خب.. اینا حدس هاي منم بودن! اصلا خودم براي اولین بار بهشون گفتم که احتمالا حفره داریم!
سر تکون دادم و گفتم: خب؟ کی براش فرستاده اینا رو؟؟
شهیدي گفت: پیاما از روي یه سیستم فرستاده شده که لوکیشنش براي تهران بوده.. یه سري ایمیل هایی که به دستش رسیده، کپی شده از روي یه سیستمِ دیگه بوده..
دوباره مکث کرد.. کلافه شده بودم.. نگاهی به بچه ها انداخت.. انگار با چشماش ازشون میخواست کمکش کنن! شهیدي ادامه داد: علی ردِ پیام هاي کپی شده رو گرفت.. یعنی.. فهمید اولین بار از روي چه دستگاهی و چه سیستمی کپی شدن..
دوباره مکث کرد! ثانیه ها منبسط شده بودن! درست انگار وسطِ یه سیاهچاله بودیم..! کسی چیزي نمیگفت..
سکوت رو صداي قدم هاي داوود شکست که در اتاقو باز کرد و رفت بیرون..
هیچوقت اینطوري بی اجازه نمیرفت بیرون..!
چشمم به دکتر شهیدي بود..
ذهنم جاهاي خوبی نمیرفت..
چرا رسول الان بینِ ما نبود؟
چرا بچه ها نگفته بودن بیاد..؟
چرا شهیدي حرف نمیزد..؟
چرا داوود رفت بیرون..؟
رو به علی گفتم: از چه سیستمی کپی شدن علی؟
جواب نداد.. سرشو انداخت پایین..
داد کشیدم: میگم از چه سیستمی کپی شدن علی؟؟؟
به جاي علی، آقاي شهیدي جواب داد: علی به آي پیِ یکی از سیستم هاي همین سایت رسیده..
بعد از چند ثانیه چشماشو بست و گفت: سیستمِ رسول..!
ماتم برد.. آب دهنم رو فرو بردم..
اخم ریزي کردم و خیره شدم به علی..
با چشمام بهش التماس میکردم بگه نه آقاي شهیدي.. من کِی گفتم سیستم رسول..؟
علی سرشو پایین انداخت.. فرشیدو نگاه کردم.. سرش پایین بود..
تو زانوهام هیچ جونی نبود.. خودمو به میز رسوندم و دستمو بهش تکیه دادم.. نمیتونستم رو پاهام وایسم..
کاش حرف عطیه رو گوش کرده بودم.. کاش عصامو آورده بودم..!
نفس هاي عمیق میکشیدم.. دونه هاي عرق رو روي پیشونیم حس میکردم..دردي شبیه درد وقت به هوش اومدنم تو تنم میپیچید..
دکتر شهیدي انگار فهمید.. انگار حالمو دید که بلند شد و از اتاق بیرون رفت..
یه بارِ سنگینی رو درست وسط کمرم حس میکردم.. هنوز با دستی که به میز تکیه داده بودم خودمو سر پا نگه داشته بودم..
با صدایی که از تهِ گلوم میومد گفتم: برید بیرون...
کسی تکون نخورد
بلندتر گفتم: برید بیرون بچه ها..
علی آروم از پشت میز بلند شد و رفت کنار فرشید و سعید ایستاد..
نگاهشون کردم و با درمونده ترین حالت ممکن، با ته صدایی که تو گلوم مونده بود ازشون خواستم برن..
دقیقا همون زمانی که صداي بسته شدن در رو شنیدم، قدرت زانوهام تموم شد و روي صندلی نشستم...!
زل زده بودم به دیوارِ روبروم..
نه... نه... این واقعی نبود.. رسول همچین کاري نکرده.. همچین آدمی نیست.. من میشناسمش.. چشماشو میشناسم..
این نمیتونست بیداري باشه.. من خواب بودم.. من قطعا خواب بودم..
نفسم گرفته بود.. هواي اتاق برام کم بود..
دلم نمیخواست به هیچی فکر کنم! ذهنِ لعنتیم اما آروم و قرار نداشت..
هی فلش بک میزد.. هی بهم یادآوري میکرد.. هی تلفناي مشکوكِ رسولو یادم میاورد.. سرمو تکون میدادم..
نه.. این امکان نداشت.. بهم ریختگیِ این چند وقتِ رسولو یادم میاورد..
نمیخواستم باور کنم..!
نمیخواستم..
ذهنم تیرِ خلاص منو شلیک کرد..
مرخصیِ بی دلیل رسول...
نه رسول..
نه..تو همچین کاري نمیکنی..
تو هیچوقت همچین کاري نمیکنی..!
__________
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
ان شاءالله تا شب میام و جواب پیامای این چند روزه رو میدم🤏
فعلا این پارت رو بخونید..🥲❤️🩹
ممنون ازتون🌱📖
بریم اون سمت یکم پیام بخونیم؟!😍👇🏻
@hamvatanunknown
این چند روزه فرصت نکرده بودم جواب بدم🥲
هدایت شده از ناشناس هموطن
📄پیامِ شما
《رسول گناه دارههه کاناله وی آی پی داره این رمان؟》
••••••••••••••••••••••••••••••••••
نه کانال ویآیپی نداره،
اما امکان خرید پیدیاف هست که تو کانال براتون توضیح میدم😌🌱🤝🏻
🌱
بچه هایی که جدید به جمع ما اضافه شدید،
باید بگم که امکان داشتن پیدیاف هموطن ۱ به این صورت وجود داره:
و امروز، تا آخر شب
آخرین فرصتی هست که میتونید این فایل کامل هموطن ۱ رو با واریز هزینه به 《حساب ایران همدل》 داشته باشید.
✅بعد از این تایم هم امکان خرید فایل پیدیاف موجوده،
اما در اون صوررت باید هزینه رو به حساب نویسنده واریز کنید🌱🤝🏻
.
🔆پیشنهاد من اینه که اگرررر مایل به خرید پیدیاف هستید، امشب تهیهش کنید، که با یه تیر دو نشون بزنین😍
هم تهیه رمان،
و هم کمک به جبههی مقاومت😌🌱❤
.
این از پرداختیای بعد از ظهر تا الانه که رمان رو خریدید و هزینهش رو هدیه کردید به جبههی مقاومت🥺📖❤️
همیشه سبز و پر برکت بمونید عزیزان🌱
.