3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
بچه هایی که هموطن و قبلا خوندن، این کوچه شما رو یادِ کدوم سکانس میندازه..؟!
.
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
پارت ششم:
[رسول]
نمازِ صبحمو خوندم و آروم داشتم آماده میشدم..
تمامِ ذهنم درگیر خوابی بود که دیشب دیده بودم.. به سمت کیفم رفتم و صدقه گذاشتم کنار.. یادِ حرفِ سعید افتادم که گفته بود خودم جات صدقه میدم، هر موقع مشکل مالی داشتی به خودم بگو.. همیشه وقتِ دنیا رو میگرفت با این نمکاش..!
رفتنم به زاهدان معلوم بود، ولی برگشتنم نه.. دلم براي همشون تنگ میشد.. حتی براي محمدي که با چشم هاي بسته تو بیمارستان بود..
از وقتی بیدار شده بودم حسِ بدي داشتم.. همش خوابم جلوي چشمم میومد و دست و دلم رو میلرزوند براي دور شدن از تهران..
دلم میخواست قبل از رفتن یه سر برم پیش آقا محمد اما وقت نبود.. باید به پرواز میرسیدم..
به مهدي و صادق که با بچه هاي عملیات زاهدان بودن زنگ زدم و یه بار دیگه لیست تجهیزات لازمم رو باهاشون چک کردم و بهشون گفتم حتما بیارنشون..
تمام وسایل موردنیاز خودم رو هم تو یه کوله ي بزرگ جا دادم و از خونه بیرون رفتم..
هوا هنوز کامل روشن نشده بود.. تو گرگ و میش صبح سوارِ ماشینِ سازمان شدم و بی صدا به سمت فرودگاه مهرآباد حرکت کردیم..
تا قبل از این بدون آقا محمد هیچ ماموریتی نرفته بودم! این اولیش بود!
اما خب.. میدونین؟ مشکل من تنها بودن یا تنها کار کردن نبود.. رسول قوي تر از این حرفاست که از تنها کار کردن شاکی بشه.. مشکلِ من بدونِ محمد کار کردن بود.. همیشه تو همه ي کار ها بهش تکیه کرده بودیم و حالا، از این استقلالِ اجباري میترسیدیم...
تو فرودگاه بچه ها رو دیدم و باهم سوار شدیم..
نصفِ بچه ها با پروازِ دیروز رفته بودن و تو محیط ساکن شده بودن و امروز من و مهدي و صادق با دوتا دیگه از بچه ها که جدیدا بهمون اضافه شده بودن راهی بودیم..
هدفونمو تو گوشم گذاشتم و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم اما نمیشد.. نمیدونم چقدر گذشت که کم
کم چشمام گرم شد و دیگه چیزي نفهمیدم..
با تکون هايِ دست کسی چشمامو باز کردم..
صداي مهدي رو شنیدم.. گفت: رسول؟ داداش بیدار شو رسیدیم..وسیله ها رو برداشتم و از هواپیما بیرون رفتیم.. بادِ شرقیِ داغی به صورتمون میخورد و خبر از هوايِ گرمِ اینجا داشت..
تلفنم داشت زنگ میخورد.. به صفحه ي نمایشگرش نگاه کردم.. اسمِ "داوود" روش روشن و خاموش میشد..
لبخندي زدم و جواب دادم: سلااام آقا داوودِ سحرخیز.. حالِ شما؟!
داوود گفت: سلام داداش، حالت خوبه؟؟ خوبی؟ رسیدین؟ پروازت خوب بود؟ مشکل که نداشتین؟ تاخیر
نداشت پرواز؟
از سوالاي پشت همش ریز ریز خندیدم و گفتم: یه نفس میگرفتی حالا.. پس میفتی اونوقت ما بی داوود میشیم که.. همه چی خوب بود داداش، خدا رو شکر... شما خوبین؟ همه چی رواله تو سایت؟
داوود جواب داد: ما هم خوبیم.. صبح اومدم از بالا دیدم میزت پره خوشحال شدم فکر کردم جایگزین فرستادن به جات، اما رفتم پایین دیدم علی سایبري نشسته پشتِ سیستمت داره کیفِ دنیا رو میکنه!
لبخند زدم.. علی همیشه فرصت طلب بود.. آخر یه روزي از همین روزا میزم رو از چنگم درمیاره..
به داوود گفتم: ببین، تا من برمیگردم روش سوار باش، هرگونه تحرکاتِ مشکوك ازش دیدي خودت واردِ عمل شو، مهمتر اینکه حواست باشه کشوي شکلاتامو باز نکنه..
داوود گفت: باشه بابا تو هم.. چهارتا شکلات که از آجیلاي مشکل گشا پیدا کردي که این حرفا رو نداره، الانم من میرم که امروز کلی کار داریم.. فقط یه چیزي..
خندیدم.. گفتم: چی؟
داوود با لحنی که حالا دیگه کاملا جدي شده بود گفت: رسول.. خیلی.. خیلی مراقبِ خودت باش.. خب؟
لبخندي زدم و گفتم: هستیم.. شمام باشین..
جواب داد: هستیم.. فعلا خداحافظت...
ازش خداحافظی کردم و تلفنو قطع کردم.. با یاد آوري حرفاش لبخند زدم..
چقدر خوب بود که هست..! چقدر خوب بود که ماها یاد گرفته بودیم حتی وقتی که حالمون بده، حالِ همدیگه رو حتی براي چند دقیقه خوب کنیم..
روزايِ پر کاري رو تو زاهدان داشتیم..
امیدوار بودم از پس همه چی بربیام..
پارت هفتم:
[فرشید]
نگران تو راهروهاي سایت قدم میزدم.. قلبم داشت میومد تو دهنم.. نمیدونستم باید چیکار کنم..
صبح دکتر ابراهیمی از بیمارستان به آقاي عبدي زنگ زد و گفت ضریب هوشیاري آقاي محمد اومده پایین..
از صبح داوود و سعید و آقاي عبدي رفتن بیمارستان و منو بی خبر گذاشتن..
دلم آشوبه.. هیچکس تلفنش رو جواب نمیده..
بهم گفتن به بقیه بچه هاي سایت چیزي نگم.. کاش میتونستم با یکی صحبت کنم.. کاش.. کاش اجازه داشتم سایتو ترك کنم و برم پیششون..
همینطور که کلافه داشتم تو راهرو راه میرفتم و خودخوري میکردم تلفنم زنگ خورد.. داوود بود.. با استرس جواب دادم: الو؟ داوود؟
چیزي نمیگفت.. دوباره گفتم: صداتو ندارم داوود جان.. الو..؟
صداش تو گوشم پیچید: فرشید..
قلبم از جا کنده شد.. چرا صداي داوود انقدر بغض داشت..؟ با دست آزادم دکمه ي بالایی پیراهنمو باز کردم.. نفس کشیدن برام سخت شده بود..
داوود ادامه داد: فرشید تو رو خدا دعا کن...
تو رو خدا دعا کن داداش...
نفسِ راحتی کشیدم! همین که میگفت دعا کن یعنی اوضاع خوبه... همین که میگه دعا کن یعنی محمد نفس میکشه...
گفتم: داوود جان.. نگران نباش... درست میشه همه چی... معلومه که دعا میکنیم! خدا بزرگه...
و بعد با اینکه ته دلم به حرفی که میزدم مطمئن نبودم ادامه دادم: خوب میشه آقا محمد، مطمئن باش...
داوود گفت: فرشید نیستی اینجا.. اوضاع اصلا خوب نیست.. خانواده ش، مادرش.. خیلی بیتابن..
دکترا هم گفتن ضریب هوشیاریش خیلی پایینه.. فرشید من امید دارم... بخدا که امید دارم ولی اینا میگن امیدي نیست.
دست چپمو مشت کرده بودم..
داوود که سکوتم رو دید ادامه داد: فقط زنگ زدم بهت بگم دعا کنی.. هیچی نمیدونم دیگه.. هیچی!
اضطرابم حالا بیشتر شده بود.. گفتم: بی خبرم نزار داوود.. خب..؟
و بعد ازش خداحافظی کردم...
مثلِ یه آدمِ گمشده تو یه سیاره غریب بودم.. دستام از استرس میلرزید..
به سمت اتاق آقا محمد رفتم.. واسه استفاده از سیستمش درش قفل نبود..
پشت میزش رفتم و قرآنش رو برداشتم و چسبوندم به سینم... چشمامو بستم.. قطره اشک مزاحمی از چشمم چکید پایین.. نمیخواستم به این فکر کنم که اگه دعاهام نگیره چه اتفاقی میفته.. آروم قرآن رو باز کردم و مشغول خوندن شدم... چیزي که از خودش یاد گرفتم! آقا محمد هروقت گیر میکرد، هر وقت مستأصل میشد، قرآن دواي دردش بود...
چند دقیقه از قرآن خوندنم میگذشت که دوباره گوشیم زنگ خورد... میترسیدم از جواب دادن.. اما داوود نبود!
رسول بود!
اگه رسول فهمیده باشه چی؟؟ تو شهر غریب.. اصلا دلم نمیخواست وسط ماموریت همچین چیزي رو بشنوه!
با یه بسم الله جواب دادم گوشیو: جانم رسول؟!
بدون سلام و احوال پرسی گفت: فرشید داوود چش شده؟؟
آب دهنم رو فرو بردم و گفتم: یعنی.. یعنی چی چش شده؟
گفت: فرشید بهت میگم داوود چش شده؟ بهش زنگ زدم سوال داشتم ازش، صداش گرفته بود، هرچی سوال پیچش کردم چیزي نگفت.. از پشت گوشیشم صداي پیج بیمارستان میومد.. داوود کجاست؟ چیشده فرشید؟؟
سعی کردم اوضاعو تو دست بگیرم اما موفق نبودم.. گفتم: چی میخواد بشه رسول جان؟ من نمیدونم کجاست این داوود.. شاید کاري داشته رفته.. حالا میاد سایت میگم دوباره زنگ بزنه بهت خیالت راحت بشه!
اما انگار، رسول آگاه تر از این حرفا بود.. گفت: فرشید راستشو بهم بگو.. چرا داوود بیمارستانه؟ نکنه.. نکنه.... فرشید.. محمد خوبه؟؟
قرآنی که هنوز دستم بود رو بیشتر به قلبم فشار دادم...چیکار باید بکنم..؟
چشمامو بستم و دلمو زدم به دریا... بذار بهش بگم.. بذار بدونه.. شاید اون دعا کنه، بشه... شاید دعاي رسول بگیره...
با صداي آرومی گفتم: نگران نشیا.. الان اوضاع روبراهه.. فقط مثل اینکه ضریب هوشی آقا محمد اومده پایین..
چند ثانیه سکوت بینمون حاکم شد..
و بعد صدايِ برخورد چیزي با زمین..
و صداي صادق از پشت گوشی اومد که فریاد کشید:
"یا حسین... چیشد رسول؟؟"
پارت هشتم:
[رسول]
بی صدا خودمو از وسطِ حال عقب کشیدم و به دیوار تکیه دادم.
صادق تلفنمو از رو زمین برداشته بود و داشت با فرشید صحبت میکرد.. هر از چند گاهی منو نگاه میکرد و با
صدایی که سعی میکرد آروم باشه میگفت: باشه باشه.. حتما.. حواسم بهش هست شما نگران نباشین...
یادِ خواب اون روزم افتاده بودم.. سرم گیج میرفت.. حالم شده بود مثل حال اون روز تو سایت..
حس میکردم نفسم گرفته.. نفس هاي عمیق میکشیدم.. اون روز هم همینطور شده بودم..
صادق به سمتم اومد و کنارم رو زانوهاش نشست..
لیوان آب رو به سمتم آورد و گفت: آقا رسول بیا.. بیا یکم از این آب بخور..
گفتم: نمیخوام صادق..
با نگرانی گفت: ترسیدي برادرِ من.. بخور آروم شی..
ترس؟! صادق گفت ترس؟! من نترسیدم! من دارم میمیرم! من نمیتونم اینجا بمونم..
اگر دست خودم بود و میون ماموریت نبودم حتی یه ثانیه مکث نمیکردم.. دستمو به دیوار گرفتم و بلند شدم.. این خونه برام تنگ شده بود.. دلم هوا میخواست.. دلم نفس کشیدن
میخواست..
رو به صادق گفتم: میشه برم بیرون؟ باید قدم بزنم..
صادق گفت: آقا رسول با این حالت کجا میخواي بري آخه برادرِ من..؟
گفتم: باید برم.. باید راه برم صادق وگرنه خفه میشم..
صادق انگار که چاره اي براي اصرارهاي من نداشته باشه گفت: برو پسر.. مراقب خودت باش.. من پاي سیستمت میشینم تا برگردي..
سري به نشونه ي تشکر تکون دادم و رفتم بیرون..
گوشیمو درآوردم و شماره ي آقاي شهیدي رو گرفتم.. روم نمیشد به آقاي عبدي زنگ بزنم.. بعد از چندتا بوق آقاي شهیدي جواب داد:
سلاام رسول آقا.. حالِ شما پسر؟ یادي از ما کردي.. کارا خوب پیش میره؟
چقدر سعی داشت نشون بده اوضاع عادیه! فکر میکرد من از قضیه خبر ندارم..
بی معطلی گفتم: آقا سلام... آقا.. امکانش هست.. امکانش هست نیروي جایگزین بفرستید من چند روزي بیام تهران..؟
چند ثانیه حرفی بینمون رد و بدل نشد.. با صداي آرومی جواب داد: پس میدونی..
گفتم: بله آقا میدونم..
آقاي شهیدي گفت: خب من چه کاري ازم ساختست؟
با شرمندگی گفتم: من.. من روم نمیشه به آقاي عبدي زنگ بزنم آقا.. میشه نیروي جانشین بفرستن من برگردم..؟ میشه برگردم تهران..؟ دوباره برمیگردم همینجا.. فقط چند روز..
آقاي شهیدي نفس عمیقی کشید و گفت: تو بیاي تهران که کاري ازت برنمیاد..
جواب دادم: آقا میدونم ولی میخوام باشم.. یعنی.. اگر بشه.. اگر اجازه بدن.. اینجا برام خیلی خفهست...
مکالمه من و آقاي شهیدي چند دقیقه اي طول کشید و تو تمامِ این مدت آقاي شهیدي داشت برام توضیح میداد که کار من تو زاهدان خیلی حساسه و حتی اگر خودِ محمد هم الان بود بهم اجازه ي برگشت نمیداد..
بهم گفت محمد اگه تو اونجا باشی راضی تره.. گفت نیروي پشتیبانی آزاد فعلا نداریم.. بهم گفت من باید تو زاهدان بمونم.. بهم گفت نمیتونم برگردم تهران میفهمیدم چی میگن... از حساسیت کار خبر داشتم.. منطقم پذیرفته بود اما دلم، هنوز میلِ رفتن داشت..
دیگه چیزي نگفتم.. حق با آقاي شهیدي بود..
ازش خداحافظی کرده بودم.. به صادق زنگ زده بودم و بهم گفته بود تا یک ساعت دیگه میتونم بیرون باشم..
خیالم راحت تر شده بود..
محمد خوب نبود و من نمیتونستم اونجا باشم.. کاري از دستم بر نمیومد..؟ آره.. میدونم.. اما همیشه فاصله
عذاب آورتره..
حالِ خوبی نداشتم.. هوا تاریک شده بود.. بچه هاي تهران پشتِ سر هم تماس میگرفتن.. نگرانِ حال من بودن و من فقط، نگرانِ حالِ یه نفر.... محمد!
رو جدولِ گوشه خیابون نشستم و چشمم خورد به دکه ي روزنامه فروشیِ روبرو.. یه لبخندِ تلخ زدم!
آخرین بار سه سالِ پیش بود... سه سالِ پیش، یعنی دقیقا اوایلِ همکاري من پیشِ آقا محمد، یه روز که از اتفاقايِ خونه و اداره و سازمان و همه ي دنیا و کائنات دلگیر بودم، یدونهشو کشیدم.. حسِ خلسه داشت..
حس یه آرامشِ کاذب..
هیچوقت اون شبو یادم نمیره.. همیشه وقتی سیگار میکشیدم کلی اسپري به خودم میزدم و قرص نعنا میخوردم تا کسی متوجه نشه رسولِ مُوَجه، گاهی انقدر کم میاره که میره سراغِ سیگار... تا اون شب هیچکس، حتی خانوادم نفهمیده بودن...
سوارِ موتورِ من بودیم.. داشتم آقا محمدو میرسوندم خونهشون.. وقتی رسیدیم، کلاه کاسکتشو برداشت و زل زد تو چشمام.. اخمِ همیشگیش بینِ ابروهاش جا خوش کرده بود.. با جدیتِ تو صداش بهم گفت: ریه هات چه گناهی کردن که تو شدي صاحبشون؟ نه به عنوان مافوقت، به عنوات برادر بزرگترت نمیبخشمت اگر
دفعه ي بعد تکرارش کنی..!
و بعد عقبگرد کرد و به سمتِ خونهشون رفت و منِ وا رفته رو تو کوچه تنها گذاشت..
از اون شب، من حتی یه بارم به سیگار لب نزدم!
اما امشب، انگار همه چی فرق داشت.. انگار دنیا قصدِ راه اومدن با من رو نداشت..
محمد گفته بود منو نمیبخشه؟! ولی من فکر میکنم اگر حال الانمو میدید حتما میبخشید..
از رو جدول پاشدم.. لباسامو تکوندم و خودمو به دکه ي اون طرف خیابون رسوندم..با صدایی که از تهِ گلوم درمیومد گفتم:
یه پاکت سیگار لطفا..!