خندیدم!
سرمو بالا آوردم و آقاي عبدي رو نگاه کردم.. با گذاشتنِ پلک هاش روي هم بهم فهموند همه چی درسته..!
دستم رو پشتِ کمر داوود زدم و با خنده گفتم: لهم کردي داوود!
آروم کنار رفت و بعد فرشید جلو اومد و برادرانه بغلم کرد.. آروم کنار گوشم گفت: سري بعد تنها تنها جاسوسی نکنیا.. اگه تیمی کار کرده بودیم گیر نمیفتادي!
و بعد شونهمو بوسید و ازم جدا شد..
قلبم.. ذهنم.. پر بود از حس هاي مختلف..!
آقاي عبدي رو نگاه کردم.. جلو اومد.. سرم پایین بود.. نمیدونم چرا اما ازش خجالت میکشیدم..!
دستاشو باز کرد و گفت: خوش اومدي... پسرِ صبورِ ما..
و با مهربونی منو در آغوش گرفت..
همه چیز مثل خنکی یه لیوانِ آب، تو یه نصفِ شب.. بعد از بیدار شدن از یه کابوسِ وحشتناك میموند..!
اما.. جاي یه چیزي عمیقا خالی بود..
نمیدونستم محمد کجاست.. بیشتر از هرکسی، احتیاج داشتم با خودش حرف بزنم...
همونطور که دستامو تو هم گره کرده بودم، آروم گفتم: آقا.. آقا محمد..
عبدي پشت میزش رفت و گفت: همه ي این کارا، کارِ آقا محمدتونه!
با شک نگاهش کردم که ادامه داد:
ماموریتی که بهتون گفته بود، در واقع ماموریتِ پیدا کردنِ حفره ي اصلی بوده!
این چند روز خواب و خوراکش شده بود پیدا کردنِ حقیقت..
بچه ها رو نگاه کردم..
فرشید و داوود هم مثل من متعجب بودن.. اما سعید انگار از قضیه خبر داشت..
آقاي عبدي ادامه داد و تمامِ اتفاقاتی که تو نبودِ من اتفاق افتاده بود رو خلاصه وار توضیح داد..
اینکه نمیتونستم روي پاهام وایسم عجیب بود..؟یعنی تمامِ این مدت.. محمد.. تنها.. بدون اینکه یک نفر از بچه هاي خودمون رو همراهش ببره.. پیگیرِ این
قضیه بوده..؟
با صدایی که از تهِ گلوم درمیومد گفتم: آقا.. الان کجان..؟ رفتن خونه..؟
آقاي عبدي بیخیال، طوري که انگار میخواد بگه نه رفته تا اتاقش و برگرده گفت: نه تو عملیاتِ امشب تیر خورده بهداریه..
حس کردم اشتباه شنیدم اما نه.. درست بود..
با قلبی که به گلوم رسیده بود یه قدم به سمت میز آقاي عبدي رفتم که گفت: نگران نشید... حالش خوبه...
تیر داخل دستش نرفته... از دکتر شریفی پرسیدم گفت همه چی رو به راهه...
من این چیزا رو نمیشنیدم..
من فقط شنیده بودم که محمد تیر خورده..
محمد رفته عملیات...
بخاطر پیدا کردنِ حقیقت..
بدون اینکه داوود باهاش باشه.. بدون اینکه سعید و فرشید باهاش باشن..
و تیر خورده..
محمدي که تازه سر پا شده بود..!
بریده و ترسیده گفتم: آقا.. آقا.. من.. می.. میخوام ببینمشون..
آقاي عبدي گفت: حتما، میتونی بري بهداري پیشش..
عقبگرد کردم.. بچه ها رو نگاه کردم..
تو چشماي اونا هم نگرانی بود..
به سمت در رفتم و گفتم: با اجازه..
با قدم هاي لرزون اما پیوسته به سمت بهداري رفتم..
هنوز چیزایی که شنیده بودم تو گوشم سنگینی میکرد.. اون.. اون حتی تمامِ اون لحظه هایی که تظاهر میکرد بیخیاله، داشته این موضوعو پیگیري میکرده..؟!رسیدم به بهداري.. در رو باز کردم و رفتم داخل.. دکتر شریفی داشت با آقاي سبحانی(یکی از اهالیِ سایت) صحبت میکرد..
رفتم جلو و سلام کردم.
فکر کنم از قضیه ي من خبر نداشت..
چون گفت: به به آقا رسول! جنگ بودي رسول جان؟!
چیزي نگفتم.. تعجبِ تو نگاهمو که دید گفت: موهاتو دیدي..؟! یه نگاه به آینه بنداز.!
دستی به موهام کشیدم و گفتم: آهان.!
انگار فهمید خیلی حواسم به این چیزا نیست.. ادامه داد: اومدي فرماندهتو ببینی؟! بیا برو داخلِ اتاقه.. سرمش تموم شده اما چون فشارش پایین بود و خونِ زیادي هم ازش رفته بود، گفتم همینجا استراحت کنه.. باید شرایطش نرمال تر بشه چکش کنم بعد بره...
شُل شدنِ زانوهامو کامل حس میکردم..
چی..؟ چی میگفت دکتر..؟
خون زیادي ازش رفته..؟ مگه آقاي عبدي نگفت زخمش سطحیه..؟
محمد هنوز جراحت قبلیش کامل خوب نشده بود و حالا اینطور..!
میخواستم برم سمت اتاقش.. اما میترسیدم.. رو به دکتر گفتم: دکتر خونِ زیاد چرا..؟ مگه زخمش سطحی نیست..؟
دکتر که انگار از اینکه همهش صحبتش با آقاي سبحانی رو قطع میکنم کلافه شده بود، گفت: رسول جان دو قدمه ها.. برو اتاقش ازش بپرس چرا وقتی زخمیه به جاي اینکه بره بیمارستان اومده راست راست تو سایت راه میره دنبالِ حل کردنِ پروندهس..!
دیگه نمیتونستم.. دیگه واقعا نیاز به نشستن داشتم..! با قدم هایی که وزنمو به زور تحمل میکردن، به سمت اتاقش رفتم و آروم در رو باز کردم...
روي تخت نشسته بود و سرشو به دیوار تکیه داده بود و چشماشو بسته بود..
رنگش پریده بود..
با قدم هاي لرزون جلو رفتم..در حالیکه چشماش هنوز بسته بودن گفت: فکر میکردم داوود حالا حالاها ولت نکنه بیاي اینجا.. خوب از دستش فرار کردي..
نگاهش میکردم.. اهل گریه نبودم اما اون لحظه، بی اراده اشک هام بدون اینکه رو گونهم بغلته، مستقیم از چشمم پایین میفتاد.. چشماشو باز کرد و نگاهم کرد.. یه نگاهی که حالا، بر خلافِ اون روز تو اتاقِ بازجویی، پر از حرف بود..! نگاهی که حالا، خوندنش برام راحت بود..
آروم از تخت پایین اومد.. خواستم بگم آقا بلند نشین.. باید استراحت کنین.. اما نتونستم! دلم نخواست استراحت کنه.. دلم میخواست بلند شه..! که ببینم حالش خوبه...!
نگاهم رفت سمت بازوش.. باندِ سفیدي دور دستش بسته شده بود و ردِ بتادین از زیرش مشخص بود..
به دستِ چپش اشاره کرد و گفت: این وضعیتش اینجوري نبودا.. سعید نمیدونست، انقدر محکم بغلم کرد
داغون شد.. حالا تو بیا، اشکال نداره.. آروم بغلت میکنم!
جلو نرفتم.. هنوز اشکام دونه دونه از چشمم میچکیدن! نگاهم به دستش بود.. به این فکر میکردم که فاصله ي بازوي چپ با قلب خیلی کمه..
آروم با صدایی که بغض توش بیداد میکرد گفتم: آقا.. چرا.. چرا تنها رفتین..؟ آقا اگه اتفاقی براتون میفتاد..
من.. من چیکار میکردم..؟ من صبر میکردم .. من صبر میکردم اونجا..
چشماش میخندید اما خسته پلک میزد..
گفت: آدم براي اثباتِ بی گناهی برادرش هرکاري میکنه، نمیکنه نورِ دیده؟!
یادِ نامه ي قشنگش افتادم..
خودمو بهش رسوندم و آروم بغلش کردم..
من برادر نداشتم اما.. محمد بهترین برادر دنیا بود..
______
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
پارتِ جدید طوووولانی،
عیدی ولادتِ امام محمدباقر، شب آرزو ها و مناسبت های دیگر😁🤝🏻
👆🏻🌱
پارت چهل و دوم:
[سعید]
تقریبا سه روز از اثباتِ بی گناهیِ رسول میگذشت.. هرچند خودش اصلا راضی نبود اما آقا محمد دو روز مرخصی اجباري بهش داده بود تا پیش خانوادهش باشه و یکم روحیهش بهتر بشه..
امروز روزِ سوم بود و قرار بود برگرده سرِ کار!
با بچه ها هماهنگ کرده بودیم.. همه چیز دقیق بود.. انقدر استرس داشتیم که انگار داریم یه عملیاتِ بزرگ رو برنامه ریزي میکنیم..
تو اون یه هفته اي که رسول نبود هیچکس حتی علی، سمتِ میزش نیومده بود.. اما امروز صبح طبقِ نقشه اي که کشیده بودیم، علی تمامِ وسیله ها و پرونده هاشو جمع کرده بود و آورده بود سرِ میزِ رسول و رو صندلیش نشسته بود!
طوري که انگار یه هفتهست میزشو غصب کرده!
من و فرشید و علی از صبح چند بار با مجسم کردنِ قیافه ي رسول خندهمون گرفته بود اما داوود فقط با اخم نگاهمون میکرد و ضدحال میزد!
سر میزِ خودم نشسته بودم.. ساعتو نگاه کردم.. یه ربع به هشت بود.. کم کم باید رسول پیداش میشد!
فرشید و داوود سر میزِ رسول بودن که حالا علی رو صندلیش نشسته بود!
بلند شدم و بهشون ملحق شدم..
علی کامپیوترِ رسولو روشن کرده بود و عکسِ خودش رو روي تصویر زمینه ي کامپیوتر گذاشته بود..
با دیدنِ این صحنه بلند زدم زیرِ خنده..
داوود چپ چپ نگاهم کرد و خیلی جدي گفت: اگه من بهش نگفتم اینا نقشهست..
فرشید برگشت سمتش و گفت: داوود بخدا چیزي بهش گفتی نگفتیا..
علی همونطوري که رو صندلیِ رسول لم داده بود و داشت امپراطوري میکرد گفت: بذارین بگه.. رسول فقط بیاد درِ کشوشو باز کنه ببینه به جاي نسکافه هاش فقط پوستِ نسکافه هاش هستن خودش متوجه همه چی میشه!
داوود نگاهی به علی کرد و سریع در کشوي رسولو باز کرد.. تمامِ بسته هاي نسکافه سر جاشون بودن.. علی خوشحال از اینکه داوودو سر کار گذاشته زد زیر خنده!
قیافه ي داوود هر لحظه دیدنی تر میشد..
مثلِ یه پسربچه شده بود که گیرِ چندتا بچه ي شَر افتاده!
اخم کرده بود.. گفت: چی گیرتون میاد اذیتش کنین..؟ تازه برگشته.. الان ذهنش خستهست.. میدونید که رو میزش حساسه.. علی آقا شما کوتاه بیا.. عقلتو دادي دستِ این سعید و فرشید؟
علی در حالیکه خودشو رو صندلی چرخدارِ رسول میچرخوند با افتخار گفت: من عقلمو دادم دستِ اینا؟!
داوود کجاي کاري نقشه ي اولیه با خودم بوده!
داوود سري از تاسف تکون داد و بعد برگشت سمتِ میزش بره که یهو وایساد..
سر برگردوندم ببینم به چی نگاه میکنه که دیدم رسول در حالیکه با صادق حرف میزد، داشت از پله ها میومد پایین.. حواسش به ما نبود..
فرشید گفت: اوه اوه بچه ها سوژه اومد واردِ پِلَنِ یک میشیم
و سریع رفت سر جاش و نشست..
داوود هم سري تکون داد و گفت: جاش بود لو بدمتون.. حیف که آدم فروش نیستم..
و بعد به سمت میزش رفت..
و من کنارِ علی وایسادم و تظاهر کردم که دارم یه پرونده رو مطالعه میکنم..
علی هم هدفون رو گذاشته بود رو گوشش و روي کاغذ یه چیزایی مینوشت..
استرس داشتم.. خندهم گرفته بود!
رسول داشت به میزش نزدیک میشد..
کامپیوترش روشن بود و عکسِ علی رو صفحه دیده میشد..
اومد رسید کنارِ ما.. سرمو بالا آوردم و طوري که انگار تازه دیدمش گفتم: به بههههه رسول جان! داداش خوش اومدي...
و بغلش کردم..
اون اما مات داشت صفحه ي مانیتورش و عکسِ علی رو نگاه میکرد!
فرشید و داوودم از پشت میزاشون بلند شدن و اومدن تا به رسول خوش آمد بگن..
رسول وقتی داشت بغلشون میکرد تمامِ حواسش به علی و سیستمش بود..خندهم گرفته بود.. فرشید به حرف گرفته بودش و رسول که کاملا مشخص بود هیچی از حرفاي فرشید متوجه نمیشه و حواسش جاي دیگهست، الکی سر تکون میداد! مطمئن بودم هدفون چیزي پخش نمیکنه و علی داره صدامونو میشنوه.. اینو از نفس هاي عمیقی که میکشید تا خندهش نگیره فهمیده بودم!
فرشید هنوز داشت حرف میزد.. قشنگ مشخص بود که داره چرت و پرت میگه! از فیلم هاي روزِ دنیا و آهنگ هاي تازه منتشر شده حرف میزد..
وسطِ حرفاش بود که صبرِ رسول تموم شد و رو بهش گفت: داداش یه لحظه وایسا..
و بعد زد رو شونه ي علی!
علی هدفونو از گوشش برداشت و برگشت سمت عقب..
گفت: عه؟! رسول جان اومدي؟!
بعد بلند شد ایستاد و ادامه داد: خوش برگشتی.. رسیدن بخیر... آقا میگفتی یه گاوي گوسفندي چیزي براتون قربونی کنیم..
رسول به مانیتورش اشاره کرد و گفت: خوش میگذره نه؟! ماشاءالله خوش عکسم هستی...
داشتم از خنده منفجر میشدم.. حرص خوردنِ رسول کاملا مشخص بود!
علی که هیچوقت فکر نمیکردم انقدر بازیگریش خوب باشه سري تکون داد و گفت: اي آقا.. به پاي شما که نمیرسیم..
بعد انگار که چیزي یادش اومده باشه گفت: آخ راستی.. من وسطِ کارمم، دارم یه ویسو تجزیه تحلیل میکنم.. ببخشید!
و بعد نشست و هدفونشو روي گوشش گذاشت..
رسول با تعجب ما رو نگاه کرد.. نگاهش بین علی و ما در گردش بود..
داوودو نگاه کردم.. دیگه عصبانی نبود.. یه لبخندِ شیطنت آمیز رو لبش نقش بسته بود..
رسول هدفونو از گوشِ علی برداشت و گفت: داداش پاشو.. پاشو ادامه ي مشقِ شباتو ببر سر میزِ خودت بنویس.. پاشو اینجا صاحب داره..
علی از رو صندلیش بلند شد و با لحنِ جدي گفت: صاحب؟! صاحبِ این میز الان منم..!
رسول گفت: بیا برو علی اذیت نکن نمیدونی چقدر عقبم.. برو سر جاي خودت..
علی عینکشو رو چشمش جا به جا کرد و رو به ما گفت: بچه ها رسول چی میگه؟! مگه بهش نگفتین؟؟!رسول گنگ نگاهمون کرد و با تردید گفت: چیو نگفتین؟!
این قسمتو باهم هماهنگ نکرده بودیم..! داشتیم مِن مِن میکردیم که علی گفت: اینو که اینجا دیگه جاي تو نیست..
رسول با شک ما رو نگاه کرد..
فرشید که حالا فهمیده بود باید چیکار کنه، یه قدم جلو رفت و دستشو رو شونه ي رسول گذاشت و گفت: آره رسول جان.. راست میگه.. ما نگفتیم بهت.. گفتیم ناراحت نشی.. داداش آقا محمد گفته از این به بعد علی اینجا بشینه..
من ادامه دادم: جاي تو یکی از میزاي طبقه بالا شده..
رسول انگار داشت باورش میشد.. میزشو نگاه کرد.. دستاشو تو جیبش کرد و با حالتِ مظلومانه اي گفت: عه... آهان... خب...
مستأصل بود.. سمت میزش رفت و بریده گفت: پس.. پس من وسایلمو بردارم..
درِ کشوشو که باز کرد فرشید نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر خنده و به دنبالش من و علی هم خندیدیم! داوود در حالیکه سعی میکرد خندهشو کنترل کنه و بی صدا بخنده گفت: بچه ها آروم.. تو رو خدا الان آقاي عبدي میاد دوباره..
رسول داشت نگاهمون میکرد.. خندهمون بند نمیومد! یهو اخماشو کشید تو هم.. فهمید سر کار بوده.. خیلی بد رکب خورده بود ازمون!
چند ثانیه اي به خندیدنمون نگاه کرد و بعد رو به من گفت: آقا سعید.. خوب حواستو جمع کن.. اون از کارِ اون شبت.. اینم از الان.. حالا وایسا ببین من کجا با تو تلافی میکنم..!
بعد رو به فرشید گفت: با تو که اصلا من هیچ کاري ندارم آقا فرشید.. داشتیم؟ بعد از این همه روز اومدم.. داشتیم؟!
فرشید در حالیکه میخندید گفت: خب برادرِ من الکی حساسی دیگه.. یه دونه میزه.. مسواك که نیست شخصی باشه..
رسول به سمتِ فرشید خیز رفت که فرشید خودشو عقب کشید و دستاشو به حالت تسلیم برد بالا..
رسول داوود رو نگاه کرد و گفت: به تو یکی که هیچی نمیگم.. عوض اینکه بیاي به من بگی اینا چه نقشه هاي پلیدي دارن رفتی تو تیمشون؟
داوود شونه اي بالا انداخت و گفت: بخدا اولش میخواستم بهت بگم.. ولی خب بعد دیدم خیلی قشنگ رفتی سرِ کار نتونستم از لذتش بگذرم!
رسول نا امیدانه داوود رو نگاه کرد و در حالیکه دستاشو تو هوا تکون میداد و سعی داشت صداشو مثل گوینده هاي رادیو کنه گفت: "واي بر من، تو همانی که اُمیدم بودي؟!"
از اداهایی که درآورد خندهمون گرفته بود.. علی از جاي رسول بلند شد.. کنارِ رسول رفت و گفت: میزِ شما صحیح و سالم تحویلت آقا رسول.. تو این یه هفته که نبودي نه تنها خودم پشتش ننشستم، بلکه نذاشتم کسی نگاهِ چپ بهش بندازه..
و بعد با مکث ادامه داد: غصب کردنِ میزِ رسول وقتی کیف میده که خودش تو سایت باشه!
و بعد رسول رو بغل کرد..
بعدش، در حالیکه دیگه رگه هايِ طنز توي صداش ناپدید شدن بودن ادامه داد: هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر به بودنت تو این سایت عادت کرده باشم آقا رسول..
لبخندي به این حرفِ علی زدم..
رسول اینجا بود...
پیشِ ما...
چقدر خوشحال بودم که دوباره، همه چیز به روالِ قبل برگشته بود.
______
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
《عشقِ به دیگری ضرورت نیست، حادثه است.
عشقِ به وطن، ضرورت است، نه حادثه.
عشقِ به خدا ترکیبیست از ضرورت و حادثه.》
📖یک عاشقانهی آرام
🖌نادر ابراهیمی
#یک_خط_کتاب
|هموطن| 🌱
پارت چهل و سوم:
[فرشید]
یکی دو ساعت از اومدنِ رسول میگذشت..
خیلی جدي پشت میزش نشسته بود و داشت کاراي عقب افتادهش رو انجام میداد..
داشتم صداهاي سوژه ها رو با صوت هایی که از شنود به دست آوردیم تطبیق میدادم که علی با عجله از پله ها پایین اومد..
سمت میزم اومد و گفت: فرشید پاشو باید بریم اتاقِ آقا محمد.. فکر کنم خیلی عصبانیه..بعد هم بدونِ اینکه منتظرِ جوابِ من باشه سرِ میزِ رسول و سعید و داوود رفت و اونا رو هم صدا کرد..
بچه ها با نگرانی جمع شدن و باهم از پله ها بالا رفتیم..
میخواستم برم سمت اتاقِ آقا محمد که علی گفت: فرشید.. اتاقِ کنفرانس!
بچه ها رو نگاه کردم.. نگاهِ اونا هم نشون میداد چیزي نمیدونن..
در زدیم و داخل رفتیم..
آقا محمد در حالیکه اخم کرده بود پشت میزش نشسته بود..
دروغ گفتم اگر بگم نترسیدم!
آروم دورِ میز نشستیم..
هیچکدوم هیچی نمیگفتیم..
بعد از یه سکوتِ چند دقیقه اي، آقا محمد شروع کرد به صحبت کردن و گفت: نمیدونید براي چی اینجایین.. میدونید..؟
چیزي نگفتیم..
آقا محمد رو کرد به داوود و بهش گفت: شما چی آقا داوود؟ شما نمیدونی؟
داوود آروم گفت: نه آقا..
محمد عصبی از روي صندلیش بلند شد و گفت: بله! نبایدم بدونی! یه سنگیو انداختی تهِ چاه صد نفر جون دادن تا درش آوردن!
بعد در حالیکه اخم داشت علی رو نگاه کرد و گفت: البته تنهایی نه، با علی این کارو کردین!
علی که تا اون موقع سرش پایین بود، بالا رو نگاه کرد و گفت: من..؟ من آقا؟
محمد گفت: بله! دقیقا خودِ شما!
بعد دوباره پشتِ میزش رفت و روي صندلیش نشست.. دوباره سکوت کرده بود.. اتاق تو جوِ بدي قرار داشت..
نمیدونستم چی شده.. اما داوود انگار فهمیده بود موضوع چیه..
بریده گفت: آقا.. آقا محمد.. نگین که...
محمد حرفشو قطع کرد و گفت: دقیقا میخوام همینو بگم آقا داوود!
دقیقا میخوام بگم این همه بلایی که سرمون اومد از همون چیزیه که داري بهش فکر میکنی..!
انگار علی هم از قضیه خبر داشت.. چون شرمنده گفت: آقا چطور ممکنه..؟
محمد نگاهشو از علی گرفت و رو به داوود گفت: داوود دقیقا برام بگو اون روز چی شد.. بدونِ یک کلمه پس و پیش..
داوود آب دهنشو قورت داد و گفت: آقا بهتون گفتم که.. علی گفته بود میشه ما رمز یکبار مصرف از رسول بگیریم و بتونیم به ایمیل هاي الکس دسترسی پیدا کنیم.. آقا، رسول هم رمزو داد و ما ایمیل ها رو برداشتیم.. دیگه چیزِ بیشتري نیست آقا..
آقا محمد پوزخندي زد و گفت: چیزِ بیشتري نیست هان؟
علی آقا شما بگو.. بعدش چی شد؟
علی نگاهی به داوود انداخت و گفت: همهش همین بود که داوود میگه آقا..
محمد دوباره از پشت میزش بلند شد.. آروم و قرار نداشت!
گفت: همهش همین نیست! داوود، علی، بعد از اینکه اطلاعاتو برداشتین چیکار کردین؟
علی گفت: آقا من فقط اطلاعات و ایمیل ها رو براش آوردم.. بعد دیگه رفتم سرِ میزم..
داوود گفت: آقا هیچی دیگه.. برداشتم و بستم صفحه رو..
علی با تعجب گفت: داوود بعدش لاگ اوت نزدي از حساب؟(out log ،خروج از حسابِ کاربري)
قبل از اینکه داوود چیزي بگه محمد که حالا دست به سینه ایستاده بود و خیلی جدي بچه ها رو نگاه میکرد گفت: گاف دادین..! طوري که داشت همه چیمونو نابود میکرد!
و بعد نگاهِ گذرایی به رسول انداخت..
داوود با شرمندگی گفت: آقا.. دسترسیاي که رسول بهمون داده بود که محدود بود... به جز اون ایمیل ها کسی نمیتونست چیزي برداره از حسابش..
محمد سري تکون داد و گفت: بله، نمیتونست برداره! ولی آقا داوود، صفایی تونسته از همون ایمیل ها استفاده کنه و آي پی سیستم مبدأ که همون سیستم رسول بوده رو دربیاره! و بعد با استفاده از ربات و نرم افزار کاري کنه که بتونه ایمیل هایی رو ارسال کنه که توي اون ایمیل ها آي پی سیستم رسول شبیه سازي شده باشه!
همه تو شوك بودیم.. یعنی.. یعنی همه ي این اتفاقات بخاطر این اشتباهِ کوچیک اتفاق افتاده بود..؟
محمد هنوز اخم کرده بود..داوود و علی با شرمندگی به رسول نگاه میکردن!
محمد دوباره گفت: خب.. علی، داوود.. من هر چی فکر کردم هر توبیخی رو براتون در نظر بگیرم کمتونه!
خودتون بگین باید چیکار کنم باهاتون..؟
علی سرشو پایین انداخته بود.. داوود نگاهشو از رسول گرفت و رو به آقا محمد گفت: هر توبیخی که بگین به سختیِ یه روز از روزایی که رسول بازداشت بود نمیرسه آقا..
رسول که تا اون لحظه ساکت بود، به حرف اومد و با مهربونی گفت: بیخیال داوود.. گذشته..
آقا محمد اما که انگار هیچی از عصبانیتش کم نشده بود گفت: گذشته آقا رسول.. گذشته! اما چطور گذشتنش مهمه! میتونست نگذره رسول.. میتونست ثابت نشه!