eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
[پارت سی و هشتم] از خانه‌ی مهرداد بیرون رفتم. بعید نبود کسی را دنبالم بفرستد. مثل بیشتر وقت ها، مستقیم نرفتم خانه. چند ساعتی توی خیابان چرخیدم و بعد وارد یک پاساژ شدم و از در دیگرش رفتم بیرون. وقتی تقریبا خیالم راحت شد که کسی تعقیبم نمی‌کند، رفتم خانه. مهرداد زرنگ تر از این حرف ها بود. پرسیده بود کجا کار میکنم و شک نداشتم تا سر از کارم در نیاورد ول کن ماجرا نیست. میخواستم آخر هفته را بروم همانجایی که به مهرداد گفته بودم. اما دلم نمیخواست حتی یک ذره از موادی که از او گرفته بودم را بفروشم. با سرهنگ هماهنگ کردم. قرار شد چمد نفر را بفرستند تا مثلا مواد را از من بخرند. یک رمز هم گذاشتیم که هر کسی از طرف سرهنگ فرستاده شده بود، برای من قابل شناسایی باشد. پنجشنبه شب بود. هوا رو به خُنکی میرفت. سوییشرتم را روی تیشرت تنم کردم و از خانه بیرون رفتم. سه بسته از مواد را توی جیب سوییشرتم گذاشتم. اضطراب به جانم افتاده بود. از تفتیش شدن توسط پلیس میترسیدم! اگر جلویم را میگرفتند و ماجرا به شناسایی من می‌کشید، کار تمام بود. پیاده راه افتادم. پارک آن قدر ها شلوغ نبود اما میتوانستم در بین جمعیت کارم را انجام بدهم. پیرمردی بساط بلال ذغالی راه انداخته بود و مُدام داد میزد. دورش شلوغ بود و چند نوجوان کنارش ایستاده بودند. یک بلال خریدم و نشستم روی نیمکت همان حوالی. پایم را انداختم روی پا و شروع کردم به گاز زدن بلال. خیلی زمان نگذشت که یک نفر کنارم نشست. زیر چشمی نگاهش کردم. گفت: راه ابریشم از اینجا میگذره؟ از فرستاده های سرهنگ بود. اول قرار بود هیچ چیزی بین مان رد و بدل نشود اما سرهنگ گفته بود کار از محکم کاری عیب نمیکند. یک بسته از جیبم بیرون آوردم. پاکت پفک توی دستش را گرفت سمتم. بسته را انداختم تویش. اسکنال لوله شده را آرام برداشتم. چند دقیقه ای همانجا نشست و بعد رفت. بعد از رفتنش، یکی دیگر از آدم های سرهنگ هم آمد و بسته را تحویلش دادم. فقط یکی مانده بود توی جیبم. نمیدانستم سرهنگ چند نفر را می‌فرستد. اما بهتر بود بیشتر بمانم. باد از سمت راست می‌زد و دودِ زغال را می آورد سمتم. پارک شلوغ تر شده بود. به فوتبال بچه ها توی زمین کوچک رو به رویم نگاه میکردم که کسی نشست کنارم. نگاهم را با مکث از رو به رو گرفتم و نگاهش کردم. دستش را به بینی اش کشید و گفت: کار داری؟ گفتم: بله!؟ فین فین میکرد! گفت: میگم کار داری؟ کار ناب!؟ ناخوداگاه اخم کردم. قرار نبود به آدم های عادی چیزی بدهم. گفتم: پاشو برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه.. روی نیمکت چرخید سمتم و گفت: لَنگم اگه داری انقد بده. و انگشت شصت و اشاره اش را چسباند به هم. نفس عمیق کشیدم. سعی میکردم روی خودم مسلط باشم. از موقعیتی که در آن بودم حالم بد شده بود. گفتم: گفتم پاشو برو تا یه کاری نکردم برات بد شه. سر تکان داد. دوباره بینی اش را کشید بالا و بلند شد. پایین را نگاه کردم. چشمم خورد به کتانی های زرد و مشکیِ براقش. مطمئن بودم آن ها را یک جا دیده ام. یک قدم برداشت و از نیمکت فاصله گرفت. هنوز خیره مانده بودم به کتانی هایش. چند متر جلو تر رفته بود که بلند گفتم: صبر کن!
133.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مودِ کاوه وقتی ازش میپرسن چرا مواد فروش شدی؟
سلام بعد از سه روز🥲❤️
بریم واسه ادامه پارت ها؟!
[پارت سی و نهم] گفت: چی میگی؟! از روی نیمکت بلند شدم. رفتم کنارش و دستم را گذاشتم پشت کمرش و وادارش کردم به راه رفتن. آرام گفتم: چقد خرج میکنی؟ جواب داد: تو که گفتی نداری! از جلوی بلال فروش رد شدیم. گفتم: واسه گدا ندارم. خوب خرج کنی یه چیزایی ته جیبم پیدا میشه. ایستاد. گفت: آیسِ لول بالا میخوام. چقد داری؟ گفتم: پنج تا دارم.. یه تومن. میخوای؟ اطرافش را نگاه کرد. دست به کمر رد و گفت: نچایی یه وقت. کمت نشه!؟ گفتم: برو بابا. گفتم به گدا چیزی نمیفروشم.. و خواستم از کنارش رد شوم. مچ دستم را گرفت گفت: خیلِه خب.. بده همونو. نشستم و مشغول بستن بند کفشم شدم. گفتم: مایه رو بزار تو کلاه لباسم. پول را گذاشت همانجا. بلند شدم و بسته را از جیبم در آوردم. دستم را به حالت دست دادن بردم جلو و بسته را دادم به او. دست هایم را گذاشتم توی جیبم و از او جدا شدم. آرام پارک را دور زدم. باید بیشتر دقت می‌کردم. مهرداد انگار کمر بسته بود تا مشتم را باز کند. مطمئن بودم خودش او را فرستاده. کفش هایی که پوشیده بود را قبلا یک بار پشت در خانه‌ی مهرداد دیده بودم. اما اینکه چند روز یک نفر را گذاشته بود تا این پارک را تحت نظر داشته باشد، فقط برای امتحان کردن من، خیلی عجیب بود. این نشان میداد مهرداد، یا هر کس دیگری که توی این پرونده است چقدر دقیق است! یکی دو ساعتی همانجا پرسه زدم و بعد از رفتن به چند جای دیگر برای رد گم کنی، رفتم خانه. ساعت از یک شب گذشته بود. ساق پاهایم ذوق ذوق می‌کرد. دوش گرفتم و بعد نفهمیدم چه طور خوابم برد. روز ها پشت هم به همین روال می‌گذشتند. مامان زنگ میزد و دلتنگی میکرد اما تا پرونده در جریان بود، نمیتوانستم نزدیکشان شوم. مهرداد که احتمال میدادم مهره ی دسته چندمِ این پرونده باشد، مثل عنکبوت تار تنیده بود دورم. همه چیز باید حساب شده پیش میرفت. روز ها جلو میرفت و کم کم، بیشتر خودم را به مهرداد نشان می‌دادم. از فروش بیشتر جنس ها گرفته تا یکی دوباری که برای تحویل بار های سنگین داوطلب شدم. بار های سنگین و پر ریسک مهرداد گیر کرده بود و هیچ کس از ترس حکمی که برای بار ها میخورد جرات نمیکرد برود سر قرار. مبلغ بالایی را پیشنهاد دادم و برای گرفتن بار ها جلو رفتم. و همین، من را به او نزدیک تر کرده بود. مهرداد محض رضای خدا موش نمیگرفت. من را یک نیروی تیز دیده بود که میتوانست کار های بیشتری از او بکِشد. پس حصارِ دورش را کوتاه و کوتاه تر کرد، اما کامل برش نداشت! طی یکی دو ماه بعدی، اطلاعات بیشتری از مهرداد و گروهش به دست آوردم. فهمیدم هیچ کسی جز یک زن پنجاه ساله توی آن خانه زندگی نمی‌کند و آنجا فقط یک پوشش برای فروش مواد است. مهرداد آن خانه را رایگان در اختیار زن گذاشته، اما به شرطی که از صبح تا شب خانه نباشد فقط شب ها برگردد. چند باری هم برای تفریح با آن ها به باغ های اطراف تهران رفته بودم. سعی کرده بودم آدرس و اسامی مرتبط با باغ ها را به خاطر بسپارم. اما هر چه که بود، نتوانسته بود من را به چیز هایی که میخواستم برساند. من باید بیشتر نزدیک میشدم. جمع آوری اطلاعات، در زمان های کوتاهی که کنارشان بودم، عملا ممکن نبود! بخاطر همین، کم کم شروع کردم به بد قولی در فروش جنس ها. پرداخت های هفتگی ام شده بود دو هفته یک بار. چند باری هم از مهرداد خواهش کرده بودم تا پول جنس ها را از من نگیرد و بزند به حساب! مهرداد ممکن نبود من را از دست بدهد، اما امیدوار بودم، با این کار ها، بخواهد دلیل آن ها را بداند و به این طریق بتوانم خودم را بیشتر به آن ها نزدیک کنم.
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرق می‌کنه کی رئیس جمهور باشه🤝🏻 |هَم‌وطن|
|هم‌وطن|
فرق می‌کنه کی رئیس جمهور باشه🤝🏻 |هَم‌وطن|
وسطِ رمان خوندن مزاحمتون شدم😁 اینو برای دو، سه نفر بفرستید، خون به مغزمون برسه فراموشی نگیریم🦦
[پارت چهلم] از غروب گذشته بود. به دعوت مهرداد به یکی از باغ های اطراف تهران میرفتم. گفته بود میخواهد دور هم باشیم اما من میدانستم سلامش بی طمع نیست! مطمئن بودم میخواهد یک کاری بسپرد به من، اما هر چه که بود، من انشب باید چیزی که میخواستم را میگفتم. رسیدم به باغ. مهرداد بود و پیمان و دو سه نفر دیگر که نمیشناختمشان. از وقتی برای رها کردن بارِ گیر افتاده داوطلب شده بودم، رفتار مهرداد تغییر کرده بود! نشسته بودم کنار آتشی که پیمان درست کرده بود. در این مدت فهمیده بودم وقتی میترسد و اضطراب میگیرد، لکنتش بدتر می‌شود. در باقی اوقات میتوانست بهتر صحبت کند. با تکه چوب بلندی هیزم های آتش را زیر و رو می‌کرد. رو به من گفت: چ..چرا ساکتی؟ به نشانه‌ی اینکه چیزی نیست، سر بالا انداختم. مهرداد که تکیه اش را داده بود به درخت و سیگار می‌کشید آمد سمت ما. ته مانده ی سیگارش را انداخت زمین و له کرد و گفت: راس میگه. چند وقته تو لاکی! جنسا رو میپیچونی پولاشم رِ دِ دِ! و بعد دوتا دستش را زد به هم! حالت دلخور گرفتم و گفتم: اونا رو که حرف زدیم آقا مهرداد.. گفتم میارم! بد جور تو گِلم! آمد جلو. با پا به کفشِ پیمان زد و گفت: پاشو ببینم. و روی چهار پایه اش نشست. رو به من گفت: عینهو شیشه شیر بچه قطره قطره قطره قطره. جون بکن بگو چه گِلی به سرت شده دیگه! گفتم: پول لازمم. بدجور پول لازمم.. چشم هایش توی تاریک و روشن برق زد. نگذاشت ادامه‌ی حرفم را بگویم. گفت: اتفاقا پیشنهاد دارم برات شیرین عسل! اگه باشی، خوب پولی برات داره! بدون آنکه آثار خوشحالی در چهره ام بوجود بیاید گفتم: اگه از پسش بر بیام هرچی باشه نوکرم. لبخندِ دندان نمایش را جمع کرد. نگاهش را به اطراف چرخواند. پرسید: حالا.. حالا چقدی پول میخوای؟! اصن برا چی میخوای؟! گفتم: لنگِ جام! یکی دو روز بیشتر جا ندارم. فکری شد. اخم ریزی کرد و گفت: کجا بودی این مدت و ؟ نفس عمیقی کشیدم. پیمان ایستاده بود بالا سر مهرداد و با همان چوب توی دستش، سنگ‌های زمین را جا به جا می‌کرد. گفتم: پسر عموم سرایدار بود یه جا. یه ماه از قرار دادش مونده بود من رفتم جاش.. یکی دو روز دیگه باید جمع شم برم! به جلو متمایل شد. به قول علی شاخک هایش فعال شده بود! گفت: سرایدار کجا؟ چرا سپرد به تو؟! خودت کسی رو نداری بمونی پیشش؟! خنده ام گرفته بود. حتی تظاهر به عادی بودن شرایط نمی‌کرد. تا بوی خطر به مشامش میخورد، تبدیل به یک بازجو می‌شد! گفتم: سرایدار یه گاراژ.. سمت همون راه آهن. الانم رفته اونور آب. کسی و تهران ندارم. همه شمالن. سریع گفت: ها.. آره.. یه بار گفته بودی مادرت شماله! سر تکان دادم. پیمان خم شد و چیزی به او گفت. صدای آهنگ که از آن طرف باغ بلند بود نگذاشت صدایش را بشنوم. مهرداد اما در جواب گفت: تو باز عینِ جَسَد پریدی وسط؟ گمشو اونور! بعد رو به من گفت: صد بار بهش گفتم فوضولی نکن تو کارم. و سیگارش را از جیبش دراورد و با شعله های آتش روشن کرد. کام عمیقی گرفت. چند ثانیه خیره شد به شعله های آتش و گفت :اَلبَت بدم نمیگه توله سگ. ولی فک نکنم راستِ کارِ تو باشه! گفتم: چی میگه؟! دود سیگار را مستقیم فرستاد توی صورتم. گفت: میگه بری پنج دریِ پرویز کبابی! اسم پرویز را چند باری از زبان مهرداد شنیده بودم، وقتی با موبایل حرف میزد. اما چیز بیشتری از او نمیدانستم. گفتم: خب.. خب کجاس این‌جا!؟ چرا میگی راست کارم نیس؟! جواب داد: تو مثِ خودمی. خنده‌ی مشمئز کننده ای کرد و ادامه داد: از این آت و آشغالا نمیزنی.. از قیافه‌ت معلومه تَه تهش یه "تونی" زدی به بدن! لبم را از تو گاز گرفتم. همین آت و آشغال ها را هر روز پخش می‌کرد بین مردم. سکوت کردم که گفت: پیمان اونجا زندگی میکنه. یه خونه قدیمیه! به فوت بنده! از نظر من بری جلو مامور بگی ۵۰ گرم شیشه تو جیبمه، بگیرتت بندازتت اون تو، شیش هیچ شرف داره تا بری اونجا! و دوباره خندید! قلاب را انداخته بودم تا به خودِ مهرداد گیر کند. میخواستم خودش پیشنهادی بدهد تا به خودش نزدیک تر بشوم. اما همین هم از هیچ بهتر بود! سر تکان دادم و افکارم را بلند گفتم: از هیچی بهتر نیس؟ تا جمع و جور کنم خودمو، یه جا بگیرم طول میکشه.. سر تکان داد. گفت: باید بری پیش پرویز کبابی.. پیمان بهش بگه رات میده! ولی من بازم میگم، اونجا در حد تو نی. سگ دونیه! از سر ناچاری سر تکان دادم. بلند پیمان را صدا زد. بعد نگاهم کرد و گفت: حالا بریم سر اصل مطلب! و از آزاد کردنِ بسته هایی که برایش من را تا اینجا کشیده بود گفت.
بیدارید پارت بخونیم؟!
[پارت چهل و یکم] چند تکه لباس را چپاندم توی ساک ورزشی. لپ تاپ و بقیه لوازم را هم گذاشتم توی کمد دیواری. چشم چرخواندم توی خانه. چیزی نبود. به سرهنگ زنگ زدم و رفتنم را گزارش دادم. چند باری دست بردم اسلحه‌ی کوچک جیبی را هم با خودم ببرم اما پشیمان شدم‌. معلوم نبود توی آن خانه‌ی به قولِ خودشان پنج‌دری، چه اتفاقاتی قرار بود بیفتد. به خطرش نمی‌ارزید! در را قفل کردم و کلیدش را گذاشتم توی همان لوله‌ی آبی که سرهنگ گفته بود. زیپ سویشرتم را کشیدم بالا و رفتم سر قراری که پیمان گفته بود. قرارمان، در خودِ تهران بود. زیر یک پل عابر پیاده منتظرش ایستاده بودم که با موتور پیدایش شد. تَرک نشسته بود. موتور سوار را قبلا توی خانه‌ی مهرداد دیده بودم. پشتشان به سختی جا شدم و راه افتاد. سمت مرکز شهر رفت. بعد گذشتن از کوچه پس کوچه ها، ایستاد. من و پیمان پیاده شدیم. پیمان راه افتاد و جلو جلو رفت. سر حال تر از همیشه بود. انگار قبل از اینکه بیاید حسابی به خودش رسیده بود! پا تند کردم و رسیدم به او. گفتم: همینجاهاس؟! سر تکان داد و گفت: خخ..خیلی نمونده. دلشوره داشتم. کوچه های تنگ قدیمی را یکی یکی جلو رفتیم. رفتیم توی یک بن‌بستِ یک متری. ته کوچه یک خانه بود. کلید انداخت و در را باز کرد. داخل تاریکِ تاریک بود. ساکم را دادم به دست دیگرم. پیمان گفت: ب..برو ت..تتت..تو! ظلمات و هیچ صدایی نمی آمد. گوش تیز کردم. حواسم را داده بودم به صَد جا! رفته بودم در حالتِ تدافعی! منتظر بودم پشه بجنبد تا گارد بگیرم! آرام رفتم داخل. پیمان هم پشت سرم آمد و در را قفل کرد. چراغ قوه‌ی گوشی اش را روشن کرد و داد دست من و گفت: ببب..بگیرش. بعد هم یک قفل کتابی از زمین برداشت و زد پشت در. گوشی را از دستم گرفت و نورش را انداخت توی صورتم. چشم هایم را جمع کردم و دستم را گرفتم جلوی نور و گفتم: آی! بگیر اون طرف کورم کردی! خندید. گفت: ن..نن..نترسیا! به تو هممم کلید مم..مممیدیم! و بعد راه افتاد و جلو رفت. هیچ نوری از هیچ کجا به بیرون درز نمی‌کرد و فقط روشنایی چراغ قوه‌ی پیمان بود که راه را نشانمان می‌داد. دسته‌ی ساک را محکم گرفتم توی دستم. دست دیگرم را برده بودم توی جیبم و انگشتم را آماده روی دکمه‌ی "۱" که شماره‌گیری سریع سرهنگ بود گذاشته بودم. از حیاط رد شد و وارد خانه شد. خانه بدون اثاثیه بود. وارد خانه که شدیم ناخوداگاه ایستادم. پیمان هم ایستاد. تار های عنکبوت و گرد و خاکِ پخش شده توی هوا، در نورِ چراغ قوه دیده ‌می‌شدند. صدای جِرک جِرک موریانه می‌آمد. پیمان گفت: بب..بیا. و دوباره راه افتاد. تا انتهای خانه رفت و در دیگری را باز کرد. رسیدیم به یک راهرو‌ی بدون سقف و بعد از آن به حیاطِ کوچکی در پشتِ خانه. جلو تر رفتیم. نور از دیوارِ خانه‌ی رو به رویی میپاشید به حیاط. صداها دوباره شنیده شد. صدای خندیدن و صحبت کردن. پیمان سمت در آهنی رفت و بازش کرد. پشت سرش رفتم. در چهار چوب در ایستادم و رو به رویم را نگاه کردم. یک خانه‌ی پنج‌دری قدیمی. انقباضِ عضلات بدنم از بین رفت. نفس راحتی کشیدم و یک قدم جلو رفتم. حیاطِ خانه پر بود از برگ های چنار. و دور آتشِ درست شده در گوشه ی حیاط، چند نفر نشسته بودند. پیمان در را پشت سرم بست و گفت: بب..بیا! پشت سرش رفتم سمت آتش. پنج مرد دور آتش نشسته بودند. به جز یک نفر، از سر و ریخت باقی‌شان اعتیاد میریخت. پیمان سمت همان یک نفر رفت و گفت: س..سسلام پپ..پرویز خان. به تقلید از پیمان سلام کردم. میان سال بود. نگاهم کرد. با صدایِ بَمش گفت: تو شاهینی!؟ سر تکان دادم و گفتم: بله! بی مکث گفت: بیشتر که بهت میخوره جوجه کفتر باشی! و بلند زد زیر خنده. چند ثانیه سکوت شد و بعد همه همراهش خندیدند. مرد ها که روی زمین گرد نشسته بودند، بلند می‌خندیدند. زورکی لبخند زدم. آخرِ خنده اش را جمع کرد و دست به سیبیل های نعل اسبی اش کشید و گفت: شوخی کردم! بیا جلو! جلو رفتم و با هم دست دادیم. هنوز من و پیمان ایستاده بودیم. پیمان گفته بود تا نگفته بنشینیم نباید بنشینیم! با پشت دست به پایم زد و گفت:برو عقب وایسا گردنم درد میگیره نگات کنم! مطیعانه چند قدم به عقب رفتم و کنار پیمان ایستادم. گفت: پیمون مُعَرِفته وگرنه اینا میدونن! پرویز کبابی به کسی جا چی؟! رو به چند نفر نشسته دورش کرد و گفت: جا چی؟! مرد ها بلند گفتند: نِمیده! گفت: جریانات و که پیمون برات گفته؟! پیمان را نگاه کردم. پیمان گفت: آآآق..آقق.. پرویز چین به بینی اش انداخت و گفت: واق واق میکنی واسه چی؟ و رو به یکی از مرد ها گفت: یه استخون بنداز این بره گم شه اونور دوباره سوزنش گیر کرد.
پیمان بی حرف از کنارمان دور شد و روی لبه‌ی حوض نشست. پرویز گفت: نگفته بهت. عب نداره. خودم میگم! من اینجا نیستم، آخر هر هفته میام یه حالی میدم بهتون. ولی چه باشم چه نباشم، اینجا یه قانون هست اونم اینه که آسه میری آسه میاد که چی!؟ پرویز شاخت نزنه! واسه تمرگیدن میای آفتاب که زد چی؟! میری پی علافیت! چرا اون نرفت و چرا فلانی موند و چرا این چرا اون نداریم! فضولی تو کار کسی چی؟! نمیکنی! ملتفت؟! سر تکان دادم. گفتم: حله. چشم. کج خندید و گفت: آفرین آقا معلم! پیمان را نگاه کرد و بلند گفت: این آقا معلمو از لپ لپ دراوردین؟! اینو مهرداد میگه جنس آزاد کرده!؟ و دوباره من را نگاه کرد. بلند شد. آمد جلو. وَق زده توی چشم هایم نگاه میکرد. با آن تیپ و قیافه‌ای که برای خودم ساخته بودم، وقتی آینه نگاه میکردم، خودم خودم را نمی‌شناختم. اما حالا، احساس میکردم که پرویز دارد همه‌چیز را از نقابِ شیشه‌ای روی صورتم می‌بیند. آب دهانم را قورت دادم. فاصله‌مان انقدر کم بود که بوی گوشتِ مانده را از نفس هایش حس میکردم. داشتم با خودم فکر میکردم که اینجا یک تله بوده و کارم تمام است که گفت: عینِ مهردادی! اونم سوسوله! میشینه پای بساط، ما رو نگا میکنه ولی ویسکی سودا شو میزنه! لامُرُوت یکم از اون دستپخت خودشو نمیزنه! فقط میکنه تو پاچه‌ی ماها! و باز بلند خندید. از من فاصله گرفت. نفس حبس شده ام را رها کردم. سمت آتش رفت. نشست سر جایش، روی پوست گوسفندی که پهن شده بود. دست برد سمت سرنگی که توی لیوان افتاده بود. برش داشت و آرام از مایع قهوه‌ای تهِ لیوان کشید بالا. مرد لاغری که کنارش نشسته بود و مو‌ها و ریش مشکی اش بلند بود شروع کرد به تا کردن آستین پیراهنش و هم زمان خود را کشید جلو. پرویز نیم نگاهش کرد و گفت: بِتَم سر جات ببینم. واسه آقاس! و با چشم من را نشان داد. گفت: بیا جلو! بیا بشین. قلبم هُری ریخت. مات نگاهش کردم. این پا و آن پا کردم. گفتم: مرسی دم شما گرمه! من نیستم! لبخندش عمیق تر شد. گفت: بیا! خیره بودم به سرنگ توی دست پرویز. یکی از مردها با صدایِ گرفته و کِش دار گفت: دستِ عمو پرویز شفاااس.. صدایِ جمع بلند شد: اگه نزاری بزنه بلاااس! پرویز دوباره گفت: بیا.. بیا جلو! این واسه خوش‌آمده! نترس همین یکیه! پیمان از لبه‌ی حوض بلند شد و آمد کنارم. دستش را گذاشت پشتِ کمرم و هُلم داد. خواست بگوید برو ولی زبانش روی "ب" و "ر" گیر کرده بود. ساک را ول کردم روی زمین. جلو رفتم. بویِ اَفیون پیچیده بود توی بینی‌ام. خوب این بو را ‌میشناختم. چند بار توی آزمایشگاهِ تشخیصی آزمون شناسایی‌اش را داده بودم. پرویز گفت: دست جلو! دستم را بردم جلو. لمس بودم. انگار نمی‌دانستم با‌ید چه کار کنم. دندان هایم را فشار دادم به‌هم. صدایِ خودم پیچید توی گوشم، سال دوم دانشکده افسری.. _استاد؟! این اسم گذاری ها رو چه حسابی بوده؟! مثلا همین هروئین! _خب این مخدر اولین بار برای جنبه‌ی درمانیش تو یه شرکت داروسازی ساخته شده. سازنده‌ش از این دارو به کارگر های کارخونه‌ش میده. و ازشون میپرسه بعد از مصرف چه حسی دارن!؟ اونا هم میگن حس قهرمانی دارن! قهرمان به لاتین میشه هیرو! و خب ترکیبات این ماده بعد ها به هروئین معروف میشه! با دردی روی دستم از خاطرات بیرون آمدم. با دست محکم روی ساعدم میزد. گفت: رَگ یوخدی! ها؟! میگم جوجه کفتری میگی نه! ب کمپلکسم نزدی تاحالا فک کنم! و دوباره خندید. روی زانوهایم نشسته بودم. کش نازکی را محکم بست دور بازویم. سرنگ را نزدیک دستم کرد. بی اراده دستم را کشیدم که محکم مچ دستم را گرفت. سوزن سرنگ را فرو کرد توی دستم. نفسم انگار بالا نمی‌آمد. شاید هم خودم نگهش داشته بودم که بالا نیاید. زمان هم ایستاده بود. مایع توی سرنگ را آرام و با طمانینه خالی کرد توی دستم. سرنگ را که از دستم کشید بیرون همزمان شد با آمدن پیمان به سمتم. مات رو به رویم را نگاه میکردم. دستش را انداخت زیر بازویم و کشید بالا. میخواست حرف بزند اما جز اصواتِ نا مشخصی چیزی نمیگفت. ساکم را از روی زمین چنگ زد و من را کِشان کِشان با خودش به سمت داخل خانه برد.