پارت هفتم:
[فرشید]
نگران تو راهروهاي سایت قدم میزدم.. قلبم داشت میومد تو دهنم.. نمیدونستم باید چیکار کنم..
صبح دکتر ابراهیمی از بیمارستان به آقاي عبدي زنگ زد و گفت ضریب هوشیاري آقاي محمد اومده پایین..
از صبح داوود و سعید و آقاي عبدي رفتن بیمارستان و منو بی خبر گذاشتن..
دلم آشوبه.. هیچکس تلفنش رو جواب نمیده..
بهم گفتن به بقیه بچه هاي سایت چیزي نگم.. کاش میتونستم با یکی صحبت کنم.. کاش.. کاش اجازه داشتم سایتو ترك کنم و برم پیششون..
همینطور که کلافه داشتم تو راهرو راه میرفتم و خودخوري میکردم تلفنم زنگ خورد.. داوود بود.. با استرس جواب دادم: الو؟ داوود؟
چیزي نمیگفت.. دوباره گفتم: صداتو ندارم داوود جان.. الو..؟
صداش تو گوشم پیچید: فرشید..
قلبم از جا کنده شد.. چرا صداي داوود انقدر بغض داشت..؟ با دست آزادم دکمه ي بالایی پیراهنمو باز کردم.. نفس کشیدن برام سخت شده بود..
داوود ادامه داد: فرشید تو رو خدا دعا کن...
تو رو خدا دعا کن داداش...
نفسِ راحتی کشیدم! همین که میگفت دعا کن یعنی اوضاع خوبه... همین که میگه دعا کن یعنی محمد نفس میکشه...
گفتم: داوود جان.. نگران نباش... درست میشه همه چی... معلومه که دعا میکنیم! خدا بزرگه...
و بعد با اینکه ته دلم به حرفی که میزدم مطمئن نبودم ادامه دادم: خوب میشه آقا محمد، مطمئن باش...
داوود گفت: فرشید نیستی اینجا.. اوضاع اصلا خوب نیست.. خانواده ش، مادرش.. خیلی بیتابن..
دکترا هم گفتن ضریب هوشیاریش خیلی پایینه.. فرشید من امید دارم... بخدا که امید دارم ولی اینا میگن امیدي نیست.
دست چپمو مشت کرده بودم..
داوود که سکوتم رو دید ادامه داد: فقط زنگ زدم بهت بگم دعا کنی.. هیچی نمیدونم دیگه.. هیچی!
اضطرابم حالا بیشتر شده بود.. گفتم: بی خبرم نزار داوود.. خب..؟
و بعد ازش خداحافظی کردم...
مثلِ یه آدمِ گمشده تو یه سیاره غریب بودم.. دستام از استرس میلرزید..
به سمت اتاق آقا محمد رفتم.. واسه استفاده از سیستمش درش قفل نبود..
پشت میزش رفتم و قرآنش رو برداشتم و چسبوندم به سینم... چشمامو بستم.. قطره اشک مزاحمی از چشمم چکید پایین.. نمیخواستم به این فکر کنم که اگه دعاهام نگیره چه اتفاقی میفته.. آروم قرآن رو باز کردم و مشغول خوندن شدم... چیزي که از خودش یاد گرفتم! آقا محمد هروقت گیر میکرد، هر وقت مستأصل میشد، قرآن دواي دردش بود...
چند دقیقه از قرآن خوندنم میگذشت که دوباره گوشیم زنگ خورد... میترسیدم از جواب دادن.. اما داوود نبود!
رسول بود!
اگه رسول فهمیده باشه چی؟؟ تو شهر غریب.. اصلا دلم نمیخواست وسط ماموریت همچین چیزي رو بشنوه!
با یه بسم الله جواب دادم گوشیو: جانم رسول؟!
بدون سلام و احوال پرسی گفت: فرشید داوود چش شده؟؟
آب دهنم رو فرو بردم و گفتم: یعنی.. یعنی چی چش شده؟
گفت: فرشید بهت میگم داوود چش شده؟ بهش زنگ زدم سوال داشتم ازش، صداش گرفته بود، هرچی سوال پیچش کردم چیزي نگفت.. از پشت گوشیشم صداي پیج بیمارستان میومد.. داوود کجاست؟ چیشده فرشید؟؟
سعی کردم اوضاعو تو دست بگیرم اما موفق نبودم.. گفتم: چی میخواد بشه رسول جان؟ من نمیدونم کجاست این داوود.. شاید کاري داشته رفته.. حالا میاد سایت میگم دوباره زنگ بزنه بهت خیالت راحت بشه!
اما انگار، رسول آگاه تر از این حرفا بود.. گفت: فرشید راستشو بهم بگو.. چرا داوود بیمارستانه؟ نکنه.. نکنه.... فرشید.. محمد خوبه؟؟
قرآنی که هنوز دستم بود رو بیشتر به قلبم فشار دادم...چیکار باید بکنم..؟
چشمامو بستم و دلمو زدم به دریا... بذار بهش بگم.. بذار بدونه.. شاید اون دعا کنه، بشه... شاید دعاي رسول بگیره...
با صداي آرومی گفتم: نگران نشیا.. الان اوضاع روبراهه.. فقط مثل اینکه ضریب هوشی آقا محمد اومده پایین..
چند ثانیه سکوت بینمون حاکم شد..
و بعد صدايِ برخورد چیزي با زمین..
و صداي صادق از پشت گوشی اومد که فریاد کشید:
"یا حسین... چیشد رسول؟؟"
پارت هشتم:
[رسول]
بی صدا خودمو از وسطِ حال عقب کشیدم و به دیوار تکیه دادم.
صادق تلفنمو از رو زمین برداشته بود و داشت با فرشید صحبت میکرد.. هر از چند گاهی منو نگاه میکرد و با
صدایی که سعی میکرد آروم باشه میگفت: باشه باشه.. حتما.. حواسم بهش هست شما نگران نباشین...
یادِ خواب اون روزم افتاده بودم.. سرم گیج میرفت.. حالم شده بود مثل حال اون روز تو سایت..
حس میکردم نفسم گرفته.. نفس هاي عمیق میکشیدم.. اون روز هم همینطور شده بودم..
صادق به سمتم اومد و کنارم رو زانوهاش نشست..
لیوان آب رو به سمتم آورد و گفت: آقا رسول بیا.. بیا یکم از این آب بخور..
گفتم: نمیخوام صادق..
با نگرانی گفت: ترسیدي برادرِ من.. بخور آروم شی..
ترس؟! صادق گفت ترس؟! من نترسیدم! من دارم میمیرم! من نمیتونم اینجا بمونم..
اگر دست خودم بود و میون ماموریت نبودم حتی یه ثانیه مکث نمیکردم.. دستمو به دیوار گرفتم و بلند شدم.. این خونه برام تنگ شده بود.. دلم هوا میخواست.. دلم نفس کشیدن
میخواست..
رو به صادق گفتم: میشه برم بیرون؟ باید قدم بزنم..
صادق گفت: آقا رسول با این حالت کجا میخواي بري آخه برادرِ من..؟
گفتم: باید برم.. باید راه برم صادق وگرنه خفه میشم..
صادق انگار که چاره اي براي اصرارهاي من نداشته باشه گفت: برو پسر.. مراقب خودت باش.. من پاي سیستمت میشینم تا برگردي..
سري به نشونه ي تشکر تکون دادم و رفتم بیرون..
گوشیمو درآوردم و شماره ي آقاي شهیدي رو گرفتم.. روم نمیشد به آقاي عبدي زنگ بزنم.. بعد از چندتا بوق آقاي شهیدي جواب داد:
سلاام رسول آقا.. حالِ شما پسر؟ یادي از ما کردي.. کارا خوب پیش میره؟
چقدر سعی داشت نشون بده اوضاع عادیه! فکر میکرد من از قضیه خبر ندارم..
بی معطلی گفتم: آقا سلام... آقا.. امکانش هست.. امکانش هست نیروي جایگزین بفرستید من چند روزي بیام تهران..؟
چند ثانیه حرفی بینمون رد و بدل نشد.. با صداي آرومی جواب داد: پس میدونی..
گفتم: بله آقا میدونم..
آقاي شهیدي گفت: خب من چه کاري ازم ساختست؟
با شرمندگی گفتم: من.. من روم نمیشه به آقاي عبدي زنگ بزنم آقا.. میشه نیروي جانشین بفرستن من برگردم..؟ میشه برگردم تهران..؟ دوباره برمیگردم همینجا.. فقط چند روز..
آقاي شهیدي نفس عمیقی کشید و گفت: تو بیاي تهران که کاري ازت برنمیاد..
جواب دادم: آقا میدونم ولی میخوام باشم.. یعنی.. اگر بشه.. اگر اجازه بدن.. اینجا برام خیلی خفهست...
مکالمه من و آقاي شهیدي چند دقیقه اي طول کشید و تو تمامِ این مدت آقاي شهیدي داشت برام توضیح میداد که کار من تو زاهدان خیلی حساسه و حتی اگر خودِ محمد هم الان بود بهم اجازه ي برگشت نمیداد..
بهم گفت محمد اگه تو اونجا باشی راضی تره.. گفت نیروي پشتیبانی آزاد فعلا نداریم.. بهم گفت من باید تو زاهدان بمونم.. بهم گفت نمیتونم برگردم تهران میفهمیدم چی میگن... از حساسیت کار خبر داشتم.. منطقم پذیرفته بود اما دلم، هنوز میلِ رفتن داشت..
دیگه چیزي نگفتم.. حق با آقاي شهیدي بود..
ازش خداحافظی کرده بودم.. به صادق زنگ زده بودم و بهم گفته بود تا یک ساعت دیگه میتونم بیرون باشم..
خیالم راحت تر شده بود..
محمد خوب نبود و من نمیتونستم اونجا باشم.. کاري از دستم بر نمیومد..؟ آره.. میدونم.. اما همیشه فاصله
عذاب آورتره..
حالِ خوبی نداشتم.. هوا تاریک شده بود.. بچه هاي تهران پشتِ سر هم تماس میگرفتن.. نگرانِ حال من بودن و من فقط، نگرانِ حالِ یه نفر.... محمد!
رو جدولِ گوشه خیابون نشستم و چشمم خورد به دکه ي روزنامه فروشیِ روبرو.. یه لبخندِ تلخ زدم!
آخرین بار سه سالِ پیش بود... سه سالِ پیش، یعنی دقیقا اوایلِ همکاري من پیشِ آقا محمد، یه روز که از اتفاقايِ خونه و اداره و سازمان و همه ي دنیا و کائنات دلگیر بودم، یدونهشو کشیدم.. حسِ خلسه داشت..
حس یه آرامشِ کاذب..
هیچوقت اون شبو یادم نمیره.. همیشه وقتی سیگار میکشیدم کلی اسپري به خودم میزدم و قرص نعنا میخوردم تا کسی متوجه نشه رسولِ مُوَجه، گاهی انقدر کم میاره که میره سراغِ سیگار... تا اون شب هیچکس، حتی خانوادم نفهمیده بودن...
سوارِ موتورِ من بودیم.. داشتم آقا محمدو میرسوندم خونهشون.. وقتی رسیدیم، کلاه کاسکتشو برداشت و زل زد تو چشمام.. اخمِ همیشگیش بینِ ابروهاش جا خوش کرده بود.. با جدیتِ تو صداش بهم گفت: ریه هات چه گناهی کردن که تو شدي صاحبشون؟ نه به عنوان مافوقت، به عنوات برادر بزرگترت نمیبخشمت اگر
دفعه ي بعد تکرارش کنی..!
و بعد عقبگرد کرد و به سمتِ خونهشون رفت و منِ وا رفته رو تو کوچه تنها گذاشت..
از اون شب، من حتی یه بارم به سیگار لب نزدم!
اما امشب، انگار همه چی فرق داشت.. انگار دنیا قصدِ راه اومدن با من رو نداشت..
محمد گفته بود منو نمیبخشه؟! ولی من فکر میکنم اگر حال الانمو میدید حتما میبخشید..
از رو جدول پاشدم.. لباسامو تکوندم و خودمو به دکه ي اون طرف خیابون رسوندم..با صدایی که از تهِ گلوم درمیومد گفتم:
یه پاکت سیگار لطفا..!
پارت نهم:
[داوود]
حوالی ساعت یازده شب بود و من توي نمازخونه ي بیمارستان بودم.. حدودا یک هفته از وضعیت جدید محمد میگذشت و تو این یک هفته علائم هوشیاریش بالا و پایین شده بودن..
دکتر ابراهیمی گفته بود اگر تا آخر هفته وضعیتش بهتر بشه میتونیم امیدوار باشیم.. اگر نه، شاید براي همیشه چشماش بسته بمونه..
با فکر کردن به این موضوع، سرمو عصبی به دیوارِ پشت سرم زدم! میخواستم از فکر کردن بهش فرار کنم!
سعید کنارم خوابیده بود.. به زور، خانوادهي آقا محمدو فرستادیم شب برن استراحت کنن..
من اما، حتی نمیتونستم پلک روي هم بذارم..
کاش رسول تهران بود.. از طرفی خوشحال بودم که نیست تا این شرایط رو مثل ما ببینه اما از طرفی، دلم
میخواست کنارمون باشه.. اگه اون بود، تحملِ این روزا برام راحت تر میشد..
چند روزي بود که فقط با پیامک باهم در ارتباط بودیم.. دمِ غروب به صادق زنگ زدم گزارش کار زاهدان رو بگیرم، حال رسول رو هم پرسیدم.. بهم گفت از اذانِ صبح تا بعد از نصفه شب پاي سیستمشه و داره کار میکنه.. مِن مِن میکرد یه چیزیو بگه اما نگفت.. نمیدونم چی شده اما، فقط صادق گفت هیچوقت رسول رو
اینطوري ندیده بوده...
کُت سعید که کنارش بود رو آروم کشیدم روش و خودم بلند شدم تا برم سمت اتاق محمد..
رو صندلیايِ راهرو نشستم و مشغولِ قرآن خوندن شدم... کتابی همراهم نداشتم.. هرچی حفظ بودمو میخوندم... خودش همیشه تو عملیاتا که ما استرس داشتیم، میگفت هر چی از قرآن حفظ هستین رو
بخونین... منم الان داشتم به حرفاي خودش عمل میکردم..
دلم خیلی گرفته بود..سه شنبه بود و تا آخر هفته فقط سه چهار روز مونده بود.. تا اون آخر هفته ي طلایی که دکتر ابراهیمی ازش حرف میزد.. کاش این روزا دیرتر بگذرن.. کاش انقدر کند بگذرن که آقا محمد بیدار شه.. کاش اصلا
نگذرن...!
قرآن خوندنم که تموم شد، گوشیمو برداشتم تا به رسول زنگ بزنم...
نمیدونستم سرش چقدر شلوغه.. کارِ مهم اداري نداشتم.. فقط میخواستم باهاش حرف بزنم..
بخاطرِ همین قبل از زنگ زدن براش این پیامو نوشتم: "در چه حالی رسول..؟ میخواستم بهت زنگ بزنم
گفتم شاید شلوغی.."
یک دقیقه نشد که اسم "جیمی جون" رو گوشیم نقش بست..
جواب دادم: سلام بی معرفت..!
سعی کردم فضا رو با شوخی عوض کنم..
ادامه دادم: رفتی حاجی حاجی مکه ها! یه خبر از خودت بهم نمیدي!؟
چیزي نگفت.. صداي نفس کشیدن هاش میومد..
گفتم: حرف بزن رسول.. خوبی..؟
صداشو شنیدم که گفت: خوبم داوود خوبم... حداقل خوب تر از حالِ شماها..
لبخندِ تلخی زدم.. حالا کاملا مطمئن شده بودم که دلم نمیخواد تو این شرایط اینجا باشه..!
زنگ زده بودم باهاش درد دل کنم اما حالا، اصلا دلم نمیخواست حالش رو بدتر کنم! گفتم: درست میشه رسول... من دلم روشنه! خدا کمکمون میکنه.
گفت: همه ي امیدم به خداست..!
صداي سرفه ش از پشت گوشی بهم رسید..
ادامه داد: دلم میخواست تهران بودم که شاید کاري از دستم برمیومد اما، تو وقتی پششونی میدونم بیشتر از من حواست به اوضاع هست.. فقط از این ناراحتم که حواست به خودت نیست..
سکوت کردم..
گفت: هیشکی حواسش بهت نیست داوود..! ولی من میدونما..! همه ي این سختیاي چند وقتتو میدونم داوود!
دوباره سرفهش گرفت..
بی توجه به حرفایی که درباره ي من زده بود بهش گفتم: چرا سرفه میکنی..؟ سرماخوردي رسول؟
جوابی نداد..
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: برو استراحت کن.. صادق بهم گفته از صبح پايِ کاري..
خنده اي کرد و در حالیکه سعی داشت با زیرکی جَو رو عوض کنه گفت: برا من ت.میم گذاشتی دیگه آره؟؟ باشه آقا داوود باشه.. دارم برات.. من که بالاخره پام میرسه به اون سایت..
خندیدم.. شاید تصنعی.. گفتم: باشه، تو بیا، بعد باهم صحبت میکنیم! برو فعلا.. مراقب خودت باش.. به صادق هم سلام برسون بگو اطلاعات بعدیو کامل میخوام، ترجیحا تایپی!
رسول: برو داوود برو وقت دنیا رو نگیر.. برو.. تو هم مراقب خودت و بقیه باش.. فعلا شبت بخیر...
شب بخیري گفتم و تماسو قطع کردم...
غمِ صداش و سرفه هاش.. اینا نشون میداد حالش بهتر از ما نیست..
تو دلم گفتم: خدایا! فقط تو میتونی ما رو از این شرایط بیرون بیاري..فقط تو.
پارت دهم:
[فرشید]
با صدايِ "یا فاطمه ي زهرا"ي عطیه خانم که هراسان به سمت ایستگاهِ پرستاري میدویید از روي صندلیِ راهرو بلند شدم و ایستادم..
داوود کنارم نشسته بود اما از جاش تکون نخورد.. با یه ترس تو چشماش داشت نگاهم میکرد..
دستشو گرفتم و دنبال خودم سمت ایستگاه پرستاري کشیدمش..
عطیه خانم گریه میکردم و نفس نفس میزد و کلماتِ بی ربطی رو تکرار میکرد:
محمد.... محمد... دستش... محمد.... دستش..چندتا از پرستارا به سمتِ اتاق محمد دویدن و یکی دیگه از پرستارها سعی میکرد عطیه خانم رو آروم کنه تا
بتونه حرفشو بزنه..
کمک کردن روي صندلی بشینه.. بینِ گریه هاش با صدایی که از شدت گریه گرفته بود گفت: محمد...
محمد.. دستشو تکون داد... تکون داد دستشو..
داوود ساعد دستمو گرفت.. نگاهش کردم.. گنگ روبروشو نگاه میکرد..
پرستار یه شماره گرفت و گروهِ دکتر ابراهیمی رو صدا کرد.. دکترا و پرستارا به اتاقِ محمد رفت و آمد میکردن.. آقاي عبدي و سعید هم اومده بودن..
همه چی مثل یه خواب بود! یه خوابِ خیلی شیرین که با ترسِ بیدار شدن همراهه..!
داوود انگار که ذهنمو خونده باشه آروم گفت: فرشید.. ما که خواب نیستیم؟! هستیم؟!
جواب دادم: نمیدونم داوود.. نمیدونم.. اگرم خواب باشه خوابِ شیرینیه! دلم نمیخواد هیچوقت از این خواب
بیدار بشم..!!
درِ اتاقِ محمد باز شد و دکتر ابراهیمی اومد بیرون.. پاشو از در بیرون نگذاشته بود که مادر آقا محمد و عطیه خانم و آقاي عبدي دورهش کردن!
عطیه خانم هنوز اشک میریخت و حاج خانم با استرس تسبیح فیروزه اي رنگش رو این دست اون دست میکرد.. آقاي عبدي بالاخره بارِ جمع رو به دوش کشید و گفت: دکتر جان.. چی شد؟
دکتر ابراهیمی دستشو گذاشت رو شونه ي آقاي عبدي و گفت: اگر خدا بخواد، چیزي شبیه به معجزه داره
اتفاق میفته...!
بعد همونطوري که جمع رو ترك میکرد گفت: اگر خیلی خوش شانس باشین، اونم خیلی قوي باشه، شاید بتونید به زودي باهاش حرف بزنید...!
و رفت و ما رو تو یه خلسه ي بزرگ رها کرد!
زودتر از همه ي ما، حاج خانم به خودش اومد و همونجا روي زمین، سجده ي شکر رفت...!
اشکايِ عطیه خانم، بغضِ داوود، سجده ي حاج خانم... اینا همه نشون میداد که من خواب نیستم... خواب نیستم...!