پارت پانزدهم:
[سعید]پنج روز از بهوش اومدن آقا محمد میگذشت و دنیا کم کم داشت رويِ خوششو بهمون نشون میداد!
تو این مدت، وقتايِ کاري رو سایت بودیم و وقتایی رو که آف بودیم میرفتیم بیمارستان پیش آقا محمد..
البته من و فرشید گاهی روزا بعد از سایت، از خستگی جونِ بیمارستان رفتنو نداشتیم و یه راست میرفتیم خونه.. اما داوود و رسول رسماً اتاق آقا محمدو پاتوقِ خودشون کرده بودن.. یعنی یه طوري شده بود که پرسنل بیمارستان داوود و رسولو بیشتر از مادر و خانمِ آقا محمد میشناختن..!
اون روز صبح وقتی داشتیم روابط بین گروهی که تو زاهدان تحت نظر داشتیم رو بررسی میکردیم، به نکات جدیدي پی بردیم!
ما متوجه شدیم یکی از اعضاي تحت نظر ما توي زاهدان به اسم "سیما زند کریمی" قبلا یه ازدواج ناموفق داشته با فردي به اسم "شاهین محتشم"!
که این شاهین محتشم یکی از سوژه هاي ما تو یکی از پرونده هاي تهران به نام پرونده ي "سایه" بود..
شاهین محتشم تحت پوشش راننده براي اشخاصی که سوژه ي ما بودن کار میکرد.. که البته این پرونده چون اطلاعات کافی ازش به دست نیومد و افرادش خودشون رو سفید کردن، براي مدتی به حالت تعلیق در اومده..
آقاي عبدي بهمون سپرد هر ارتباطی که میتونیم بین اعضاي زاهدان و پرونده ي سایه پیدا کنیم و بهشون گزارش بدیم.. اگه این دوتا باند به هم ارتباط داشته باشن، یکی از مهمترین پرونده هاي ما که چند وقته رو هواست به نتیجه میرسه!
داشتم تو سیستم، عکس هاي مربوط به پرونده ي سایه رو نگاه میکردم که متوجه رسول شدم.. از پله هاي سایت اومد پایین و بعد از سلام و احوال پرسی با داوود، اومد پیش من.. کنار میزم ایستاد و گفت: سلام سعید جان، خسته نباشی...
لبخندي به روش زدم و گفتم: سلااام آقا رسول چترباز، مونده نباشی برادر...
چشماشو ریز کرد و چند ثانیه اي نگاهم کرد.. بعد یهو انگار که دو هزاریش افتاده باشه مشتِ آرومی به بازوم زد و گفت: جلو فرشید گفتی نگفتیا.. میشناسیش که منتظره لقب بذاره سوژه کنه آدمو..
همونطور که با لبخند نگاهش میکردم گفتم: شک نکن این راز بین من و تو محفوظ میمونه رسول اخمی کرد و جدي گفت: سعید هر وقت این جمله از دهنِ تو اومده بیرون، بعدش شرفِ من تو این
سایت رفته.. نکن برادر من، وقت دنیا رو نگیر این همه..بعدم انگار که نکته ي مهمی یادش اومده باشه گفت: آها میگم.. سعید..
گفتم: بله؟
گفت: میگم.. آقا محمد پس فردا مرخص میشه..
شونه اي بالا انداختم و گفتم: خب؟ تازه فهمیدي..؟
من و من کرد.. گفت: نه.. میدونم.. میگم آخه.. چیکار قراره بکنیم.. آقا محمد نمیتونه از پسِ خودش بربیاد..
مادرشم که خب سنی ازش گذشته، خانمشم که میدونی شرایطشو..
سري تکون دادم .. ادامه داد:
سعید امروز داشتم باهاش صحبت میکردم، یه حرفِ کوچیک انداختم وسط، از اینکه ما بچه ها میریم کمک
و این داستانا.. خیلی رو این قضیه گارد داشت.. نمیخواد زیرِ دینِ ما باشه... ولی نمیتونه.. یعنی نمیتونن..
رو بهش گفتم: خب ما باید چیکار کنیم..؟
نفس عمیقی کشید.. گفت: نمیدونم.. ولی خب بنظرم آقا محمد رو حرف آقاي عبدي حرف نمیزنه.. باید آقاي عبدي رو بفرستیم جلو.. من و داوود که هستیم.. اگه تو و فرشیدم هستید، شما هم بیاید.. همیشه نمیتونیم.. یعنی خب سایتیم.. ولی وقتاي بیکاري، وقتایی که آقا محمد نوبت فیزیوتراپی دارن که میتونیم
ببریمشون..
بعد با شک نگاهی به من کرد و گفت:
نظرت چیه سعید؟ تو و فرشید هم هستین؟
دستمو رو دستش گذاشتم و گفتم: هستیم رسول جان.. مگه میشه نباشیم..؟ من که هستم.. فرشیدم حتما میاد..
رسول که انگار خیالش راحت شده باشه گفت: پس با آقاي عبدي حرف بزنم دیگه..؟!
گفتم: آره.. حرف بزن.. انشاءالله درست میشه رسول..... نگران نباش..
رسول هم سري تکون داد و به سمت میزش رفت..
با اینکه ازش بزرگتر بودم، اما همیشه خیلی درسا ازش میگرفتم.. رسول تو تمام شلوغیاش، سعی میکرد حواسش به همه چیز باشه..
امیدوار بودم آقاي عبدي کاري کنه که نگرانیش برطرف بشه..
🌱
برای شرکت تو دورهی مبانی داستان نویسی، که در آینده برگزار میشه،
حتما یه پیش زمینه از شما احتیاجه.
این پیش زمینه میتونه یه متن داستانی کوتاه، یه داستان کوتاه، یا یه بخش از رمانتون باشه.
🌱
.
قبلش بگم که از این به بعد جواب ناشناس ها توی یه کانال مجزا داده میشه که اینجا شلوغ نشه،
و فقط مطالب یا ناشناس هایی که جنبهی عمومی دارن رو اینجا میذاریم.
اگر دوست داشتین میتونید اونجا عضو باشید،
یا هر وقت نیازتون شد لینکش رو از بیو بردارید🌱
.
پارت شانزدهم:
[داوود]
از پله هاي خونه پایین اومدم و همزمان شماره ي رسولو گرفتم.. دیشب شیفت بود و تو اداره مونده بود..
با صداي خستش گوشیو جواب داد: جانم داوود .
گفتم: سلام رسول خوبی؟! خسته نباشی..
خمیازهش رو جمع کرد و گفت: قربانت.. تو خوبی؟ کاري داري این وقتِ صبح؟!
متعجب گفتم: رسول؟!؟ مثل اینکه یادت نمیاد ها.. اولین جلسه ي فیزیوتراپیِ محمده! البته.. اگه خسته اي نیا.. میتونم خودم برم..
سریع گفت: اي واي.. نه نه، میام میام.. میاي اینجا با ماشین بریم؟!
داوود: آره کاراتو بکن یه ربع دیگه بیا پارکینگ..
خداحافظی کردیم و راه افتادم..
با اصرارهاي من و رسول و صحبت هاي آقاي عبدي بالاخره آقا محمد قبول کرده بود تو کاراش کمکش کنیم.. هرچند فعلا فقط با فیزیوتراپی رفتن کنار اومده بود و براي کارهاي دیگه، پرستار استخدام کرده بودن..
به سایت رسیدم..
رسول تو پارکینگ منتظرم بود.. سوار ماشین شدیم و به سمت خونه ي آقا محمد اینا راه افتادیم..
وسطاي مسیر بودیم که رسول گفت:
میگم داوود..
گفتم: هوم..؟
نگاهم کرد و گفت: من خجالت میکشم..
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: از چی؟!؟
جواب داد: از اینکه آقا محمد خجالت میکشه... که فکر میکنه بار رو دوش ماست.. که معذب میشه وقتی کمکش میکنیم.. میفهمیدم چی میگه.. سري تکون دادم و گفتم: میدونم چی میگی رسول.. محمد سختشه.. ولی چاره اي نیست، زود خوب میشه، سرپا میشه... فعلا باید بسازیم.. خدا بزرگه.... انشاءالله بازم همه چی به روال قبل برمیگرده...
نفس عمیقی کشید و گفت: امیدوارم...
و سرش رو به سمت پنجره برگردوند و تا آخر مسیر، بیرون رو نگاه کرد..
وارد کوچه ي آقا محمد که شدیم، خواستم جاي پارك پیدا کنم که دیدیم آقا محمد حاضر و آماده دم در روي ویلچر نشسته و عطیه خانم هم کنارش ایستاده..
رسولو نگاه کردم.. اخماش تو هم بود..
منتظر نموند ماشین کاملا متوقف بشه.. درو باز کرد و رفت پایین..
سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم دنبالش..
جلوي ویلچر آقا محمد رو زانوهاش نشسته و گفت: آقا چرا اومدین بالا؟؟ اصلا چطوري اومدین اینجا؟ آقا
چرا صبر نکردین بیایم ما؟؟
محمد کتابچه ي کوچیکی که در حال مطالعهش بود رو بست و رو به رسول گفت: صبح شما هم بخیر آقا رسول! خسته نباشین!
و بعد به عطیه خانم نگاه کرد و گفت: خانم اینا همیشه اینجوري نیستنا.. سلام بلدن، مودبن..
بعد هم چپ چپ رسول رو نگاه کرد..
رسول انگار که تازه متوجه حضور عطیه خانم شده باشه، دستپاچه بلند شد و سر به زیر گفت: سلام خانم...
عطیه خانم جواب داد: سلام، صبحتون بخیر.. خوب هستید؟ ببخشید باعث زحمت شدیم..
رسول: نه خانم.. این چه حرفیه.. چه زحمتی..
بعد انگار یادش افتاد که چند دقیقه پیش چی شده، رو به عطیه خانم گفت: خانم حسنی، چرا صبر نکردین ما بیایم آخه؟ چطوري از پله هاي حیاط اومدن بالا؟؟
عطیه خانم هم که انگار از یه دنده بودن هاي آقا محمد شاکی باشه شونه اي بالا انداخت و گفت: آقاي فرمانده هستن دیگه! حرف، حرفِ خودشونه..
آقا محمد "لا اله الا الله"ي گفت و ادامه داد: اگه شما گذاشتین من سر وقت به دکترم برسم.. عطیه خانم بچه ها هم اومدن، شما میتونی به ادارهت برسی.. خدا هم نگهدارت... عطیه خانم با نگرانی محمدو نگاه کرد و گفت: مطمئنی نمیخواد من باشم..؟
آقا محمد انگار که قبلاً چندین بار این سوالو شنیده باشه جواب داد: بله، بله، مطمئنم.. برو خانم.. به کارت برس دیر شد..
عطیه خانم از ما جدا شد و سوار ماشینش شد... با کمک رسول آقا محمد رو از روي ویلچر بلند کردیم و رو
صندلی عقب سوار کردیم.. تمام این مدت اخم عجیبی رو پیشونی محمد نقش بسته بود.. نگاهش رو میدزدید..
تازه حرفی که رسول تو ماشین زد رو فهمیدم! ما داشتیم از خجالتِ آقا محمد خجالت میکشیدیم..!
وقتی رسیدیم، با همون پروسه آقا محمدو از ماشین پیاده کردیم و وارد مطب دکتر شدیم..
کاراي ویزیتو انجام دادیم و خواستیم وارد اتاق فیزیوتراپی بشیم که منشی گفت: آقایون، فقط یه همراه میتونه وارد بشه..
رسولو نگاه کردم.. قطره هاي عرق رو پیشونیش واضح بود..!
نه! رسول نمیتونه بره..! بازم تنها رفتن کارِ خودته آقا داوود!
از پشتِ ویلچرِ آقا محمد کنارش زدم و گفتم: بشین تا بیایم..
و وارد شدم..
تو کل مدتی که آقا محمد رو از دم خونهشون سوار کرده بودیم تا رسیدنمون به دکتر حتی یه کلامم حرف نزد... داخل اتاق دکتر هم فقط سوالات رو جواب میداد.. طی فیزیوتراپیش معلوم بود داره درد زیادي رو تحمل میکنه اما حرفی نمیزد...
حس خوبی نداشتم.. یعنی با ما راحت نبود که اینطوري میکرد!؟
بعد از تموم شدن جلسه ي فیزیوتراپی، رسولو صدا زدم تا محمد رو بیرون ببره و نوبت بعدي رو تنظیم کنه و خودم برگشتم پیش دکتر.. باید باهاش حرف میزدم..
نمیدونستم چجوري بگم..
دکتر سرش رو از روي برگه هاي روي میزش بالا آورد و نگاهم کرد و گفت: جانم.. سوالی هست؟
همونطور که دستامو از استرس توي هم گره کرده بودم گفتم:
بله.. آقاي دکتر.. اممم... میخواستم ببینم... یعنی میخواستم بدونم...دکتر منظورمو فهمید.. خودکارشو زمین گذاشت، از پشت میزش بلند شد و به سمت من اومد.. با آرامشی که تو نگاهش بود سعی کرد استرس منم کم کنه.. روبروم وایساد و گفت: میخواي بدونی خوب میشه یا نه؟
سرمو پایین انداختم..
گفت: خدا رو شکر پاهاش حس لمس رو دارن... یعنی بخش هاي عصبیش کامل تخریب نشدن... پاهاش سرما، گرما، سوزش، لمس و فشار رو میتونن حس کنم... این نشونه ي اینه که ما مسیرهاي نزولی اعصاب رو داریم، فقط باید تقویت و بازسازي بشن تا حس قدرت به ماهیچه ها هم بتونه برگرده... چیزي که من دیدم، این بود که با وجود درد شدیدي که داره، تمام تلاشش رو براي انجام حرکات میکرد.. این خودش خیلی خوبه!
نمیخوام امید الکی بدم بهتون.. اما چیزي که من امروز دیدم، این بود که خیلی طول نمیکشه که با این ویلچر خداحافظی کنه...!
خوشحال بودم!
دکتر گفت: راستی.. فقط خودش از چیزایی که گفتم نباید خبر داشته باشه.. اگر اینو بفمهمه، تلاششو کم میکنه.. بذار فکر کنه شرایط براش سخته، تا خوب با وضعیتش بجنگه...
سري تکون دادم و تشکر کردم.. با دکتر دست دادم و از اتاق اومدم بیرون..
چشمم خورد به آقا محمد و رسول که انگار دوتا آدم غریبه کنار هم بودن!
رسیدم بهشون و رو به آقا محمد گفتم: بریم آقا..
آروم زمزمه کرد: بریم...
موقع برگشت، رسول پشت فرمون بود...
وقتی رسیدیم خونه، مادر محمد در رو باز کرد و آقا محمد رو با کمک رسول وارد خونه کردیم.. مادرش برامون چایی ریخت و اصرار کرد بدون پذیرایی نریم.. هنوز جَو بین ما سه تا سنگین بود...
سکوت خونه رو صداي زنگ موبایل من شکست.. فرشید بود..
جواب دادم: جانم فرشید؟!
فرشید گفت: الو؟! داوود؟! کجایی؟! سعید عکس اون رابط تشکیلاتی بانکی پرونده سایه رو با عکس یکی از
سوژه هاي زاهدان تطبیق داد.. یه نفر بودن! بیا سایت سریع کار واجب داریم باهات..
گفتم: باشه حتما، میرسونم خودمو.. فعلا.
تلفنو قطع کردم و صحبت هاي فرشیدو براي آقا محمد تکرار کردم.. همینکه بلند شدم و با اجازه اي گفتم که برم، صداي آقا محمدو شنیدم که آروم گفت: ممنون پسر.. خسته شدي..
کنارش رفتم و شونهشو بوسیدم و گفتم: آقا من از کنار شما بودن هیچوقت خسته نمیشم.. با اجازتون..
رو به رسول کردم و گفتم: پاشو برسونمت تا یه جا..
صداي جدیش نگاهِ آقا محمدو به سمت خودش کشید: برو من خودم میام!
مردد نگاهش کردم و خونه ي محمد اینا رو ترك کردم..
روزاي خوب تو راه بودن... سختی ها رو باید تحمل میکردیم..!
نظراتتون رو اینجا میخونم:
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا .
+ دختر جان ؛ اینجا نباشی نصفِ عمرتبه فناست کههه 🌸
https://eitaa.com/joinchat/2999321060C8578be9756
#جوینجانا ؟ 👀 ؛
پارت هفدهم:
[رسول]
تو خونه ي آقا محمد اینا نشسته بودم.. داوود رفته بود اداره، اما من نمیخواستم برم.. باید باهاش حرف میزدم! باید این سکوتو میشکستم.. مادرش ظرف میوه رو گذاشت رو زمین و رو به من گفت: از خودت پذیرایی کن پسرم، من دیگه تعارف نکنم..
و یه بشقاب میوه ي پوست کنده و خرد شده داد دست محمد و گفت: بخوریا مادر.. من پایینم.. کاري داشتی صدام کن..
و با من هم خداحافظی کرد و رفت..
طبق معمول افتاده بودم به جون گوشه هاي ناخنم! داشتم به این فکر میکردم که حرفمو چجوري شروع کنم که محمد گفت: انقدر نفس عمیق نکش.. حرفتو بزن..
ناراحتی و عصبانیت، دوتا حسی بودن که اون لحظه داشتن منو متلاشی میکردن!
نگاهش کردم و گفتم: آقا با ما راحت نیستین؟
با مکث نگاهشو از زمین جدا کرد و بهم نگاه کرد و سرد جواب داد: راحت؟! در چه مورد؟!
همونطور که اخم داشتم گفتم: در همین موردي که خودتون میدونینچیه..ابروهاشو بالا داد و گفت: به به آقا رسول! از شنبه جايِ آقاي شهیدي بیا اتاق بازجویی! استعداشم داري..
شرمنده سرمو پایین انداختم و گفتم: ببخشید آقا..
چند بار لب باز کرد و دوباره بست.. انگار میخواست چیزي بگه و هی منصرف میشد.. نگاهش کردم و گفتم:
آقا شما برادر دارین؟
سري تکون داد که ادامه دادم: آقا منم ندارم.. ولی بلدم برادر داشتن چطوریه..! یعنی شما یادم دادین.. داوود و بچه ها یادم دادن.. آقاي عبدي یادم داده! آقا من برادر ندارم ولی یاد گرفتم برادر بودن چه شکلیه..
آقا من از تهِ دلم میگم اینو که شما برادرِ منین.. از صدتا برادرِ تنی برام بهترین.. ولی آقا آیا منم برادرِ شمام؟!
شما هم منو داداشِ خودتون میدونین؟
همونطور که جدي نگاهم میکرد گفت: خودت چی فکر میکنی؟
گفتم: فکر میکنم نیستم آقا.. فکر میکنم من برادرتون نیستم! فکر میکنم داوود برادرتون نیست! شما ما رو برادر نمیدونین! حتی رفیق هم نمیدونین!
صدام یکم بلند تر شده بود.. ادامه دادم: ما فقط همکار شماییم.. ماها فقط جزو نیروهاي شماییم.. که اگه اینجوري نبود، امروز حالتون این نبود.. امروز انقدر فکر و خیال نمیکردین.. امروز جوري رفتار نمیکردین که انگار با دوتا آدم غریبه رفتین دکتر!
آقا من حستونو درك میکنم.. میدونم دوست ندارین به کسی زحمت بدین.. میدونم چی میکشین تو این حال و شرایط.. اما آقا ما از رو اجبار نیومدیم.. ما با دلمون اومدیم..! ما.. ما آقا.. ما براي برادرمون اومدیم..!
هنوز همونطور سرد داشت نگاهم میکرد...
سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت: اذیت میشم وقتی میبینم از صبح تا شب شیفتین و بعد بخاطر احساس مسئولیتتون باید..
حرفشو قطع کردم و گفتم: این اسمش احساس مسئولیت نیست.. این اسمش کنار خانواده بودنه.. این اسمش برادریه.. رفاقته..
سکوت کرده بود.
دستمو روي دستش گذاشتم و گفتم: آقا.. بزرگتر.. فرمانده.. برادر.. قسم میخورم حتی اگه یه روز، یکم، فقط یکم دلم نخواست بیام.. یا خستگی باعث شد فکر کنم کاش این کارو قبول نمیکردم، یا هر چیز دیگه.. قول میدم نیام.. آقا قول میدم نیام! شما زحمت نیستی براي من.. اذیت نیستی.. بخدا که نیستی.
اخماش کم کم باز شده بود.. مردد نگاهم میکرد..
انگار تو چشمام دنبال این بود که حرفام و حسمو باور کنه یا نه..!
در نهایت لبخند غم داري زد و گفت: چشمات از بی خوابی سرخ شده آقا رسول..
شونه اي بالا انداختم و گفتم: شکایتی ندارم!
لبخند غم دارش عمیق تر شد..
خم شد و سعی کرد پیش دستی هاي میوه رو جلو بکشه.. سریع جلو رفتم و کمکش کردم که گفت: براي خودت میوه بذار..
نگاهش کردم و گفتم: این یعنی آشتی دیگه آقا؟!
تک خنده اي کرد و گفت: قهر نبودیم ولی آشتی!
______________
نظراتتون رو اینجا میخونم🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
تا شما اعلام حضور کنید اگر هستید،
ما بریم این طرف جواب ناشناس های شما رو بدیم😌
@hamvatanunknown