پارت چهارم:
[رسول]
با صداي آلارم گوشی از خواب بیدار شدم.. اگه چند ماه قبل بود حتما ساعتو براي پنج دقیقه بعد تنظیم میکردم و دوباره میرفتم زیر پتو!
اما الان، حتی حوصله این کارو هم نداشتم..از جام بلند شدم و لبه ي تخت نشستم.. قاب عکس رو میز کامپیوتر بهم دهن کجی میکرد! همون عکسی که هفته ي قبل از اون سفر با بچه ها تو سایت گرفته بودیم! همون عکسی که بعد از تغییر قیافه داوود به بابک گرفته بودیم! همون که وقتی میخواستیم بندازیمش، سایتو گذاشته بودیم رو سرمون..!
نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم.. سمت میز کامپیوتر رفتم و قاب عکسو برداشتم و نگاهش کردم..
زیر لب گفتم: آقا محمد.. تو رو خدا امروز دیگه بلند شو..!
صداي آیفون منو از دنیاي اون عکس پنج نفره جدا کرد..
جواب دادم: کیه؟
سعید بود.. گفت: منم رسول بیا پایین
گفتم: هنوز آماده نشدم که سعید.. زود اومدي..
سعید گفت: خب صبر میکنم تا آماده بشی..
باشه اي گفتم و به سمت کمد لباس هام رفتم.. امروز قرار بود قبل از سایت بریم بیمارستان.. امروز نوبت من بود!
نوبت! چه چیز مسخره اي! اگه اجازه میدادن مطمئنم هر روز هر چهارتامون پشت شیشه هاي اتاق مینشستیم و خط هاي روي دستگاهشو نگاه میکردیم.. خط هایی که نشون میداد هنوز داره نفس میکشه!
هنوز قلب بزرگش داره میتپه!
اما خب قانون اینطوري بود و نمیشد..
باهم قرار گذاشته بودیم هر روز اون کسی که تا بعد از ظهر شیفت نداره و شیفت شبه بره بیمارستان و بعد از اون طرف بره سایت براي شیفت شب..
تند تند آماده شدم.. دل تو دلم نبود! هر روزي که میخواستم برم بیمارستان حس میکردم امروزه که چشماشو باز کنه.. اما هیچوقت رویام به واقعیت تبدیل نمیشد..!
با سعید به سمت بیمارستان راه افتادیم.. سعید با من اومد بالا.. نیم ساعتی موند و رفت.. اون اداره شیفت
بود..
پشت شیشه اتاق وایساده بودم و به اون همه دم و دستگاهی که بهش وصل بود نگاه میکردم.. به سرم و آنژیوکتی که تو رگاش بود..
به بدن بی جونش که هنوز از پشت شیشه و اون دستگاها میشد قوي بودنشو حس کرد..با اخمِ ریزِ همیشگی بینِ ابروهاش خوابیده بود..
من حتی اینجا، از این فاصله.. تو این وضعیت ازش حساب میبردم.. وقتی پرستارا یا دکترا میومدن و ازم سوالی رو میپرسیدن، جوري با دقت جواب میدادم که انگار آقا محمد کنارم وایساده! طوري دقت میکردم که گاف ندم که انگار دست به سینه روبرومه و داره نگاهم میکنه..
آره.. من حضورشو حس میکردم.. درست مثل تک تک لحظه هایی که تو سایت بودیم..
دستمو آوردم بالا و گذاشتم رو شیشه اتاقش.. من نباید گریه کنم! من گریه نمیکنم! من بعد از اون گریه تو بغل آقاي عبدي قول داده دیگه گریه نکنم! قول دادم اولین گریهم اشکِ شوق باشه.. رسول فقط وقتی که چشماي باز محمدو دید گریه میکنه..
این بغض مزاحمو کنار زدم..
مثل یه ماهی که از آب بیرون افتاده، لبامو باز و بسته میکردم تا حرف بزنم.. تا صداش کنم..
و من، دوباره، مثل یک حریف مغلوب جلوي افکارم بودم...
دستم روي شیشه سُر خورد به سمت پایین...
بالاخره حروفِ گیر کرده تو حنجرم راه پیدا کردن.. با صدايِ گرفته و آروم گفتم:
داریم کم میاریم... چشماتو باز کن آقا محمد..
پارت پنجم:
[داوود]
روزاي عادي میگذشتن و هیچ اتفاقی نمیفتاد و ما هر روز که از خواب بیدار میشدیم، منتظرِ یه معجزه بودیم! یه معجزه که برامون، تو باز شدن چشماي محمد خلاصه میشد..
موتورمو تو پارکینگِ سایت پارك کردم و وارد سایت شدم.. ساعت هشت و ده دقیقه بود.. بچه هاي سایبري توي اتاق کنفرانس بودن و جلسه داشتن..
رسول هم توي این جلسه بود..
پشت میزم نشستم و مشغول انجام دادن کارام شدم.. همه چیز توي این سایت، ذهن منو مشغولِ محمد
میکرد.. هیچ جایی نبود که برم و بهش فکر نکنم!تو افکارم غرق بودم که دستی روي شونم نشست.. رسول بود!
با لبخندِ همیشگیش که این روزا سعی داشت تلخ بودنشو پنهون کنه گفت: سلااام داوودِ عزیز! صبح شما
بخیر آقا!
نگاهش کردم.. گفتم: سلام داداش، صبح تو هم بخیر.. خوبی؟ جلسه چطور بود؟
سري تکون داد و گفت: اِي.. بد نبود.. براي عملیات جنوب شرق نیروي پشتیبانی سایبري باید اعزام بشه..
آقاي عبدي داشت برنامه هاي بچه ها رو میچید..
با تعجب ازش پرسیدم: تو هم میري؟!
جواب داد: آره به امید خدا... علی برنامه پشتیبانیش تو تهران شلوغه.. نمیتونه همراه گروه بره زاهدان..
بعد هم نگاهی به ساعت روي مچش کرد و گفت: من برم پشت سیستمم کاراي عقب موندمو انجام بدم..
کاري داشتی صدام کن.. و رفت!
صداي ضربان قلبمو میشنیدم که خونو با فشار تو بدنم پمپاژ میکرد..
تو این چند وقت، بعد از اتفاقی که براي محمد افتاده بود، حس میکردم وقتی بچه ها پیشمن خیالم از بابتشون راحت تره..
حس میکردم میتونم مواظبشون باشم.. تو این فکر بودم که یه صدایی تو ذهنم نجوا کرد: همونطور که مراقب محمد بودي.. آره؟!
سرمو تکون دادم تا حساي منفی برن کنار...
رسولو نگاه کردم که با جدیت به مانیتورش خیره شده بود و کارشو انجام میداد...
با خودم زمزمه کردم: من کی باشم مراقبتون باشم...؟! به خدا میسپارمت.. هر جا که رفتی، خودش باهات باشه...!
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
بچه هایی که هموطن و قبلا خوندن، این کوچه شما رو یادِ کدوم سکانس میندازه..؟!
.
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
پارت ششم:
[رسول]
نمازِ صبحمو خوندم و آروم داشتم آماده میشدم..
تمامِ ذهنم درگیر خوابی بود که دیشب دیده بودم.. به سمت کیفم رفتم و صدقه گذاشتم کنار.. یادِ حرفِ سعید افتادم که گفته بود خودم جات صدقه میدم، هر موقع مشکل مالی داشتی به خودم بگو.. همیشه وقتِ دنیا رو میگرفت با این نمکاش..!
رفتنم به زاهدان معلوم بود، ولی برگشتنم نه.. دلم براي همشون تنگ میشد.. حتی براي محمدي که با چشم هاي بسته تو بیمارستان بود..
از وقتی بیدار شده بودم حسِ بدي داشتم.. همش خوابم جلوي چشمم میومد و دست و دلم رو میلرزوند براي دور شدن از تهران..
دلم میخواست قبل از رفتن یه سر برم پیش آقا محمد اما وقت نبود.. باید به پرواز میرسیدم..
به مهدي و صادق که با بچه هاي عملیات زاهدان بودن زنگ زدم و یه بار دیگه لیست تجهیزات لازمم رو باهاشون چک کردم و بهشون گفتم حتما بیارنشون..
تمام وسایل موردنیاز خودم رو هم تو یه کوله ي بزرگ جا دادم و از خونه بیرون رفتم..
هوا هنوز کامل روشن نشده بود.. تو گرگ و میش صبح سوارِ ماشینِ سازمان شدم و بی صدا به سمت فرودگاه مهرآباد حرکت کردیم..
تا قبل از این بدون آقا محمد هیچ ماموریتی نرفته بودم! این اولیش بود!
اما خب.. میدونین؟ مشکل من تنها بودن یا تنها کار کردن نبود.. رسول قوي تر از این حرفاست که از تنها کار کردن شاکی بشه.. مشکلِ من بدونِ محمد کار کردن بود.. همیشه تو همه ي کار ها بهش تکیه کرده بودیم و حالا، از این استقلالِ اجباري میترسیدیم...
تو فرودگاه بچه ها رو دیدم و باهم سوار شدیم..
نصفِ بچه ها با پروازِ دیروز رفته بودن و تو محیط ساکن شده بودن و امروز من و مهدي و صادق با دوتا دیگه از بچه ها که جدیدا بهمون اضافه شده بودن راهی بودیم..
هدفونمو تو گوشم گذاشتم و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم اما نمیشد.. نمیدونم چقدر گذشت که کم
کم چشمام گرم شد و دیگه چیزي نفهمیدم..
با تکون هايِ دست کسی چشمامو باز کردم..
صداي مهدي رو شنیدم.. گفت: رسول؟ داداش بیدار شو رسیدیم..وسیله ها رو برداشتم و از هواپیما بیرون رفتیم.. بادِ شرقیِ داغی به صورتمون میخورد و خبر از هوايِ گرمِ اینجا داشت..
تلفنم داشت زنگ میخورد.. به صفحه ي نمایشگرش نگاه کردم.. اسمِ "داوود" روش روشن و خاموش میشد..
لبخندي زدم و جواب دادم: سلااام آقا داوودِ سحرخیز.. حالِ شما؟!
داوود گفت: سلام داداش، حالت خوبه؟؟ خوبی؟ رسیدین؟ پروازت خوب بود؟ مشکل که نداشتین؟ تاخیر
نداشت پرواز؟
از سوالاي پشت همش ریز ریز خندیدم و گفتم: یه نفس میگرفتی حالا.. پس میفتی اونوقت ما بی داوود میشیم که.. همه چی خوب بود داداش، خدا رو شکر... شما خوبین؟ همه چی رواله تو سایت؟
داوود جواب داد: ما هم خوبیم.. صبح اومدم از بالا دیدم میزت پره خوشحال شدم فکر کردم جایگزین فرستادن به جات، اما رفتم پایین دیدم علی سایبري نشسته پشتِ سیستمت داره کیفِ دنیا رو میکنه!
لبخند زدم.. علی همیشه فرصت طلب بود.. آخر یه روزي از همین روزا میزم رو از چنگم درمیاره..
به داوود گفتم: ببین، تا من برمیگردم روش سوار باش، هرگونه تحرکاتِ مشکوك ازش دیدي خودت واردِ عمل شو، مهمتر اینکه حواست باشه کشوي شکلاتامو باز نکنه..
داوود گفت: باشه بابا تو هم.. چهارتا شکلات که از آجیلاي مشکل گشا پیدا کردي که این حرفا رو نداره، الانم من میرم که امروز کلی کار داریم.. فقط یه چیزي..
خندیدم.. گفتم: چی؟
داوود با لحنی که حالا دیگه کاملا جدي شده بود گفت: رسول.. خیلی.. خیلی مراقبِ خودت باش.. خب؟
لبخندي زدم و گفتم: هستیم.. شمام باشین..
جواب داد: هستیم.. فعلا خداحافظت...
ازش خداحافظی کردم و تلفنو قطع کردم.. با یاد آوري حرفاش لبخند زدم..
چقدر خوب بود که هست..! چقدر خوب بود که ماها یاد گرفته بودیم حتی وقتی که حالمون بده، حالِ همدیگه رو حتی براي چند دقیقه خوب کنیم..
روزايِ پر کاري رو تو زاهدان داشتیم..
امیدوار بودم از پس همه چی بربیام..
پارت هفتم:
[فرشید]
نگران تو راهروهاي سایت قدم میزدم.. قلبم داشت میومد تو دهنم.. نمیدونستم باید چیکار کنم..
صبح دکتر ابراهیمی از بیمارستان به آقاي عبدي زنگ زد و گفت ضریب هوشیاري آقاي محمد اومده پایین..
از صبح داوود و سعید و آقاي عبدي رفتن بیمارستان و منو بی خبر گذاشتن..
دلم آشوبه.. هیچکس تلفنش رو جواب نمیده..
بهم گفتن به بقیه بچه هاي سایت چیزي نگم.. کاش میتونستم با یکی صحبت کنم.. کاش.. کاش اجازه داشتم سایتو ترك کنم و برم پیششون..
همینطور که کلافه داشتم تو راهرو راه میرفتم و خودخوري میکردم تلفنم زنگ خورد.. داوود بود.. با استرس جواب دادم: الو؟ داوود؟
چیزي نمیگفت.. دوباره گفتم: صداتو ندارم داوود جان.. الو..؟
صداش تو گوشم پیچید: فرشید..
قلبم از جا کنده شد.. چرا صداي داوود انقدر بغض داشت..؟ با دست آزادم دکمه ي بالایی پیراهنمو باز کردم.. نفس کشیدن برام سخت شده بود..
داوود ادامه داد: فرشید تو رو خدا دعا کن...
تو رو خدا دعا کن داداش...
نفسِ راحتی کشیدم! همین که میگفت دعا کن یعنی اوضاع خوبه... همین که میگه دعا کن یعنی محمد نفس میکشه...
گفتم: داوود جان.. نگران نباش... درست میشه همه چی... معلومه که دعا میکنیم! خدا بزرگه...
و بعد با اینکه ته دلم به حرفی که میزدم مطمئن نبودم ادامه دادم: خوب میشه آقا محمد، مطمئن باش...
داوود گفت: فرشید نیستی اینجا.. اوضاع اصلا خوب نیست.. خانواده ش، مادرش.. خیلی بیتابن..
دکترا هم گفتن ضریب هوشیاریش خیلی پایینه.. فرشید من امید دارم... بخدا که امید دارم ولی اینا میگن امیدي نیست.
دست چپمو مشت کرده بودم..
داوود که سکوتم رو دید ادامه داد: فقط زنگ زدم بهت بگم دعا کنی.. هیچی نمیدونم دیگه.. هیچی!
اضطرابم حالا بیشتر شده بود.. گفتم: بی خبرم نزار داوود.. خب..؟
و بعد ازش خداحافظی کردم...
مثلِ یه آدمِ گمشده تو یه سیاره غریب بودم.. دستام از استرس میلرزید..
به سمت اتاق آقا محمد رفتم.. واسه استفاده از سیستمش درش قفل نبود..
پشت میزش رفتم و قرآنش رو برداشتم و چسبوندم به سینم... چشمامو بستم.. قطره اشک مزاحمی از چشمم چکید پایین.. نمیخواستم به این فکر کنم که اگه دعاهام نگیره چه اتفاقی میفته.. آروم قرآن رو باز کردم و مشغول خوندن شدم... چیزي که از خودش یاد گرفتم! آقا محمد هروقت گیر میکرد، هر وقت مستأصل میشد، قرآن دواي دردش بود...
چند دقیقه از قرآن خوندنم میگذشت که دوباره گوشیم زنگ خورد... میترسیدم از جواب دادن.. اما داوود نبود!
رسول بود!
اگه رسول فهمیده باشه چی؟؟ تو شهر غریب.. اصلا دلم نمیخواست وسط ماموریت همچین چیزي رو بشنوه!
با یه بسم الله جواب دادم گوشیو: جانم رسول؟!
بدون سلام و احوال پرسی گفت: فرشید داوود چش شده؟؟
آب دهنم رو فرو بردم و گفتم: یعنی.. یعنی چی چش شده؟
گفت: فرشید بهت میگم داوود چش شده؟ بهش زنگ زدم سوال داشتم ازش، صداش گرفته بود، هرچی سوال پیچش کردم چیزي نگفت.. از پشت گوشیشم صداي پیج بیمارستان میومد.. داوود کجاست؟ چیشده فرشید؟؟
سعی کردم اوضاعو تو دست بگیرم اما موفق نبودم.. گفتم: چی میخواد بشه رسول جان؟ من نمیدونم کجاست این داوود.. شاید کاري داشته رفته.. حالا میاد سایت میگم دوباره زنگ بزنه بهت خیالت راحت بشه!
اما انگار، رسول آگاه تر از این حرفا بود.. گفت: فرشید راستشو بهم بگو.. چرا داوود بیمارستانه؟ نکنه.. نکنه.... فرشید.. محمد خوبه؟؟
قرآنی که هنوز دستم بود رو بیشتر به قلبم فشار دادم...چیکار باید بکنم..؟
چشمامو بستم و دلمو زدم به دریا... بذار بهش بگم.. بذار بدونه.. شاید اون دعا کنه، بشه... شاید دعاي رسول بگیره...
با صداي آرومی گفتم: نگران نشیا.. الان اوضاع روبراهه.. فقط مثل اینکه ضریب هوشی آقا محمد اومده پایین..
چند ثانیه سکوت بینمون حاکم شد..
و بعد صدايِ برخورد چیزي با زمین..
و صداي صادق از پشت گوشی اومد که فریاد کشید:
"یا حسین... چیشد رسول؟؟"