eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت جدید🌸📖
📖 صد سال تنهایی 🖌گابریل گارسیا مارکز 🖇ترجمه بهمن فرزانه .
عصرتون بخیر🦋
نویسنده‌های جمع کُجان؟!
. میدونیم که یه نویسنده‌ی خوب باید بتونه خوب توصیف کنه، و هرچی توصیفاتش بدیع تر باشه و به اصطلاح دم دستی نباشه و در عین حال ملموس باشه، متنش جذابیت دیگه‌ای پیدا میکنه! 🌱
پارت سی ام: [رسول] کنار آقا محمد روبروي مانیتورهایی که تصویرِ اتاقِ الکساندر رو نشون میداد نشسته بودم..خدا رو شکر عملِ مامان خوب پیش رفته بود و بعد از چند روزي که بیمارستان بستري بود، منتقل شده بود خونه... خیالم از بابتش که راحت تر شد، تمرکزم رو کارام بیشتر شده بود.. محمد رو نگاه کردم.. اخم کرده بود و به بازجوییِ الکس نگاه میکرد.. طبق معمول دکتر شهیدي داشت بازجویی رو انجام میداد.. دیشب قرار بود یه مهمونی خونه ي شاهین محتشم برگزار بشه.. یه مهمونی خیلی بزرگ که خیلیا از جمله حسام راد هم دعوت بودن.. تمام هماهنگی ها رو انجام داده بودیم، ون فرستاده بودیم، ت.میم گذاشته بودیم.. اما به طرز مشکوکی مهمونی کنسل شده بود! دستگیريِ الکس که خیلی تمیز انجام شده بود.. پس چی ممکن بود شده باشه..؟! سرمو به چپ و راست تکون دادم تا این افکار ازم دور بشن.. باید الان فقط رو بازجوییِ الکس تمرکز میکردم! آقا محمد خودکارشو گذاشت رو میز و هدفونشو درآورد و حس کردم رو به من چیزي گفت.. نشنیدم.. منم هدفونمو از گوشم برداشتم و گذاشتم دورِ گردنم و گفتم: جانم آقا؟ گفت: میگم فعلا داره مقاومت میکنه..! گفتم: آقا چرا مدارکمونو رو نمیکنیم..؟ یا مثلا چرا نمیگیم ایمیلاشو رمزگشایی کردیم؟ سرشو تکون داد و گفت: نه رسول.. فعلا نه.. نباید فعلا بدونه به کجاها رسیدیم.. بذار فکر کنه در حد مظنونه.. نه متهم.. باید ببینیم چطور رفتار میکنه.. یکی از مهمترین کارایی که باید بکنیم، اینه که اول شخصیتِ سوژه رو بشناسیم.. گفتم: بله آقا.. درست میگین.. راستی آقا محمد.. میگم.. حسام رادو چیکار کنیم؟ مهمونی دیشب.. کاش خراب نمیشد! اومد جوابمو بده که سعید با عجله وارد اتاق شد.. نفس زنان گفت: رفت آقا رفت.. محمد از روي صندلیش بلند شد و گفت: کی رفت سعید؟ کجا رفت!؟ سعید در حالیکه دستشو روي قفسه ي سینهش گذاشته بود و تند تند نفس میکشید گفت: راد آقا.. حسام راد.. از کشور خارج شد.. کُپ کردم.. یعنی چی! آقا محمد چند ثانیه سعیدو نگاه کرد و با صدایی که نسبتا بلند بود گفت: یعنی چی خارج شد سعید؟؟ یعنی چی رفت؟؟؟ مگه شما ت.میمش نبودین؟؟ یعنی چی رفت؟؟؟ سعید گفت: آقا نمیدونم چی شد.. وارد یه شرکت شد، بعد ازش اومد بیرون و سمت خونه‌ش حرکت کرد.. آقا ما فکر میکردیم خودشه، نگو وقتی رفته تو شرکت دیگه بیرون نیومده.. و به جاي خودش یه فردي رو دقیقا با همون لباس و پوشش فرستاده بیرون.. آقا بچه ها رکب خوردن... محمد که پاهاش بهتر شده بود و سعی میکرد کمتر از عصا استفاده کنه، با پاهایی که هنوز نمیتونستن خوب قدم بردارن، سمت سعید رفت و گفت: خراب کردین سعید خراب کردین! من چقدر به شما سپردم که مراقبش باشین؟! چقدر؟؟ سعید با شرمندگی گفت: آقا.. بخدا شرایط جوري نیست که شما فکر میکنین.. تو این چند وقت چشم ازش برنداشتیم آقا.. ولی با این کارایی که کرده، با این نقشه اي که کشیده، قشنگ انگار میدونسته کسی دنبالشه.. از رو صندلیم بلند شدم و به سمتش رفتم و گفتم: یعنی میگی فهمیده الکساندر پیش ماست..؟ کلافه دستاشو تو هوا تکون داد و گفت: نمیدونم رسول.. فقط راد اون آدمی نبوده که ما تو این چند وقت زیر نظر داشتیمش.. آقا محمد هنوز اخم کرده بود و داشت فکر میکرد.. در باز شد و آقاي شهیدي اومد داخل.. پس بازجویی تموم شده بود.. قیافه هاي وا رفته ي ما رو که دید گفت: چیزي شده محمد جان؟ محمد سرشو به نشونه ي تایید بالا و پایین کرد و گفت: هنوز مطمئن نیستم آقا.... ولی.. آقاي شهیدي رو نگاه کرد و ادامه داد: احتمالش هست یه حفره تو سازمان داشته باشیم...! آقاي شهیدي پروندهشو روي میز گذاشت و گفت: چطور محمد؟ اتفاقی افتاده؟ محمد: هنوز نمیدونم آقا.. یعنی.. یعنی هنوز مطمئن نیستم.. دیشب یه مهمونی خونه ي شاهین محتشم بوده، به طرز مشکوکی کنسل شده.. الانم سعید خبر داد حسام راد به بچه ها زِد زده و از کشور خارج شده..!آقاي شهیدي تو فکر بود.. دستی روي شونه ي محمد گذاشت و گفت: پیدا میکنیم.. حفره رو پیدا میکنیم محمد جان.. نگران نباش. و بعد از اتاق بیرون رفت.. تو شوك بودم.. گفتم: آقا.. یعنی چی..؟ حالا چی میشه..؟ جدي گفت: اگه همچین چیزي باشه، پیداش میکنیم.. حواستونو جمع کنین بچه ها.. اطلاعات میخوام از راد و محتشم.. باید بفهمیم چه پیامی گرفتن.. باید بفهمیم کنسل شدنِ مهمونی و رفتنِ راد و گرفتنِ الکس به هم ارتباطی دارن یا نه..! و بعد اتاقو ترك کرد.. من مونده بودم و سعید.. به هم نگاه میکردیم..! نمیخواستم بهش فکر کنم.. نمیخواستم به اون حفره اي که آقا محمد گفته بود فکر کنم.. کاش براي یه بارم که شده، آقا محمد اشتباه میکرد. کاش.. __________ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
پارت جدید📖👆🏻
. بریم یه پارت بخونیم..؟ .
ولی خب.. یه پارتی که.. هیچی، خودتون بخونید متوجه می‌شید.. :") .
پارت سی و یکم: [محمد] رسول و سعید رفته بودن خونه.. داوود و فرشید و علی شیفت شب بودن.. رفته بودن خونه و شرکت راد ببینن چیزي دستگیرشون میشه یا نه.. خیلی دلم میخواست سایت میموندم یا باهاشون میرفتم.. اما دو روز بود خونه نرفته بودم.. دلم پیشِ عطیه بود.. از بچه ها خداحافظی کردم و راه افتادم.. قضیه درز پیدا کردنِ اطلاعات بدجوري ذهنمو به بازي گرفته بود.. کاش بچه ها امشب چیزي پیدا میکردن..خونه که رسیدم عطیه سفره رو انداخته بود.. بوي قورمه سبزیش از دمِ در به مشامم میخورد.. رو بهش گفتم: خانوم حالش چطوره؟! لبخند شیرینی زد و گفت: از احوال پرسیاي آقا.. مگه میشه بد باشم؟! گفتم: تیکه ننداز عطیه خانوم.. ما که همیشه شرمنده ي شما هستیم..! در حالیکه داشت بلند میشد بره شامو بکشه گفت: از ما که گذشت.. ولی نذار دخترت از الان شبا دلتنگِ باباش بمونه.. نگاهش کردم.. چقدر مادر بودن بهش میومد..! این همه دلسوزي و مهربونیشو فقط مادر بودن تکمیل میکرد.. سه ماه دیگه، اگه خدا میخواست.. دخترمو بغل میگرفتم.. دختري که عطیه مامانش بود..! شامو کشید و آورد سر سفره.. چقدر این لحظه هاي کنارش بودن برام لذت بخش بود.. بعد از اینکه شام خوردیم، خواست ظرف ها رو بشوره که اجازه ندادم.. وسطِ شستنِ ظرف ها بودم که عطیه گفت: محمد جان گوشیت زنگ میخوره.. دستامو آب کشیدم و گوشیو ازش گرفتم.. این وقتِ شب..؟! آقاي شهیدي بود. جواب دادم: سلام آقا، شبتون بخیر.. صداش تو گوشم پیچید: سلام محمد جان.. خوبی؟ گقتم: ممنون آقا.. جانم؟ کاري داشتین؟ آقاي شهیدي یکم مکث کرد.. دوباره گفتم: آقا چیزي شده؟ مشکلی پیش اومده..؟ گفت: نه.. راستش.. محمد جان.. بچه ها از سیستم شرکت راد یه چیزایی پیدا کردن. یعنی.. میشه گفت به حفره رسیدن.. گفتم: خب.. اینکه خیلی خوبه.. من الان خودمو میرسونم اونجا.. ممنون آقا.. و تماسو قطع کردم.. عطیه نگران نگاهم میکرد.. گفت: میخواي بري محمد.. آره؟ جلو رفتم و دستشو گرفتم.. خواستم حرف بزنم که جلوتر از من گفت: آره میدونم مجبوري، حضورت اونجا لازمه، باید بري.. اگه نباشی کارا درست پیش نمیره.. میدونم محمد.. بعد زورکی لبخندي زد و گفت: مراقب باش.. خب؟ پیشونیشو بوسیدم و گفتم: خب.. آماده شدم و خواستم از در بیرون برم که گفت: محمد عصاتو بردار.. عجله داشتم.. میتونستم راه برم، عصا دست و پا گیر بود.. گفتم: خوبم عطیه جان.. دیگه باید عادت کنم کم کم.. نگران نباش.. بعد هم ازش خداحافظی کردم و از خونه بیرون رفتم.. حسین آقا دم در منتظرم بود.. وقتی رسیدم سایت، حدواي ساعت 12 شب بود.. به سمتِ اتاقِ آقاي شهیدي رفتم.. وارد شدم و سلام کردم.. علی پشتِ سیستمِ آقاي شهیدي بود.. فرشید و داوود و سعید ایستاده بودن و آقاي شهیدي هم روي مبل نشسته بود.. چرا اینا اینطوري منو نگاه میکردن؟! اتاق تو یه سکوت عجیبی بود که آقاي شهیدي سکوتو شکست و گفت: سلام محمد جان. بیا تو.. با شک بچه ها رو نگاه کردم..! جواب سلامم رو ندادن.. دادن؟! سعید قبلِ من رفته بود خونه.. الان اینجا چیکار میکرد..؟! انقدر عجله داشتم ببینم کسی که تو سیستم ما نفوذ کرده کیه که از این فکرها گذشتم و رو بهشون گفتم: خب میشنوم بگین.. کسی جوابمو نداد.. کم کم داشتم نگران میشدم.. آقاي شهیدي رو نگاه کردم و سوالی گفتم: آقا..؟ شهیدي رو به علی گفت: علی بگو.. علی بُهت زده از رو صندلی بلند شد و گفت: نه آقا.. نه.. من نه.. یعنی.. آقا.. من.. نمیتونم.. گیج شده بودم! اینا چرا اینطوري میکردن؟! بچه ها رو نگاه کردم.. داوود رنگش مثل گچ سفید شده بود! رو پاهاش بند نبود.. دوباره نگاهم به سعید افتاد و سوالم تو ذهنم اومد.. سعید که امشب شیفت نبود؟ چرا اینجاست..؟ با خودم گفتم خب شاید بچه ها زنگ زدن گفتن بیاد.. آره حتما همینه.. اما.. اما چرا رسول نیست؟ دوباره به آقاي شهیدي نگاه کردم.. گفتم: آقا.. چی شده؟ شهیدي دستی به صورتش کشید و گفت: محمد جان.. بچه ها تونستن وارد شرکت راد بشن.. وارد سیستم شخصیش شدن.... مکث کرد.. گفتم: خب آقا خب؟؟ ادامه داد: مثل اینکه با عجله از کشور خارج شده و نتونسته خیلی چیزا رو با خودش ببره.. خیلی چیزا رو جا گذاشته.. خیلی اطلاعاتو از روي سیستمش پاك نکرده.. اینا که چیزاي عادي‌اي بودن.. چرا آقاي شهیدي انقدر با مکث حرف میزد..؟ چرا انقدر سخت حرف میزد..؟ منتظر نگاهش میکردم.. ادامه داد: محمد.. علی سیستمشو باز کرده.. تو سیستمش یه سري فایل رمزگذاري شده بوده.. یه سري ایمیل.. که بهش گِرا میداده.. که اطلاعات میداده.. از طریقِ همون ایمیل ها هم فهمیده ما الکساندر رو گرفتیم..
خب.. اینا حدس هاي منم بودن! اصلا خودم براي اولین بار بهشون گفتم که احتمالا حفره داریم! سر تکون دادم و گفتم: خب؟ کی براش فرستاده اینا رو؟؟ شهیدي گفت: پیاما از روي یه سیستم فرستاده شده که لوکیشنش براي تهران بوده.. یه سري ایمیل هایی که به دستش رسیده، کپی شده از روي یه سیستمِ دیگه بوده.. دوباره مکث کرد.. کلافه شده بودم.. نگاهی به بچه ها انداخت.. انگار با چشماش ازشون میخواست کمکش کنن! شهیدي ادامه داد: علی ردِ پیام هاي کپی شده رو گرفت.. یعنی.. فهمید اولین بار از روي چه دستگاهی و چه سیستمی کپی شدن.. دوباره مکث کرد! ثانیه ها منبسط شده بودن! درست انگار وسطِ یه سیاهچاله بودیم..! کسی چیزي نمیگفت.. سکوت رو صداي قدم هاي داوود شکست که در اتاقو باز کرد و رفت بیرون.. هیچوقت اینطوري بی اجازه نمیرفت بیرون..! چشمم به دکتر شهیدي بود.. ذهنم جاهاي خوبی نمیرفت.. چرا رسول الان بینِ ما نبود؟ چرا بچه ها نگفته بودن بیاد..؟ چرا شهیدي حرف نمیزد..؟ چرا داوود رفت بیرون..؟ رو به علی گفتم: از چه سیستمی کپی شدن علی؟ جواب نداد.. سرشو انداخت پایین.. داد کشیدم: میگم از چه سیستمی کپی شدن علی؟؟؟ به جاي علی، آقاي شهیدي جواب داد: علی به آي پیِ یکی از سیستم هاي همین سایت رسیده.. بعد از چند ثانیه چشماشو بست و گفت: سیستمِ رسول..! ماتم برد.. آب دهنم رو فرو بردم.. اخم ریزي کردم و خیره شدم به علی.. با چشمام بهش التماس میکردم بگه نه آقاي شهیدي.. من کِی گفتم سیستم رسول..؟ علی سرشو پایین انداخت.. فرشیدو نگاه کردم.. سرش پایین بود.. تو زانوهام هیچ جونی نبود.. خودمو به میز رسوندم و دستمو بهش تکیه دادم.. نمیتونستم رو پاهام وایسم.. کاش حرف عطیه رو گوش کرده بودم.. کاش عصامو آورده بودم..! نفس هاي عمیق میکشیدم.. دونه هاي عرق رو روي پیشونیم حس میکردم..دردي شبیه درد وقت به هوش اومدنم تو تنم میپیچید.. دکتر شهیدي انگار فهمید.. انگار حالمو دید که بلند شد و از اتاق بیرون رفت.. یه بارِ سنگینی رو درست وسط کمرم حس میکردم.. هنوز با دستی که به میز تکیه داده بودم خودمو سر پا نگه داشته بودم.. با صدایی که از تهِ گلوم میومد گفتم: برید بیرون... کسی تکون نخورد بلندتر گفتم: برید بیرون بچه ها.. علی آروم از پشت میز بلند شد و رفت کنار فرشید و سعید ایستاد.. نگاهشون کردم و با درمونده ترین حالت ممکن، با ته صدایی که تو گلوم مونده بود ازشون خواستم برن.. دقیقا همون زمانی که صداي بسته شدن در رو شنیدم، قدرت زانوهام تموم شد و روي صندلی نشستم...! زل زده بودم به دیوارِ روبروم.. نه... نه... این واقعی نبود.. رسول همچین کاري نکرده.. همچین آدمی نیست.. من میشناسمش.. چشماشو میشناسم.. این نمیتونست بیداري باشه.. من خواب بودم.. من قطعا خواب بودم.. نفسم گرفته بود.. هواي اتاق برام کم بود.. دلم نمیخواست به هیچی فکر کنم! ذهنِ لعنتیم اما آروم و قرار نداشت.. هی فلش بک میزد.. هی بهم یادآوري میکرد.. هی تلفناي مشکوكِ رسولو یادم میاورد.. سرمو تکون میدادم.. نه.. این امکان نداشت.. بهم ریختگیِ این چند وقتِ رسولو یادم میاورد.. نمیخواستم باور کنم..! نمیخواستم.. ذهنم تیرِ خلاص منو شلیک کرد.. مرخصیِ بی دلیل رسول... نه رسول.. نه..تو همچین کاري نمیکنی.. تو هیچوقت همچین کاري نمیکنی..! __________ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
ان شاءالله تا شب میام و جواب پیامای این چند روزه رو میدم🤏 فعلا این پارت رو بخونید..🥲❤️‍🩹 ممنون ازتون🌱📖