[پارت بیست و هشت]
از خانه بیرون رفتم و نشستم توی ماشین. هوای ماشین گرم و دم کرده بود و حرارت از همه جا میخورد توی صورتِ آدم. دو دستی فرمان را گرفتم و سرم را گذاشتم رویش. نمیدانم چقدر گذشت که احساس کردم دیگر در آن هوا نمیتوانم نفس بکشم. سرم را بلند کردم و ماشین را روشن کردم. دانه های عرق را احساس میکردم که از شقیقه هایم سُر میخورد پایین. شیشه را کشیدم پایین و راه افتادم.
چند ساعتِ باقی مانده تا شب را توی خیابان ها پرسه زدم. ذهن تب دارم کمی آرام شده بود اما هنوز به قرار نرسیده بود.
احساس میکردم برای تمرکز و شروع پرونده، هرچه زود تر باید خانه را ترک کنم. از طرفی هم میترسیدم خرده ترکش های این پرونده که هنوز شروع نشده داشت به اطراف پرت میشد، گریبانِ خانواده ام را بگیرد.
چراغ بنزین ماشین که روشن شد، راه را به سمت خانه کج کردم. توی راه کنار یک اسباب بازی فروشی ایستادم. حسابی گلاریس را ترسانده بودم و قبل از رفتن باید از دلش در می آوردم. شاید هم داشتم دل کیمیا را به دست می آوردم. هر چه که بود از ماشین پیاده شدم و به سمت مغازه رفتم. مغازه خلوت بود. فروشنده که نگاهم را روی یک عروسک دید، گفت: این عروسک از این بِیبی واقعیاس.. غذا داره، غذا میخوره، پوشک داره!
سکوتم را که دید گفت: یه لحظه اجازه بدید!
و جعبهی عروسک را از قفسه ی بالا برداشت و گذاشت روی میز. در حعبه را باز کرد و در همان حال تند تند داشت راجع به وسایل و امکانات عروسک حرف میزد اما من هیچکدامشان را نمیفهمیدم.
آرام گفتم: همین خوبه.
فروشنده که پسر جوانی بود، لبخند زد. گفت: دختره یا پسر؟! هم لباس آبیشو داریم هم لباس صورتی.
گفتم: صورتی لطفا. و کارت را گذاشتم روی میز.
همانجا عروسک را کادو پیچ کرد و توی یک پاک داد دستم.
نشستم توی ماشین. نزدیک خانه بودم. گوشی ام را که سایلنتش کرده بودم از داشبورد برداشتم. کیمیا چند بار زنگ زده بود. صفحه را خاموش کردم و به سمت خانه راه افتادم.
با کلید در را باز کردم و رفتم بالا. کفش های بابا و حامد هم جلوی در بود.
گاهی با هم شوخی میکردیم. به او میگفتم "داماد سرخانه"! دست به سینه میایستاد و میگفت: والا خواهرت که نمیشینه خونه. سر و تهشو بزنی میاد اینجا. منم میام دنبالش، بعد میبینم بوی غذای حاج خانوم تا دم در میاد. دیگه دلم نمیاد که برم خونه!
لبخند زدم. کفش هایم را در آوردم و در را باز کردم و رفتم داخل.
خانه سکوت شد. حامد و کیمیا بلند شدند. من هنوز چسبیده بودم به در. مثل گلاریس که چسبیده بود به دامنِ گل دارِ کیمیا.
حامد پیش دستی کرد. جلو آمد و گفت: سلام خسته نباشی! و دستش را گرفت سمتم.
نصفه نیمه لبخند زدم. با هم دست دادیم و دستم را کشید سمت جمع. با مامان و بابا سلام و احوال پرسی کردیم.
پاکت عروسک را این دست و آن دست کردم. هنوز به چشم های کیمیا نگاه نکرده بودم.
پاکت را گرفتم سمتش. گفتم: برا گِلاره..
و نگاهش کردم.
لب هایش را غنچه کرد و آرام نفسش را داد بیرون. لبخندِ کوچکی زد. سرش را کج کرد و گفت: خودت بده بهش.
گلاریس هنوز دامن مادرش را توی مشت گرفته بود. زانو زدم رو به رویش. رفت پشت کیمیا.
حامد یک قدم جلو آمد و گفت: گلاریس چرا قایم میشی؟ دایی کاوه داره منت کشی میکنه.
نگاهش کردم. چشم هایش میخندید. شانه بالا انداخت. کیمیا همزمان با نگاهِ من تشر زد: حامد!
کیمیا را نگاه کردم و گفتم: بچه هم بودی هر چی میشد میزاشتی کف دست بابا.
مامان و بابا خندیدند. فضا کمی سبک تر شده بود.
حامد و کیمیا نشستند روی مبل. گلاریس چشمش مانده بود به جعبهی کادو شده توی دستم. همانطور که چسبیده بود به پای کیمیا، انگشتش را آورد جلو و گذاشت روی طرح های روی کاغذ کادو. بند انگشت اشاره اش از شدت فشار سفید شده بود.
کادو را گرفتم جلویش و گفتم: نمیخوایش؟!
چیزی نگفت؛ گفتم: پس من بازش میکنم! و شروع کردم به پاره کردن کاغذ کادو.
عروسک که از لا به لای کاغذ ها پیدا شد، گلاریس از کیمیا جدا شد و آمد جلو. نشست جلویم و با ذوق به عروسک نگاه کرد. از جعبه درش آوردم و گذاشتم روی پایش.
حامد گفت: به یه عروسک فروختت کیمیا!
خندیدیم. نشستم کنارشان. مامان خوشحال بود. شیرینی و میوه آورد. میفهمیدم مدام نگاهم میکند و سعی میکند چیزی بگوید تا به حرف زدن وادارم کند. آن شب کنار هم حرف زدیم و شام خوردیم. بعد از آن ماجراها، شاید اولین شبی بود که باز کنارِ هم میخندیدیم. و من، سعی میکردم آن یک شب را، یا شاید بهتر است بگویم، آخرین شبی را که میخواستم کنارشان در خانه باشم، با توی فکر رفتن و کنار نشستن برایشان تلخ نکنم.
[پارت بیست و نهم]
آخر شب، بعد از اینکه خانه خلوت تر شد، به اتاقم رفتم. تا نیمه های شب، وسایل و لوازم مورد نیازم را جمع کردم توی چمدان بزرگ و گذاشتم گوشهی اتاق. چایسازِ قدیمیِ مامان را هم از انبار برداشتم و به همراه چند تا ظرف گذاشتم توی یک کارتن.
چند ساعتی خوابیدم و آفتاب نزده بیدار شدم. به خیال اینکه کسی بیدار نیست، بی سر و صدا آماده شدم و روی پنجه ی پا از اتاق بیرون رفتم. مامان با چادر نماز روی مبل خوابش برده بود. حضورم را که حس کرد، چشم هایش را باز کرد و تکیه اش را از مبل گرفت. دستش را به صورتش کشید و گفت: داری میری مامان جان؟
چمدان را زمین گذاشتم و جلو رفتم. گفتم: چرا اینجا خوابیدی مامان؟
گفت: گفتم بیدارم نمیکنی که، بعد نماز اومدم اینجا بفهمم کی میری. و از روی مبل بلند شد.
همانطور که به سمت اتاق میرفت گفت: باباتم گفته بیدارش کنم..
بابا که بیدار شد، هر دو آمدند تا بدرقه ام کنند. مامان برایم قرآن گرفته بود و تند تند دعا میخواند و فوت میکرد سمتم. بغلش کردم. چادر نمازش بویِ خاکِ مُهر میداد. بویِ عطر های قدیمی. پیشانی اش را بوسیدم. اشک هایش را پاک کرد و صورتم را بوسید.
بابا هم کارتن وسایل را کمکم تا پایین آورد و توی ماشین گذاشت. او هم در آغوشم گرفت. هوای خنک و عجیبِ گرگ و میش، از لا به لای دکمه های پیراهنم میرفت تو و بدنم را مور مور میکرد.
بابا رو به رویم ایستاد. چمدان را هم گذاشته بودم توی ماشین. نگاهش را بین چشم هایم جا به جا کرد و گفت: خیلی مراقب خودت باش کاوه جان.. مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: به خدا میسپارمت. هرجا که میری و هرکاری که میکنی.. ما رو بی خبر از خودت نذار.
و بعد در آغوشم کشید. عجیب بود اما، هیچوقت آن احساس را تجربه نکرده بودم. دلم نمیخواست از بغلش جدا شوم. دستش را روی شانه هایم گذاشت و عقب رفت. لبخند زد و گفت: برو .. برو دیرت نشه.
و کاسه ی آبی که گذاشته بود روی در صندوق عقب را برداشت. سر تکان دادم. گفتم: چشم.. خدانگهدارتون.
و به سمت در ماشین رفتن و سوار شدم. دوباره برگشتم عقب و از شیشه بابا را نگاه کردم. خندید. دست بلند کرد و گفت: برو..
پایم را روی پدال گاز گذاشتم. از آینه دوباره بابا را نگاه کردم. یک ثانیه چشم هایم را بستم و بعد، به سمت خیابان اصلی حرکت کردم.
این پارت کوتاه رو هم امشب داشته باشید تا این بخش اول بسته بشه.
کم کم بریم سراغ شروع پرونده..🤌
[پارت سی ام]
سوئیتی که سرهنگ در اختیارم گذاشته بود آن طرف شهر بود. شاید چهل دقیقه ای با خانه فاصله داشت.
وسایل را بردم بالا. یک زیلوی کوچک انداختم گوشهی سالن و لپ تاپ و وسایل کارم را چیدم رویش.
چای ساز را هم گذاشتم توی آشپزخانهی کوچک و گوشی ام را برداشتم تا به سرهنگ زنگ بزنم. خبر جا گیر شدنم را که شنید خوشحال شد. نکات امنیتی را دوباره گوشزد کرد. بعد گفت: الان داخل خونهای دیگه ستوده؟
جواب دادم: بله آقا.
گفت: برو داخل اتاق. کلید کمد دیواری روشه؟
رفتم سمت اتاق. کلید روی در بود. گفتم: بله آقا.
جواب داد: خیلی خب.. داخل کمد یه سری وسیله هست که ممکنه به کارت بیاد. یه جعبه هم هست. رمزش، رمز صندوق تجهیزات خودته تو اداره. در صورت نیاز استفاده کن.
هنوز توی اتاق ایستاده بودم. نمیدانستم از چی صحبت میکند. اما گفتم: چشم..
رفتم سمت پنجره. پرده را کمی کنار زدم و بیرون را نگاه کردم. سرهنگ گفت: ستوده، یادت باشه، با گوشی خودت هیچ تماسی رو جواب نمیدی. اگر کار واجبی داشتی، در حد پیام دادن مشکلی نیست. نمیخوام کسی بفهمه دقیقا کجایی.. ممکنه تماست رو رهگیری کنن، به مکانت برسن.. لوکیشن گوشیتم خاموش میکنی.. مفهومه؟!
سر تکان دادم، گفتم: چشم قربان.. فقط..
زود تر از سوالِ من جواب داد: برای تماس با خانوادهت از همین گوشی که به من زنگ میزنی استفاده کن، اما تاکید کن، کاملا تاکید کن شماره رو به کسی ندن و همچنین نگن که با تو در تماسن. یه طوری نگو که بترسن یا نگران بشن. اما مهمه که بدونن.
دوباره گفتم : چشم حتما. و بعد از گفتنِ چند تذکر دیگر، خداحافظی کردیم.
پرده را انداختم. و به سمت کمد دیواری رفتم.
درش را باز کردم. قفسه بندی شده بود و توی هر قفسه اش چیزی بود.
از جلیغهی ضد گلوله، تا وسایل گریم و یک سری لباس. دنبال صندوق رمز دار گشتم. پایین ترین طبقه بود. نشستم روی پاهایم. رمز را زدم. قفل صدای جیر جیرِ ضعیفی داد و باز شد. در صندوق را باز کردم. کلت کمری کوچکی داخلش بود.
وقتی از اداره می آمدم بیرون، برای طبیعی تر شدن کار، تمام تجهیزات را پس داده بودم. برش داشتم و نگاهش کردم. اما امیدوار بودم نیاز به استفاده اش پیدا نکنم. اسلحه را گذاشتم سر جایش. در کمد را بستم و به حال کوچک رفتم.
لباس های راحتی پوشیدم و یک راست رفتم سمت وسایل کارم. سه مقوای بزرگ سفید را کنار هم چسباندم روی دیوار و تابلوی کار درست کردم. بعد چهار زانو نشستم روی زمین و مدارک را چیدم جلویم. عکس ها و آدرس ها و شخصیت هایی را که هر کدام از سه نفر قبلی بهشان رسیده بودند را جدا کردم و چسباندم روی مقوا ها. بالای هر کدام نوشتم: راه ۱، راه ۲، راه ۳.
و یک مقوای دیگر چسباندم پایینِ آنها و رویش نوشتم: راهِ محرمانه. و فعلا خالی گذاشتمش.
سرگرد یاسر، که راه اول را شروع کرده بود، به چند بیمارستان و پزشک رسیده بود. اطلاعاتی بدست آورده بود که نشان میداد، آن چند پزشک، با دستکاری اطلاعات و گزارشات، یا گاهی با فریب بیمارانِ کم بضاعت با مقدار کمی پول، دست به خرید اعضا بدن آن ها میزده. مدارکی بود که نشان میداد، در برخی موارد بیماران به دروغ، بیماران مرگ مغزی معرفی میشوند تا بتوان اعضای بدن آن ها را خارج کرد.
سرگرد یاسر یکی از پزشکان مضنون به همکاری در این کار را به ادارهی آگاهی دعوت میکند، اما پزشک قبل از رسیدن به اداره، با تصادف بدی از دنیا میرود. و بعد از آن، حوادث زنجیره ای که برای سرگرد اتفاق میافتد، او را از ادامهی رسیدگی به پرونده باز میدارد.
روی مقوای دوم، مدارکی که سرگرد محمدی به آنها رسیده بود را چسباندم.
عکس هایی از اجتماع معتادان به مواد مخدر. خانه های متروک و دست نوشته هایی که روی آنها نوشته شده بود "کلیه o+" ، "کبد سالم" و چیز های شبیه به این ها.
و مقوای سوم و مدارک سروان کیانی، که خواسته بود هر دوی این مسیر ها را به هم وصل کند و ارتباطی بینشان پیدا کند که در همان اوایل کار، از میان برش داشته بودند.
نکتهی جالب توجه این بود، که هیچ مضنونی به نام و نشان، توی هیچکدام از تحقیقات نبود و اگر هم بود حذف شده بود.
آخرین عکس را، که مربوط به سروان کیانی بود چسباندم روی مقوا.
دراز کشیدم روی زمین، جلوی دیوار. دست هایم را قلاب کردم توی هم و گذاشتم زیر سرم و خیره شدم به مقوای وسط. چند روزی بود که به شروع پرونده فکر میکردم. اینکه باید پایم را از کجا بگذارم وسط این معرکه. با تجربهای که توی حل پرونده های ستاد مبارزه با مواد مخدر داشتم، شاید نزدیک ترین راه برای رسیدن به قلب ماجرا، ادامهی راهِ دوم بود. اما مشکل اینجا بود، که من حالا، برای حل این پرونده، یک پلیس نبودم..!
پیآمِ شما💌
۱. آرامش قبل از طوفان رو به پایانه دیگه انشاءالله؟!😄
۲. سریع تر بریم اصل مطلب همون آرامش بسه طوفانی شیم😂
__________________
چشم😎🔥
پیآمِ شما💌
۱.یه کشت و کشتارمونه نشه🤣
۲.بچه شهید نشه آخر😂
______________
رگبار و بستیناا😁🦯
بستگی داره بتونه از خودش مراقبت کنه یا چی😁
پیآم شما💌
تقریبا کد رمانوچند پارته؟!
___________
دقیق نمیتونم بگم.. ولی فکر میکنم به حدودای ۱۰۰ پارت برسه🦋
پیآمِ شما💌
شما رمان گاندویی هم نوشتید درسته ؟ میشه اگه جایی بارگزاری شده لینکش رو بزارید ؟
______________
بله عزیزم؛
هموطن رو نوشتم.
ولی فعلا توی مجازی در دسترس نیست..☄
[پارت سی و یکم]
برای اولین حرکت، تصمیم گرفته بودم از نزدیک بعضی از لوکیشن های گفته شده توی پرونده را ببینم و آن ها را حس کنم. اما نمیشد همین اول بروم سراغ دور از دسترس ترین و مخفی ترینشان. پس، از اولین مکان هایی که سرگرد محمدی به آن ها رسیده بود و به قولی، سر نخ ماجرا بودند شروع کردم.
از بین لباس ها، یک تیشرت مشکی با طرح های سفید و یک شلوار شش جیبه پوشیدم.
رفتم و توی روشویی، موهای صافِ سشوار کشیده ام را کمی خیس کردم تا از حالت مرتب در بیاید و با دست چند بار بهمشان ریختم.
از توی کمد دیواری، جعبهی لوازم گریم را برداشتم. رنگ دودی را برداشتم و درش را باز کردم. انگشت کوچکم را روی رنگِ جامد کشیدم و بعد آرام پخشش کردم زیر چشمم. آینهی کوچک را برداشتم و خودم را نگاه کردم. سعی کردم رنگ را طبیعی پخش کنم توی گودی زیر چشمم، طوری که زیاد به نظر نیاید. با دستمال کاغذی اضافهی رنگ را از روی انگشتم پاک کردم و بلند شدم. کتانی هایم را هم از توی چمدان برداشتم و به سمت بیرون رفتم.
پیاده رفتم سمت خیابان و دربست گرفتم تا یکی از محله های پایین شهر. سر خیابان پیاده شدم و راهم را به سمت یکی از کوچه ها که به یک پارک ختم میشد ادامه دادم. دست هایم را گذاشته بودم توی جیبم و آرام از کنار کوچهی قدیمی راهمیرفتم. بچه ها با آجر دروازه درست کرده بودند و وسط کوچه فوتبال بازی میکردند. روی پله ی یک خانه، جوانِ بیست و دو سه ساله ای نشسته بود و من را نگاه میکرد. سعی کردم جلب توجه نکنم. نگاهم را از او گرفتم و از کنارش رد شدم که از روی پله بلند شد. با فاصله پشت سرم راه میآمد. سرعت راه رفتنم را تغییر ندادم و همانطور آرام به سمت پارک رفتم.
پارک کوچک بود و در آن وقت از روز، جز چند نوجوان، کسی آنجا نبود. به سمت یکی از نیمکت ها رفتم و رویش نشستم. پسر جوانی که پشت سرم راه میآمد، دقیقا روبهروی من، روی جدول کنار چمن ها نشست. ساعد دستش را تکیه داد به زانویش و خیره خیره نگاهم کرد. ابروی راستش شکسته بود و زنجیر سنگینی از گردنش آویزان بود. نگاهم را از او گرفتم. چند دقیقه بیشتر نگذشت که بلند شد و گفت: آقا همینه! رد نگاهش را گرفتم و رسیدم به کسی که سمتم میآمد. هم سن و سال خودم بود. عضله های تنش از تیشرت زرد رنگش زده بود بیرون. جلو آمد و رو به آن پسر گفت: خیلی خب تو برو رد کارت.
پسر جلو آمد و گفت: آقا میخواید باشم اینجا، کار دستتون نده!؟
یک قدم رفت سمت پسر و همزمان بلند گفت: هِرّی میگم!
و پسر پا تند کرد و از پارک رفت بیرون.
من هنوز نشسته بودم. آمد جلوی من ایستاد و گفت: ننه بابات یادت ندادن جلو بزرگترت پاشی؟
مکث کردم. شانه ام را چنگ زد و بلندم کرد. گفت: عب نداره من یادت میدم.
ایستادم رو به رویش. قدم از او بلند تر بود. شاید از همین خوشش نیامد که دوباره دستش را روی شانه ام گذاشت و هُل داد روی نیمکت. نشستم. هنوز ساکت بودم. گفت: بریز بیرون جیباتو.
نگاهش کردم. داد کشید: گفتم بریز بیرون جیباتو!
دست کردم توی جیب شلوارم. هفت، هشت تا ده هزاری و یک تراول پنجاه تومنی اوردم بیرون و ریختم روی نیمکت.
گفت: همهشو خالی کن. هرچی داری.
جواب دادم: هیچی ندارم.
از بین دندان هایش غُرید و خم شد و جیب های شلوارم را توی دستش مُشت مُشت کرد. نشست روی نیمکت. اخم کرد و گفت: پس کجا جا سازشون کردی؟
پرسیدم: چی و..؟ چیزی جاساز نکردم من!
جواب داد: مادر نزاییده کسی تو اینجا جنس بفروشه. زد به شانه ام و ادامه داد: چیزایی که میخوای آب کنی و کجا جاساز کردی؟!
لبم را تر کردم. گفتم: من اومدم جنس بخرم.. واسه فروش نیومدم!
چند ثانیه در چشم هایم نگاه کرد. سرش را آورد پایین و آرام پرسید: کی بهت گفته ما اینجا جنس میفروشیم؟!
وقتی این طور میپرسید یعنی فروششان مخفیانه بوده و باید آشنایی میدادم، و گرنه همانجا حسابم را میگذاشت کف دستم.
یاد یکی از سر شبکه های مواد مخدر افتادم. سال پیش نزدیکی های همینجا دستگیر شده بود. نمیدانستم میشناسدش یا نه. اما باید یک چیزی میگفتم. یا بخت یا اقبال! جواب دادم: ناصر خان منو فرستاده. بعد صدایم را آوردم پایین تر و گفتم: ناصر بی اِم وِ !
چشم هایش را ریز کرد. اخم نشست روی پیشانی اش. گفت: ناصر که..
پریدم وسط حرفش. گفتم: تو حبس دیدم ناصر خان رو..
اخمش باز شد. دست به صورت شیش تیغه اش کشید. گفت: جنس میخوای؟
احساس کردم نانم چسبید به تنور. سریع گفتم: هم جنس میخوام.. هم.. هم کار..
دوباره اخم کرد. این بار عمیق تر. گفت: اسمت چیه؟
جواب دادم: شاهین..
چشم هایش را بست و داد زد: فامیل!
گفتم: مَلِکی.مطمئن بودم میخواهد استعلامم را از ناصر بگیرد. اگر نمیتوانستم کاری کنم، یا دیر میجُنبیدم، دروغم در میآمد و این مکان را عملا از دست میدادم. برای اینکه آن لحظه بیشتر اعتمادش را جلب کنم گفتم: کسی خیلی فامیلیمو نمیدونست.. رفقا تو بند بهم میگفتن شاهین پاسور.