پارت هجدهم:
[محمد]
تو ماشین کنار فرشید و رسول از فیزیوتراپی برمیگشتم.. بعد از اون روز که رسول از دستم دلخور شده بود،
سعی کردم با این قضیه کنار بیام... اینا که منو وِل نمیکنن! حداقل نباید میذاشتم با اخم و ناراحتی، شرایط براشون سخت تر بشه.. روزهاي کسل کننده ي تو خونه بودنم میگذشت اما این وسط فقط خدا رو شکر میکردم که این شرایط موندگار نیست، که به زندگیم یه شانس دیگه بخشیده..
کم و بیش از طریق تماس و ایمیل از اتفاقات اداره خبر داشتم اما خب هیچی حضور داشتن تو هسته ي مرکزي نمیشه.. میدونستم تو نبودم کارا داره کند پیش میره اما چاره اي نداشتم..
بچه هاي تیمم هر روز گزارش کار رو برام ارسال میکردن و تمام تلاششونو براي جمع بندي اطلاعات میدیدم.. باید هر چه سریع تر خوب میشدم.. اصلا زمان براي حل کردن خیلی چیزا نداشتیم...
رو صندلی هاي عقب نشسته بودم و دردِ پا کلافهم کرده بود.. جلسات و تمرین هاي فیزیوتراپی واقعا برام سخت شده بود.. چشمامو بسته بودم و سرم رو به صندلی تکیه داده بودم..
من باید این روزا رو پشت سر میذاشتم.. رسیدیم خونه و رسول و فرشید کمک کردن پیاده شم و روي ویلچر بشینم.. رسول واکري رو که از داروخانه خریده بودیم از باربند ماشین باز کرد و همراهمون آورد داخل.. یا الله گفتن و وارد خونه شدیم..
عطیه و عزیز بیرون بودن اما چیزي به بچه ها نگفتم.. اگه میفهمیدن کسی خونه نیست، تنهام نمیذاشتن..
رسول در حالیکه نفس نفس میزد گفت: آقا.. این واکرو کجا بذارم؟!
نگاهی به اطراف کردم و گفتم: بذارش کنار همون صندلی رسول جان.. دستتم درد نکنه.
واکرو سر جاش گذاشت و رو به فرشید گفت: بریم داداش؟
فرشید سري تکون داد و گفت: بریم.. آقا محمد شما کاري نداري؟
لبخندي به روشون زدم و گفتم: نه.. دستتون درد نکنه بچه ها، خسته نباشین.. خدا به همراهتون..
فرشید و رسول خداحافظی کردن و به سمت بیرون راه افتادن!
تعارفی نکردم که بمونن.. اون روز دلم میخواست سریع تر برن..! میخواستم تا عطیه و عزیز نیومدن بلند شم و با واکر تمرین کنم..
امروز تو مطب دکتر چندین بار با کمک گرفتن از دستام، میله رو گرفته بودم و وایساده بودم.. و دکتر هم گفته بود یه واکر تهیه کنیم تا بتونم کم کم توي خونه، روزایی که جلسه ي فیزیوتراپی ندارم، باهاش ایستادن رو تمرین کنم..
دل توي دلم نبود.. نمیتونستم منتظرِ گذشتنِ روزا بمونم.. من باید هر چه سریع تر راه میفتادم..
با ویلچر کنار دیوار رفتم.. واکرو کشیدم جلوي خودم، دستامو روي دسته هاش گذاشتم و تمام زورمو ریختم توي پاهام و با فشارِ دستام خودمو کشیدم بالا...
پاهام میلرزید.. هنوز نمیتونستن کامل وزنو تحمل کنن.. چند ثانیه مکث کردم و بعد آروم روي ویلچر نشستم..!
لبخند زدم! خودم انجامش داده بودم! بدون کمک کسی! بدون کمک دکتر!
نفسی تازه کردم و دوباره اینکارو انجام دادم.. هر دفعه که از جام بلند میشدم، درد عجیب و بدي رو توي پاهام حس میکردم اما اهمیت نمیدادم! دکتر که گفته بود این دردا نشونه ي خوب شدنه.. پس مشکلی نبود!
لرزش علاوه بر پاهام به دستامم اضافه شده بود اما کارمو انجام میدادم... از روي ویلچر بلند میشدم، تا ده میشماردم و دوباره مینشستم.. متوجه گذشتنِ زمان نبودم.. فقط میخواستم تمرین کنم! قطره هاي عرق رو روي بدنم حس میکردم.. یادمه آخرین باري که بلند شدم تا هفت شمرده بودم که یهو چشمام سیاهی رفت.. سرم گیج رفت.. ناخودآگاه دست راستمو از روي واکر جدا کردم و روي سرم گذاشتم.. اما همین کار باعث شد وزنم روي پاهام بیفته..
زیر پام خالی شد و بعد همه جا رو تاریکِ تاریک دیدم..
_________________
نظراتتون رو اینجا میخونم🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
پارت نوزدهم:
[رسول]
تو پارکینگ سایت بودیم.. منتظر بودم فرشید ماشینو پارك کنه و بیاد که گوشیم زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.. با شک جواب دادم: بفرمایید؟
صداي گریه ي زنونه اي تو گوشم پیچید: آقا رسول.. آقا رسول تو رو خدا.. محمد..
نمیدونستم کیه.. فقط میدونستم داره گریه میکنه و اسم محمدو میاره.
فرشید اومد کنارم و گفت: بریم رسول..
با دست متوقفش کردم..
خانمی که پشت گوشی بود هنوز داشت گریه میکرد.. شک داشتم. مضطرب گفتم: خانم حسنی..؟!
انگار که نشنیده باشه من چی گفتم تکرار کرد: آقا رسول تو رو خدا بیاین اینجا.. من زنگ زدم به اورژانس.تو رو خدا بیاین..
و بعد هم تماسو قطع کرد.
به فرشید گفتم: سوئیچو بده فرشید
فرشید که از رفتار من ترسیده بود گفت: اتفاقی افتاده؟
با اضطراب گفتم: نمیدونم هیچی نمیدونم.. تو برو بالا، من میرم خونه ي آقا محمد..
و منتظر جواب نشدم و به سمت ماشین حرکت کردم.
با سرعت خودمو رسوندم خونه ي محمد اینا..تو کوچه که رسیدم آمبولانس دم در بود.. با عجله پیاده شدم و جلو رفتم.. محمد با چشماي بسته عقب آمبولانس خوابیده بود..
گیج بودم.. سر چرخوندم.. عطیه خانم و مادر آقا محمد با چشماي سرخ یه گوشه وایساده بودن و داشتن با مامور اورژانس صحبت میکردن..
جلو رفتم و بی مقدمه گفتم: چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
عطیه خانم که اون لحظه آروم ایستاده بود با بغض گفت: نمیدونم، نمیدونم.. اومدیم خونه دیدم وسط خونه
بیهوش افتاده.. آقا رسول، کاش پیشش میموندید تا ما برگردیم.
با تعجب نگاه کردم و گفتم: ولی.. ولی آقا محمد به ما نگفتن شما خونه نیستید.
عطیه خانم اشکاشو پاك کرد و سري تکون داد و گفت: یه واکر هم کنارش افتاده بود.. جریان این واکر چیه؟ مگه محمد میتونه اصلا ازش استفاده کنه؟؟
سرمو طوري به سمتش چرخوندم که رگ هاي گردنم درد گرفت!
حالا فهمیدم!! حالا فهمیدم چرا محمد بهمون نگفت کسی خونه نیست.. چرا بر خلاف همیشه تعارف نکرد بمونیم!
آخ آقا محمد، از دست تو!
تا دکتر بهش گفته میتونی کم کم با واکر تمرین کنی، شروع کرده!
آمبولانس داشت راه میفتاد.. رو به عطیه خانم گفتم: شما هم با من میاین؟
تشکري کرد و گفت: نه ممنون.. با عزیز میایم.
و همگی به سمت بیمارستان راه افتادیم..
دو ساعتی از بستري شدن محمد میگذشت.. دکتر گفته بود فشار شدید بدنی و همچنین فشار خون پایینش
و ایستادن نسبتا طولانی مدتش بعد از مدت ها باعث شده اکسیژن خونش نتونه به مغزش منتقل بشه و از هوش رفته و جاي نگرانی نیست و دو سه ساعت تحت نظر باشه و اکسیژن خونش نرمال بشه، میتونیم ببریمش خونه.
تو اتاق اورژانس رو صندلیم نشسته بودم و از روي گوشیم حدیث کساء میخوندم.
داشتم با خودم فکر میکردم!به آقا محمد.. به حرف گوش نکردناش.. به اینکه میخواست همه ي کارهاي خودشو تنها انجام بده! باورم نمیشه این همون آدمیه که تو اداره انقدر به کار گروهی اهمیت میده اما وقتی بحث به کارهاي فردیش
برسه، میخواد مثل یه تیم تک نفره تنها بره جلو..
تو همین فکرا بودم که آقا محمد تکونی خورد و چشماشو باز کرد..
از زیر چشم منو دید که کنارش نشستم..
دستی که بهش سرم وصل نبودو روي سرش گذاشت و گفت: سرم.. سرم درد میکنه!
دست به سینه نشستم و گفتم: از کی تا حالا درداتونو بلند میگین آقا محمد؟!
از اینکه نقشهش نگرفته بود، اخمی کرد و گفت: از وقتی یکی مثل عجل بالاي سرم نشسته منتظره چشمامو باز کنم تا غر بزنه..
خندیدم! گفتم: خب پس میدونین کارتون غر زدن داره آقا..
سعی کرد بشینه..
دستمو رو کتفش گذاشتم و گفتم: آقا بلند نشین.. بذارین سرمتون تموم بشه..
نگاهم کرد و گفت: کی من از دست تو راحت میشم رسول؟!
همونطور که سمت پلاستیکِ کمپوت ها میرفتم گفتم: باشه آقا.. باشه.. میرم عملیات تیر میخورم شهید میشم بی رسول میشین اونوقت که دلتون تنگ شد یاد این روزا رو میکنید..
چپ چپ نگاهم کرد و گفت: آخه نه که خیلی پاتو از اون سایت بیرون میذاري، تیر میخوري شهید هم میشی..
با ناراحتیِ مصنوعی گفتم: آقا یعنی شما دلتون میاد من شهید بشم؟!
شونه اي بالا انداخت و گفت: بعد از صد و بیست سال آره دلم میاد.
با نیشِ باز گفتم: پس تا اون موقع مجبورین تحملم کنین و ظرفِ کمپوت رو دستش دادم..
مهربون نگاهم کرد و ظرفو ازم گرفت..با صداي آرومی گفتم: ولی آقا.. تو رو خدا، بخاطر ما نه، بخاطر مادر و خانمتون.. بیشتر مراقبت خودتون باشین.. نمیدونین چه حالی بودن وقتی شما رو اونطور دیده بودن.
چشماشو بست و سري به این طرف و اون طرف تکون داد.. انگار از اذیت شدن اونا درد میکشید.. با صدایی که شاید از بغض بم شده بود گفت: تو این مدت خیلی سختی کشیدن خیلی..
همون موقع در باز شد و عزیز و عطیه خانم وارد اتاق شدن.
از رو صندلی بلند شدم و رو بهشون گفتم: اینم آقا محمد صحیح و سالم تحویلِ شما..
بعد رو به محمد گفتم: آقا من بیرون نشستم.. کاري داشتین صدام کنین..
سري تکون داد و من از اتاق بیرون رفتم..
روي صندلی هاي راهرو نشسته بودم و به این فکر میکردم که چقدر دلم براي این شوخیاي آقا محمد تنگ شده بود..
خدا رو شکر که هست.
خدا رو شکر که داریمش!
_____________
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
پارت بیستم:
[سعید]
اوایل پاییز بود و هوا رو به سردي میرفت..
وضعیت سایت آروم تر از قبل شده بود.. آقا محمد جلسات فیزیوتراپیش رو میرفت و دیگه میتونست با واکر
چند قدمی برداره..
و ما، سخت مشغول کار روي پرونده ي "سایه" بودیم! پرونده اي که حالا میدونستیم اتفاقات زاهدان هم
یکی از زیر مجموعه هاي همین پروندهست..
با آقا محمد از طریق سیستم و ایمیل در ارتباط بودیم و از خونه پیگیرِ کاراي پرونده بود.. تمام تلاشش این
بود که بهتر بشه تا بتونه بیاد سایت و از نزدیک پرونده رو جلو ببره.. پرونده ي سایه، خیلی براي آقا محمد مهم بود.. این پرونده چیزي بود که مدت طولانی ما رو درگیر خودش کرده بود و حالا که همه ي تیکه هاي پازلش جمع شده بودن، نباید خراب میشد..
از منبع هاي ترکیهمون با خبر شده بودیم که فردي به اسم "الکساندر آلبریش" که با نام مستعار "جیسون برَون" قبلا وارد ایران شده بود، مجدد با پرواز امشب وارد ایران میشه.. البته! اینبار با هویت و چهرهی خودش!
این فرد یکی از روابط اصلی و شبکه ساز پرونده ي سایه بود که متاسفانه ما نتونسته بودیم کامل روش سوار
باشیم و از کشور خارج شده بود.. اما الان بعد از دو سال به خیال اینکه شرایط آروم بود، داشت وارد ایران میشد..
طبق تحقیقات ما، الکساندر آلبریش، که تحت پوشش استاد دروس فیزیک به کشورهاي مختلف سفر میکرد و در سمینارها شرکت میکرد، درواقع یه مهره ي اطلاعاتی مهم براي پرونده ي سایه به حساب میاد که با توجه به پوششی که داشته خیلی راحت میتونسته به مکان هاي علمی و دانشگاه هاي ما راه پیدا کنه..
ما باید از بدو ورودش به ایران زیر نظر میگرفتیمش و خودمون رو بهش نزدیک میکردیم تا بتونیم رابط هاش رو پیدا کنیم.. اما شرایط راحتی نبود! هر اشتباهی میتونست ما رو دوباره چند سال از پرونده دور کنه..
کارامو پاي سیستم خودم انجام دادم و بلند شدم پاي میز رسول برم تا هماهنگی ها و برنامه هاي شبو بچینیم.. داوود و فرشید کنارش بودن و داشتن باهم صحبت میکردن..
بین داوود و فرشید وایسادم و دست انداختم گردنشون و گفتم: به بههه "شرلوك هلمز" و "دکتر جان" چطورن؟!
رسول صندلیشو چرخوند سمتم و گفت: پس من چیام؟!
خندهمو نگه داشتم و گفتم: تو دست از این حسادتت برنداشتی رسول؟! تا کی میخواي به رفیقات حسودي کنی؟! تا کی میخواي چشمتو رو موفقیتاشون ببندي؟؟
فرشید و داوود بی صدا میخندیدن..
رسول پرونده رو برداشت و محکم کوبید به سینهم و گفت: باشه آقاي با نمک، نوبت منم میشه.. فقط حواست باشه من خیلی بیشتر از تو بلدما.. قضیه گره رو که یادت نرفته؟!
یاد کروات افتادم! منو کُشت سر اون قضیه انقدر سر به سرم گذاشت این رسول.. دستمو از دور گردن داوود و
فرشید برداشتم و یه سرفه ي الکی کردم و گفتم: از این زاویه که نگاه میکنم، بهتره به کارمون برسیم.. چی میگفتین شما؟!
رسول پیروزمندانه نگاهی کرد و گفت: خب.. بچه ها من الان تصاویرو میندازم رو وال مپ و براتون توضیح میدم.. ببینید الکساندر آلبریش امروز ساعت 5 و نیم از ترکیه وارد ایران میشه و طبق اطلاعاتی که من به دست آوردم، توي هتل پارسیان ساکن میشه.. من تونستم اطلاعات اتاقی که رزرو کرده رو هم به دست بیارم.. همونطور که آقاي عبدي تاکید کرد، ما باید از همین اول روش سوار باشیم.. امشب بهترین موقع
هست، چون توي هتل ساکنه.. ممکنه از شب هاي دیگه با توجه به دوستانی که توي تهران داره محل اقامتش رو تغییر بده.. همین امشب باید بتونیم یه دسترسی هاي کلی به سیستم و اطلاعاتش پیدا کنیم..
وگرنه شاید دیگه این فرصت به دستمون نیاد.. چون اگه بره به اقامتگاه شخصی، عملا ورود به اونجا برامون غیرممکن میشه..
داوود ادامه داد: ما با صحبت با آقاي عبدي و همچنین تماسی که با آقا محمد گرفتیم به این نتیجه رسیدیم که امشب باید دسترسی ما به گوشی و مهم تر از اون لپ تاپ الکس باز بشه.. یعنی یه طوري باید وارد هتل بشیم، وارد اتاقش بشیم و فلش رو به سیستم یا گوشیش وصل کنیم تا رسول از سایت نرم افزارو روي سیستمش سوار کنه..
فرشید سوال کرد: خب این کار چطور ممکنه؟!
رسول گفت: ببین فرشید، این آقا طبق اطلاعاتی که ما از دوربیناي هتل هاي محل اقامتش به دست آوردیم،
وقت هایی که تنها هست، اکثرا براي صرف وعده هاي غذایی میره رستوران هتل..
اگر امشب هم براي صرف شام بره پایین، ما میتونیم این کارو انجام بدیم.. ولی خب در این صورت قطعا گوشیش رو با خودش میبره و ما عملا فقط به لپ تاپش دسترسی داریم.. اما همین میتونه یه شروع قابل قبول باشه..
فرشید سري تکون داد..
داوود نگاهم کرد و گفت: آقاي عبدي گفت با رئیس هتل هماهنگ شده.. من از عصر میرم هتل و مشغول به کار میشم.. تا شب که میرسه.. فرشید، سعید و یه ماشین دیگه از بچه هاي حمایت هم باید اطراف هتل مستقر باشین.. رسولم که سایته.. کاراي هک و سوار کردن نرم افزار رو انجام میده..
سري تکون دادم که رسول گفت: بچه ها.. فقط تو رو خدا حواستونو جمع کنین.. اگه این کار امشب خراب بشه عملا آبروي هر چهارتامون رفته.. جلوي آقاي عبدي و آقا محمد.. میگن نتونستن یه دسترسی به
اطلاعات درست رو انجام بدن.. حالا هم برید برنامه هاتونو تنظیم کنید..
از دور میز رسول کنار رفتیم و مشغول هماهنگی ها براي اتفاقات شب شدیم..
رسول راست میگفت.. امشب، نباید چیزي رو خراب میکردیم..!
_________
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
پارت بیست و یکم
[داوود]
تلفنو قطع کردم و استارت زدم.. قبل از اینکه به سمت هتل برم باید باهاش حرف میزدم.. صدايِ آقا محمد همیشه برام قوت قلب بود..
"بسم الله"ي گفتم و به سمت هتل پارسیان حرکت کردم. ساعت 2 بود و هنوز چهار ساعتی وقت داشتم.. با یکی از بچه هاي پشتیبان که از یکی دو روز قبل تو موقعیت بود، هماهنگ شدم و نکاتی که باید میدونستمو بهم یادآوري کرد.. لباسامو پوشیدم و تو طبقات مشغول به کار شدم.. باید قبل از اینکه میرسید
هتل هم خودمو تو پوشش و موقعیت نشون میدادم.. بعید نبود تامین داشته باشه.. باید همه چیز طبیعی جلوه میکرد..
یه دو سه ساعتی به تمیزکاري مشغول بودم! طی رو گرفته بودم دستم و پارکتاي راهروها رو طی میکشیدم، شیشه ها رو تمیز میکردم، ملافه هاي اتاق ها رو میبردم..
حدوداي ساعت 5 بود که گوشیم زنگ خورد..
با لمسِ هندزفريِ تو گوشم تماسو وصل کردم و صداي رسول تو گوشم پیچید:
_سلام داوود، وضعیت چطوره؟
گفتم: سلام، فعلا امن، خبر جدید داري؟
رسول گفت: تا نیم ساعت دیگه پروازش میشینه و طبق برنامه میاد هتل.. اگر تغییري پیش اومد یا مسیرشو عوض کرد بهت گزارش میدم.. داوود حواست باشه ها..
باشه اي گفتم و تماسو قطع کردم..
تو این نیم ساعت ملحفه هاي بقیه اتاق ها رو آماده کردم.. ساعت نزدیک 6 بود.. طبق برنامه باید میرسید.. خط سفیدم دوباره زنگ خورد..
رسول بود: داوود داره میاد تو، تو مشغول کارت باش.. فقط زیر نظر داشته باشش، ببین با کسی ارتباط میگیره یا نه.. اصلا نزدیکش نشو، بذار اتاقشو بگیره و بره بالا..
_ باشه رسول..
_ من پشت خطم داوود، تلفنو قطع نکن..
همونطور که چرخ وسیله ها رو به اتاق رختشویی میبردم، نامحسوس الکس رو زیر نظر داشتم.. تنها بود..
کارت اتاق رو گرفت و با یکی از خدمه هتل وارد آسانسور شد..
به رسول گفتم: رسول از دید من خارج شد داري دوربین طبقات رو؟
رسول: آره داوود حواسم بهش هست.
یه نیم ساعتی از الکس خبري نبود و تو اتاقش بود، تا اینکه رسول بهم گفت از تلفن اتاقش به پذیرش زنگ زده و سفارش غذا داده و گفته میاد پایین..
باید کم کم کارو شروع میکردم.
از پله هاي اضطراري بالا رفته بودم منتظر خبر از سمت رسول بودم..
استرس داشتم.. هر چند بار هم که عملیات رفته باشم، بازم سر هر عملیات قلبم تند تند میزنه.. همهش نگران این بودم که نکنه بی دقتی کنم و پرونده خراب بشه.
با اشاره ي رسول وارد راهرو شدم و با کارت هایی که داشتم در اتاقشو باز کردم. وسیله هاش زمین بود.
ساکشو نچیده بود. اینطور که معلوم بود اقامتش تو هتل کوتاه بود.. حوله ي خیسِ روي کاناپه نشون میداد دوش گرفته..
دستکش هامو دستم کردم و آروم سراغ کوله پشتیش رفتم.. اولین جایی که ممکن بود لپ تاپش اونجا باشه.. زیپ کوله رو باز کردم.. حدسم درست بود!
لپ تاپ مشکی رنگی توي کوله به چشم میخورد..
با احتیاط بیرون آوردمش..
به رسول گفتم: رسول لپ تاپ دستمه چیکار کنم؟
رسول: داوود قبل از اینکه لپ تاپو باز کنی، سعی کن جلوي دوربینشو بپوشونی.. ممکنه حسگر داشته باشه و
وقتی بازش میکنی تصویربرداري کنه..
باشه اي گفتم و همونطور که دستمو روي دوربینش گذاشته بودم، لپ تاپو باز کردم.. فلشو وصل کردم و به رسول گفتم: میتونی شروع کنی..
چند دقیقه اي گذشته بود.. تو این مدت که رسول داشت کارشو انجام میداد، آروم اتاقو گشتم.. چیزي نبود..
کنار لپ تاپ نشسته بودم که رسول بی مقدمه گفت:
_داوود برو بیرون.. برو بیرون داوود.. سریع برو بیرون
از جام بلند شدم و گفتم: چرا چی شده؟؟
_داوود برو بیرون داره میاد بالا برو بیرون
_یعنی چی میاد بالا؟ مگه به این زودي شام خورد؟ رسول نرم افزارو سوار کردي مگه؟؟
رسول کلافه جواب داد: آره داوود تموم شد اون فلشو جدا کن و برو بیرون تا یک دقیقه دیگه میاد اتاق، یکی هم باهاشه برو بیرون..
از اینکه فهمیده بودم رو لپ تاپش سوار شدیم، خوشحال شدم! فلشو کشیدم و لپ تاپو تو کولهش گذاشتم..
همه چیو مثل قبل کردم و از چشمی بیرونو نگاه کردم.. لعنتی! توي راهرو دو نفر از خدمات وایساده بودن و باهم حرف میزدن.. من نباید اینجا دیده میشدم..
به رسول گفتم: رسول مسیرم سفید نیست، چیکار کنم؟؟
رسول: نمیدونم داوود، از اونجا بزن بیرون، اونا ببیننت بهتر از اینه که الکس و همراهش ببیننت.. داوود برو بیرون..
مکث کردم.. دو دل بودم.. اگه خدمات منو میدیدن، شک میکردن.. قیافهم براشون جدید بود.. اونوقت میخواستن منو بگیرن به حرف ببینن اینجا چیکار میکردم.. اگه الکس میرسید و میدید در اتاقش شلوغه شک میکرد..
صداي رسول دوباره تو گوشم پیچید: داوود تو رو خدا برو بیرون اگه اون تو بمونی معلوم نیست چه اتفاقی بیفته.. داوود دارم بهت میگم خودتو از اون اتاق لعنتی ببر بیرون..
مستأصل گفتم: اگه برم بیرون و منو ببینن و الکس متوجه بشه یکی تو اتاق بوده عملیات میره رو هوا..
رسول داد زد: اگه اون تو هم بمونی علاوه بر اینکه عملیات میره رو هوا جونتم میره رو هوا..! داوود دارم بهت میگم برو بیرون.. جان رسول برو بیرون.. تو آسانسورن داوود برو بیرون..
همه چی تو پنج ثانیه اتفاق افتاد! من تصمیممو گرفته بودم.. نباید میذاشتم کسی منو ببینه..
الکس وسیله هاشو نچیده بود.. یعنی میخواست بره.. یعنی اینجا نمیموند..! یعنی ممکنه بود در کمد دیواري رو باز نکنه!
وارد اتاق خواب شدم و پریدم تو کمد دیواري خالی و درو بستم..
گوشیمو سایلنت کردم..
صداي رسول دیگه نمیومد.. مطمئن بودم از دوربینا دیده که بیرون نرفتم.. صداي باز شدن درو شنیدم و بعد صداي الکس که با لهجه انگلیسی_فارسی حرف میزد و میگفت: بیا تو، نگفته بودي میاي پیشم!
مهمونِ ناخونده که از صحبت کردنش مشخص بود یه مردِ ایرانیه گفت: اگه ناراحتی که برم؟! دلم برات تنگ
شده بود بعدِ دو سال مرد حسابی!
الکس در حالیکه مشخص بود تو چیدن کلمات فارسی کنار هم خیلی وارد نیست، با مکث گفت: نه نه خوشحال هستی، من پایین شام سفارش داد.. زنگ بزن بگم براي من و تو بیارن بالا!
و بعد مشغول تلفن زدن شد..
قلبم تند تند میزد.. به خودم اطمینان میدادم که اون در کمدو باز نمیکنه!
خبري از رسول نبود.. گوشیمو نگاه کردم.. دوازده تا پیام داشتم ازش.. فهمیده بود نمیتونم صحبت کنم..
دستام روي دکمه هاي گوشی میلرزید..
براش نوشتم: "رسول، دیگه به این خط پیام نده.. سیمکارتشو میشکنم.. اگه سفید شدم خودم بهت زنگ
میزنم.."
و براش فرستادم..
سیمکارتمو شکستم و تیکه هاي شکستهشو تو جیبم گذاشتم.. فلشو تو دستم گرفته بودم.. نباید این فلشو از
من پیدا میکردن.. اگه به هر دلیلی منو تو این کمد میدیدن، نباید میفهمیدن من از کجا اومدم.. خودم مهم نبودم.. مسیر بچه ها نباید میسوخت..
دیگه صداهاشونو واضح نمیشنیدم.. معلوم بود یه جایی دورتر از درِ اتاق نشستن..
من توي کمد، توي اتاق خواب بودم و اونا توي حال، در حالِ خوردن شام..
هیچ راهی براي نابود کردن فلش نبود..
هیچی!
کلافه چشمامو بستم که یهو.. فلشو تو دستم لمس کردم.. تو تاریکی کمد نمیشد خوب ببینمش.. با ناخنم چند ضربه به بدنه ي فلش زدم.. پلاستیک فشرده بود..
لبخندي زدم!
صداي اونا به زور شنیده میشد.. پس یعنی از کمد صدایی بیرون نمیره..
فلشو بین دندون هاي آسیام گذاشتم.. زانوهامو جمع کردم و سرمو بین زانوهام قایم کردم! سعی میکردم کاري کنم صدایی بیرون نره..
توي دلم تا سه شمردم و بعد محکم دندون هامو روي فلش فشار دادم..
تَق!
یه صدا مثل خورد شدن آبنبات هاي بچگیم داد! همونایی که مامان همیشه دعوام میکرد و میگفت باید آروم
تو دهنم آب بشن! نباید بجومشون!
اما اینبار به جاي طعم آبنبات، طعم خونو تو دهنم حس کردم..
نمیدونم چی شده بود اما لثه هام میسوخت..
فلش شکسته رو از دهنم درآوردم و قسمت کوچیک حافظهشو ازش جدا کردم..
دستمو داخل جیب لباس فرمم کردم و سعی کردم یه قسمتی از جیبو پاره کنم..
حافظه ي فلش و تیکه هاي سیمکارتو آروم از قسمت شکافته شده ي جیب فرستادم تو.. یه جایی بین لباس
و آسترِ لباس.. جایی که هیچوقت کسی به فکرش نمیرسید.. هنوز صداي صحبت کردن از حال میومد..
من هیچ خبري از بچه ها نداشتم..
امیدوار بودم حدسم درست باشه..
امیدوار بودم الکس بخواد زود از هتل بره و هیچوقت درِ این کمدِ لعنتیو باز نکنه.
_____
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
Ali Akbar Ghelich - ♫ سایت مختلف موزیک ♫Daghighe.mp3
زمان:
حجم:
8.4M
یادِ تو هستم من امشب بیشتر یک دقیقه 🍉