[پارت صد و سی]
سرهنگ بعد از هماهنگی توانسته بود شش نفر سفید و امین پیدا کند. با هر شش نفر ارتباط گرفتم و هماهنگی های لازم انجام شد. قرار بود پنجشنبه شب کار را تمام کنیم. هر کدام، روی یک سوژه متمرکز میشدیم و هدف، دستگیری همان سوژه بود. بعد از گرفتن مهرههای اصلی، سرهنگ دستور شروع عملیات را به گروه آمادهباش میداد. گروهی که قرار بود فقط از وجود عملیات خبر داشته باشند، نه از چگونگی و چرایی آن. قرار بود عملیات دستگیری با هماهنگی کامل بین ما هفت نفر انجام شود. در یک زمان مقرر، تا هیچ فرصتی برای اطلاع به باقی نفرات نباشد.
هدف، آهو، کیا، مهرداد، پرویز، کلانی و دو نفر از افراد حلقهی نزدیک بودند. گیر انداختن آهو، پای خودم بود. سعی کردم روی سوژهی دیگری متمرکز شوم و فرد دیگری به من سپرده شود، اما در نهایت، با توجه به شناخت من از آهو و راه های موجود، شکار آهو افتاد پای خودم!
جمعه شب بود. قرار برای ساعت ده شب بود. راس ده، عملیات شروع میشد.
هر کدام از افراد، نزیک سوژه ها ساکن شده بودند، جایی که امکان واکنش سریع و دستگیری سریع
وجود داشت. و من، در خانهی آهو بودم. عصر با او تماس گرفته بودم و خودش پیشنهاد شب نشینی را داده بود. علی نزدیکی های خانهاش بود و منتظر دستور من. یک ربع تا ده مانده بود. نشسته بودم توی پذیرایی و آهو قرار بود برایم، سه تار بزند! پیراهن یاسی بلندی تنش کرده بود. پیراهنی با آستین های گشاد و بلند. موهایش را هم رنگ تازهای گذاشته بود و با چوب، مثل بازیگران فیلمهای کره ای، جمع کرده بود بالای سرش.
نگاهش میکردم. به این شخصیتِ رامِ آرامِ مهربانِ زیبا! و فکر میکردم به هیولایی که این آرامِ رام را احاطه کرده بود! هیولایی که بین سلول به سلول تنش رسوخ کرده بود. هیولایی که هالهی سیاهش را، حتی دور این لباس حریر یاسیاش میدیدم.
فنجان قهوهاش را برداشت و پا روی پا انداخت. تیک تیک ساعت روی دیوار، لحظهای دست از سرم بر نمیداشت. چشم دوخته بودم به پاندول.
گفت: فکر نکنی خیلی بلدما، قبلا کلاس میرفتم. قبلا که جوون تر بودم! و چشمک زد.
فنجانم را برداشتم. بوی نسکافه زد زیر دلم. حالم شده بود مثل وقت هایی که بوی خونِ مانده را استشمام میکنم. نزدیک بود عُق بزنم که فنجان را گذاشتم روی میز. نگران نگاهم میکرد. گفت: چیشد؟!
گفتم: هیچی! شام زیاد خوردم ترسیدم بخورم حالم بد شه..
حرف را عوض کردم: وقتی جوون تر بودی؟! الان نیستی!؟
دست دراز کرد سمت سه تار و از گوشهی مبل برش داشت. گذاشتش روی پاهایش و آمادهی زدن شد. گفت: قبل ترا! وقتی ذهنم آزاد تر بود. وقتی جوون بودم! و انگشت هایش را بی هدف روی تار کشید.
صدای قوی و آشفتهی تار بلند شد.
نفس عمیقی کشید.
چشم هایش را بست و انگشت هایش روی تار رقصید. صدای ملودی در هوا پخش شد و بعد آرام شروع کرد به خواندن همراه آهنگ:
ز من نگارم خبر ندارد
به حال زارم نظر ندارد
خبر ندارم من از دل خود
دل من از من خبر ندارد
کجا رود دل که دلبرش نیست
کجا پرد مرغ که پر ندارد
ساعت روی دیوار را نگاه کردم. پنج دقیقه مانده بود به ده. گوشی آهو روی مبل روشن شد. پیام داشت. چشم هایش را بسته بود و میخواند:
امان از این عشق فغان از این عشق
که غیر خون جگر ندارد
همه سیاهی همه تباهی
مگر شب ما سحر ندارد
گوشی اش زنگ میخورد و صفحهاش روشن و خاموش میشد. صدای زنگ گوشی در خواندن آهو گم شده بود:
بهار مضطر منال دیگر
که آه و زاری اثر ندارد
گوشیام ویبره رفت. برش داشتم. علی پیام داده بود: عملیات شو شده، به محض دریافت پیام عملیات رو شروع کنید. اعلام آغاز عملیات_ س.ر
سرم را بالا بردم و رو به رویم را نگاه کردم. آهو هنوز میخواند و گوشی اش روی مبل داشت خودش را میکشت.
_جز انتظار و جز استقامت
وطن علاج دگر ندارد
از روی مبل بلند شدم و رفتم کنارش. صورتش از اشک خیس شده بود. اسم " والتر وایت" روی گوشی بود و زنگ میخورد. دستبندم پشت کمرم بود.
_ز هر دو سر، بر سرش بکوبند
کسی که تیغ دو سر ندارد.
انگشت هایش روی تار ثابت ماندند و خودش هم ساکت شد. صدای ویبرهی گوشی اش حالا تنها صدایی بود که شنیده میشد. ایستاده بودم کنارش. پلک هایش را که باز کرد، در یک حرکت تار را از دستش کشیدم و انداختم روی میز. صدای هین بلندش را شنیدم. برش گردندم و دست هایش را کشیدم عقب. دستبند را دراوردم و در بُهت و تعجب و " شاهین شاهین" گفتن های ممتدش، بستم به دستش.
[پارت صد و سی و یک]
دستبند که دور مچ هایش قفل شد، انگار یخ بست. میخکوب شد. سرش را چرخواند سمتم و با بُهت نگاهم کرد. با یک دست بازویش را گرفته بودم و با دست دیگر، هندزفری بیسیم را گذاشتم توی گوشم. وصل بود به علی.
کشیدمش سمت در که دیوانه شد! بازویش را از توی دستم طوری میکشید که با خودم گفتم الان دستش کنده میشود! خودش را میکوبید به در و دیوار. صدایش در نمیآمد انگار لال شده بود اما با هق های خفه سعی داشت خودش را بکشد سمت گوشی اش.
دو دستی گرفتمش و کشیدمش سمت در. گفتم: پایین سفیده؟
صدای علی را شنیدم: بله رئیس سفیده بیاید پایین.
کشیدمش توی راهرو. تمام بدنش بیمارگونه میلرزید و منقبض شده بود. منتظر آسانسور نماندم. از پله ها کشیدمش پایین. رسیده بودیم به طبقهی دوم که صدای علی را شنیدم: نیا پایین. نیا نیا پایین. سفید نیست برو بالا. برو بالا سریع برو بالا کاوه. یا خدا! میشنوی برو بالا!
و صدای تیک در پایین را شنیدم!
از پاگرد برگشتم و پلهها را تند رفتم بالا. آهو را هم میکشیدم دنبال خودم. رفتم طبقهی چهارم. از نرده ها پایین را نگاه کردم. چند نفر از پله ها میآمدند بالا.
اهو را کشیدم و رفتم طبقهی پنجم. علی در گوشم گفت: کاوه؟ کاوه رفتی بالا؟ بیام تو؟ پشتیبانی بیام؟
کوتاه گفتم: نه
آهو زمزمه کرد: من اینجام.
نگاهش کردم. به خودش امده بود. بلند گفت: من ..
دستم را گذاشتم روی دهانش.
زیر دستم تکان میخورد. نمیتوانستم نگهش دارم. واحد های طبقهی پنجم را نگاه کردم. جلوی یکی کفش بود و یکی، انگار خالی بود.
کشیدمش سمت واحد خالی. یک دستم را پیچیده بودم دور بدنش تا حرکاتش را مهار کنم و یک دستم را محکم گذاشته بودم روی دهانش. نشاندمش روی زمین. خودش را میکوبید این طرف و آن طرف و میخواست سر و صدا کند.
پایم را گذاشته بودم روی پاهایش تا حرکت نکند. گفتم: علی. من باید بیام پایین. چند نفرن؟ وضعیت چطوریه؟
صدایش را شنیدم: سه نفرن مسلحن. پشتیبانی تو راهه ۴ دقیقه دیگه میرسه.
دیر بود. باید زمان میخریدم. تکان های آهو باعث میشد سنسور برق طبقهی پنجم حساس شود و چراغ مداوم روشن بماند. امکان داشت بیایند بالا.
همانطور نشسته دست دراز کردم و زنگ واحد را زدم. کسی باز نکرد. چند بار تلاش کرد دهانش را باز کند و دستم را گاز بگیرد که محکم فکش را چسبیدم. دستم را از دورش برداشتم و اسلحهام را که صدا خفه کن داشت از پشت کمرم دراوردم. همانطور نشسته گرفتم سمت قفل در و شلیک کردم. صدای تیز آهن پیچید توی سالن. امیدوار بودم صدا تا طبقهی دوم نرود پایین.
قبل از اینکه همسایه رو به رویی فرصت کند پشت در بیاید و از چشمی بیرون را نگاه کند آهو را کشیدن داخل و در را بستم. در چفت نمیشد. داخل که رفت دوباره شروع کرد به دست و پا زدن و کوبیدن خودش به این طرف و آن طرف. همانطور که دستم روی دهانش بود کشیدمش سمت یکی از اتاق ها. بردمش تو و در را بستم. صورتش کبود شده بود. دستم را از روی دهانش برداشتم. چشم هایش از کاسه بیرون زده بود. با صدای خش دار، با اندک نیرویی که برایش مانده بود گفت: میکشمت الیاس! میکشمت! منو دور میزنی؟ اون دخترهی غربتی رو میخوای اره؟ میکشمت! نشاندمش روی تخت. بازویش هنوز توی دستم بود. گفتم: ما طبقه پنجمیم. پشتیبانی که رسید سفید کنید اینجا رو. همه رو میخوام. اگه قبل رسیدن پشتیبانی خواستن برن، برو دنبالشون.
آهو تکان تکان میخورد و زیر لب حرف میزد. توی حال خودش نبود. یک آن خودش را کشید و خواست از من دور شود که صدای جا به جا شدن استخوانش را حس کردم. با داد بلندی خودش را انداخت روی تخت. دور خودش میپیچید و خفه گریه میکرد. گریه هایش کم کم تبدیل به هق هق شد و بعد دیگر صدایی از او نمیآمد. بی حال روی تخت افتاده بود. هنوز محکم گرفته بودمش. بعید نبود فیلم جدیدش در حال اجرا باشد. پوست لبم را میجویدم و منتظر خبر از علی بودم که صدایش را از گوشی شنیدم: دارم میام داخل خونه. اگر صدایی اومد منم. پایین پاک سازی شد. و بعد خودش را دیدم، که در اتاق را باز کرد و وارد اتاق شد.
[پارت صد و سی و دو]
آهو بیهوش روی تخت افتاده بود. بچههای عملیات حالا رسیده بودند. آهو را به نیروهای سرهنگ سپردم تا همراه آمبولانس بروند بیمارستان.
مردم از خانهها بیرون آمده بودند و بچه ها سعی داشتند متفرقشان کنند. نگاه های متعجب نیروهای ادارهی خودمان را حس میکردم! همه حالا تقریبا دلیل ماجرای غیبتم را فهمیده بودند. نور قرمز و آبی چراغ سقف ماشین ها پخش میشد روی دیوار های کوچه. آمبولانس که راهی شد علی را صدا کردم: سروان ایمانی.
از بین جمعیت دوید سمتم. گفت: جانم رئیس؟!
میلنگید. گفتم: پات چیشده؟ و منتظر جواب نماندم، ادامه دادم: عملیات باقی چیشد؟ چیکار کردن بچه ها؟ گرفتنشون؟ کیا؟ پرویز؟ کلانی!؟
گفت: اقا همین الان ارتباط گرفتم باهاشون. همه بچه ها به موقع وارد عمل شدن و کارو گرفتن دستشون.. فقط..
گفتم: فقط چی؟!
_فقط مهرداد رئیس. گویا اولین نفری که مطلع شده از عملیات مهرداد بوده، بچه ها رو دور زده فرار کرده.
_ینی نگرفتنش؟!
سر تکان داد و گفت: خودش که در رفته، یه سری آدمم ریخته سر امیر و ماهان که اونجا بودن. زمینگیرشون که کردن اونام رفتن. بیمارستانن الان..
نفسم را با حرص دادم بیرون. گفتم: هیچ ردی ینی نداریم ازش؟ هر کدوم این ادما خودشون یه باندن علی! یکیشون و از دست بدیم انگار یه باندو از دست دادیم. مهرداد خودش تنهایی میتونه یه همچین تشکیلاتی رو اداره کنه.
یکی از بچهها که نمشیناختمش آمد سمتمان. با فاصله ایستاد و احترام نظامی گذاشت. سر تکان دادم و گفتم: بیا جلو.
نزدیکتر آمد و گفت: قربان منزل سوژه پاکسازی شده، اسناد و مدارک کامل جمع اوری شده.
گفتم: خوبه. صاحب خونه طبقه پنجم رو پیدا کردید؟
_بله قربان تماس گرفتیم باهاشون. مواردی که عرض کردید رو انجام دادیم.
گفتم: خوبه، حتما حواستون باشه دلخوری شون رو برطرف کنید بابت خونه. قفل رو هم خودتون تعمیر کنید.
چشمی گفت و احترام گذاشت. علی را نگاه کردم. در فکر بود. گفتم: دوربینا رو چک کردید؟ نتونستید ردشو بزنید؟
گفت: آقا من که نه ولی بچه ها تو بازبینی اولیه گفتن هیچ اثری نیست ازش. انگار تونل زده از خونه. تو دوربینا هیچی نیست.
سر تکان دادم. خواستم چیزی بگویم که علی گفت: آقا این پسره، پیمان. این خبر نداره ممکنه مهرداد کجا رفته باشه؟
چشم هایم را ریز کردم. ممکن بود! گفتم: ممکنه! کجاس الان؟ تو ونه؟؟
گفت: بله رئیس، نزدیکه بگم بیارنش؟
سمت موتور رفتم و گفتم: نه خودمون میریم اون سمت.. سوئیچو بگیر بیا.
و با سرعت، سمت محل حضور پیمان رفتیم. به علی گفتم بیرون منتظر بماند، و خودم در اتاقک عقب ون را باز کردم و رفتم داخل. پیمان تنها نشسته بود. اضطراب از رفتارش مشخص بود. چیزی از اتفاقات نمیدانست. نشستم کنارش و گفتم: سلام، خوبی پیمان؟!
فقط سر تکان داد. گفتم: پیمان مهرداد و نتونستیم بگیریم. فرار کرده. هیچ اثری هم ازش نیست. تو نمیدونی ممکنه کجا باشه؟ جایی هست که بتونه اونجا مخفی شه؟
اخم ریزی کرد و گفت: آآ آره.. یی یه جایی ممکنه باشه.. یه خخخ خونه باغ داره. اطراف شهریار. شش شخصیه. یه بار رفتم.. یی ینی یه بار که میخواست از دست بقیه م مم مخفی باشه رفته بود اونجا. منم وقتی برگشت فهمیدم اوو اونجا بوده.
گفتم: خب خب.. خب بده ادرسشو. کجاس؟
شانه بالا انداخت و گفت: ش شهریاره. ولی دقیقشو چ چشمی بلدم.
گفتم: پیمان! جای تو نیست اونجا. بده ادرسو.
ابرو انداخت بالا: چچ چشمی بلدم!
کلافه سر تکان دادم. گفتم: پیمان آدرسو بده، قول میدم اگه گرفتمش بزارم ببینیش.. داره دیر میشه نمیتونم ببرمت!
گفت: نُچ! می میخوای باید خودمو ب ببری!
دست گذاشتم روی زانویش و التماس کردم: پیمان خواهش میکنم! خواهش میکنم! نمیتونم ببرمت! اگه نگی از دستم میره!
پایش را کشید عقب و تکیه داد به پشتی صندلی و گفت: خُ خُب بره!
غریدم: دیوانه!
و در ون را باز کردم و به علی گفتم یک ماشین بخواهد برای اینجا.
[پارت صد و سی و سه]
ماشینی که علی درخواست کرده بود رسید. راننده را مرخص کردم و سمت ماشین رفتم. پیمان هم با پوشش از ون پیاده شد و سوار پژو شد. علی کنارم آمد و گفت: من بشینم رئیس؟
سر بالا انداختم و گفتم: نه تو بشین عقب پیشش، خودم میشینم.
_چشم رئیس. به بچههای دیگه نمیگید؟ خودمون میریم فقط؟ میگم ینی کافیه تعدادمون برا گرفتنش؟
همانطور که در ماشین را باز میکردم گفتم: نه، تو همین تعداد کم یکی بوده که خبرو درز داده. الانم نمیدونیم کیه. میخوای دوباره بره از دستمون؟!
لبخند پهنی صورتش را پوشاند. اخم کردم: چیه؟!
با همان لبخند گفت: ینی الان من فقط امین بودم؟
گفتم: بشین بریم علی بشین بریم دیر شد، رفت!
گفت: چشم چشم. و سوار شد.
پیمان وسط نشسته بود و دست هایش را روی صندلی های جلو گذاشته بود و متمایل شده بود به جلو و آدرس را کم کم و خیابان به خیابان میداد.
داشت کلافه اممیکرد. میدانستم برای چه میخواهد بیاید. برای مکیدن خون مهرداد لحظه شماری میکرد.
بعد از یک مسیر یک ساعته رسیدیم به جایی که می گفت. توی یک جادهی خاکی ایستادیم. گفت: ت ته این جاده دد دوتا باغه. سمت چپی وو واسه مهرداده. ماشین را کشاندم در زمین خاکی. به علی گفتم:پیاده شو.
علی که پیاده شد، رو به پیمان گفتم: پیمان. من میرم اگه اون تو باشه میارمش. قول شرف میدم بهت اگه اون تو باشه نزارم در بره! و دستم را گرفتم جلویش.
دستم را نگاه کرد. ادامه دادم: بمون همینجا. تو اینجا باشی خاطرم جمع میشه، میتونم انجامش بدم. خب؟
سر تکان داد: خخخ خخخُ خب!
و با مکث دستم را گرفت.
دست دیگرم را گذاشتم روی دست استخوانیاش. دستش را فشار دادم و پیاده شدم. رو به علی گفتم: ماشینو قفل کن. از داخل هم باز نشه. شیشههای عقب دکمهای بود دیگه اره؟
سر تکان داد: بله رئیس.
گفتم: خوبه. قفلش کن. و بعد اسلحهام را از پشت کمرم بیرون آوردم و سمت باغ رفتم.
علی خودش را رساند به من. چراغ قوهی کوچکی را از جیبم بیرون آوردم و گرفتم بالا. مسیر تاریک بود و فقط، از دور چراغهای خانه باغ دیده میشد.
رسیدیم به دیوار های باغ. علی از دیوار شرقی و من از دیوار جنوبی رفتیم بالا.
صدای سگ از سمت شرقی باغ بلند شد. زیر لب گفتم: لعنتی!
پرژکتور وسط باغ روشن شد. خودم را چسباندم به دیوار و چمباتمه شدم زیر بوتهها. علی را نمی دیدم اما سگ واق واق میکرد و صدای زنجیرهایی که به آن بسته شده بود میآمد.
صدای پا میشنیدم. خودم را جمع تر کردم. و بعد صدای مهرداد: کیاونجاس؟ هارلی؟ هارلی؟ صدای پایش نزدیک تر شد. سایهاش را دیدم. سمت دیوار شرقی میرفت که بین راه ایستاد. مسیری که آمده بود را برگشت و پا تند کرد سمت آن طرف باغ و بعد هم پرژکتور خاموش شد. گوشی لمسی توی گوشم را لمس کردم. پچ پچ کردم: علی؟
_هستم رییس. خودمو کشیدم عقب. دیدمش. دستور چیه؟
_ممکنه تله باشه برا کشوندنمون. نمیدونیم چند نفر اون توئن. آروم خودتو بکش سمت ساختمون. شنیدی؟
_شنیدم!
پاورچین خودم را نزدیک کردم به ساختمان. صدای سگ که داشت زنجیر پاره میکرد هنوز به گوش میرسید.
هر چند قدم با علی هماهنگ میشدم. رسیدم به ساختمان. گفتم: علی بمون بیرون من میرم تو. و آرام از پنجره رفتم داخل. صدای سوت کتری از آشپزخانه میآمد. بعید میدانستم بعد از شنیدن صدای سگش، با خیال راحت برگشته باشد. یا یک جایی کمین کرده بود یا در حال فرار بود. به علی گفتم: علی حواست به ماشینش هست؟ داشته باشش.
_دارمش رئیس. فعلا خبری نیست.
گفتم: برو اون سمت خونه. در ارتباط باش باهام.
و آرام رفتم سمت آشپزخانه.
کسی انجا نبود. فقط صدای آرام سوت کتری سکوت را میشکست که صدایی شبیه صدای هندِل زدن موتور شنیدم. اخم کردم. گفتم: علی؟!
صدای علی را درحالیکه نفس نفس میزد و داشت میدوید شنیدم: آقا فک کنم خودشه از پشت باغ صدای موتور میاد.
از همان پنجره پریدم بیرون و با هرچه توان داشتم شروع کردم به دویدن سمت انتهای باغ، جایی که صدای موتور از آنجا میآمد!
موتور روشن نمیشد. گفتم: علی بدو!
باید میرسیدیم. نباید میگذاشتیم برود! هرچه میدویدم، به انتهای باغ نمیرسیدم. ته سینهام میسوخت. علی جلوتر از من بود. توی گوشی گفتم: علی بدو. بدو علی!
و دویدم. صدای روشن شدن موتور و حرکت کردنش، قدرت را از پاهایم گرفت. هنوز میدویدم اما انگار با صد وزنهی بسته شده به ساق پاهایم. نا امید شده بودم. میدانستم بال هم در بیاوردم و به ته باغ برسم، دیگر فایدهای ندارد!
مرغ که از قفس بپرد، دیگر گرفتنی نیست. بغض داشت گلویم را خفه میکرد. میخواستم همانجا وسط عملیات بنشینم و زار زار گریه کنم! هنوز میدویدم اما، میدانستم قرار است به هیچ برسم. هیچِ هیچِ هیچ!
با پاهایی که بدنم را دنبالش میکشید رسیدم به ته باغ. در اهنی کوچکی باز بود و علی را دیدم که دنبال نور قرمزی که هر لحظه دور تر و دور تر میشد، امیدوارانه میدوید!
[پارت صد و سی و چهار]
علی مسیری را دنبال موتور دوید و بعد ایستاد. صدای خش خش سینه ام نمیگذاشت صداهای دیگر را بشنوم. نور قرمز موتور داشت دور میشد که صدای عجیبی آمد و بعد نور قرمز دیگر وجود نداشت. صدایی شبیه صدای برخورد دو چیز. شبیه صدای تصادف!
علی برگشت و من را نگاه کرد. دویدم سمت جاده. صدای دو شلیک پی در پی آمد. اسلحه و چراغ قوهام را در آوردم و دویدم جلو. علی هم کنارم میدوید. نور چراغهای کم سوی انتهای جاده کمی فضا را روشن کرده بود.
پژو وسط جاده بود و موتور افتاده بود روی زمین. علی دوید سمت ماشین. اطراف را میپاییدم. کسی نبود. همانطور که نگاهم به اطراف بود رفتم سمت ماشین. علی گفت: من میرم دنبالش. و دوید توی تاریکی. پیمان پشت فرمان بود. توی تاریکی خوب نمیدیمش. در ماشین را باز کردم که از ماشین افتاد بیرون. با ترس دستم را گرفت زیر بدنش و گفتم: پیمان! پیمان! چیشده؟
دستم خیس شد. خیسِ خون.
گفتم: پیمان! و با چراغ قوه اطراف را نگاه کردم. شیشهی جلوی ماشین دو سوراخ داشت. دو جای گلوله.
با وحشت پیمان را نگاه کردم. اهرم صندلی را کشیدم و خواباندمش. گفتم: پیمان! چیکار کردی..؟ خوبی؟
چراغ کابین ماشین را روشن کردم. نور که به چشم هایش خورد، پلک هایش را جمع کرد. گوشی ام را دراوردم و درخواست امبولانس و نیرو دادم.
لبخند پهنی زد و با انگشت زیر فرمان را نشان داد. چراغ قوه گرفتم. سیم های بیرون زده از جعبهی ماشین را دیدم. گفت: خخ خخیلی نن نن نمیتونه دور شه. ددد دددلم میخواست تتت تیکه تیکهش کُ کُنم! ووو ولی اای اااینم غنیمت بود. و خندید.
از درد اخم هایش را کشید توی هم. لباسش تماما خیس شده بود. حتی نمیدانستم گلوله کجا خورده. دست کشیدن روی موهای بلند ژولیدهاش و گفتم: آروم باش پیمان.. علی میگیرتش. آروم باش حرف نزن ازت خون نره.
و پشت سرم را نگاه کردم. هیچ کس نبود.
با دست خونی مُچم را گرفت و گفت: اگه نننن نم نمرده بود، ییی یه کار کن بب بمیره.. بمیره.. بکشش.. ششش.. شش..ششیرینم.. شش ششیرینمو ازم گگ گرفت.. بب ببکشش شاهین..
دستش را گرفتم و گفتم: میکشمش پیمان باشه میکشمش.. آروم باش.. دستش یخ بود. یخ تر از هوای بهمن ماه. دست کشیدم روی دستش و زمزمه کردم: میکشمش..
دمگرفت چیزی بگوید که گفتم: پیمان جان.. داداش.. چیزی نگو. خون ازت رفته چیزی نگو بزار بریم بیمارستان بعد میام پیشت هرچی خواستی بگو. و دوباره پشت سرم را نگاه کردم. خبری از امبولانس و علی نبود. نگران علی شدم که صدای تیر را از فاصلهی نسبتا نزدیک شنیدم. دست پیمان توی دستم بود. گفتم: من میام پیمان. خب؟ الان برمیگردم میریم بیمارستان.
و خواستم از کنارش بروم که دستم را محکم تر گرفت. نگاهش کردم. مرا کشید سمت خودش. گفت: ببب بب به مم ممم مُژگان بگو اَاَ.. اَلکی گگ گگگ گفتم دد ددد دوسش نن ندارم..
صدای تیر دوم را شنیدم. دست پیمان را فشار دادم و گفتم: برمیگردم پیمان.. برمیگردم. و دویدم سمت صدا.
[پارت صد و سی و پنج]
دویدم سمت صدا و همزمان توی گوشی گفتم: علی؟! علی! صدامو داری؟!
جواب داد: دارم رئیس. سمت جاده خاکی دست چپم. پشت منبع آب. مهرداد پشت دیوار آجریه. نرید اون سمت از پشت بیاین.
دیوار را دیدم. یک دیوار بین بیابان! باقی ماندهی یک بنا. چشم چرخواندم. منبع را هم دیدم. از پشت رفتم جایی که علی گفته بود. نشستم کنارش و گفتم: خوبی؟ سر تکان داد و گفت: خوبم خوبم. آقا نمیخواستم تو سر و تنه بزنم. تاریک بود نتونستم پاشو بزنم. فک کنم دستش خورده چون بعد تیرم دیگه تیر نزد. ینی زد ولی تو باقالیا.
نفس نفس میزد. گفت: اون پشته. سگ جونه ولی فکر نمیکنم بعد تصادف و اون تیر بتونه جایی بره.
نفس گرفتم و خواستم بلند شوم که مچم را گرفت. نگاهش کردم. گفت: ولی مراقبش باش.. تیزه. خیلی!
سر تکان دادم و از پشت منبع رفتم بیرون.
با نوک کفش راه میرفتم. کمرم را خم کرده بودم و سعی میکردم بی صدا راه بروم.
نزدیک دیوار شده بودم که دو تیر شلیک شد. به سمتم اما با فاصله و ناشیانه!
علی راست میگفت. احتمالا تیر خورده بود.
خودم را رساندم پشت یک درخت. گفتم: داری میمیری بدبخت. با این دست فلجت لاکپشتم نمیتونی بزنی. بیا بیرون!
چیزی نگفت. داد زدم: بیا بیرون!
میدانستم توی مغزش دارد دنبال صاحب صدای آشنا میگردد. پس کمکش کردم: شاهینم! بیا بیرون مهرداد.
صدایش را شنیدم که از درد و ضعف میلرزید: عوضی! عوضی! چه غلطی داری میکنی آدم فروش!
مکث کوتاهی کرد. نفس گرفت و داد زد: آهای.. آی! این مرتیکه خودش همه گوهی خورده حالا آب توبه سر کشیده. همین الانم اوردتتون جای اشتباهی! اوردتتون اینجا رفیقاش فلنگو ببندن! آهای! میشنوین؟!
از انتهای جاده نور ماشین ها را دیدم. نیروها رسیده بودند. ارتباط گرفتم و هشدار مهرداد را دادم. دور تا دور دیوار ایستادند و جهت گیری کردند. مهرداد وا نمیداد! خودش را به زمین و آسمان میزد که راهی پیدا کند اما، افتاده بود روی یک جزیره و آبِ اطرافش مدام بالا می آمد.
آخر سر، اسلحهاش را گذاشت روی زمین و تسلیم شد. بچه ها دویدند سمتش. جلو رفتم. روی زمین زانو زده بود و داد میزد: دستم.. آی.. دستم! نکن، دستبندو ببر اونور کوری مگه تیر خوردم!
نزدیکش شدم. چراغ ماشین ها فضا را روشن کرده بود. رو به یکی از بچه ها که دستبتد دستش بود گفتم: دستبند نمیخواد. تحت الحفظ ببریدش تو آمبولانس.
اطراف و پشت سرم را نگاه کردم. علی نبود! رفتم سمت منبع آب. علی همانجا نشسته بود. با تعجب گفتم: چرا اینجایی!؟ اومدن بچه ها.. بیا دیگه!
در جایش کمی جا به جا شد. سر تکان داد و دستش را روی زمین گذاشت تا بلند شود. نگاهم را روی بنش چرخواندم. پای راستش دراز بود و برای بلند شدن، خمش نمیکرد. نشستم کنارش. اخم کردم. گفتم: علی خوبی؟ با استیصال نگاهم کرد. گفتم: تیر خوردی؟؟! و بعد نور انداختم روی پایش. شلوارش مشکی بود و چیزی معلوم نبود. داد زدم: مجروح داریم اینجا.. یه برانکارد بیارین. علی گفت: خوبم. چیزیم نیست.. فک نمیکنم چیز جدی باشه..
دست روی شانهاش گذاشتم و گفتم: دمت گرمه..
بلند شدم. برانکارد آوردند برای علی. دویدم سمت امبولانس. گفتم: یه مجروحم اونطرف داریم. وضعش خوب نیست..
جواب داد: با ماشین بریم..
و رفت تا ماشین را روشن کند. صبر نکردم. مسیر کوتاه بود. من پیاده دویدم سمت پژو. جایی که پیمان بود.
نفس نفس میزدم. نور امبولانس که پشت سرم میآمد مسیر را برایم روشن میکرد. رسیدم به ماشین. در را باز کردم. پیمان چشم هایش را بسته بود. دست کشیدم روی پیشانیاش. سرد بود. کاپشنم را دراوردم که بیندازم روی تنش. دکتر از ماشین پایین آمد. آمد کنار ما. گفتم: خیلی خون ازش رفته آقای دکتر. شما زودتر از ما باید برید.
کنار ایستادم. دکتر پیمان را صدا زد: پسر.. پسر جون!؟ و با دست زد روی صورتش.
پیمان جواب نداد.
دست پیمان را از روی پایش برداشت و نبضش را گرفت. دست هایم را توی هم میپیچاندم. نگاهم بین صورت رنگپریدهی پیمان و انگشت دکتر که روی مچ دست پیمان حرکت میکرد دو دو میزد.
سبابه اش را مدام روی مچش عقب و جلو میکرد. یک قدم رفتم جلو. یک دسته طناب از ریه هایم آمد بالا و گلویم را چسبید. گفتم: خون زیادی ازش رفته.. فشار خونش پایینه.. نبضش ضعیفه. باید.. باید ببریدش سریع..
دستش را گذاشت روی گردن پیمان و بعد با چراغ قوه چشم هایش را نگاه کرد.
گفتم: دکتر باید ببریدش سریع..
دکتر برگشت سمتم. سرش را تکان داد و گفت: علائم حیاتی نداره. متاسفم..
پیمان را نگاه کردم. دکتر را کنار زدم و رفتم جلو. زانو زدم کنار صندلی ماشین. دستم را گذاشتم روی دست خونی پیمان. یخ بود. سرمایی متفاوت با سرمای هوا. با سرمای قبل! تکانش دادم و گفتم: پیمان..؟! پیمان جان؟!
زدم به صورتش: پیمان؟؟ پیمان داداش؟؟
دکتر دست روی شانه ام گذاشت. نگاهش کردم. گفتم: بهش شوک بدید.. احیاش کنید..
بلند شدم ایستادم. گفتم: احیاش کنید!
داد زدم سمت جایی که بقیه بودند: بیاین اینجا. دکتر و پرستار بفرستید اینجا.
گلویم سوخت. بلند تر داد زدم: بیاین اینجا!!
چند نفر دویدند سمت ما. دکتر گفت: مدت زیادیه که این اتفاق افتاده. کاری ساخته نیست از کسی..
پیمان را دوره کردند. دوباره همان چکاپ ها و بررسی ها. نشستم روی زمین. روی خاک ها. پیمان را از ماشین آوردند بیرون و گذاشتند روی برانکارد. دستم روی قلبم بود. ملحفهی سفید را کشیدند روی صورتش. موهای بلندش از بالای ملحفه آمده بود بیرون و باد تکانشان میداد. دستم روی سینه ام چنگ شد و زیر لب گفتم: پیمان..
و یک قطره اشک از چشمم افتاد.