eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
نگاهش میکردم.. اهل گریه نبودم اما اون لحظه، بی اراده اشک هام بدون اینکه رو گونه‌م بغلته، مستقیم از چشمم پایین میفتاد.. چشماشو باز کرد و نگاهم کرد.. یه نگاهی که حالا، بر خلافِ اون روز تو اتاقِ بازجویی، پر از حرف بود..! نگاهی که حالا، خوندنش برام راحت بود.. آروم از تخت پایین اومد.. خواستم بگم آقا بلند نشین.. باید استراحت کنین.. اما نتونستم! دلم نخواست استراحت کنه.. دلم میخواست بلند شه..! که ببینم حالش خوبه...! نگاهم رفت سمت بازوش.. باندِ سفیدي دور دستش بسته شده بود و ردِ بتادین از زیرش مشخص بود.. به دستِ چپش اشاره کرد و گفت: این وضعیتش اینجوري نبودا.. سعید نمیدونست، انقدر محکم بغلم کرد داغون شد.. حالا تو بیا، اشکال نداره.. آروم بغلت میکنم! جلو نرفتم.. هنوز اشکام دونه دونه از چشمم میچکیدن! نگاهم به دستش بود.. به این فکر میکردم که فاصله ي بازوي چپ با قلب خیلی کمه.. آروم با صدایی که بغض توش بیداد میکرد گفتم: آقا.. چرا.. چرا تنها رفتین..؟ آقا اگه اتفاقی براتون میفتاد.. من.. من چیکار میکردم..؟ من صبر میکردم .. من صبر میکردم اونجا.. چشماش میخندید اما خسته پلک میزد.. گفت: آدم براي اثباتِ بی گناهی برادرش هرکاري میکنه، نمیکنه نورِ دیده؟! یادِ نامه ي قشنگش افتادم.. خودمو بهش رسوندم و آروم بغلش کردم.. من برادر نداشتم اما.. محمد بهترین برادر دنیا بود.. ______ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
پارتِ جدید طوووولانی، عیدی ولادتِ امام‌ محمدباقر، شب آرزو ها و مناسبت های دیگر😁🤝🏻 👆🏻🌱
. شما اینجا منتظرید هموطن پارت بزاره، هموطن خودش منتظره ققنوس و ماهدل پارت بزارن🌱🤝🏻 .
ققنوس کیه؟ خُب معلومه، داداشِ فانوس .
شبتون آروم، شبیهِ یه شبِ مِه آلود، کنار یه تپه‌ی سبز🌱
پارت چهل و دوم: [سعید] تقریبا سه روز از اثباتِ بی گناهیِ رسول میگذشت.. هرچند خودش اصلا راضی نبود اما آقا محمد دو روز مرخصی اجباري بهش داده بود تا پیش خانواده‌ش باشه و یکم روحیه‌ش بهتر بشه.. امروز روزِ سوم بود و قرار بود برگرده سرِ کار! با بچه ها هماهنگ کرده بودیم.. همه چیز دقیق بود.. انقدر استرس داشتیم که انگار داریم یه عملیاتِ بزرگ رو برنامه ریزي میکنیم.. تو اون یه هفته اي که رسول نبود هیچکس حتی علی، سمتِ میزش نیومده بود.. اما امروز صبح طبقِ نقشه اي که کشیده بودیم، علی تمامِ وسیله ها و پرونده هاشو جمع کرده بود و آورده بود سرِ میزِ رسول و رو صندلیش نشسته بود! طوري که انگار یه هفته‌ست میزشو غصب کرده! من و فرشید و علی از صبح چند بار با مجسم کردنِ قیافه ي رسول خنده‌مون گرفته بود اما داوود فقط با اخم نگاهمون میکرد و ضدحال میزد! سر میزِ خودم نشسته بودم.. ساعتو نگاه کردم.. یه ربع به هشت بود.. کم کم باید رسول پیداش میشد! فرشید و داوود سر میزِ رسول بودن که حالا علی رو صندلیش نشسته بود! بلند شدم و بهشون ملحق شدم.. علی کامپیوترِ رسولو روشن کرده بود و عکسِ خودش رو روي تصویر زمینه ي کامپیوتر گذاشته بود.. با دیدنِ این صحنه بلند زدم زیرِ خنده.. داوود چپ چپ نگاهم کرد و خیلی جدي گفت: اگه من بهش نگفتم اینا نقشه‌ست.. فرشید برگشت سمتش و گفت: داوود بخدا چیزي بهش گفتی نگفتیا.. علی همونطوري که رو صندلیِ رسول لم داده بود و داشت امپراطوري میکرد گفت: بذارین بگه.. رسول فقط بیاد درِ کشوشو باز کنه ببینه به جاي نسکافه هاش فقط پوستِ نسکافه هاش هستن خودش متوجه همه چی میشه! داوود نگاهی به علی کرد و سریع در کشوي رسولو باز کرد.. تمامِ بسته هاي نسکافه سر جاشون بودن.. علی خوشحال از اینکه داوودو سر کار گذاشته زد زیر خنده! قیافه ي داوود هر لحظه دیدنی تر میشد.. مثلِ یه پسربچه شده بود که گیرِ چندتا بچه ي شَر افتاده! اخم کرده بود.. گفت: چی گیرتون میاد اذیتش کنین..؟ تازه برگشته.. الان ذهنش خسته‌ست.. میدونید که رو میزش حساسه.. علی آقا شما کوتاه بیا.. عقلتو دادي دستِ این سعید و فرشید؟ علی در حالیکه خودشو رو صندلی چرخدارِ رسول میچرخوند با افتخار گفت: من عقلمو دادم دستِ اینا؟! داوود کجاي کاري نقشه ي اولیه با خودم بوده! داوود سري از تاسف تکون داد و بعد برگشت سمتِ میزش بره که یهو وایساد.. سر برگردوندم ببینم به چی نگاه میکنه که دیدم رسول در حالیکه با صادق حرف میزد، داشت از پله ها میومد پایین.. حواسش به ما نبود.. فرشید گفت: اوه اوه بچه ها سوژه اومد واردِ پِلَنِ یک میشیم و سریع رفت سر جاش و نشست.. داوود هم سري تکون داد و گفت: جاش بود لو بدمتون.. حیف که آدم فروش نیستم.. و بعد به سمت میزش رفت.. و من کنارِ علی وایسادم و تظاهر کردم که دارم یه پرونده رو مطالعه میکنم.. علی هم هدفون رو گذاشته بود رو گوشش و روي کاغذ یه چیزایی مینوشت.. استرس داشتم.. خنده‌م گرفته بود! رسول داشت به میزش نزدیک میشد.. کامپیوترش روشن بود و عکسِ علی رو صفحه دیده میشد.. اومد رسید کنارِ ما.. سرمو بالا آوردم و طوري که انگار تازه دیدمش گفتم: به بههههه رسول جان! داداش خوش اومدي... و بغلش کردم.. اون اما مات داشت صفحه ي مانیتورش و عکسِ علی رو نگاه میکرد! فرشید و داوودم از پشت میزاشون بلند شدن و اومدن تا به رسول خوش آمد بگن.. رسول وقتی داشت بغلشون میکرد تمامِ حواسش به علی و سیستمش بود..خنده‌م گرفته بود.. فرشید به حرف گرفته بودش و رسول که کاملا مشخص بود هیچی از حرفاي فرشید متوجه نمیشه و حواسش جاي دیگه‌ست، الکی سر تکون میداد! مطمئن بودم هدفون چیزي پخش نمیکنه و علی داره صدامونو میشنوه.. اینو از نفس هاي عمیقی که میکشید تا خنده‌ش نگیره فهمیده بودم! فرشید هنوز داشت حرف میزد.. قشنگ مشخص بود که داره چرت و پرت میگه! از فیلم هاي روزِ دنیا و آهنگ هاي تازه منتشر شده حرف میزد.. وسطِ حرفاش بود که صبرِ رسول تموم شد و رو بهش گفت: داداش یه لحظه وایسا.. و بعد زد رو شونه ي علی! علی هدفونو از گوشش برداشت و برگشت سمت عقب.. گفت: عه؟! رسول جان اومدي؟! بعد بلند شد ایستاد و ادامه داد: خوش برگشتی.. رسیدن بخیر... آقا میگفتی یه گاوي گوسفندي چیزي براتون قربونی کنیم.. رسول به مانیتورش اشاره کرد و گفت: خوش میگذره نه؟! ماشاءالله خوش عکسم هستی... داشتم از خنده منفجر میشدم.. حرص خوردنِ رسول کاملا مشخص بود! علی که هیچوقت فکر نمیکردم انقدر بازیگریش خوب باشه سري تکون داد و گفت: اي آقا.. به پاي شما که نمیرسیم..
بعد انگار که چیزي یادش اومده باشه گفت: آخ راستی.. من وسطِ کارمم، دارم یه ویسو تجزیه تحلیل میکنم.. ببخشید! و بعد نشست و هدفونشو روي گوشش گذاشت.. رسول با تعجب ما رو نگاه کرد.. نگاهش بین علی و ما در گردش بود.. داوودو نگاه کردم.. دیگه عصبانی نبود.. یه لبخندِ شیطنت آمیز رو لبش نقش بسته بود.. رسول هدفونو از گوشِ علی برداشت و گفت: داداش پاشو.. پاشو ادامه ي مشقِ شباتو ببر سر میزِ خودت بنویس.. پاشو اینجا صاحب داره.. علی از رو صندلیش بلند شد و با لحنِ جدي گفت: صاحب؟! صاحبِ این میز الان منم..! رسول گفت: بیا برو علی اذیت نکن نمیدونی چقدر عقبم.. برو سر جاي خودت.. علی عینکشو رو چشمش جا به جا کرد و رو به ما گفت: بچه ها رسول چی میگه؟! مگه بهش نگفتین؟؟!رسول گنگ نگاهمون کرد و با تردید گفت: چیو نگفتین؟! این قسمتو باهم هماهنگ نکرده بودیم..! داشتیم مِن مِن میکردیم که علی گفت: اینو که اینجا دیگه جاي تو نیست.. رسول با شک ما رو نگاه کرد.. فرشید که حالا فهمیده بود باید چیکار کنه، یه قدم جلو رفت و دستشو رو شونه ي رسول گذاشت و گفت: آره رسول جان.. راست میگه.. ما نگفتیم بهت.. گفتیم ناراحت نشی.. داداش آقا محمد گفته از این به بعد علی اینجا بشینه.. من ادامه دادم: جاي تو یکی از میزاي طبقه بالا شده.. رسول انگار داشت باورش میشد.. میزشو نگاه کرد.. دستاشو تو جیبش کرد و با حالتِ مظلومانه اي گفت: عه... آهان... خب... مستأصل بود.. سمت میزش رفت و بریده گفت: پس.. پس من وسایلمو بردارم.. درِ کشوشو که باز کرد فرشید نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر خنده و به دنبالش من و علی هم خندیدیم! داوود در حالیکه سعی میکرد خندهشو کنترل کنه و بی صدا بخنده گفت: بچه ها آروم.. تو رو خدا الان آقاي عبدي میاد دوباره.. رسول داشت نگاهمون میکرد.. خنده‌مون بند نمیومد! یهو اخماشو کشید تو هم.. فهمید سر کار بوده.. خیلی بد رکب خورده بود ازمون! چند ثانیه اي به خندیدنمون نگاه کرد و بعد رو به من گفت: آقا سعید.. خوب حواستو جمع کن.. اون از کارِ اون شبت.. اینم از الان.. حالا وایسا ببین من کجا با تو تلافی میکنم..! بعد رو به فرشید گفت: با تو که اصلا من هیچ کاري ندارم آقا فرشید.. داشتیم؟ بعد از این همه روز اومدم.. داشتیم؟! فرشید در حالیکه میخندید گفت: خب برادرِ من الکی حساسی دیگه.. یه دونه میزه.. مسواك که نیست شخصی باشه.. رسول به سمتِ فرشید خیز رفت که فرشید خودشو عقب کشید و دستاشو به حالت تسلیم برد بالا.. رسول داوود رو نگاه کرد و گفت: به تو یکی که هیچی نمیگم.. عوض اینکه بیاي به من بگی اینا چه نقشه هاي پلیدي دارن رفتی تو تیمشون؟ داوود شونه اي بالا انداخت و گفت: بخدا اولش میخواستم بهت بگم.. ولی خب بعد دیدم خیلی قشنگ رفتی سرِ کار نتونستم از لذتش بگذرم! رسول نا امیدانه داوود رو نگاه کرد و در حالیکه دستاشو تو هوا تکون میداد و سعی داشت صداشو مثل گوینده هاي رادیو کنه گفت: "واي بر من، تو همانی که اُمیدم بودي؟!" از اداهایی که درآورد خنده‌مون گرفته بود.. علی از جاي رسول بلند شد.. کنارِ رسول رفت و گفت: میزِ شما صحیح و سالم تحویلت آقا رسول.. تو این یه هفته که نبودي نه تنها خودم پشتش ننشستم، بلکه نذاشتم کسی نگاهِ چپ بهش بندازه.. و بعد با مکث ادامه داد: غصب کردنِ میزِ رسول وقتی کیف میده که خودش تو سایت باشه! و بعد رسول رو بغل کرد.. بعدش، در حالیکه دیگه رگه هايِ طنز توي صداش ناپدید شدن بودن ادامه داد: هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر به بودنت تو این سایت عادت کرده باشم آقا رسول.. لبخندي به این حرفِ علی زدم.. رسول اینجا بود... پیشِ ما... چقدر خوشحال بودم که دوباره، همه چیز به روالِ قبل برگشته بود. ______ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
《عشقِ به دیگری ضرورت نیست، حادثه است. عشقِ به وطن، ضرورت است، نه حادثه. عشقِ به خدا ترکیبی‌ست از ضرورت و حادثه.》 📖یک عاشقانه‌ی آرام 🖌نادر ابراهیمی |هموطن| 🌱
‌ ‌ 🙋‍♀️😎🌱
بچه‌ها، سلام بدید بریم داخل 🌱
پارت چهل و سوم: [فرشید] یکی دو ساعت از اومدنِ رسول میگذشت.. خیلی جدي پشت میزش نشسته بود و داشت کاراي عقب افتاده‌ش رو انجام میداد.. داشتم صداهاي سوژه ها رو با صوت هایی که از شنود به دست آوردیم تطبیق میدادم که علی با عجله از پله ها پایین اومد.. سمت میزم اومد و گفت: فرشید پاشو باید بریم اتاقِ آقا محمد.. فکر کنم خیلی عصبانیه..بعد هم بدونِ اینکه منتظرِ جوابِ من باشه سرِ میزِ رسول و سعید و داوود رفت و اونا رو هم صدا کرد.. بچه ها با نگرانی جمع شدن و باهم از پله ها بالا رفتیم.. میخواستم برم سمت اتاقِ آقا محمد که علی گفت: فرشید.. اتاقِ کنفرانس! بچه ها رو نگاه کردم.. نگاهِ اونا هم نشون میداد چیزي نمیدونن.. در زدیم و داخل رفتیم.. آقا محمد در حالیکه اخم کرده بود پشت میزش نشسته بود.. دروغ گفتم اگر بگم نترسیدم! آروم دورِ میز نشستیم.. هیچکدوم هیچی نمیگفتیم.. بعد از یه سکوتِ چند دقیقه اي، آقا محمد شروع کرد به صحبت کردن و گفت: نمیدونید براي چی اینجایین.. میدونید..؟ چیزي نگفتیم.. آقا محمد رو کرد به داوود و بهش گفت: شما چی آقا داوود؟ شما نمیدونی؟ داوود آروم گفت: نه آقا.. محمد عصبی از روي صندلیش بلند شد و گفت: بله! نبایدم بدونی! یه سنگیو انداختی تهِ چاه صد نفر جون دادن تا درش آوردن! بعد در حالیکه اخم داشت علی رو نگاه کرد و گفت: البته تنهایی نه، با علی این کارو کردین! علی که تا اون موقع سرش پایین بود، بالا رو نگاه کرد و گفت: من..؟ من آقا؟ محمد گفت: بله! دقیقا خودِ شما! بعد دوباره پشتِ میزش رفت و روي صندلیش نشست.. دوباره سکوت کرده بود.. اتاق تو جوِ بدي قرار داشت.. نمیدونستم چی شده.. اما داوود انگار فهمیده بود موضوع چیه.. بریده گفت: آقا.. آقا محمد.. نگین که... محمد حرفشو قطع کرد و گفت: دقیقا میخوام همینو بگم آقا داوود! دقیقا میخوام بگم این همه بلایی که سرمون اومد از همون چیزیه که داري بهش فکر میکنی..! انگار علی هم از قضیه خبر داشت.. چون شرمنده گفت: آقا چطور ممکنه..؟ محمد نگاهشو از علی گرفت و رو به داوود گفت: داوود دقیقا برام بگو اون روز چی شد.. بدونِ یک کلمه پس و پیش.. داوود آب دهنشو قورت داد و گفت: آقا بهتون گفتم که.. علی گفته بود میشه ما رمز یکبار مصرف از رسول بگیریم و بتونیم به ایمیل هاي الکس دسترسی پیدا کنیم.. آقا، رسول هم رمزو داد و ما ایمیل ها رو برداشتیم.. دیگه چیزِ بیشتري نیست آقا.. آقا محمد پوزخندي زد و گفت: چیزِ بیشتري نیست هان؟ علی آقا شما بگو.. بعدش چی شد؟ علی نگاهی به داوود انداخت و گفت: همه‌ش همین بود که داوود میگه آقا.. محمد دوباره از پشت میزش بلند شد.. آروم و قرار نداشت! گفت: همه‌ش همین نیست! داوود، علی، بعد از اینکه اطلاعاتو برداشتین چیکار کردین؟ علی گفت: آقا من فقط اطلاعات و ایمیل ها رو براش آوردم.. بعد دیگه رفتم سرِ میزم.. داوود گفت: آقا هیچی دیگه.. برداشتم و بستم صفحه رو.. علی با تعجب گفت: داوود بعدش لاگ اوت نزدي از حساب؟(out log ،خروج از حسابِ کاربري) قبل از اینکه داوود چیزي بگه محمد که حالا دست به سینه ایستاده بود و خیلی جدي بچه ها رو نگاه میکرد گفت: گاف دادین..! طوري که داشت همه چیمونو نابود میکرد! و بعد نگاهِ گذرایی به رسول انداخت.. داوود با شرمندگی گفت: آقا.. دسترسیاي که رسول بهمون داده بود که محدود بود... به جز اون ایمیل ها کسی نمیتونست چیزي برداره از حسابش.. محمد سري تکون داد و گفت: بله، نمیتونست برداره! ولی آقا داوود، صفایی تونسته از همون ایمیل ها استفاده کنه و آي پی سیستم مبدأ که همون سیستم رسول بوده رو دربیاره! و بعد با استفاده از ربات و نرم افزار کاري کنه که بتونه ایمیل هایی رو ارسال کنه که توي اون ایمیل ها آي پی سیستم رسول شبیه سازي شده باشه! همه تو شوك بودیم.. یعنی.. یعنی همه ي این اتفاقات بخاطر این اشتباهِ کوچیک اتفاق افتاده بود..؟ محمد هنوز اخم کرده بود..داوود و علی با شرمندگی به رسول نگاه میکردن! محمد دوباره گفت: خب.. علی، داوود.. من هر چی فکر کردم هر توبیخی رو براتون در نظر بگیرم کمتونه! خودتون بگین باید چیکار کنم باهاتون..؟ علی سرشو پایین انداخته بود.. داوود نگاهشو از رسول گرفت و رو به آقا محمد گفت: هر توبیخی که بگین به سختیِ یه روز از روزایی که رسول بازداشت بود نمیرسه آقا.. رسول که تا اون لحظه ساکت بود، به حرف اومد و با مهربونی گفت: بیخیال داوود.. گذشته.. آقا محمد اما که انگار هیچی از عصبانیتش کم نشده بود گفت: گذشته آقا رسول.. گذشته! اما چطور گذشتنش مهمه! میتونست نگذره رسول.. میتونست ثابت نشه!
و بعد رو به داوود گفت: البته آقا داوود هر توبیخی هم که بشن به اضافه ي ده روز مراقبتِ ثابت شب تا صبح میشه.. داوود که انگار نه انگار تا الان سر کج کرده بود و شرمنده بود گفت: آقا یعنی چی؟ مگه اونو الکی نگفته بودین!؟ مگه شوخی نکردین!؟ از قیافه ي بامزه ي داوود و نوعِ صحبت کردنش ریز ریز خندیدیم! محمد با ابروهاي بالا رفته گفت: یعنی چی شوخی داوود؟! بعد ما رو نگاه کرد و گفت: باورم نمیشه! داوود که انگار تازه فهمیده بود چطور صحبت کرده با صداي آروم تري گفت: خب آقا.. یعنی منظورم اینه که بگذرید دیگه.. اون کارو من فقط بخاطر رسول کردم.. چون مطمئن بودم بی گناهه.. محمد که چهره ي متعجب رسولو دیده بود رو بهش گفت: آقا داوودتون تو نبودِ شما از خودش در اومده بود.. دیگه فرمانده نمیشناخت که! خودسر هر کاري میکرد! شده بود قاضی حکم میداد! ولش میکردم همون شبِ اول میومد از اون اتاق میاوردت بیرون.. رسولو نگاه کردم.. مهربون داوودو نگاه میکرد.. با نیشِ باز و خوشحال از اینکه داوود براش این کارا رو میکرده رو به محمد گفت: آقاا.. لطفاً بخاطرِ من ببخشینش.. حداقل اون ده روزو ببخشین.. محمد نگاهی به رسول انداخت و گفت: تو خودت یکیو لازم داري ضامنت بشه، بعد براي اینا پادرمیونی میکنی؟ رسول که تو یه ثانیه لبخندش جمع شده بود، وا رفته گفت: من چرا آقا..؟محمد ادامه داد: چون شما هم اگه دقت میکردي، بعد از اینکه به بچه ها رمز میدادي به سیستمت سر میزدي ببینی چندتا کاربر وصلن، این اتفاق نمیفتاد.. خودتم مقصري آقا رسول... بعد در حالیکه کاملا جدي بود اداي رسولو درآورد و گفت: آقا بخاطرِ من ببخشینش! رسول که تو ذوقش خورده بود سرشو پایین انداخته بود و با انگشتاش بازي میکرد.. سعیدو نگاه کردم.. اونم مثل من سعی میکرد خنده‌شو بروز نده! محمد حالا که انگار از عصبانیتش کم شده بود گفت: صداتون کردم بهتون بگم اینجا.. تو کارِ ما.. اولین اشتباهتون ممکنه آخریش باشه.. ممکنه هیچوقت، دیگه فرصتِ جبران پیدا نکنین! خیلی باید بیشتر از اینا حواستون جمع باشه! شغلِ ما، شغلی نیست که یه اشتباه کنی و با یه ببخشید تمومش کنی.. متوجهین که چی میگم..؟ همه‌مون تایید کردیم.. محمد دستی به صورتش کشید و گفت: حالا هم بلند شین برین به کاراتون برسید.. براي شما سه تا هم من بعدا تصمیم میگیرم چجوري توبیختون کنم که هیچوقت یادتون نره! از پشت صندلی هامون بلند شدیم و از اتاق بیرون رفتیم.. تو فکر رفته بودم.. کی فکرشو میکرد یه اشتباهِ کوچیک از طرفِ بچه ها.. بتونه باعثِ یه همچین دردسرِ بزرگی بشه..؟! ______ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown