eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
این پارت کوتاه رو هم امشب داشته باشید تا این بخش اول بسته بشه. کم کم بریم سراغ شروع پرونده..🤌
[پارت سی ام] سوئیتی که سرهنگ در اختیارم گذاشته بود آن طرف شهر بود. شاید چهل دقیقه ای با خانه فاصله داشت. وسایل را بردم بالا. یک زیلوی کوچک انداختم گوشه‌ی سالن و لپ تاپ و وسایل کارم را چیدم رویش. چای ساز را هم گذاشتم توی آشپزخانه‌ی کوچک و گوشی ام را برداشتم تا به سرهنگ زنگ بزنم. خبر جا گیر شدنم را که شنید خوشحال شد. نکات امنیتی را دوباره گوشزد کرد. بعد گفت: الان داخل خونه‌ای دیگه ستوده؟ جواب دادم: بله آقا. گفت: برو داخل اتاق. کلید کمد دیواری روشه؟ رفتم سمت اتاق. کلید روی در بود. گفتم: بله آقا. جواب داد: خیلی خب.. داخل کمد یه سری وسیله هست که ممکنه به کارت بیاد. یه جعبه هم هست. رمزش، رمز صندوق تجهیزات خودته تو اداره. در صورت نیاز استفاده کن. هنوز توی اتاق ایستاده بودم. نمیدانستم از چی صحبت میکند. اما گفتم: چشم.. رفتم سمت پنجره. پرده‌ را کمی کنار زدم و بیرون را نگاه کردم. سرهنگ گفت: ستوده، یادت باشه، با گوشی خودت هیچ تماسی رو جواب نمیدی. اگر کار واجبی داشتی، در حد پیام دادن مشکلی نیست. نمیخوام کسی بفهمه دقیقا کجایی.. ممکنه تماست رو رهگیری کنن، به مکانت برسن.. لوکیشن گوشیتم خاموش میکنی.. مفهومه؟! سر تکان دادم، گفتم: چشم قربان.. فقط.. زود تر از سوالِ من جواب داد: برای تماس با خانواده‌ت از همین گوشی که به من زنگ میزنی استفاده کن، اما تاکید کن، کاملا تاکید کن شماره رو به کسی ندن و همچنین نگن که با تو در تماسن. یه طوری نگو که بترسن یا نگران بشن. اما مهمه که بدونن. دوباره گفتم : چشم حتما. و بعد از گفتنِ چند تذکر دیگر، خداحافظی کردیم. پرده را انداختم. و به سمت کمد دیواری رفتم. درش را باز کردم. قفسه بندی شده بود و توی هر قفسه اش چیزی بود. از جلیغه‌ی ضد گلوله، تا وسایل گریم و یک سری لباس. دنبال صندوق رمز دار گشتم. پایین ترین طبقه بود. نشستم روی پاهایم. رمز را زدم. قفل صدای جیر جیرِ ضعیفی داد و باز شد. در صندوق را باز کردم. کلت کمری کوچکی داخلش بود. وقتی از اداره می آمدم بیرون، برای طبیعی تر شدن کار، تمام تجهیزات را پس داده بودم. برش داشتم و نگاهش کردم. اما امیدوار بودم نیاز به استفاده اش پیدا نکنم. اسلحه را گذاشتم سر جایش. در کمد را بستم و به حال کوچک رفتم. لباس های راحتی پوشیدم و یک راست رفتم سمت وسایل کارم. سه مقوای بزرگ سفید را کنار هم چسباندم روی دیوار و تابلوی کار درست کردم. بعد چهار زانو نشستم روی زمین و مدارک را چیدم جلویم. عکس ها و آدرس ها و شخصیت هایی را که هر کدام از سه نفر قبلی بهشان رسیده بودند را جدا کردم و چسباندم روی مقوا ها. بالای هر کدام نوشتم: راه ۱، راه ۲، راه ۳. و یک مقوای دیگر چسباندم پایینِ آنها و رویش نوشتم: راهِ محرمانه. و فعلا خالی گذاشتمش. سرگرد یاسر، که راه اول را شروع کرده بود، به چند بیمارستان و پزشک رسیده بود. اطلاعاتی بدست آورده بود که نشان می‌داد، آن چند پزشک، با دستکاری اطلاعات و گزارشات، یا گاهی با فریب بیمارانِ کم بضاعت با مقدار کمی پول، دست به خرید اعضا بدن آن ها میزده. مدارکی بود که نشان می‌داد، در برخی موارد بیماران به دروغ، بیماران مرگ مغزی معرفی میشوند تا بتوان اعضای بدن آن ها را خارج کرد. سرگرد یاسر یکی از پزشکان مضنون به همکاری در این کار را به اداره‌ی آگاهی دعوت می‌کند، اما پزشک قبل از رسیدن به اداره، با تصادف بدی از دنیا می‌رود. و بعد از آن، حوادث زنجیره ای که برای سرگرد اتفاق می‌افتد، او را از ادامه‌ی رسیدگی به پرونده باز می‌دارد. روی مقوای دوم، مدارکی که سرگرد محمدی به آنها رسیده بود را چسباندم. عکس هایی از اجتماع معتادان به مواد مخدر. خانه های متروک و دست نوشته ‌هایی که روی آن‌ها نوشته شده بود "کلیه o+" ، "کبد سالم" و چیز های شبیه به این ها. و مقوای سوم و مدارک سروان کیانی، که خواسته بود هر دوی این مسیر ها را به هم وصل کند و ارتباطی بینشان پیدا کند که در همان اوایل کار، از میان برش داشته بودند. نکته‌ی جالب توجه این بود، که هیچ مضنونی به نام و نشان، توی هیچکدام از تحقیقات نبود و اگر هم بود حذف شده بود. آخرین عکس را، که مربوط به سروان کیانی بود چسباندم روی مقوا. دراز کشیدم روی زمین، جلوی دیوار. دست هایم را قلاب کردم توی هم و گذاشتم زیر سرم و خیره شدم به مقوای وسط. چند روزی بود که به شروع پرونده فکر میکردم. اینکه باید پایم را از کجا بگذارم وسط این معرکه. با تجربه‌ای که توی حل پرونده های ستاد مبارزه با مواد مخدر داشتم، شاید نزدیک ترین راه برای رسیدن به قلب ماجرا، ادامه‌ی راهِ دوم بود. اما مشکل اینجا بود، که من حالا، برای حل این پرونده، یک پلیس نبودم..!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پیآمِ شما💌 ۱. آرامش قبل از طوفان رو به پایانه دیگه انشاءالله؟!😄 ۲. سریع تر بریم اصل مطلب همون آرامش بسه طوفانی شیم😂 __________________ چشم😎🔥
پیآمِ شما💌 ۱.یه کشت و کشتارمونه نشه🤣 ۲.بچه شهید نشه آخر😂 ______________ رگبار و بستیناا😁🦯 بستگی داره بتونه از خودش مراقبت کنه یا چی😁
پیآم شما💌 تقریبا کد رمانوچند پارته؟! ___________ دقیق نمیتونم بگم.. ولی فکر میکنم به حدودای ۱۰۰ پارت برسه🦋
پیآمِ شما💌 شما رمان گاندویی هم نوشتید درسته ؟ میشه اگه جایی بارگزاری شده لینکش رو بزارید ؟ ______________ بله عزیزم؛ هموطن رو نوشتم. ولی فعلا توی مجازی در دسترس نیست..☄
امروز یه پارتِ دیگه میقولید؟!
[پارت سی و یکم] برای اولین حرکت، تصمیم گرفته بودم از نزدیک بعضی از لوکیشن های گفته شده توی پرونده را ببینم و آن ها را حس کنم. اما نمی‌شد همین اول بروم سراغ دور از دسترس ترین و مخفی ترین‌شان. پس، از اولین مکان هایی که سرگرد محمدی به آن ها رسیده بود و به قولی، سر نخ ماجرا بودند شروع کردم. از بین لباس ها، یک تی‌شرت مشکی با طرح های سفید و یک شلوار شش جیبه پوشیدم. رفتم و توی روشویی، موهای صافِ سشوار کشیده ام را کمی خیس کردم تا از حالت مرتب در بیاید و با دست چند بار بهمشان ریختم. از توی کمد دیواری، جعبه‌ی لوازم گریم را برداشتم. رنگ دودی را برداشتم و درش را باز کردم. انگشت کوچکم را روی رنگِ جامد کشیدم و بعد آرام پخشش کردم زیر چشمم. آینه‌ی کوچک را برداشتم و خودم را نگاه کردم. سعی کردم رنگ را طبیعی پخش کنم توی گودی زیر چشمم، طوری که زیاد به نظر نیاید. با دستمال کاغذی اضافه‌ی رنگ را از روی انگشتم پاک کردم و بلند شدم. کتانی هایم را هم از توی چمدان برداشتم و به سمت بیرون رفتم‌. پیاده رفتم سمت خیابان و دربست گرفتم تا یکی از محله های پایین شهر. سر خیابان پیاده شدم و راهم را به سمت یکی از کوچه ها که به یک پارک ختم می‌شد ادامه دادم. دست هایم را گذاشته بودم توی جیبم و آرام از کنار کوچه‌ی قدیمی راه‌میرفتم. بچه ها با آجر دروازه درست کرده بودند و وسط کوچه فوتبال بازی می‌کردند. روی پله ی یک خانه، جوانِ بیست و دو سه ساله ای نشسته بود و من را نگاه میکرد. سعی کردم جلب توجه نکنم. نگاهم را از او گرفتم و از کنارش رد شدم که از روی پله بلند شد. با فاصله پشت سرم راه می‌آمد. سرعت راه رفتنم را تغییر ندادم و همانطور آرام به سمت پارک رفتم. پارک کوچک بود و در آن وقت از روز، جز چند نوجوان، کسی آنجا نبود. به سمت یکی از نیمکت ها رفتم و رویش نشستم. پسر جوانی که پشت سرم راه می‌آمد، دقیقا رو‌به‌روی من، روی جدول کنار چمن ها نشست. ساعد دستش را تکیه داد به زانویش و خیره خیره نگاهم کرد. ابروی راستش شکسته بود و زنجیر سنگینی از گردنش آویزان بود. نگاهم را از او گرفتم. چند دقیقه بیشتر نگذشت که بلند شد و گفت: آقا همینه! رد نگاهش را گرفتم و رسیدم به کسی که سمتم می‌آمد. هم سن و سال خودم بود. عضله های تنش از تی‌شرت زرد رنگش زده بود بیرون. جلو آمد و رو به آن پسر گفت: خیلی خب تو برو رد کارت. پسر جلو آمد و گفت: آقا میخواید باشم اینجا، کار دستتون نده!؟ یک قدم رفت سمت پسر و همزمان بلند گفت: هِرّی میگم! و پسر پا تند کرد و از پارک رفت بیرون. من هنوز نشسته بودم. آمد جلوی من ایستاد و گفت: ننه بابات یادت ندادن جلو بزرگترت پاشی؟ مکث کردم. شانه ام را چنگ زد و بلندم کرد. گفت: عب نداره من یادت میدم. ایستادم رو به رویش. قدم از او بلند تر بود. شاید از همین خوشش نیامد که دوباره دستش را روی شانه ام گذاشت و هُل داد روی نیمکت. نشستم. هنوز ساکت بودم. گفت: بریز بیرون جیباتو. نگاهش کردم. داد کشید: گفتم بریز بیرون جیباتو! دست کردم توی جیب شلوارم. هفت، هشت تا ده هزاری و یک تراول پنجاه تومنی اوردم بیرون و ریختم روی نیمکت. گفت: همه‌شو خالی کن. هرچی داری. جواب دادم: هیچی ندارم. از بین دندان هایش غُرید و خم شد و جیب های شلوارم را توی دستش مُشت مُشت کرد. نشست روی نیمکت. اخم کرد و گفت: پس کجا جا سازشون کردی؟ پرسیدم: چی و..؟ چیزی جاساز نکردم من! جواب داد: مادر نزاییده کسی تو اینجا جنس بفروشه. زد به شانه ام و ادامه داد: چیزایی که میخوای آب کنی و کجا جاساز کردی؟! لبم را تر کردم. گفتم: من اومدم جنس بخرم.. واسه فروش نیومدم! چند ثانیه در چشم هایم نگاه کرد. سرش را آورد پایین و آرام پرسید: کی بهت گفته ما اینجا جنس میفروشیم؟! وقتی این طور میپرسید یعنی فروششان مخفیانه بوده و باید آشنایی میدادم، و گرنه همانجا حسابم را میگذاشت کف دستم. یاد یکی از سر شبکه های مواد مخدر افتادم. سال پیش نزدیکی های همینجا دستگیر شده بود. نمیدانستم میشناسدش یا نه. اما باید یک چیزی میگفتم. یا بخت یا اقبال! جواب دادم: ناصر خان منو فرستاده. بعد صدایم را آوردم پایین تر و گفتم: ناصر بی اِم وِ ! چشم هایش را ریز کرد. اخم نشست روی پیشانی اش. گفت: ناصر که.. پریدم وسط حرفش. گفتم: تو حبس دیدم ناصر خان رو.. اخمش باز شد. دست به صورت شیش تیغه اش کشید. گفت: جنس میخوای؟ احساس کردم نانم چسبید به تنور. سریع گفتم: هم جنس میخوام.. هم.. هم کار.. دوباره اخم کرد. این بار عمیق تر. گفت: اسمت چیه؟ جواب دادم: شاهین.. چشم هایش را بست و داد زد: فامیل! گفتم: مَلِکی.مطمئن بودم میخواهد استعلامم را از ناصر بگیرد. اگر نمیتوانستم کاری کنم، یا دیر میجُنبیدم، دروغم در می‌آمد و این مکان را عملا از دست می‌دادم. برای اینکه آن لحظه بیشتر اعتمادش را جلب کنم گفتم: کسی خیلی فامیلی‌مو نمیدونست.. رفقا تو بند بهم میگفتن شاهین پاسور.
سر تکان داد. هنوز اخم داشت. گفت: چی میزنی؟ گفتم: اون تو فقط متادون گیر میاوردم.. اونم گه گاهی! هرچیز خوبی که داری.. چپ و راستش را نگاه کرد. اسکناس های روی نیمکت را مچاله کرد توی دستش و فرو کرد توی کیف کمری اش. بعد از توی همان کیف، یک بسته کوچک در آورد و گذاشت کف دستم. بلند شد و گفت: کار نداریم. دیگه جنسم نداریم. این بارم بخاطر ناصر دست خالی بر نگردوندمت. دفعه بعد نبینمت اینجا.. شنفتی؟ و بعد اطرافش را نگاه کرد و از همان مسیری که آمده بود، برگشت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارتِ بعدی خدمت شمآ😌🌱👆🏻