.
قبلش بگم که از این به بعد جواب ناشناس ها توی یه کانال مجزا داده میشه که اینجا شلوغ نشه،
و فقط مطالب یا ناشناس هایی که جنبهی عمومی دارن رو اینجا میذاریم.
اگر دوست داشتین میتونید اونجا عضو باشید،
یا هر وقت نیازتون شد لینکش رو از بیو بردارید🌱
.
پارت شانزدهم:
[داوود]
از پله هاي خونه پایین اومدم و همزمان شماره ي رسولو گرفتم.. دیشب شیفت بود و تو اداره مونده بود..
با صداي خستش گوشیو جواب داد: جانم داوود .
گفتم: سلام رسول خوبی؟! خسته نباشی..
خمیازهش رو جمع کرد و گفت: قربانت.. تو خوبی؟ کاري داري این وقتِ صبح؟!
متعجب گفتم: رسول؟!؟ مثل اینکه یادت نمیاد ها.. اولین جلسه ي فیزیوتراپیِ محمده! البته.. اگه خسته اي نیا.. میتونم خودم برم..
سریع گفت: اي واي.. نه نه، میام میام.. میاي اینجا با ماشین بریم؟!
داوود: آره کاراتو بکن یه ربع دیگه بیا پارکینگ..
خداحافظی کردیم و راه افتادم..
با اصرارهاي من و رسول و صحبت هاي آقاي عبدي بالاخره آقا محمد قبول کرده بود تو کاراش کمکش کنیم.. هرچند فعلا فقط با فیزیوتراپی رفتن کنار اومده بود و براي کارهاي دیگه، پرستار استخدام کرده بودن..
به سایت رسیدم..
رسول تو پارکینگ منتظرم بود.. سوار ماشین شدیم و به سمت خونه ي آقا محمد اینا راه افتادیم..
وسطاي مسیر بودیم که رسول گفت:
میگم داوود..
گفتم: هوم..؟
نگاهم کرد و گفت: من خجالت میکشم..
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: از چی؟!؟
جواب داد: از اینکه آقا محمد خجالت میکشه... که فکر میکنه بار رو دوش ماست.. که معذب میشه وقتی کمکش میکنیم.. میفهمیدم چی میگه.. سري تکون دادم و گفتم: میدونم چی میگی رسول.. محمد سختشه.. ولی چاره اي نیست، زود خوب میشه، سرپا میشه... فعلا باید بسازیم.. خدا بزرگه.... انشاءالله بازم همه چی به روال قبل برمیگرده...
نفس عمیقی کشید و گفت: امیدوارم...
و سرش رو به سمت پنجره برگردوند و تا آخر مسیر، بیرون رو نگاه کرد..
وارد کوچه ي آقا محمد که شدیم، خواستم جاي پارك پیدا کنم که دیدیم آقا محمد حاضر و آماده دم در روي ویلچر نشسته و عطیه خانم هم کنارش ایستاده..
رسولو نگاه کردم.. اخماش تو هم بود..
منتظر نموند ماشین کاملا متوقف بشه.. درو باز کرد و رفت پایین..
سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم دنبالش..
جلوي ویلچر آقا محمد رو زانوهاش نشسته و گفت: آقا چرا اومدین بالا؟؟ اصلا چطوري اومدین اینجا؟ آقا
چرا صبر نکردین بیایم ما؟؟
محمد کتابچه ي کوچیکی که در حال مطالعهش بود رو بست و رو به رسول گفت: صبح شما هم بخیر آقا رسول! خسته نباشین!
و بعد به عطیه خانم نگاه کرد و گفت: خانم اینا همیشه اینجوري نیستنا.. سلام بلدن، مودبن..
بعد هم چپ چپ رسول رو نگاه کرد..
رسول انگار که تازه متوجه حضور عطیه خانم شده باشه، دستپاچه بلند شد و سر به زیر گفت: سلام خانم...
عطیه خانم جواب داد: سلام، صبحتون بخیر.. خوب هستید؟ ببخشید باعث زحمت شدیم..
رسول: نه خانم.. این چه حرفیه.. چه زحمتی..
بعد انگار یادش افتاد که چند دقیقه پیش چی شده، رو به عطیه خانم گفت: خانم حسنی، چرا صبر نکردین ما بیایم آخه؟ چطوري از پله هاي حیاط اومدن بالا؟؟
عطیه خانم هم که انگار از یه دنده بودن هاي آقا محمد شاکی باشه شونه اي بالا انداخت و گفت: آقاي فرمانده هستن دیگه! حرف، حرفِ خودشونه..
آقا محمد "لا اله الا الله"ي گفت و ادامه داد: اگه شما گذاشتین من سر وقت به دکترم برسم.. عطیه خانم بچه ها هم اومدن، شما میتونی به ادارهت برسی.. خدا هم نگهدارت... عطیه خانم با نگرانی محمدو نگاه کرد و گفت: مطمئنی نمیخواد من باشم..؟
آقا محمد انگار که قبلاً چندین بار این سوالو شنیده باشه جواب داد: بله، بله، مطمئنم.. برو خانم.. به کارت برس دیر شد..
عطیه خانم از ما جدا شد و سوار ماشینش شد... با کمک رسول آقا محمد رو از روي ویلچر بلند کردیم و رو
صندلی عقب سوار کردیم.. تمام این مدت اخم عجیبی رو پیشونی محمد نقش بسته بود.. نگاهش رو میدزدید..
تازه حرفی که رسول تو ماشین زد رو فهمیدم! ما داشتیم از خجالتِ آقا محمد خجالت میکشیدیم..!
وقتی رسیدیم، با همون پروسه آقا محمدو از ماشین پیاده کردیم و وارد مطب دکتر شدیم..
کاراي ویزیتو انجام دادیم و خواستیم وارد اتاق فیزیوتراپی بشیم که منشی گفت: آقایون، فقط یه همراه میتونه وارد بشه..
رسولو نگاه کردم.. قطره هاي عرق رو پیشونیش واضح بود..!
نه! رسول نمیتونه بره..! بازم تنها رفتن کارِ خودته آقا داوود!
از پشتِ ویلچرِ آقا محمد کنارش زدم و گفتم: بشین تا بیایم..
و وارد شدم..
تو کل مدتی که آقا محمد رو از دم خونهشون سوار کرده بودیم تا رسیدنمون به دکتر حتی یه کلامم حرف نزد... داخل اتاق دکتر هم فقط سوالات رو جواب میداد.. طی فیزیوتراپیش معلوم بود داره درد زیادي رو تحمل میکنه اما حرفی نمیزد...
حس خوبی نداشتم.. یعنی با ما راحت نبود که اینطوري میکرد!؟
بعد از تموم شدن جلسه ي فیزیوتراپی، رسولو صدا زدم تا محمد رو بیرون ببره و نوبت بعدي رو تنظیم کنه و خودم برگشتم پیش دکتر.. باید باهاش حرف میزدم..
نمیدونستم چجوري بگم..
دکتر سرش رو از روي برگه هاي روي میزش بالا آورد و نگاهم کرد و گفت: جانم.. سوالی هست؟
همونطور که دستامو از استرس توي هم گره کرده بودم گفتم:
بله.. آقاي دکتر.. اممم... میخواستم ببینم... یعنی میخواستم بدونم...دکتر منظورمو فهمید.. خودکارشو زمین گذاشت، از پشت میزش بلند شد و به سمت من اومد.. با آرامشی که تو نگاهش بود سعی کرد استرس منم کم کنه.. روبروم وایساد و گفت: میخواي بدونی خوب میشه یا نه؟
سرمو پایین انداختم..
گفت: خدا رو شکر پاهاش حس لمس رو دارن... یعنی بخش هاي عصبیش کامل تخریب نشدن... پاهاش سرما، گرما، سوزش، لمس و فشار رو میتونن حس کنم... این نشونه ي اینه که ما مسیرهاي نزولی اعصاب رو داریم، فقط باید تقویت و بازسازي بشن تا حس قدرت به ماهیچه ها هم بتونه برگرده... چیزي که من دیدم، این بود که با وجود درد شدیدي که داره، تمام تلاشش رو براي انجام حرکات میکرد.. این خودش خیلی خوبه!
نمیخوام امید الکی بدم بهتون.. اما چیزي که من امروز دیدم، این بود که خیلی طول نمیکشه که با این ویلچر خداحافظی کنه...!
خوشحال بودم!
دکتر گفت: راستی.. فقط خودش از چیزایی که گفتم نباید خبر داشته باشه.. اگر اینو بفمهمه، تلاششو کم میکنه.. بذار فکر کنه شرایط براش سخته، تا خوب با وضعیتش بجنگه...
سري تکون دادم و تشکر کردم.. با دکتر دست دادم و از اتاق اومدم بیرون..
چشمم خورد به آقا محمد و رسول که انگار دوتا آدم غریبه کنار هم بودن!
رسیدم بهشون و رو به آقا محمد گفتم: بریم آقا..
آروم زمزمه کرد: بریم...
موقع برگشت، رسول پشت فرمون بود...
وقتی رسیدیم خونه، مادر محمد در رو باز کرد و آقا محمد رو با کمک رسول وارد خونه کردیم.. مادرش برامون چایی ریخت و اصرار کرد بدون پذیرایی نریم.. هنوز جَو بین ما سه تا سنگین بود...
سکوت خونه رو صداي زنگ موبایل من شکست.. فرشید بود..
جواب دادم: جانم فرشید؟!
فرشید گفت: الو؟! داوود؟! کجایی؟! سعید عکس اون رابط تشکیلاتی بانکی پرونده سایه رو با عکس یکی از
سوژه هاي زاهدان تطبیق داد.. یه نفر بودن! بیا سایت سریع کار واجب داریم باهات..
گفتم: باشه حتما، میرسونم خودمو.. فعلا.
تلفنو قطع کردم و صحبت هاي فرشیدو براي آقا محمد تکرار کردم.. همینکه بلند شدم و با اجازه اي گفتم که برم، صداي آقا محمدو شنیدم که آروم گفت: ممنون پسر.. خسته شدي..
کنارش رفتم و شونهشو بوسیدم و گفتم: آقا من از کنار شما بودن هیچوقت خسته نمیشم.. با اجازتون..
رو به رسول کردم و گفتم: پاشو برسونمت تا یه جا..
صداي جدیش نگاهِ آقا محمدو به سمت خودش کشید: برو من خودم میام!
مردد نگاهش کردم و خونه ي محمد اینا رو ترك کردم..
روزاي خوب تو راه بودن... سختی ها رو باید تحمل میکردیم..!
نظراتتون رو اینجا میخونم:
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا .
+ دختر جان ؛ اینجا نباشی نصفِ عمرتبه فناست کههه 🌸
https://eitaa.com/joinchat/2999321060C8578be9756
#جوینجانا ؟ 👀 ؛
پارت هفدهم:
[رسول]
تو خونه ي آقا محمد اینا نشسته بودم.. داوود رفته بود اداره، اما من نمیخواستم برم.. باید باهاش حرف میزدم! باید این سکوتو میشکستم.. مادرش ظرف میوه رو گذاشت رو زمین و رو به من گفت: از خودت پذیرایی کن پسرم، من دیگه تعارف نکنم..
و یه بشقاب میوه ي پوست کنده و خرد شده داد دست محمد و گفت: بخوریا مادر.. من پایینم.. کاري داشتی صدام کن..
و با من هم خداحافظی کرد و رفت..
طبق معمول افتاده بودم به جون گوشه هاي ناخنم! داشتم به این فکر میکردم که حرفمو چجوري شروع کنم که محمد گفت: انقدر نفس عمیق نکش.. حرفتو بزن..
ناراحتی و عصبانیت، دوتا حسی بودن که اون لحظه داشتن منو متلاشی میکردن!
نگاهش کردم و گفتم: آقا با ما راحت نیستین؟
با مکث نگاهشو از زمین جدا کرد و بهم نگاه کرد و سرد جواب داد: راحت؟! در چه مورد؟!
همونطور که اخم داشتم گفتم: در همین موردي که خودتون میدونینچیه..ابروهاشو بالا داد و گفت: به به آقا رسول! از شنبه جايِ آقاي شهیدي بیا اتاق بازجویی! استعداشم داري..
شرمنده سرمو پایین انداختم و گفتم: ببخشید آقا..
چند بار لب باز کرد و دوباره بست.. انگار میخواست چیزي بگه و هی منصرف میشد.. نگاهش کردم و گفتم:
آقا شما برادر دارین؟
سري تکون داد که ادامه دادم: آقا منم ندارم.. ولی بلدم برادر داشتن چطوریه..! یعنی شما یادم دادین.. داوود و بچه ها یادم دادن.. آقاي عبدي یادم داده! آقا من برادر ندارم ولی یاد گرفتم برادر بودن چه شکلیه..
آقا من از تهِ دلم میگم اینو که شما برادرِ منین.. از صدتا برادرِ تنی برام بهترین.. ولی آقا آیا منم برادرِ شمام؟!
شما هم منو داداشِ خودتون میدونین؟
همونطور که جدي نگاهم میکرد گفت: خودت چی فکر میکنی؟
گفتم: فکر میکنم نیستم آقا.. فکر میکنم من برادرتون نیستم! فکر میکنم داوود برادرتون نیست! شما ما رو برادر نمیدونین! حتی رفیق هم نمیدونین!
صدام یکم بلند تر شده بود.. ادامه دادم: ما فقط همکار شماییم.. ماها فقط جزو نیروهاي شماییم.. که اگه اینجوري نبود، امروز حالتون این نبود.. امروز انقدر فکر و خیال نمیکردین.. امروز جوري رفتار نمیکردین که انگار با دوتا آدم غریبه رفتین دکتر!
آقا من حستونو درك میکنم.. میدونم دوست ندارین به کسی زحمت بدین.. میدونم چی میکشین تو این حال و شرایط.. اما آقا ما از رو اجبار نیومدیم.. ما با دلمون اومدیم..! ما.. ما آقا.. ما براي برادرمون اومدیم..!
هنوز همونطور سرد داشت نگاهم میکرد...
سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت: اذیت میشم وقتی میبینم از صبح تا شب شیفتین و بعد بخاطر احساس مسئولیتتون باید..
حرفشو قطع کردم و گفتم: این اسمش احساس مسئولیت نیست.. این اسمش کنار خانواده بودنه.. این اسمش برادریه.. رفاقته..
سکوت کرده بود.
دستمو روي دستش گذاشتم و گفتم: آقا.. بزرگتر.. فرمانده.. برادر.. قسم میخورم حتی اگه یه روز، یکم، فقط یکم دلم نخواست بیام.. یا خستگی باعث شد فکر کنم کاش این کارو قبول نمیکردم، یا هر چیز دیگه.. قول میدم نیام.. آقا قول میدم نیام! شما زحمت نیستی براي من.. اذیت نیستی.. بخدا که نیستی.
اخماش کم کم باز شده بود.. مردد نگاهم میکرد..
انگار تو چشمام دنبال این بود که حرفام و حسمو باور کنه یا نه..!
در نهایت لبخند غم داري زد و گفت: چشمات از بی خوابی سرخ شده آقا رسول..
شونه اي بالا انداختم و گفتم: شکایتی ندارم!
لبخند غم دارش عمیق تر شد..
خم شد و سعی کرد پیش دستی هاي میوه رو جلو بکشه.. سریع جلو رفتم و کمکش کردم که گفت: براي خودت میوه بذار..
نگاهش کردم و گفتم: این یعنی آشتی دیگه آقا؟!
تک خنده اي کرد و گفت: قهر نبودیم ولی آشتی!
______________
نظراتتون رو اینجا میخونم🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
تا شما اعلام حضور کنید اگر هستید،
ما بریم این طرف جواب ناشناس های شما رو بدیم😌
@hamvatanunknown
پارت هجدهم:
[محمد]
تو ماشین کنار فرشید و رسول از فیزیوتراپی برمیگشتم.. بعد از اون روز که رسول از دستم دلخور شده بود،
سعی کردم با این قضیه کنار بیام... اینا که منو وِل نمیکنن! حداقل نباید میذاشتم با اخم و ناراحتی، شرایط براشون سخت تر بشه.. روزهاي کسل کننده ي تو خونه بودنم میگذشت اما این وسط فقط خدا رو شکر میکردم که این شرایط موندگار نیست، که به زندگیم یه شانس دیگه بخشیده..
کم و بیش از طریق تماس و ایمیل از اتفاقات اداره خبر داشتم اما خب هیچی حضور داشتن تو هسته ي مرکزي نمیشه.. میدونستم تو نبودم کارا داره کند پیش میره اما چاره اي نداشتم..
بچه هاي تیمم هر روز گزارش کار رو برام ارسال میکردن و تمام تلاششونو براي جمع بندي اطلاعات میدیدم.. باید هر چه سریع تر خوب میشدم.. اصلا زمان براي حل کردن خیلی چیزا نداشتیم...
رو صندلی هاي عقب نشسته بودم و دردِ پا کلافهم کرده بود.. جلسات و تمرین هاي فیزیوتراپی واقعا برام سخت شده بود.. چشمامو بسته بودم و سرم رو به صندلی تکیه داده بودم..
من باید این روزا رو پشت سر میذاشتم.. رسیدیم خونه و رسول و فرشید کمک کردن پیاده شم و روي ویلچر بشینم.. رسول واکري رو که از داروخانه خریده بودیم از باربند ماشین باز کرد و همراهمون آورد داخل.. یا الله گفتن و وارد خونه شدیم..
عطیه و عزیز بیرون بودن اما چیزي به بچه ها نگفتم.. اگه میفهمیدن کسی خونه نیست، تنهام نمیذاشتن..
رسول در حالیکه نفس نفس میزد گفت: آقا.. این واکرو کجا بذارم؟!
نگاهی به اطراف کردم و گفتم: بذارش کنار همون صندلی رسول جان.. دستتم درد نکنه.
واکرو سر جاش گذاشت و رو به فرشید گفت: بریم داداش؟
فرشید سري تکون داد و گفت: بریم.. آقا محمد شما کاري نداري؟
لبخندي به روشون زدم و گفتم: نه.. دستتون درد نکنه بچه ها، خسته نباشین.. خدا به همراهتون..
فرشید و رسول خداحافظی کردن و به سمت بیرون راه افتادن!
تعارفی نکردم که بمونن.. اون روز دلم میخواست سریع تر برن..! میخواستم تا عطیه و عزیز نیومدن بلند شم و با واکر تمرین کنم..
امروز تو مطب دکتر چندین بار با کمک گرفتن از دستام، میله رو گرفته بودم و وایساده بودم.. و دکتر هم گفته بود یه واکر تهیه کنیم تا بتونم کم کم توي خونه، روزایی که جلسه ي فیزیوتراپی ندارم، باهاش ایستادن رو تمرین کنم..
دل توي دلم نبود.. نمیتونستم منتظرِ گذشتنِ روزا بمونم.. من باید هر چه سریع تر راه میفتادم..
با ویلچر کنار دیوار رفتم.. واکرو کشیدم جلوي خودم، دستامو روي دسته هاش گذاشتم و تمام زورمو ریختم توي پاهام و با فشارِ دستام خودمو کشیدم بالا...
پاهام میلرزید.. هنوز نمیتونستن کامل وزنو تحمل کنن.. چند ثانیه مکث کردم و بعد آروم روي ویلچر نشستم..!
لبخند زدم! خودم انجامش داده بودم! بدون کمک کسی! بدون کمک دکتر!
نفسی تازه کردم و دوباره اینکارو انجام دادم.. هر دفعه که از جام بلند میشدم، درد عجیب و بدي رو توي پاهام حس میکردم اما اهمیت نمیدادم! دکتر که گفته بود این دردا نشونه ي خوب شدنه.. پس مشکلی نبود!
لرزش علاوه بر پاهام به دستامم اضافه شده بود اما کارمو انجام میدادم... از روي ویلچر بلند میشدم، تا ده میشماردم و دوباره مینشستم.. متوجه گذشتنِ زمان نبودم.. فقط میخواستم تمرین کنم! قطره هاي عرق رو روي بدنم حس میکردم.. یادمه آخرین باري که بلند شدم تا هفت شمرده بودم که یهو چشمام سیاهی رفت.. سرم گیج رفت.. ناخودآگاه دست راستمو از روي واکر جدا کردم و روي سرم گذاشتم.. اما همین کار باعث شد وزنم روي پاهام بیفته..
زیر پام خالی شد و بعد همه جا رو تاریکِ تاریک دیدم..
_________________
نظراتتون رو اینجا میخونم🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown