|مَحرَمآنه|
《لطفآ پارت ها رو همینجا بخونید و برای کسی _حتی پیامهای ذخیرهشدهی خودتون_ فوروارد نکنید❤》
[محرمانه_پارت ۱]
صدای کوبیده شدنِ کفش روی زمین حواسش را از پروندهای که رو به رویش باز بود پرت کرد. سرش را بالا آورد. علی احترام نظامی گذاشته و همانطور ایستاده بود. سر تکان داد و گفت: بیا داخل ببینم..
علی که انگار منتظر اشاره بود از جا پرید و به سمت میزش رفت و پاکت را روی میز گذاشت و گفت: آقا پیدا کردم! همه شونو پیدا کردم. یکم دیر شد چون گفتید پرینتشو میخواید.
کاوه تای ابرویش را داد بالا. همانطور که پاکت را برمیداشت گفت: فکر نمیکنم عکس هایی که میخواستم انقدر در دسترس بوده باشن! و علی را نگاه کرد.
علی در جایش جا به جا شد. لبخند زد و گفت: نه خب! در دسترس که نبودن! ولی پیدا شدن..
کاوه جدی پرسید: باید برن برای تطبیق چهره ها. اگر اشتباه کنیم مثل کلاف میپیچیم تو هَم.
علی دستهایش را در هم گره کرد و گفت: نه خیالتون راحت باشه. همینا هستن..
کاوه سرش را تکان داد و عکس ها را از پاکت بیرون آورد. همانطور که نگاهشان میکرد گفت: یه نسخه از همینا رو ببر برای سرهنگ..
علی گفت: چشم آقا. الان میبرم. بعد پایش را کوبید زمین و عقب گرد کرد و از اتاق بیرون رفت.
[محرمانه_پارت ۲]
علی که از اتاق بیرون رفت، کاوه عکس ها را با دقت بیشتری نگاه کرد. به چشم ها خیره میشد و سعی میکرد نگاه ها را تشخیص دهد اما موفق نبود.
دستِ آخر عکس ها را هُل داد توی پاکت و به انتظار چهره نگاری ماند.
ساعت دیواریِ رو به رویش را نگاه کرد. وسیله هایش را از روی میز جمع کرد و در کیف چرم قهوه ای رنگش گذاشت.
پاکت عکس ها را هم گذاشت لای پروندهی روی میز.
چراغ های اتاقش را خاموش کرد و رفت بیرون. داشت در اتاق را قفل میکرد که صدای تلفن را شنید.
خندید و زیر لب گفت: اگه من تونستم یه روز به موقع برم دنبالش! و قفلِ بسته را باز کرد و برگشت به اتاق.
از روی میز دستش را دراز کرد آن طرف میز و گوشی را برداشت: بله؟
صدای سرهنگ رهنما توی گوشش پیچید: هنوز نرفتی ستوده؟! بیا دفترم کارت دارم.
کاوه لب گزید، گفت: چشم قربان الان میام.
و گوشی تلفن را گذاشت. کیف و وسایلش را روی صندلی انداخت و به سمت اتاق سرهنگ رفت.
راهروهای اداره شلوغ بود. کاوه از بین جمعیت خودش را رساند به اتاق رهنما و تقه ای به درِ نیمه باز زد و آن را کامل باز کرد.
احترام گذاشت، یک قدم جلو رفت و گفت: سلام آقا.
سرهنگ که پشت میزِ بزرگش نشسته بود و پرونده های زیادی روی میز باز بودند گفت: سلام، بشین ستوده. بعد ساعتش را نگاه کرد و ادامه داد: عجله که نداری؟!
کاوه سرش را تکان داد. ناگزیر گفت: نه آقا!
روی صندلی نشست. آرام گوشی اش را از جیب بیرون آورد و برای نسرین نوشت که با تاکسی برگردد خانه.
سرهنگ گفت: خب ستوده، چیزی از عکسا فهمیدی؟ تونستی شناساییشون کنی؟
کاوه گوشی اش را به پُشت گذاشت روی پایش تا روشن و خاموش شدن صفحه اش وقتی پیامکِ نسرین میرسد حواسش را پرت نکند. گفت: آقا حقیقتا چهره ها متفاوتن از چیزی که من تو بازجویی های گروه اول دیدم. و خب نباید هم انتظار داشت که قابل شناسایی باشن.. اینا کار بلد تر از این حرفان. باید ببینیم چهره نگاری چی میگه.
سرهنگ گفت: فکر میکنی خودشون باشن؟
گوشی روی پای کاوه لرزید. اول خیال کرد برایش پیامک آمده اما لرزش پی در پی نشان میداد نسرین دارد زنگ میزند.
جواب داد: آقا، امینی مطمئن بود از عکسایی که آورده، ولی خب بازم صد در صد نمیشه گفت.
سرهنگ سر تکان داد. به پرونده هایی که جلویش باز بود اشاره کرد و گفت: اینا پرونده های مربوطهی یه سال اخیره.. مختومه شدن. ولی یه خط و ربط هایی، یه واسطه هایی با پرونده ای که الان زیر دستته دارن.. بیا یه نگاهی بهشون بنداز.. شاید تصویری باشه که بتونه کمکت کنه..
کاوه گفت: چشم آقا. الان نگاهشون میکنم.
گوشی اش را کاملا سایلنت کرد و داخل جیبش گذاشت و به سمت میز سرهنگ رفت.
[محرمانه_پارت سوم]
کارش که در اداره تمام شد، ساعت از چهار بعد از ظهر گذشته بود. وسایلش را برداشت و به سمت ماشینش رفت.
در همان حال گوشی اش را بیرون آورد و قبل از اینکه تعداد تماس های از دست رفته را ببیند یا پیامک های نخوانده اش را باز کند، شمارهی نسرین را گرفت.
صدایِ آشنایِ زنِ پشت خط تکرار میکرد که " دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد".
نفسش را با فوت فرستاد بیرون. در ماشین را باز کرد و سوار شد. به نسرین حق میداد. یک امروز را قول داده بود سر وقت برسد. قرار بود برود دنبال نسرین و بعد با هم بروند دنبال محضر خانه و گرفتن وقت.
نسرین اصرار داشت تاریخ عقدشان بیفتد در روز تولدش. برای همین میگفت از یکی دو ماه جلوتر باید وقت بگیرند و جا رزرو کنند.
ماشین را روشن کرد و به سمت خانه راه افتاد.
به خانه که رسید، مادرش در آشپزخانه بود. صدای در را شنید، سرک کشید و گفت: اومدی کاوه!؟ بعد دستمال آشپزخانه را برداشت و همانطور که دست هایش را پاک میکرد، اوپن را دور زد. رو به روی کاوه ایستاد و بی مقدمه گفت: خجالت نکشیدی نه؟!
کاوه که منتظر همچین واکنشی بود، چینی به بینی اش انداخت و گفت: چغولیمو کرده؟!
مادرش دست به سینه شد، گفت: نباید بکنه؟؟
کاوه کیفش را انداخت روی مبل. شانه بالا انداخت و گفت: والا حق داره حاج خانوم! خدا به داد عروستون برسه!
و از کنار مادرش رد شد و رفت تا دست و صورتش را آب بزند.
از روشویی که بیرون آمد، مادرش هنوز وسط حال ایستاده بود و با اخم نگاهش میکرد.
نفس عمیقی کشید و گفت: بخدا حق داشت.. میرم دنبالش شب..
هنوز جمله اش تمام نشده بود که مادرش گفت: دختر مردم گناه داره کاوه.. غرور داره.. فکر میکنه برات مهم نیست! میگه من ارزش یه زنگ زدن ندارم که با پیام به من خبر میده که نمیاد؟!
کاوه میدانست هر چقدر برای مادرش و هر کس دیگری توضیح دهد قانع کننده نیست. پس نخواست بحث را ادامه بدهد. به جایش کنار مادرش رفت و دست انداخت دور گردنش. با خودش همراهش کرد سمت مبل و گفت: ببینم همیشه همینطوری میمونید با عروستون یا فقط واسه اوایله!
مادرش دستِ سنگینِ کاوه را به زور از دور گردنش برداشت و گفت: من همیشه طرف حقم. بخوای نا حقی کنی با هر کس، خودم به حسابت میرسم!
کاوه ابروهایش را همزمان با دست هایش بالا برد و گفت: من تسلیم! گردنمم از مو باریکتر! شب میرم دنبالش، از دلشم در میارم. خوبه؟!
مادرش نگاهش کرد. لبخند زورکی زد و گفت: خوبه..
[محرمانه_پارت چهارم]
گوشی نسرین خاموش بود و کاوه مجبور شده بود برای دلجویی برود دم خانه آنها.
پدر و مادر نسرین با خوشرویی از کاوه استقبال کرده بودند و به اصرار او را برده بودند داخل.
مادر نسرین مدام میگفت: بفرمایید تو، حالا یه شب دیگه برید بیردن شام بخورید، من غذا زیاد گذاشتم، امشب رو پیش ما باشید.
و کاوه با خجالت قبول کرده بود.
نیم ساعتی میشد در سالن بزرگ خانه آن ها، با پدر نسرین نشسته بود به صحبت، اما نسرین هنوز از اتاقش بیرون نیامده بود.
مادرش، هر چند دقیقه یک بار میرفت اتاق نسرین و بیرون آمد، لبخند تصنعی میزد و میگفت: هنو خوابه! الاناس بیدار بشه. و دوباره میرفت توی آشپزخانه!
شام را سه نفری دور میز ۱۲ نفرهی گوشه ی سالن خوردند. کاوه، پدر و مادر نسرین.
مادر نسرین هر چند دقیقه یکبار می گفت: بفرمایین.. بکشین.. محمود برا آقا کاوه برنج بکش! و بعد خودش با غذایش بازی بازی میکرد.
شام که تمام شد، کاوه دیگر ماندن را جایز ندانست. میدانست نسرین بیدار است، اما نمیتوانست کاری کند. فقط جعبهی کادوی کوچکی را روی میز شام گذاشت و رو به مادر نسرین گفت: این، برای نسرین خانومه.. ببخشید مزاحمتون شدم امشب.
و بدون اینکه چشم های پدرش را نگاه کند، از پشت میز بلند شد، تشکر کرد و به سمت در خروجی رفت.
[محرمانه_پارت پنجم]
تمام شب را به رابطهی خودش با نسرین فکر کرده بود. به اینکه آیا میتواند او را خوشبخت کند یا نه!؟ مدام این پهلو به آن پهلو میشد و زُل میزد به نورِ کم سویی که از خیابان میتابد به اتاقش و فکر میکرد. نسرین از اقوام دور مادرش بود اما تا قبل از خواستگاری هیچوقت او را ندیده بود. دختر خوبی بود و به دلش نشسته بود اما حالا، کنار نیامدن نسرین با مشکلات شغلی اش، داشت نگرانش میکرد. توی این چند ماه آشناییشان، این اولین بار نبود که نتوانسته بود سر قول و قرارش بماند، اما واکنش نسرین، این بار جدی تر بود.
دست آخر بی آنکه افکارش به نتیجه برسند چشم هایش را بست و به امید فردا به خواب رفت.
صبح روز بعد، متفاوت تر از تمام آدم های اطرافش که مسائل شغلی را پشت در خانه میگذاشتند و به خانه میرفتند، تمام دل مشغولیهای شخصی اش را پشت در ادارهی پلیس، درست همانجا که سرباز توی اتاقک نگهبانی میداد گذاشت و وارد شد.
از محوطه گذشت و وارد ساختمان شد. یک قدم بیشتر بر نداشته بود که صدای علی را شنید: سلام رئیس! اومدین رئیس؟! از صبح اینجا منتظرتونم!
کاوه سرش را کج کرد و علی را نگاه کرد. پرسید: ساعت هشت و پنج دقیقهس، از صبح؟!
علی این پا و آن پا کرد. گفت: از پنج دقیقه به هشت که اومدم منتظرتونم!
کاوه عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و به سمت اتاقش راه افتاد. گفت: خب بگو، میشنوم! چی میخواستی بگی که از صبح منتظری!؟ و روی صبح تاکید کرد!
علی پا تند کرد و خودش را به کاوه رساند. گفت: آقا عکسا تایید شدن! خودشونن!
کاوه ایستاد. برگشت و علی را نگاه کرد. علی ادامه داد: اینایی که گرفتیم و نَم پس نمیدن دقیقا همون سه نفری هستن که تو اون شرکت ترکیه ای کار میکردن..خیلی فِلزشون خرابه آقا! بچه های بازجویی اولیه میگن خیلی حرفه ای و شسته رفته حرف زدن! حرفاشونم با هم یکی بوده.. حالا با این تاییدیه میفهمیم چه مار.. ینی چه هفت خطایی بودن آقا!
این ها را تند تند پشت هم گفت و بعد گزارش تایید هویت را گرفت جلوی کاوه.
کاوه پوشه را از علی گرفت. حدسش درست بود! وقتی پیشنهاد بررسی هویت داده بود خیلی ها استقبال نکرده بودند! میگفتند امکان ندارد اما حالا، با این تایید، همه چیز مشخص شده بود!
رو به علی گفت: خوبه.. خیلی خوبه!
بگو ساعت ۱۰ دختره رو آماده کنن برا بازجویی. و به سمت اتاقش راه افتاد.
علی دوباره پشتش راه افتاد و گفت: آقا دختره چغر تره ها.. من میگم اول احسان سخایی رو بیارید و بهش بگید میدونید کیه! بعد که بند و آب داد برید سراغ دختره!
رسیده بودند دم اتاق کاوه. کلید در آورد و همانطور که در را باز میکرد شمرده شمرده گفت: ساعت ۱۰ دختره رو آماده کنن برای بازجویی!
و وارد اتاق شد و در را بست.
[محرمانه_پارت ششم]
بازجویی متهمان پرونده، که حالا به مجرم بودنشان مطمئن تر شده بود را انجام داد. هنوز از آنها اعتراف نگرفته بود و توقع اعتراف را هم نداشت. اما از روند بازجویی راضی بود.
پرونده ها و وسایلش را از اتاق کنترل بازجویی برداشت و با علی با سمت اتاق خودش رفت.
در ذهنش داشت جواب های شنیده شده را بالا و پایین میکرد اما صدای علی که مدام کنار گوشش حرف میزد، حواسش را پرت میکرد: ولی آقا کاملا تو سه کُنج موندنا! ما که تو اتاق کنترل داشتیم گوش میدادیم قشنگ سخایی داشت دست و پا میزد. همین که یکیشون قبول کرد خودشه، یکیشون انکار کرد، یکیشونم حرفش و ده بار تغییر داد ینی راه درسته!
کاوه در اتاقش را باز کرد و رفت داخل. علی هم پشت سرش. رو به علی گفت: بشین پشت سیستم من گزارش رو وارد کن. بعد بیا اینطرف..
و خودش به سمت میز مهمان گوشهی اتاقش رفت و پروندهها را ریخت رویش و روی یکی از صندلی ها نشست.
علی که خیلی دلش میخواست حرفهایش درباره ی بازجویی را ادامه دهد، به ناچار گفت: چشم..
و پشت میز کاوه رفت.
کاوه، با اخم روی پیشانی اش، غرق شده بود در برگه های رو به رویش و هر کدام را با دقت میخواند و چیز هایی توی دفترچه اش مینوشت.
علی که انگار حرفی توی گلویش سنگینی میکرد، مدام سرش را میآورد بالا و کاوه را میپایید و دوباره مشغول به کار میشد.
کاوه نفس عمیقی کشید و همانطور که با خودکار آبی تند تند توی برگه چیز هایی مینوشت گفت: بگو علی چیزی میخوای بگی؟!
علی خوشحال از موقعیت پیش آمده، دست هایش را از روی کیبورد برداشت و روی صندلی چرخید به سمت کاوه و گفت: آقا، جناب سرهنگ یه پرونده دادن بهم.. که خودم مسئولش باشم
کاوه سرش را از برگه ها بالا آورد و گفت: خب؟!
علی گفت: خب آخه.. میدونید.. میترسم.. میترسم که..
کاوه خودکارش را گذاشت روی میز و تکیه داد به صندلیاش و دست به سینه نشست و گفت: از پسش برمیای.. نترس. پرونده چیه؟!
علی آرام گفت: دزدی.. دزدی از یه واحد اداری..
کاوه گفت از پسش بر میای.. چرا نگرانی؟
علی نفس عمیقی کشید. گفت: آقا من خیلی کم پیش اومده تنها کار کنم. قبلا که با سرگرد میرایی بودم، الانم با شما سر پرونده هاییم..
کاوه صریح گفت: بخش بزرگی از پروندههای زیر دست منو تو پیش میبری.
علی که کمتر پیش آمده بود از کاوه تعریف بشنود، خیال کرد منظورش را اشتباه فهمیده. چیزی نگفت و ساکت نگاه کرد.
کاوه دوباره گفت: مثلا تو همین پروندهی اخیر، خیلی از راهها رو تو باز کردی!
علی آب دهانش را فرو برد.
کاوه لبخند زد. با لحنی که کمتر در اداره استفاده میکرد، گفت: تو تجربهت کم نیست جناب سروان!
علی لبخند خجلی زد و روی صندلی جا به جا شد.
کاوه ادامه داد: فقط همیشه تکیه داشتی به یکی. حالا باید این تکیه رو برداری. تو باهوشی. و این هوشت گاهی انقدر سرشاره، که بهت مهلتِ تامل کردن نمیده و عجولت میکنه. و عجله همیشه اشتباه داره به همراهش..
علی تند سر تکان داد.
کاوه گفت: باید یاد بگیری که هوش و دقت، با همن که میتونن راه از پیش ببرن..
علی لبخند زد. بلاخره لب باز کرد و گفت: چشم رئیس. ممنون!
کاوه از روی صندلی بلند شد و گفت: خب، تموم شد؟!
علی که تکیه داده بود به صندلی و داشت خودش را تنها در حال حل پرونده تصور میکرد تکانی خورد و گفت: ب..بله، امضا الکترونیکیتون رو هم وارد کنم تمومه. فقط.. یه چیز دیگههم میخواستم بگم!
کاوه که میخواست از اتاق بیرون برود، همانجا وسط اتاق ایستاد و علی را نگاه کرد.
علی، صدایش را کمی پایین تر آورد و گفت: یه پاکت بزرگ امروز آوردن برا جناب سرهنگ. حتی مثل بقیه مرسوله ها تحویل ندادن به سرباز دم در..
میخواستن بدن به خود جنابسرهنگ که نبودن، من تحویل گرفتم گذاشتم اتاقشون..!!
کاوه اخم ریزی کرد. نمیفهمید علی چرا دارد این ها را تعریف میکند! یک قدم جلو رفت و گفت: خب؟!
علی همانطور آهسته گفت: آقا، روش نوشته بود خیلی محرمانه!
کاوه گفت: خب؟! تو چیکار کردی؟!
علی جواب داد: هیچی آقا گذاشتمش تو کشو میز جناب سرهنگ و اومدم بیرون.. ولی خیلی عجیب بود. آخه نامه نبود.. پاکتش بزرگ بود. احتمالا باید یه پرونده بوده باشه..
کاوه جدی گفت: سرت تو کار خودت باشه! روش نوشته محرمانه بعد داری میزگرد تشکیل میدی تحلیلش کنی؟ اونو تموم کن برگرد سر کارت..
بعد جلوی چشم هایِ گشاد و دهانِ نیمه باز ماندهی علی از اتاق بیرون رفت..
[محرمانه_پارت هفتم]
توی ماشین منتظر آمدن نسرین از شرکت بود. آفتاب از پشت پاشین میتابید توی آینه و بعد مستقیم میخورد به چشم های کاوه. پلک هایش را جمع کرد و سرش را کمی پایین گرفت. دیشب با نسرین تلفنی صحبت کرده بود و بعد از آن چند روز شکر آب بودن، امروز همدیگر را میدیدند.
و حالا چند دقیقه زود تر آمده بود جلوی شرکت و زل زده بود به پله ها.
خیلی منتظر نماند که سر و کلهی نسرین پیدا شد. مانتو شلوار رسمی خاکستری تنش بود و مقنعه ی بلند مشکی اش تا نیمه های تنش را پوشانده بود. آرام آرام قدم بر میداشت و به سمت ماشین میآمد. در را باز کرد و همانقدر آرام نشست روی صندلی.
کاوه نگاهش میکرد. لبخند زد و گفت: سلام خانم! ظهر شما بخیر.
نسرین هم لبخند نصفه و نیمه ای زد. عینک آفتابیاش را برداشت و روی مقنعه اش گذاشت. پشت پلک نازک کرد و گفت: علیک سلام!
کاوه خندید! گفت: دیشب مگه آشتی نکردی شما؟!
نسرین جواب داد: وقتی میخواستم بخوابم یادم رفت سیوش کنم همهش پرید.
لبخند کاوه عمیق تر شد. نگاهش را از نسرین گرفت و به خیابان رو به رویش دوخت.
نفس عمیقی کشید. گفت: خب، الان ینی مراحل منت کشیِ دیشب پشتِ تلفن رو یکی یکی باید طی کنیم دوباره؟!
و نگاهش را با مکث از خیابان گرفت و به نسرین انداخت.
نسرین شانه بالا انداخت. کوتاه گفت: یَحتمل!
بعد دست راستش را بالا آورد و گرفت جلوی کاوه و کودکانه گفت: قشنگه؟!
انگشترِ تک نگین در انگشت های کشیده اش برق میزد. کاوه یک آن خواست دستش را جلو ببرد و دست نسرین را بگیرد و انگشتر را نگاه کند. اما آن را روی دنده مُشت کرد. با آنکه صیغهی محرمیت بین آنها خوانده شده بود اما، ترسید نکند نسرین احساس خوبی نداشته باشد.
به جایش گفت: خیلی قشنگه! ینی در واقع تو دستای شما قشنگه! اندازه بود؟!
نسرین که انگار هیچ جوره نمیتوانست، یا نمیخواست ماجرای چند روز پیش را فراموش کند، لبخندش را جمع کرد و به جای جواب به سوالِ کاوه گفت: بخشیدم! ولی یادم نمیره..
لبخند کاوه هم روی لبش خشک شد. فکر نمیکرد این موضوع انقدر کِش پیدا کند.
نگاهش را پایین انداخت و بعد دوباره خیابان رو به رویش را نگاه کرد.
نسرین گفت: اون روز داشتم با دوستم حرف میزدم..
مکث کوتاهی کرد و منتظر شد کاوه نگاهش کند، بعد تند پشت هم ادامه داد: اونم نامزدش نظامیه.. ازش پرسیدم اینطوریه مثل تو یا نه؟! گفت اصلا اینطوری نیست.. کلی تا حالا با هم رفتن مسافرت و بیرون و خوش گذروندن.. اونوقت تو واسه یه بیرون رفتن ساده.. واسه یه وقت محضر گرفتن اینطوری میکنی..
و بعد دست به سینه نشست و رو به رویش را نگاه کرد..
کاوه بی حرف، مات مانده بود. از کودکی از مقایسه کردن بیزار بود. آب دهانش را برد پایین. پیش خودش فکر میکرد نسرین حق دارد ناراحت باشد، اما حق مقایسه کردن را به او نمیداد!
با اینهمه، همان روز اول، که نسرین را با آن چادر سفید با گل های صورتی دیده بود، به خودش قول داده بود هیچوقت او را عمدا ناراحت نکند. پس نفس عمیق کشید. سعی کرد لبخند بزند اما فقط توانست لب هایش را کمی کِش بدهد. ماشین را روشن کرد و با لحنی که سعی میکرد نرم و آرام باشد گفت: چشم.. درستش میکنیم انشاءالله
[محرمانه_پارت هشتم]
تمام برنامههایش را کنسل کرده بود تا برای کارها عجله نداشته باشد. تا بعد از غروب بیرون بودند و شام را در یک سفره خانهی کوچک خوردند. نسرین از اینکه توانسته بود تاریخ مورد نظرش را در محضری که میخواست رزرو کند، خوشحال بود. درست یک ماه دیگر.
سر شام مدام از با کلاس بودنِ این تصمیمش حرف میزد. از اینکه دخترخاله و دخترعموهایش چقدر در کفِ این کار میمانند و حتما آنها هم از نسرین تقلید کرده و مراسم عقدشان را در روز تولدشان برگزار میکنند. و کاوه، فقط لبخند زده بود.
بعد از شام، نسرین را به خانهشان رساند و خودش هم برگشت خانه. خسته بود. فردا در اداره جلسه داشت و قبل از آن، آخرین بازجویی متهمان پرونده به عهده اش بود. متهمانی که کمکم پرونده شان فرستاده میشد داد سرا.
با وجود خواهر و خواهرزاده هایش که مهمان خانهشان بودند، زود تر از همیشه شب بخیر گفت و به اتاقش رفت.
روز بعد، به جای پیراهن و شلوار های اداری اش، پیراهن نظامی اش را از توی کمد بیرون آورد. رسم همین بود. در جلسات، همه با پوشش رسمی اداره حاظر میشدند.
پیراهن پسته ای و شلوار مشکی را از کاور پلاستیکی خشکشویی بیرون کشید و پوشید. درجههایش را دوباره روی شانه چسباند. موهایش را شانه کرد و کیفش را برداشت و آهسته از خانه بیرون رفت.
صبح زود، بازجویی را انجام داد و نزدیکی های ساعت ۱۰، آمادهی رفتن به جلسه شد. در جلسه، بعد از صحبت های سرهنگ رهنما و همکارانِ ادارات دیگر، نوبت به او رسید که درباره پروندهی اخیرش صحبت کند. تحسین در نگاه حاضران و غرور در چشم های سرهنگ رهنما دیده میشد.
بعد از تمام شدن جلسه، کاوه مدارک و پروندههای همراهش را از روی میز جمع کرد و بلند شد.
اتاق شلوغ شده بود. همه بلند شده بودند. کاوه خداحافظی کرد و احترام گذاشت و خواست از در برود بیرون که سرهنگ رهنما صدایش کرد. در حال صحبت با یکی از سرگردهای قدیمی اداره بود که رو به او گفت: ببخشید یه لحظه..
و کاوه را صدا کرد: سرگرد ستوده.
کاوه ایستاد. سرهنگ گفت: برو اتاق من الان میام.
کاوه چشمی گفت و احترام گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
به اتاقش رفت و پروندهها را گذاشت و برگشت به راهروی اول.
وارد اتاق سرهنگ شد، و روی یکی از صندلیهای چرمی جلوی میزش نشست.
چند دقیقه بیشتر نگذشت که سرهنگ وارد اتاق شد.
"بشین ستوده بلند نشو"ی سرهنگ به کاوه افاقه نکرد و به پای رهنما ایستاد.
سرهنگ پشت صندلی اش نشست و ساعتش را نگاه کرد. گفت: خب، بشین.. کاری که نداری ستوده!؟
کاوه نشست. گفت: نه آقا، جانم، امری بود با بنده؟!
سرهنگ گفت: پروندهت در چه حاله؟!
کاوه جواب داد: آقا تقریبا آخراشه. گزارشش رو بدم خدمتتون، ببینید امضا کنید، همین روزا میفرستمشون داد سرا..
سرهنگ گفت: پس اعتراف و گرفتی؟! و خندید
کاوه سر تکان داد و گفت: بله آقا..
سرهنگ گفت: خوبه.. و از روی صندلی بلند شد.
به سمت پنجره رفت و نفس عمیقی کشید. همانطور که از پنجره، حیاط شلوغ و پر تکاپوی اداره را نگاه میکرد گفت: چقد میخوای خستگی در کنی ستوده؟!
کاوه که منظور رهنما را سریع فهمید گفت: پروندهی جدید هست آقا؟! من درخدمتم..
سرهنگ به سمت کاوه برگشت. دستش را به ریش های کوتاه و جو گندمیاش کشید. گفت: آره، پروندهی جدیده.. ولی خیلی با قبلیها فرق داره. خیلی!
[محرمانه_پارت نهم]
باد ملایم تابستانی از پنجرهی اتاق سرهنگ به داخل میوزید و برگه های تقویم رومیزی را آرام تکان میداد.
کاوه پرسید: چه تفاوتی..؟
رهنما به سمت میزش رفت و از کشو، پاکتی را برداشت. میز را دور زد. روی صندلی رو به روی کاوه نشست و پاکت را روی میز گذاشت. کاوه پاکت کاهی را نگاه کرد. با جوهرِ قرمز رویش مُهر شده بود "خیلی محرمانه" .
کاوه سرش را بالا آورد و رهنما را نگاه کرد. سرهنگ گفت: تفاوتش با مابقی پرونده ها همینه. و به مُهر روی پاکت اشاره کرد.
کاوه ساکت بود. رهنما ادامه داد: پروندهی سنیگینه ستوده. بر خلاف خیلی از موارد، نمیخوام و نمیتونم که بدم دستت و بگم برو پیگیرش باش. من توانایی حلش رو تو وجود تو میبینم. شاید فقط تو وجود تو! ولی این کافی نیست! خودت باید ببینی میتونی یا نه!
کاوه هر لحظه کنجکاو تر از قبل میشد. پرسید: چه پرونده ایه آقا..؟
تقه ای به در خورد. رهنما به سرعت پاکت را روی میز برعکس کرد تا مُهر روی پاکت مخفی بماند.
بعد گفت: بفرمایید. آبدارچی اداره، با سینی پر از چای با اجازه ای گفت و داخل شد. دو لیوان چای پررنگ روی میز گذاشت و آرام گفت: بفرمایید.
سرهنگ گفت: دستت درد نکنه ممد آقا! و کاوه هم کوتاه تشکر کرد.
سرهنگ گفت: ستوده، همین اول قبل از هرچی اینو باید بگم، که چه مسئول این پرونده بشی، چه نه، با هیچکس نباید در مورد موضوعش صحبت کنی، مفهومه؟
کاوه سر تکان داد و گفت: مفهومه قربان.
رهنما پاکت را برداشت و چند پوشهی مقوایی از داخلش بیرون آورد. گذاشت جلوی کاوه و گفت: پروندهی قاچاق اعضای بدنه.. و تو برخی موارد تایید نشده مشکوک به قاچاق انسان.
کاوه تعجب کرد. فکری که توی ذهنش میچرخید را بلند پرسید: آقا.. ما از این مدل پرونده ها قبلا هم داشتیم. به این شدت محافظت شده نبودن.. این یکی چرا انقدر فرق داره..؟
رهنما پوشه ی اول را باز کرد و پاک نامهی مهر شده ای را از داخلش برداشت و سمت کاوه گرفت. گفت: بازش کن .. عکسای داخلش رو ببین. این بار خیلی پیچیده تر و گسترده تره. فقط صحبت از چند نفر یا یه خونهی کوچیک، یا یه شبکه ی محدود نیست. این بار با یه تیم طرفیم. یه تیم که احتمالا باید خیلی حرفهای باشن. و خطرناک..!
کاوه نفس عمیقی کشید، هرچه بیشتر میپرسید و بیشتر میشنید، کمتر میفهمید.
گفت: اشراف به همچین تیمی از پس یه نفر بر میاد؟! آخه گفتید کسی نباید در جریان باشه..
رهنما لبخند زد. لیوان چای را از روی میز برداشت. در قندان کوچک روی میز را هم باز کرد و چند توت خشک از آن بیرون آورد و توی دهانش گذاشت. به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: مسئله دقیقا همینجاست.. این پرونده از طرف رییس پلیس برامون فرستاده شده.. و از دو سال پیش تا به حال، سه بار، سه تا تیم مختلف روش کار کردن..
کاوه با صدای آرام پرسید: و به نتیجه.. نرسیدن؟!
رهنما گفت: نه! نرسیدن. بعد دستش را روی پوشهی آبی روی میز زد و ادامه داد: توی این پرونده، دربارهش دقیق بخون. هر کدوم از این سه تا تیم، به یه نحوی از انجام پرونده کنار کشیدن. سرگرد یاسر و سرگرد محمدی ازش کنار کشیدن و سروان کیانی، اولین کسی که روی پرونده کار میکرد.... و سکوت کرد.
کاوه اخم ریزی کرد. پرسید: حذفش کردن..؟
رهنما گفت: ایشون رو بطور مستقیم. و خیلیا رو غیر مستقیم..
کاوه سر تکان داد. سرهنگ تند تند، پشت هم گفت: ماشین برادر سرگرد یاسر توی جاده ی شمال ترمز میبُره و به همراه خانوادهش یه تصادف بد میکنن. پسر خود سرگرد چند بار از طرف افراد ناشناس تهدید به مرگ شده. دختر پنج سالهی سرگرد محمدی دزدیده شده و بعد از چند روز با موهای کاملا تراشیده برگردونده شد در خونه. و خیلی از این مواردی که برای این سه نفر و خانواده هاشون اتفاق افتاده. همه رو توی این پرونده میتونی بخونی.
کاوه لب هایش را با زبان تر کرد. گفت: تمام اینا از طرف، مضمونین پرونده صورت گرفته؟
رهنما گفت: جز شهادت سروان کیانی، برای مابقی موارد نتونستن خط و ربط محکم پیدا کنن. اما شواهد و مدارک میگن که از طرف اون ها بوده..
کاوه پاکت عکس هایی که توی دستش بود را نگاه کرد. صدای دعوای دو نفر که برای حل نزاع خانوادگی آمده بودند ادارهی پلیس از محوطه به گوش می رسید. کاوه پاکت را روی میز گذاشت و گفت: خب.. الان من باید چیکار کنم؟
[محرمانه_پارت دهم]
سرهنگ کاوه را نگاه کرد. لیوان چایاش را روی میز گذاشت. آرنجهایش را به زانو تکیه داد و به جلو متمایل شد و دست هایش را توی هم قفل کرد.
مستقیم زل زد به چشم های کاوه و پرسید: همینقدر دونستن کافی نبود که بخوای پا پس بکشی؟!
کاوه گفت: شما اینا رو نگفتید که من پا پس بکشم قربان.
رهنما لبخند کوتاهی زد و دوباره با دست، روی صورت و چانه اش کشید.
گفت: برای اینکه تصمیم بگیری ستوده، باید خوب به همه چی اشراف داشته باشی.
باید ریز به ریز و مو به موی پرونده رو بخونی. ما هیچ اطلاعاتی از طرف مقابل نداریم. حتی هیچ حدسی هم دربارهاینکه ممکنه کیا باشن نداریم! صرفا چند تا مکان پر ترددشون رو اونم بر اساس حدس و گمان میتونیم بگیم.
کاوه سر تکان داد. سرهنگ ادامه داد: ما نمیخوایم دیگه تلفات بدیم و رو دست بخوریم. وقتی هر سه نفرِ ما تو مراحل اولیه حل پرونده این مشکلات براشون پیش اومده ینی..؟!
و سکوت کرد و کاوه را نگاه کرد.
کاوه بی مکث گفت: ینی قطعا اطلاعات ما از درون داره درز میکنه آقا..
سرهنگ گفت: دقیقا. دقیقا ستوده.
و بعد شروع کرد به جمع کردن پرونده های باز روی میز.
گفت: اگر قرار باشه تو وارد این مسیر بشی، ما باید اون چشم رو دور بزنیم!
کاوه پرسید: ولی خب چطوری آقا؟! قطعا اون دو نفری که بعد از سروان کیانی وارد این قضیه شدن همین تمهیدات رو انجام دادن.. اما نتیجه ای نداشته طبق فرمایشات خودتون.
رهنما تمام پروندهها را داخل پاکت کاهی گذاشت و دست دراز کرد سمت کاوه. کاوه سریع پاکت کوچک عکس ها را برداشت و به دست رهنما داد.
سرهنگ که از جمع کردن تمام محتویات پاکت خیالش راحت شد، صدایش را آورد پایین و گفت: اونا چطوری وارد این بازی شدن؟ تحت عنوان سرگرد محمدی و سرگرد یاسر. ولی اگر تو بری، قراره چطور بری؟؟
و سکوت کرد. کاوه فکری که به ذهنش رسید را بلعید و صبر کرد تا از زبان سرهنگ بشنود. سرهنگ گفت: به عنوانِ یه شخص عادی! نه به عنوان پلیس.
ابروی چپ کاوه ریز ریز میپَرید. انگشت سبابه اش را روی ابرویش گذاشت و با فشار به سمت شقیقه اش کشید. از سرهنگ پرسید: ببخشید.. ولی من.. متوجه نمیشم. گفتید ما اونا رو نمیشناشیم.. پس وقتی نمیشناسیمشون چطور مسئله نفوذ مطرح میشه؟ ما چطور میتونیم ناشناس نفوذ کنیم به جایی که نمیدونیم کجاست و بین کسایی که نمیدونیم کیَن؟!
سرهنگ ساعتش را نگاه کرد. از رو به روی کاوه بلند شد، پاکت پرونده را برداشت به سمت میز خودش رفت. یک پاکت نو بزرگتر از کشو بیرون آورد و پرونده را داخلش گذاشت و به سمت کاوه آمد. کاوه هم ایستاد. سرهنگ پاکت را گرفت جلوی کاوه و گفت: اینو بخون.. ریز به ریز و مو به مو..
بعد بیا دربارهش مفصل حرف میزنیم. قرار به نفوذ نیست. قراره تو، به مثابه یک کاراگاه خصوصی وارد عمل بشی. یک شخص عادی. کسی که هیچ رفت و آمدی تو اداره پلیس نداره که نیاز باشه اون جاسوس به بیرون درزش بده.
کاوه پرونده را گرفت.
سرهنگ انگشت اشاره اش را بالا آورد و رو به روی کاوه گرفت و گفت: اما، اما! اینکه چطور و چگونه و به چه روشی، بماند. تو فعلا فقط این پرونده رو بخون و نظرت رو بهم بگو. باقی صحبت ها باشه برای بعد.
کاوه گفت: چشم.. چشم قربان.
سرهنگ دوباره گفت: ستوده، هیچ کس، تاکید میکنم هیچ کسی حتی نزدیک ترین فرد توی اداره، یا نزدیک ترین فرد توی خانواده ت هم نباید از وجود این پرونده اطلاعی داشته باشه، مفهومه؟
کاوه گفت: مفهومه قربان. چشم.
سرهنگ سر تکان داد. گفت: خوبه.. شنبه بیا و درباره تصمیمت بهم بگو. به سلامت!!
کاوه دوباره گفت: چشم قربان. و پا کوبید و احترام گذاشت و با پروندهی جدید، از اتاق بیرون رفت.