eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
پیآمِ شما💌 شما رمان گاندویی هم نوشتید درسته ؟ میشه اگه جایی بارگزاری شده لینکش رو بزارید ؟ ______________ بله عزیزم؛ هموطن رو نوشتم. ولی فعلا توی مجازی در دسترس نیست..☄
امروز یه پارتِ دیگه میقولید؟!
[پارت سی و یکم] برای اولین حرکت، تصمیم گرفته بودم از نزدیک بعضی از لوکیشن های گفته شده توی پرونده را ببینم و آن ها را حس کنم. اما نمی‌شد همین اول بروم سراغ دور از دسترس ترین و مخفی ترین‌شان. پس، از اولین مکان هایی که سرگرد محمدی به آن ها رسیده بود و به قولی، سر نخ ماجرا بودند شروع کردم. از بین لباس ها، یک تی‌شرت مشکی با طرح های سفید و یک شلوار شش جیبه پوشیدم. رفتم و توی روشویی، موهای صافِ سشوار کشیده ام را کمی خیس کردم تا از حالت مرتب در بیاید و با دست چند بار بهمشان ریختم. از توی کمد دیواری، جعبه‌ی لوازم گریم را برداشتم. رنگ دودی را برداشتم و درش را باز کردم. انگشت کوچکم را روی رنگِ جامد کشیدم و بعد آرام پخشش کردم زیر چشمم. آینه‌ی کوچک را برداشتم و خودم را نگاه کردم. سعی کردم رنگ را طبیعی پخش کنم توی گودی زیر چشمم، طوری که زیاد به نظر نیاید. با دستمال کاغذی اضافه‌ی رنگ را از روی انگشتم پاک کردم و بلند شدم. کتانی هایم را هم از توی چمدان برداشتم و به سمت بیرون رفتم‌. پیاده رفتم سمت خیابان و دربست گرفتم تا یکی از محله های پایین شهر. سر خیابان پیاده شدم و راهم را به سمت یکی از کوچه ها که به یک پارک ختم می‌شد ادامه دادم. دست هایم را گذاشته بودم توی جیبم و آرام از کنار کوچه‌ی قدیمی راه‌میرفتم. بچه ها با آجر دروازه درست کرده بودند و وسط کوچه فوتبال بازی می‌کردند. روی پله ی یک خانه، جوانِ بیست و دو سه ساله ای نشسته بود و من را نگاه میکرد. سعی کردم جلب توجه نکنم. نگاهم را از او گرفتم و از کنارش رد شدم که از روی پله بلند شد. با فاصله پشت سرم راه می‌آمد. سرعت راه رفتنم را تغییر ندادم و همانطور آرام به سمت پارک رفتم. پارک کوچک بود و در آن وقت از روز، جز چند نوجوان، کسی آنجا نبود. به سمت یکی از نیمکت ها رفتم و رویش نشستم. پسر جوانی که پشت سرم راه می‌آمد، دقیقا رو‌به‌روی من، روی جدول کنار چمن ها نشست. ساعد دستش را تکیه داد به زانویش و خیره خیره نگاهم کرد. ابروی راستش شکسته بود و زنجیر سنگینی از گردنش آویزان بود. نگاهم را از او گرفتم. چند دقیقه بیشتر نگذشت که بلند شد و گفت: آقا همینه! رد نگاهش را گرفتم و رسیدم به کسی که سمتم می‌آمد. هم سن و سال خودم بود. عضله های تنش از تی‌شرت زرد رنگش زده بود بیرون. جلو آمد و رو به آن پسر گفت: خیلی خب تو برو رد کارت. پسر جلو آمد و گفت: آقا میخواید باشم اینجا، کار دستتون نده!؟ یک قدم رفت سمت پسر و همزمان بلند گفت: هِرّی میگم! و پسر پا تند کرد و از پارک رفت بیرون. من هنوز نشسته بودم. آمد جلوی من ایستاد و گفت: ننه بابات یادت ندادن جلو بزرگترت پاشی؟ مکث کردم. شانه ام را چنگ زد و بلندم کرد. گفت: عب نداره من یادت میدم. ایستادم رو به رویش. قدم از او بلند تر بود. شاید از همین خوشش نیامد که دوباره دستش را روی شانه ام گذاشت و هُل داد روی نیمکت. نشستم. هنوز ساکت بودم. گفت: بریز بیرون جیباتو. نگاهش کردم. داد کشید: گفتم بریز بیرون جیباتو! دست کردم توی جیب شلوارم. هفت، هشت تا ده هزاری و یک تراول پنجاه تومنی اوردم بیرون و ریختم روی نیمکت. گفت: همه‌شو خالی کن. هرچی داری. جواب دادم: هیچی ندارم. از بین دندان هایش غُرید و خم شد و جیب های شلوارم را توی دستش مُشت مُشت کرد. نشست روی نیمکت. اخم کرد و گفت: پس کجا جا سازشون کردی؟ پرسیدم: چی و..؟ چیزی جاساز نکردم من! جواب داد: مادر نزاییده کسی تو اینجا جنس بفروشه. زد به شانه ام و ادامه داد: چیزایی که میخوای آب کنی و کجا جاساز کردی؟! لبم را تر کردم. گفتم: من اومدم جنس بخرم.. واسه فروش نیومدم! چند ثانیه در چشم هایم نگاه کرد. سرش را آورد پایین و آرام پرسید: کی بهت گفته ما اینجا جنس میفروشیم؟! وقتی این طور میپرسید یعنی فروششان مخفیانه بوده و باید آشنایی میدادم، و گرنه همانجا حسابم را میگذاشت کف دستم. یاد یکی از سر شبکه های مواد مخدر افتادم. سال پیش نزدیکی های همینجا دستگیر شده بود. نمیدانستم میشناسدش یا نه. اما باید یک چیزی میگفتم. یا بخت یا اقبال! جواب دادم: ناصر خان منو فرستاده. بعد صدایم را آوردم پایین تر و گفتم: ناصر بی اِم وِ ! چشم هایش را ریز کرد. اخم نشست روی پیشانی اش. گفت: ناصر که.. پریدم وسط حرفش. گفتم: تو حبس دیدم ناصر خان رو.. اخمش باز شد. دست به صورت شیش تیغه اش کشید. گفت: جنس میخوای؟ احساس کردم نانم چسبید به تنور. سریع گفتم: هم جنس میخوام.. هم.. هم کار.. دوباره اخم کرد. این بار عمیق تر. گفت: اسمت چیه؟ جواب دادم: شاهین.. چشم هایش را بست و داد زد: فامیل! گفتم: مَلِکی.مطمئن بودم میخواهد استعلامم را از ناصر بگیرد. اگر نمیتوانستم کاری کنم، یا دیر میجُنبیدم، دروغم در می‌آمد و این مکان را عملا از دست می‌دادم. برای اینکه آن لحظه بیشتر اعتمادش را جلب کنم گفتم: کسی خیلی فامیلی‌مو نمیدونست.. رفقا تو بند بهم میگفتن شاهین پاسور.
سر تکان داد. هنوز اخم داشت. گفت: چی میزنی؟ گفتم: اون تو فقط متادون گیر میاوردم.. اونم گه گاهی! هرچیز خوبی که داری.. چپ و راستش را نگاه کرد. اسکناس های روی نیمکت را مچاله کرد توی دستش و فرو کرد توی کیف کمری اش. بعد از توی همان کیف، یک بسته کوچک در آورد و گذاشت کف دستم. بلند شد و گفت: کار نداریم. دیگه جنسم نداریم. این بارم بخاطر ناصر دست خالی بر نگردوندمت. دفعه بعد نبینمت اینجا.. شنفتی؟ و بعد اطرافش را نگاه کرد و از همان مسیری که آمده بود، برگشت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارتِ بعدی خدمت شمآ😌🌱👆🏻
[پارت سی و دوم] از پارک زدم بیرون. بسته را گذاشتم توی جیب شلوارم. تا خیابان اصلی پیاده رفتم و بعد ایستادم کنار خیابان. ماشین گرفتم و به خانه رفتم. پیچید توی کوچه و ایستاد. گفتم: آقا ببخشید چند دقیقه اینجا صبر میکنید من کرایه‌تون رو بیارم؟ از آینه نگاهم کرد. زیر لب غرولوند کرد و گفت: پلاک چندی؟؟ با انگشت در خانه را نشان دادم و گفتم: اونجا، پلاک ۱۲. بالاجبار گفت: خیلی خب.. زود بیا کار دارم. گفتم: چشم. و پیاده شدم و دویدم به سمت خانه. پول نقد برداشتم و برگشتم توی کوچه. راننده از ماشین پیاده شده بود و تکیه داده به تاکسی سبز قدیمی‌اش. لبخند زدم و تراول را گرفتم جلویش. گفتم: ببخشید دیر شد. جواب نداد. تراول را دادم دستش و بعد گرفت رو به آسمان. یک چشمش را بسته بود تا نور اذیتش نکند. از اصل بودنش که خیالش راحت شد گفت: بقیه که نمیخوای؟ اینهمه معطلم کردی! سر تکان دادم و گفتم: نه، باشه بقیه‌ش.. چپ چپ نگاهم کرد و همانطور که سمت ماشینش میرفت گفت: انگار چقد داده که میگه باشه بقیه‌ش.. برگشتم خانه. گوشی را نبرده بودم. برش داشتم و یک راست زنگ زدم به سرهنگ و ماجرا را تعریف کردم. بعد گفتم: آقا، تا جایی که خبر دارم ناصر حکمش سنگینه.. بعید نیست برای تخفیف راه بیاد. میتونیم بهش برسونیم که اگر کسی ازش پرسید، بگه میشناسه و تایید کنه؟! جواب داد: شدنش میشه ستوده، درستش میکنم اینجا، اما در هر حال، تو فعلا اون طرف بر نگرد. عقلانی نیست وقتی اینطور رفتار کرده باهات دوباره برگردی، برگشتت بیشتر مشکوکش میکنه. حتی اگه ناصر حرفتو تایید کنه. گفتم: درسته آقا.. نشستم روی تک پله‌ی آشپزخانه. سرهنگ گفت: از کجا شروع کردی که رفتی اونجا؟ پِلَنت چیه؟ بسته را از توی جیبم در آورده بودم. نگاهش کردم. گفتم: آقا، با توجه به اطلاعاتی که دارم، و توانایی های خودم، اگر از این مسیر وارد بشم به نظرم زود تر پیش میرم.. گفت: خب به کجا میخوای برسی؟ جواب دادم: به دو صورت کارشون رو با این جماعت انجام میدن. اگر طرف بدنش سالم باشه و تازه شروع کرده باشه به اعتیاد، از خودش استفاده می‌کنن و ترغیبش میکنن به فروش اعضای بدن.. البته اسمش رو ترغیب نمیشه گذاشت قربان.. حالت دومم وقتیه که خودش بدنش نابود شده و به دردشون نمیخوره، متاسفانه میرن سراغ خانواده‌ش.. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: تحت فشار میگذارنش و برای یه مقدار مواد بیشتر که بهش برسونن، ازش میخوان از خانواده‌ش بخواد کلیه، یا کبد، پلاسمای خون.. یا چیزایی مثل این ها رو در اختیارشون بذاره.. البته با توجه به توضیحات پرونده، همه چیز رو خیلی آروم و با برنامه پیش میبرن.. برنامه ی منم همینه قربان.. سه چهار تا مرکز هست که سرگرد محمدی از ارتباط اونا با گروهی که ما میخوایم بهشون برسیم نوشته. یکی یکی باید بهشون سر بزنم و تو هر کدوم که شد جاگیر شم.. چند ثانیه سکوت بینمان بر قرار بود. بعد صدایش را شنیدم: خوبه. برای شروع خوبه. اما عجول نباش ستوده. این مهم نیست که چقدر طول می‌کشه.. مهم اینه که برسیم بهشون.. مفهومه؟! مفهوم بود! گفتم: بله قربان.. نکته های همیشگی اش را تکرار کرد و بعد خداحافظی کردیم. از روی پله بلند شدم. بسته را گذاشتم توی کمد دیواری. جلوی آینه‌ی روشویی خودم را نگاه کردم. توی آن یک ماه که سرهنگ از پرونده برایم گفته بود موهایم را کوتاه نکرده بودم و حالا روی پیشانی ام ریخته بود. زُل زدم به تصویرِ توی آینه. زیرِ لب گفتم: هنوز اولِ راهی.. خیلی کار داری شاهینِ مَلِکی!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
[پارت سی و سوم] در هفته‌ی اول، بعد از سر زدن به آن محله، به چهار مکان دیگر که برای شروع میتوانستم روی آن‌ها حساب کنم سر زدم اما مثل آن روز، هر چهار بار به در بسته خوردم. هر بار با چهره‌ای متفاوت! قبلا روی پرونده‌های مواد مخدر کار کرده بودم، اما اینبار ورود به حلقه‌های تعیین شده خیلی سخت تر بود. حتی افراد معمولی گروه ها خودآگاه یا ناخودآگاه، یک سد محکم در برابر نفوذ تشکیل داده بودند. با باج دادن یا حتی تهدید میتوانستم کنار بزنمشان و جلو بروم اما، نمیخواستم این کار را انجام بدهم. هر کاری که باعث می‌شد روال طبیعی از بین برود و من را زیر ذره بین بگذارد، خط میخورد. اما این رفتن و برگشتن ها، توانسته بود اطلاعاتی که داشتم را کامل تر کند و بعضی از حدس و گمان هایی که سرگرد محمدی به آنها رسیده بود را به یقین تبدیل کند. نشسته بودم توی خانه. کاغذ های یادداشت ریخته بود دورم. صدای سوتِ چای ساز که در آمد، از جا بلند شدم. کش و قوسی به تنم دادم و خاموشش کردم. پلک هایم سنگین شده بود. دیر وقت نبود اما، شب گردی دیشب توی پارک برای رسیدن به به اطلاعات و خوابیدن روی نیمکت، بدنم را کوفته کرده بود. برای فرار از خستگی، یک بسته قهوه فوری ریختم توی لیوان کاغذی و آب جوش ریختم رویش. تکیه دادم به اوپن آشپزخانه و نگاهم را دادم به مقوا های روی دیوار. مقوایِ راه محرمانه کم کم داشت رنگ و رو میگرفت. یک قلوپ از قهوه را خوردم. از داغی مسیرش را تا معده‌ام حس کردم. گذاشتمش روی کابینت و رفتم سمت دیوار. دست بردم و عکسی را که دورش با ماژیک قرمز خط کشیده بودم برداشتم. توی این مسیر، آخرین شانسم بود. عکس ریل های راه آهن بود و لوکیشن دقیق کنارش نوشته شده بود. برای این یکی از سرهنگ کمک خواسته بودم. اگر تیر آخر هم به سنگ میخورد، مجبور به تغییر سختِ مسیر می‌شدم. ساعت را نگاه کردم. نزدیک ۱۰ شب بود. از دو ساعت پیش که با سرهنگ صحبت کرده بودم و گفته بود تا آخر شب زنگ میزند، انگار که یک شب تا صبح گذشته بود. زمان نمیگذشت و عقربه‌ی ساعت شمار تکان از تکان نمی‌خورد. لیوان را برداشتم و نشستم کنار دیوار. داستانِ محله‌ی اول حل شده بود. ناصر با قولِ تخفیف بدون چون و چرا ماجرای آشنایی کسی به نام شاهین را قبول کرده بود و یکی دو روز بعد درخواست صحبت داده بود. اقرار کرده بود کسی سراغ شاهین را از او گرفته. اما با این وجود، سرهنگ اجازه‌ی برگشتن به آنجا را به من نداده بود. کاملا نمیدانستم که توی ذهنش چه می‌گذرد، اما گمان میکردم حالا که به اینجا رسیده‌ایم، میخواهد با معرفی وارد مرحله‌ی آخر بشوم. سرم را تکیه داده بودم به دیوار و منتظر بودم قهوه‌ام از داغی بیفتد که خوابم برد. با صدای گوشی از خواب پریدم. روی زانو رفتم جلو و گوشی را برداشتم. صدایم را صاف کردم و جواب دادم. سرهنگ بود. صدای گرفته ام را که شنید گفت: خواب بودی ستوده!؟ سریع گفتم: نه، ینی بله! منتظر تماس شما بودم خوابم برد.. ببخشید. گفت:خیلی خب.. گوش بده. میری اونجا. دنبال کسی به اسم مهرداد میگردی. بعد قبل از اینکه چیزی بگی یا چیزی بخوای، میگی از طرف مِهدی اَبَدی رفتی پیشش.. گفتم: مهدی اَبدی آقا؟ جواب داد: آره.. مشخصات کاملش، و بند و تاریخ دستگیری شو برات ایمیل میکنم. همچنین دسترسی ها و افراد نزدیکش تو زندان. تکمیل بخون جایی گیر نکنی. گفتم: چشم قربان حتما. گفت: آشنایی بده بهش، بعد که قبول کرد اون وقت بهش بگو. آروم پیش برو. نخواه سریع دسترسی بگیری! برای تو مهم اعتماد بهته.. قرار نیست یه شبه به کسی برسی ستوده! مفهومه؟! جواب دادم: بله قربان. و بعد از خداحافظی تماس را قطع کردیم. گوشی را گذاشتم کنار. دستم را حلقه کردم دور لیوان قهوه. سرد بود. همانطور نشسته، دستم را کِش دادم روی دیوار و چراغ را خاموش کردم. همانجا دراز کشیدم و مچاله شدم توی خودم و نفهمیدم کِی خوابم برد.
پارتِ جدید👆🏻🌱❤
[پارت سی و چهارم] صورتم را چپ و راست کردم و خودم را توی آینه نگاه کردم. ماشین ریش تراش‌ توی دستم میلرزید. خاموشش کردم و پلاستیکی که به عنوان پیشبند دور گردنم بسته بودم را پاره کردم. دستی روی صورت بدون ریشم کشیدم و وسایل را جمع کردم. برای بار آخر اطلاعاتی که سرهنگ برایم فرستاده بود را چک کردم. آماده شدم و از خانه زدم بیرون. نزدیکی های مقصد، از تاکسی پیاده شدم. مسیرم را به موازات نرده‌های سبز رنگِ حصارِ راه آهن، از توی پیاده رو را گرفتم و جلو رفتم. چشم دوخته بودم به دیوار نوشته هایی که با اسپری روی آجر های قدیمی کشیده شده بود. قدم هایم را آرام کردم. رسیدم به نوشته ای که سرهنگ گفته بود. چشم هایم را ریز کردم. زیر لب خواندمش "نمی‌خوام حتی یه مشعلِ کم‌نور، تنهایی‌ می‌زنم به لشکرِ نمرود" طبق برنامه، رویم را کردم سمت خیابان و تکیه دادم به نرده ها. پنج دقیقه گذشت اما خبری نشد. خواستم برگردم که کسی از آن طرف میله ها گفت : برنگرد. صدایش از پایین می‌آمد. انگار که نشسته بود. صاف ایستادم. گفت: چی میخوای؟! لب هایم را تر کردم. سرم را کمی کج کردم تا صدایم را بین بوق ماشین ها بشنود. گفتم: با آقا مهرداد کار دارم. سریع گفت: مهرداد و گرفتن. گفتم: از طرف مهدی ابدی اومدم. چیزی نگفت. دوباره گفتم: میگم از طرف مهدی اَب.. بین حرفم پرید و گفت: هیششش... بیار پایین وُلُمِتو بابا. کر که نیستم یه بار گفتی شنیدم. بعد مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: گف بری پیش مهرداد چیکار کنی؟ سریع جواب دادم: که با هم بریم آسیاب، گندم آرد کنیم. گفت: گندم کیلویی چنده؟! گفتم: کیلویی نیست، مثقالیه. مثقالی ۱۲۵ تومن. چند ثانیه ساکت شد. بعد گفت: مسیر و مستقیم برو. به آخر شمشادای خیابون که رسیدی، یکی از میله‌ها کج شده، از لاش بیا تو. و دیگر چیزی نگفت. از دیوار نرده‌ای فاصله گرفتم. مسیری که گفته بود را رفتم و از لای نرده ها پریدم تو. هیچ کس نبود. ریل های راه آهن توی هم تاب خورده بودند و مرز جدا کننده‌شان با خیابان، تا نیمه دیوار سیمانی بود و بالایش، همان نرده های سبز. هیچ کسی دیده نمی‌شد. از ایستگاه فاصله داشتیم، اما در هر حال، بعید نبود کسی از پرسنل راه آهن آنجا حاضر باشد. چسبیدم به دیوار و منتظر ماندم. کسی از آن سمت دیوار، از سمت خیابان گفت: این راه و برو تا ته. تا وقتی دیگه حفاظای راه آهن نباشن. چرخیدم سمتش. همان صدا بود. پسری ۱۷، ۱۸ ساله، با سر تراشیده. اخم کردم. گفتم: گرفتی ما رو؟ قایم موشک بازی چرا در میاری؟ جواب داد: خفه بابا. همین مسیرو بِچَر برو جلو. آقا مهرداد هر وقت عشقش کشید میاد سمتت. نیومدم که ینی حال نکرده بات بزن به چاک. و بعد عرض خیابان را دوید و با صدای بوق ماشین ها، از لا به لایشان رد شد و در شلوغی گم شد. رو به رو را نگاه کردم. صدای بوق قطار از پشت سر می‌آمد. از گوشه‌ی مسیر حرکت کردم به سمتی که گفته بود. کاملا از محدوده‌ی راه آهن رفتم بیرون‌ و رسیده بودم به زمین های بیابانی اطراف. یک ساعتی می‌شد که زیر آفتاب داشتم راه‌میرفتم. عرق از سر و رویم میریخت. هیچ کسی آنجا نبود. ایستادم. صدای گازِ موتور از پشت سرم آمد. بعد از چند ثانیه خودش هم پیدا شد. کلاه کاسکت سرش بود. آمد کنارم. ایستاده بود و هی گازِ موتورش را پُر می‌کرد. بی حرف نگاهش کردم. پیاده شد و موتورش را زد روی جک. طلق کلاهش را داد بالا و جلویم ایستاد. گفت: دستا باز. دست هایم را کمی از بدنم فاصله دادم. لباس ها و بدنم را گشت. موبایل و فندک و مقداری پول نقد را نگاه کرد و دوباره برگرداند توی جیبم. دوباره سوار موتورش شد. طلق را داد پایین و گفت: بشین. و با سر به موتور اشاره کرد. اطراف را نگاه کردم. با پشت دست کشیدم روی پیشانی‌ام و پشت سرش، سوار شدم.