داری؟ _من کاری ندارم باهاش.. من مامورم گیرش بیارم.. رئیسم باهاش کار داره. خیر و شرش پای خودشون. میشناسیش؟ سر تکان داد و گفت: شش شنیدم اسمشو.. از مهرداد و پرویز. کک کله گُ گُنده‌شونه! ولی خودشونم ندیدنش.. ی یی ینی هیشکی ندیدتش. مهرداد میگفت خارج از کشوره. مکث کرد. چشم هایش را ریز کرد و گفت: و ولی تو ماموری. ممم مامور واقعی! لبخند زدم. گفتم: میدونی اگه کسی بفهمه من دنبال سلطانم چی میشه؟ با انگشت روی گردنش کشید. خندیدم و سر تکان دادم. گفتم: خوبه! نشسته خودش را کشید سمتم. گفت: مم من کمکت می‌کنم! هَ هَرکاری بگی! نگاهش کردم. گفتم: تو بزرگترین کمکت بهم اینه که اینجا بمونی و هیچ کاری نکنی! خواست چیزی بگوید که گفتم: اگه گوش ندی مجبور میشم بفرستمت جای دیگه.. اونوقت ازت دور میشم و حتی نمیتونی تو اطلاعاتی که میخوام کمکم کنی! آرام گفت: مم من به دردت می میخورم! من از اینا خیلی می‌ میدونم. سر تکان دادم و گفتم: واسه همین میگم گوش کن و بمون اینجا. ده روز. فقط ده روز تحمل کن. منم قول میدم به چیزی که خواستم رسیدم، کمک کنم تو هم به چیزی که میخوای برسی. بی مکث گفت: مم میخوام مهرداد و بکشم! نگاهش کردم. زنگ آیفون به صدا در آمد. پیک غذا را آورده بود. بلند شدم و در را بازکردم و رفتم پایین.
پارت صد و بیست و هشت خدمت شما🌱
[پارت صد و بیست و نُه] روز های آن دو هفته، یکی یکی و تند تند می‌گذشتند و به اول ماه نزدیک می‌شدند! هر روز صبح میرفتم باشگاه و بعد خانه. آهو هم سه بار آمده بود دم باشگاه تا حالم را بپرسد و از شرایط کاری خوبم مطمئن شود. پیمان مانده بود خانه امن. اسناد و مدارک را گذاشته بودم توی گاو صندوق توی کمد دیواری و درش را قفل کرده بودم. در اتاق را هم. علی هم دو دوربین کاملا مدار بسته و نا محسوس کار گذاشته بود توی اتاق و خانه و پیمان را زیر نظر داشت. تطبیق چهره‌ی سرکرده‌های باند قاچاق مواد مخدری که چند سال پیش از دست داده بودیم با چهره‌ی مهمان های ویلا، مثبت بود. مطمئن بودم که اشتباه نمی‌کردم. آن مهمانی، حتما برای معامله‌ی مقدار زیادی مواد مخدر بود. انگار هر دو باند، کارشان را به هم گره زده بودند و این طور، با خلاف، یک خلاف دیگر را پوشش می‌دادند. آهو، کیا و اعضای این باند، با خرده فروشی مواد مخدر توسط افراد مهرداد و پرویز و افراد پایین تر، پوششی امن برای خودشان درست می‌کردند. پلیس اگر هم به باندشان نزدیک می‌شد و افراد ردیف آخر را گیر می‌انداخت، چون تصورش از باند، خرده فروشی مواد بود، این فرصت برای افراد ردیف یک به وجود می آمد که خودشان را تطهیر کنند یا رابط ها را پاک کنند. هر چه که بود، ما با دو باند حرفه‌ای، خطرناک و مرموز رو به رو بودیم. نزدیک تایم آخر کلاس بود. بچه ها‌ی باشگاه سر تمرین های میت زنی بودند. بعد از مدت ها قرار شده بود با سرهنگ قرار حضوری داشته باشیم و برای انجام عملیات مهم آماده شویم. عملیاتی که مرگ و زندگی را برای خیلی‌ها مشخص می‌کرد. ساعت که از ۲ رد شد، وسایلم را جمع کردم و از باشگاه زدم بیرون. رفتم سر خیابان و توی ایستگاه اتوبوس نشستم. تاکسی سبز با پلاکی که سرهنگ برایم فرستاده بود سر ساعت رسید و تک بوقی زد. جلو رفتم و دستم را روی در گذاشتم. گفتم: ستارخان؟ راننده سر تکان داد. زیر چشمی صندلی عقب را نگاه کردم. سرهنگ با عینک آفتابی و لباس‌های اسپرت عقب نشسته بود. در را باز کردم و سوار شدم. کمی که از محل دور شدیم، سرهنگ رو به راننده گفت: شش دنگ حواست جمع باشه، هر چیز مشکوکی دیدی بگو. مراقب تعقیب شدن هم باش. راننده چشم کوتاهی گفت. با تعجب نگاه می‌کردم. سرهنگ سر تکان داد و لب زد: راحت باش! نفسم را فوت کردم و با خنده گفتم: سلام آقا! دستش را جلو آورد و دستم را گرفت. محکم فشرد و رها نکرد. گفت: خسته نباشی ستوده! حسابی خسته نباشی. لبخند زدم. رفت سر اصل مطلب: اطلاعاتت جمع شده؟ دسته بندیشون کردی؟ وقت نداریم ها! اطلاعاتو باید بدیم دست سر تیما. سر تکان دادم و گفتم: داریم انجام می‌دیم آقا با علی. چند نفر میتونیم داشته باشیم؟ جواب داد: یه تعداد نیروی امین داریم. که از اداره خودمون یا میگم سردار بفرسته. ولی تعداد کمن. حتی کمتر از ۱۰ نفر. چون هنوز اون حفره دم به تله نداده نمیشه ریسک کنیم. سر تکان دادم. گفت: با این تعداد نیرو، میرین سراغ افراد ردیف یک. از هر دو باند. میخوامشون. هر ۶ نفرشون رو زنده و سالم میخوام. عملیات باید راس یک ساعت و با نظم تمام انجام بشه. بلا فاصله که مطمئن شدید از گیر افتادن این ۶ نفر، بچه های تیم عملیات شروع به کار میکنن برای گرفتن باقی اعضا.. سر تکان دادم و گفتن: ینی وقتی که دیگه جاسوسی و خبرچینی حفره خیلی فایده ای براشون نداره. تایید کرد: خیلی فایده ای نداره! ماشین نزدیک شده بود به خانه‌ام. سرهنگ گفت: شماره‌ی این بچه‌ها رو برات میفرستم. باهاشون هماهنگ شو. روش هاتون رو برای دستگیری شیر کنید. همه چی باید تو پلن اِی چراغ خاموش باشه ستوده. همه چی. مفهومه؟! سر تکان دادم: مفهومه قربان. ماشین سر خیابان ایستاد. با سرهنگ دست دادم و از ماشین پیاده شدم و به سمت خانه‌امن رفتم.
پارت صد و بیست و نُه خدمت شما🌱
سلاااامممم😍 خوش اومدی، آره این رمان رو شخصیت هاش رو تصور میکنیم😁🤝🏻
[پارت صد و سی] سرهنگ بعد از هماهنگی توانسته بود شش نفر سفید و امین پیدا کند. با هر شش نفر ارتباط گرفتم و هماهنگی های لازم انجام شد. قرار بود پنجشنبه شب کار را تمام کنیم. هر کدام، روی یک سوژه متمرکز می‌شدیم و هدف، دستگیری همان سوژه بود. بعد از گرفتن مهره‌های اصلی، سرهنگ دستور شروع عملیات را به گروه آماده‌باش میداد. گروهی که قرار بود فقط از وجود عملیات خبر داشته باشند، نه از چگونگی و چرایی آن. قرار بود عملیات دستگیری با هماهنگی کامل بین ما هفت نفر انجام شود. در یک زمان مقرر، تا هیچ فرصتی برای اطلاع به باقی نفرات نباشد. هدف، آهو، کیا، مهرداد، پرویز، کلانی و دو نفر از افراد حلقه‌ی نزدیک بودند. گیر انداختن آهو، پای خودم بود. سعی کردم روی سوژه‌ی دیگری متمرکز شوم و فرد دیگری به من سپرده شود، اما در نهایت، با توجه به شناخت من از آهو و راه های موجود، شکار آهو افتاد پای خودم! جمعه شب بود. قرار برای ساعت ده شب بود. راس ده، عملیات شروع می‌شد. هر کدام از افراد، نزیک سوژه ها ساکن شده بودند، جایی که امکان واکنش سریع و دستگیری سریع وجود داشت. و من، در خانه‌ی آهو بودم. عصر با او تماس گرفته بودم و خودش پیشنهاد شب نشینی را داده بود. علی نزدیکی های خانه‌اش بود و منتظر دستور من. یک ربع تا ده مانده بود. نشسته بودم توی پذیرایی و آهو قرار بود برایم، سه تار بزند! پیراهن یاسی بلندی تنش کرده بود. پیراهنی با آستین های گشاد و بلند. موهایش را هم رنگ تازه‌ای گذاشته بود و با چوب، مثل بازیگران فیلم‌های کره ای، جمع کرده بود بالای سرش. نگاهش می‌کردم. به این شخصیتِ رامِ آرامِ مهربانِ زیبا! و فکر میکردم به هیولایی که این آرامِ رام را احاطه کرده بود! هیولایی که بین سلول به سلول تنش رسوخ کرده بود. هیولایی که هاله‌ی سیاهش را، حتی دور این لباس حریر یاسی‌اش می‌دیدم. فنجان قهوه‌اش را برداشت و پا روی پا انداخت. تیک تیک ساعت روی دیوار، لحظه‌ای دست از سرم بر نمی‌داشت. چشم دوخته بودم به پاندول. گفت: فکر نکنی خیلی بلدما، قبلا کلاس میرفتم. قبلا که جوون تر بودم! و چشمک زد. فنجانم را برداشتم. بوی نسکافه زد زیر دلم. حالم شده بود مثل وقت هایی که بوی خونِ مانده را استشمام می‌کنم. نزدیک بود عُق بزنم که فنجان را گذاشتم روی میز. نگران نگاهم می‌کرد. گفت: چی‌شد؟! گفتم: هیچی! شام زیاد خوردم ترسیدم بخورم حالم بد شه.. حرف را عوض کردم: وقتی جوون تر بودی؟! الان نیستی!؟ دست دراز کرد سمت سه تار و از گوشه‌ی مبل برش داشت. گذاشتش روی پاهایش و آماده‌ی زدن شد. گفت: قبل ترا! وقتی ذهنم آزاد تر بود. وقتی جوون بودم! و انگشت هایش را بی هدف روی تار کشید. صدای قوی و آشفته‌ی تار بلند شد. نفس عمیقی کشید. چشم هایش را بست و انگشت هایش روی تار رقصید. صدای ملودی در هوا پخش شد و بعد آرام شروع کرد به خواندن همراه آهنگ: ز من نگارم خبر ندارد به حال زارم نظر ندارد خبر ندارم من از دل خود دل من از من خبر ندارد کجا رود دل که دلبرش نیست کجا پرد مرغ که پر ندارد ساعت روی دیوار را نگاه کردم. پنج دقیقه مانده بود به ده. گوشی آهو روی مبل روشن شد. پیام داشت. چشم هایش را بسته بود و می‌خواند: امان از این عشق فغان از این عشق که غیر خون جگر ندارد همه سیاهی همه تباهی مگر شب ما سحر ندارد گوشی اش زنگ می‌خورد و صفحه‌اش روشن و خاموش می‌شد. صدای زنگ گوشی در خواندن آهو گم شده بود: بهار مضطر منال دیگر که آه و زاری اثر ندارد گوشی‌ام ویبره رفت. برش داشتم. علی پیام داده بود: عملیات شو شده، به محض دریافت پیام عملیات رو شروع کنید. اعلام آغاز عملیات_ س.ر سرم را بالا بردم و رو به رویم را نگاه کردم. آهو هنوز میخواند و گوشی اش روی مبل داشت خودش را می‌کشت. _جز انتظار و جز استقامت وطن علاج دگر ندارد از روی مبل بلند شدم و رفتم کنارش. صورتش از اشک خیس شده بود. اسم " والتر وایت" روی گوشی بود و زنگ می‌خورد. دستبندم پشت کمرم بود. _ز هر دو سر، بر سرش بکوبند کسی که تیغ دو سر ندارد. انگشت هایش روی تار ثابت ماندند و خودش هم ساکت شد. صدای ویبره‌ی گوشی اش حالا تنها صدایی بود که شنیده می‌شد. ایستاده بودم کنارش. پلک هایش را که باز کرد، در یک حرکت تار را از دستش کشیدم و انداختم روی میز. صدای هین بلندش را شنیدم. برش گردندم و دست هایش را کشیدم عقب. دستبند را دراوردم و در بُهت و تعجب و " شاهین شاهین" گفتن های ممتدش، بستم به دستش.