ترجمه-داستان-لاتاری-اثر-شرلی-جکسون.pdf
حجم:
397.1K
"لاتاری" از "شرلی جکسون" یکی از داستان کوتاههای معروف دنیا در ژانرِ معماییه، اگه دوست داشتید بخونید نظرتون رو به اشتراک بذارید.🌱
یه شارژ ایرانسل برای بیدارا
هرکی زود تر بزنه🌱😎
5935639529433760بزنید روش کپی میشه😌 .
پارت چهل و پنجم:
[داوود]
چند روزي میشد که الکس و صفایی اعترافاتی کرده بودن که از تطبیق دادنِ اون اطلاعات میشد مدارکی رو
به دست آورد که همکاري یه سري از منصب دارهاي پایتخت رو باهاشون اثبات کنه..
به قول آقا محمد، پرونده هر چی شلوغ تر میشد، حل کردنش هم سخت تر میشد..
حالا که شهاب به گروهمون اضافه شده بود کارها یکم سریع تر پیش میرفت و تونسته بودیم بخشی از عقب موندن هامون رو که از نبودِ رسول پیش اومده بود جبران کنیم..
به جز فرشید که "آقاي یوسفی" صداش میزد، همه ي ما "آقا شهاب" صداش میکردیم..!اون اما.. همه ي ما رو به فامیلیمون صدا میزد، به جز رسول..!
به رسول میگفت "آقا رسول"..!
بلند شدم برم پیشِ رسول که اطلاعات یه فردي رو ازش بگیرم که دیدم خودش داره میاد سمت من..
لبخندي زدم و رو صندلیم نشستم..
اومد کنارم و گفت: آقايِ "از دستورِ فرمانده سرپیچی کن" چطوره..؟
نگاهش کردم و گفتم: سرپیچی نمیکردم رسول.. اتفاقا هر چی میگفت گوش میکردم..
رسول چشمامو ریز کرد و گفت: آره.. از ده شب توبیخیت مشخصه.. چون حرفشو گوش میکردي بهت توبیخی داد..!؟
بعد هم دور و برش رو نگاه کرد و گفت: صَندلی خالی نیست این اطراف ما بشینیم..؟!
از رو صندلی خودم پا شدم و گفتم: ببخشید اصلا حواسم نبود، اینجا بشین!
با ابروهاي بالا رفته نگاهم کرد و گفت: حتما باید دستگیر میشدم که انقدر مهربون شی؟!
بعد هم در حالیکه دور و برشو نگاه میکرد تا صندلی خالی پیدا کنه ادامه داد: تو بشین.. میخوام یه صندلی پیدا کنم بشینم کنارت..
چند قدم اون طرف تر یه چهارپایه بود.. برداشتش و اومد کنار من نشست..
گفت: خُببب آقا داوود تعریف کن ببینم.. ما هر چی از شما شنیدیم از زبونِ بقیه بوده.. خودت بگو برام..
دست به سینه نگاهش کردم و گفتم: کیف میکنی این همه هوادار داري نه!؟
نگاهش رنگی بینِ خوشحالی و ناراحتی داشت.. گفت: داوود همه ي قوتِ قلبم اعتمادي بود که تو و محمد بهم داشتین..
متعجب گفتم: آقا محمد؟! اعتماد؟! پیشِ تو که انقدر خشن و جدي بود.. از کجا فهمیدي بهت اعتماد داره..؟
لبخندي زد و از نوشته ي مخفیانه اي که براش فرستاده بود گفت..
باورم نمیشد.. دلخور شده بودم.. آقا محمد که میخواست این کارو بکنه چرا انقدر منو اذیت کرده بود..؟
ناراحتیم رو دید.. دستش رو روي دستم گذاشت و گفت: از دست محمد دلخور نباش داوود..
هنوز حرفش تموم نشده بود که سریع گفتم: هستم! هستم رسول.. از دستش دلخورم.. رسول، آب شدنِ منو میدید.. جِلِز وِلِز کردن منو میدید و عینِ خیالش نبودرسول گفت: اگه من واقعا جاسوس بودم چی داوود؟
نگاهش کردم و گفتم: نبودي رسول! من مطمئن بودم نبودي!
لبخند قشنگی بهم زد.. دستمو فشرد و گفت: تو نمیدونی من از شنیدنِ این حرفا چقدر خوشحال میشم داوود.. ولی تو بگو.. اطمینانِ کامل براي یه مامور امنیتی یعنی چی؟
سرمو پایین انداختم و سکوت کردم..
تکرار کرد: یعنی چی داوود..؟
همونطور که سرم پایین بود گفتم: یعنی شکست..
رسول گفت: پس توقع نداشته باش محمد خیلی راحت بهت میگفته که آره باور دارم رسول بی گناهه!
محمد باید به تو میفهموند که نباید به هیچ چیز و هیچکس اعتمادِ کامل کنی.. حتی رسول! باید اینو میفهمیدي داوود..
سري تکون داد و با خنده ادامه داد: که البته نفهمیدي!
نفس عمیقی کشیدم..
متوجه حرفاش بودم.. ولی خب، همیشه تعادل برقرار کردن بین منطق و احساس از سخت ترین چیزا بوده..
رسول که انگار میخواست جو رو عوض کنه گفت: واي داوود، فرشیدو دیدي از صبح؟!
نگاهش کردم که ادامه داد: قیافهش دیدنیه..
آقا محمد بهش گفته باید یه سري کار با سیستم که مخصوصِ سیستم هاي سایتِ خودمونه رو به شهاب یاد
بده.. یعنی انگار مجبورش کردن.. جوري با اخم به بنده خدا یاد میده که نگو!
دست به سینه نشستم و گفتم: بنده خدا!
ولی خب فکر نکن حواسم بهت نیستا آقا رسول.. همه رو به فامیلی صدا میکنه به تو که میرسه لبخندِ مَکُش مرگِ ما میزنه میگه آقا رسول!
رسول بلند زد زیرِ خنده بعد یهو انگار که یادش افتاده باشه وسطِ سایتیم صداش رو آورد پایین و اطرافو نگاه کرد.. بعد در حالیکه هنوز رگه هاي خنده و شیطنت تو صداش مشخص بود گفت: چرا همتون حسود شدین داوود؟!
جدي گفتم: همینه که هست..
بعد با دهن کجی گفتم: آقا رسول!
رسول دیگه رسما پهن شده بود رو میزِ من و میخندید!
گفتم: نگاه چه خوششم اومده.. جمع کن خودتو.. پاشو برو سر میز خودت اصن..
رسول که چشماش تو شیطون ترین حالتِ خودشون بودن با ذوقِ ساختگی گفت: ولی داوود باید صمیمانه تر صداش کنیم غریبی نکنه، بهش بگیم داداش شهاب.. چقدرم بهش میاد.. نظرته؟!
و بعد دوباره خندهشو از سر گرفت..
منم از کاراش خندهم گرفته بود!
وسط خندیدنش یهو خودشو جمع کرد و صاف نشست.. با لبخند به پشت سر من نگاه میکرد..
بهش گفتم: چیشد؟! نگاه چجوري هم لبخند ملیح میزنه! تو اصلا بلد بودي ملیح لبخند بزنی؟ بیا.. هنوز نیومده ازش تاثیر گرفتی لبخندِ ژکوند تحویل من میدي..
من این جملاتو میگفتم و رسول هی ابرو مینداخت بالا..!
ادامه دادم: الان ابرو برا چی میندازي بالا..؟! مگه دروغ میگم..؟
رسول که انگار ابرو بالا انداختنو بی فایده دیده بود، از صندلیش بلند شد و گفت: جانم آقا شهاب..؟
پوزخندي زدم و در حالیکه داشتم برمیگشتم پشت سرمو نگاه کنم گفتم: اول اینکه به قول خودت رسول جان، این کارا قدیمی شده.. دوما...
و حرفم توي دهنم موند..!
شهاب در حالیکه دوتا زونکن دستش بود با تعجب ما رو نگاه میکرد..
به ذهنم فشار آوردم ببینم اسمی ازش بردم یا نه.. چیزي یادم نیومد.. امیدوار بودم اسمشو نبرده باشم! دلم نمیخواست از شوخیامون ناراحت شده باشه..
یکم این پا و اون پا کرد و بعد آروم گفت: ببخشید.. فکر کنم مزاحمتون شدم..
و خواست بره که رسول صداش کرد و گفت: نه نه.. مراحمی.. کاري داشتی؟
شهاب گفت: آقاي محمدي گفتن برگه هاي این دوتا فایل رو بر اساس تاریخ مرتب کنم.. تاریخ یه سریاشون بر اساس شماره تو سیستم ثبت شده.. گفتن به شما بگم دسترسی سیستم منو باز کنید..
رسولو نگاه کردم.. مطمئن بودم اونم دقیقا داره به همون چیزي که من فکر میکنم فکر میکنه! فرشید یه کار خیلی سخت رو بهش سپرده بود.. اونم براي کسی که تازه وارد سایت ما شده بود..
رسول سري تکون داد و گفت: بله بله، حتما.. بریم سر میزتون..
و از کنار میز من دور شدن..
از کارِ فرشید هم خندهم گرفته بود و هم دلم براي شهاب میسوخت.. درسته گاهی وقتا ما با افراد تازه وارد سخت تر برخورد میکردیم که راه و روش کار رو خوب یاد بگیرن.. اما این دیگه زیاده روي بود..
یادِ چند دقیقه پیش افتادم..! نمیدونستم از حرف هامون چی برداشت کرده..
از خودم ناراحت بودم.. شهاب نباید حس میکرد بینِ ما اضافیه..
نفسمو بیرون دادم و با خودکارم رو میز ضرب گرفتم..
بلند شدم و سمت آشپزخونه رفتم..
شاید ریختنِ سه تا چایی میتونست یکم این جوِ سنگینو برطرف کنه!
______
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
《عاشق کم است، سخن عاشقانه فراوان.》
📖یک عاشقانهی آرام
🖌نادر ابراهیمی
#یک_خط_کتاب
|هموطن|🌱
پارت چهل و ششم:
[محمد]
پرونده ي سایه به روزايِ حساس و سختش رسیده بود..
تو تحقیقاتمون به یه گروه از تجّار رسیده بودیم که بینشون خط و ربط هایی با سفارت خونه هاي انگلیس و فرانسه دیده میشد.. ارتباطاتی که اصلا دیپلماتیک نبودن!
احتیاج به تحقیقات میدانی داشتیم..
باید میتونستیم اطلاعات بیشتري به دست بیاریم.. اطلاعاتی که فقط با حضور حقیقیِ یه فرد بینشون ممکن
میشد..! ما باید یکی از افرادمون رو به صورت ناشناس بینشون وارد میکردیم!
هنوز تصمیمم رو نگرفته بودم.. فرشید گزینه ي خوبی براي این کار بود، اما هنوز مطمئن نبودم.. همه چی باید دقیق و حساب شده پیش میرفت..
ساعتمو نگاه کردم.. حدوداي 2 نیمه شب بود.. از بچه هاي خودم رسول و سعید امشب شیفت بودن..
سرم خیلی درد میکرد.. نمیتونستم بیشتر از این پشت میز نشستن رو ادامه بدم..
احتیاج به یکی دو ساعت استراحت داشتم..
بلند شدم و به سمت استراحتگاه رفتم.. چراغ ها یکی در میون روشن بودن و سالن نورِ کمی داشت..
تقریبا همه جا ساکت بود..
جز دو سه نفر که آروم باهم صحبت میکردن، بقیه هر کدوم یه گوشه خوابیده بودن..!
چشمم خورد به یکی که بدونِ بالش و پتو گوشه ي دیوار تو خودش مچاله شده و خوابیده بود!
جلوتر رفتم.. رسول بود!
عینکش رو کنارش گذاشته بود و پاهاشو جمع کرده بود و خوابیده بود!
چیزي زیر سرش نبود و سرش رو روي فرش نازك استراحتگاه گذاشته بود..
رفتم سمت قفسه ها.. هیچ بالشی نبود.. فقط یه پتوي کوچیکِ آبی اونجا بود..
برش داشتم و کنار رسول رفتم..
آروم، طوري که سعی میکردم بیدار نشه، پتو رو روش کشیدم..
موفق نبودم چون به محض اینکه پتو رو روش کشیدم، چشماشو باز کرد و نیم خیز نشست..
آروم گفتم: منم رسول جان.. نترس..
دستی به چشماش کشید و با صداي گرفته گفت: سلام آقا، صبح بخیر...
خندیدم و کنار دیوار نشستم و گفتم: صبح چیه پسر؟ ساعت 2 شبه.. کی اومدي اینجا؟
اطرافشو نگاه کرد و گفت: آقا یک و نیم اومدم..
بهش گفتم: پس تازه اومدي.. نمیخواستم بیدارت کنم.. فکر کنم سردت بود، برات پتو آوردم.. بخواب حالا..
هنوز گیجِ خواب بود! سري تکون داد و دوباره دراز کشید..
من پایینِ پاش به دیوار تکیه داده بودم..
به چند ثانیه نرسید که بلند شد نشست و گفت: آقا ببخشید پام سمت شما دراز بود..
و جاشو عوض کرد و سرِشو گذاشت بالا، سمتِ من و دراز کشید..!
لبخندي زدم..
چقدر از خدا ممنون بودم که باز برگشت پیشمون.. که اون دردسر زود تموم شد..!
همونطور که نشسته بودم و به دیوار تکیه داده بودم، چشمامو بستم.. ذهنم باید آروم میشد... ده دقیقه اي گذشت.. گوشیم توي جیبم ویبره رفت.. برش داشتم.. یه پیام بود از سعید که گفته بود فایل هایی که میخواستمو برام ارسال کرده.. ازش تشکر کردم و خواستم دوباره چشمامو ببندم که نگاهم به رسول
افتاد..
دراز کشیده بود اما حس کردم چشماش باز بود.. خم شدم و نگاهش کردم.. آروم پلک میزد.. انگار تو فکر بود!
آروم بهش گفتم: تو مگه نخوابیدي رسول؟
همونطور که روبروشو نگاه میکرد گفت: خوابم نمیبره آقا..
گفتم: ببخشید تقصیرِ من شد.. بیدارت کردم..
بلند شد نشست و گفت: نه آقا.. اشکالی نداره..
و بعد مثل من تکیه داد به دیوار.. پتو رو پیچیده بود دورش..
گفتم: سردته رسول؟
گفت: یکم آقا.. ولی الان که پتو دارم خوبه!
خندهم گرفت.. سعید همیشه میگفت وقتی رسول از خواب بیدار میشه تا چند دقیقه انگار تو یه دنیاي دیگه ست! همینطوري بود!
دوباره چشمامو بستم.. اما یه چیزي رو دلم مونده بود.. یه چیزي که همهش دلم میخواست ازش بپرسم.. یه چیزي که شاید اگه قبلا بهم گفته بود، خیلی اتفاقا و تصمیما برام راحت تر میشد..
بهش گفتم: رسول یه چیزي ازت میپرسم.. میتونی جواب بدي میتونی جواب ندي..!
گفت: چی آقا..؟ بپرسین..
گفتم: دو هفته پیش.. که حالت رو به راه نبود.. تو خودت بودي.. که اومدي اتاقم.. ازت پرسیدم چی شده..
چشمامو باز کردم و نگاهش کردم و ادامه دادم: چی شده بود؟
چشماش میخندید! بهش گفتم: به چی میخندي استاد رسول؟!
گفت: آقا داستانو تحریف نکنین..!
سوالی نگاهش کردم که ادامه داد: نگفتین چی شده.. گفتین اي نورِ دیده از چه نالانی..
خنده ي کوتاهی کردم و بهش گفتم: لوس نکن خودتو بچه..
لبخند هنوز روي لبش بود.. تکیهشو از دیوار گرفت و گفت: آقا.. راستش... مادرم.. مادرم حالش خوب نبود.. باید عمل قلب میشد، یعنی دقیقا فرداي اون روز که ازتون مرخصی گرفتم.. عمل داشت..
مات موندم...!
رسول ادامه داد: آقا خانوادهم دست تنها بودن.. خواهرم خیلی تو فشار بود بخاطر وضعیت مامان..
اینکه نمیتونستم پیششون باشم حالم گرفته بود..
با بُهت و اخم گفتم: چرا نتونی پیششون باشی رسول..؟ چرا نرفتی پیششون؟ چرا نیومدي بگی مرخصی
بگیري بري..؟ سرشو پایین انداخت.. آروم گفت: آقا نمیشد.. شما تازه اومده بودید.. سرتون شلوغ بود.. آقا من اگه میرفتم دست تنها بودین..
نفس عمیقی کشیدم.. چقدر پیشِ خودم شرمنده بودم که اون شب، که مدارك نشون داد رسول اطلاعات رو
پخش میکنه، براي چند ثانیه از ذهنم گذشت که رسول ریگی به کفشش بوده که مرخصی گرفته.. که مضطرب بوده..!
دلخور بودم ازش.. که بهم نگفته.. که نذاشته کمکش کنم..
رو بهش گفتم: این سر پایین انداختنت برا شرمندگیه؟
گنگ نگاهم کرد.. گفتم: شرمنده نیستی که انقدر ازم دوري؟ شرمنده نیستی که انقدر برات غریبهم آقا رسول؟
با صدایی که رگه هاي بغض توش حس میشد گفت: آقا من.. من فقط.. فقط خواستم اذیتتون نکنم..
جدي گفتم: و اگر من بگم با نگفتنت بیشتر اذیت میشم چی؟!
شرمنده تو چشمام نگاه کرد و گفت: ببخشید آقا..
سکوت کرده بودم..
چشماش قرمز بود.. از بی خوابی.. از خستگی..
بدونِ اینکه جوابِ حرفِ قبلیشو بدم گفتم: حواسم هست جدیداً حتی وقتی عینک رو چشماته میخواي چیزیو بخونی چشماتو ریز میکنی ها.. آقا رسول..
شماره ي عینکت بالا رفته؟
آروم گفت: نمیدونم آقا..
گفتم: ولی من میدونم.. این بی خوابیا.. این زُل زدنت به سیستم بدونِ اینکه وسطش استراحت کنی.. این سرخی چشمات که نشون میده از صبح پلک رو هم نذاشتی.. رسول حواست به خودت نباشه، مجبورم میکنی مرخصی اجباري برات رد کنما.. اولین فرصت میري چشم پزشکی.. عینکتو عوض میکنی.. تا بدتر
نشده..
به جاي جواب دادن لبخند زد.. گفتم: چشم نشنیدم رسول..
آروم گفت: چشم داداش محمد..
لبخند زدم..
چشممو ازش گرفتم و روبرومو نگاه کردم..
گفتم: الانم بگیر بخواب یکم.. تا بتونی بعدش به کارات برسی..
جوابی نداد..
ساعتمو نگاه کردم.. استراحت کافی بود.. باید میرفتم و به بقیه کارها میرسیدم..
سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم..
رسول رو نگاه کردم.. اون براي من فقط یه نیروي سازمانی نبود..
برادرِ کوچیکترم بود.. گاهی حتی.. حتی بدونِ اینکه خودش بدونه قوت قلبم بود!
رسول اصلا حواسش به خودش نبود..
باید مراقبش میبودم.. به عنوان فرماندهش.. به عنوانِ برادرِ بزرگترش..
دستم رو روي دستش گذاشتم و گفتم: استراحت کن رسول.. خب؟
حتی اگر خوابت نمیبره چشماتو ببند..
و بعد از کنارش بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم..
______
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
|هموطن|
خستگی رو میشوره میبره🤌 |هموطن|🌱
بیاین راجع به قشنگ ترین کتاب هایی که خوندین با هم صحبت کنیم،
به یادموندنی ترین کتابی که خوندید چی بوده؟!
چه کتابی رو حاضرید چند بار بخونید!؟
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
🌱
پیام مهم گذاشتم مدیرا چک کنین❤️🔥:
' https://eitaa.com/joinchat/2606498505C1cec0cfc93 '
#گسترده_شیش_ساعته .
پارت چهل و هفتم:
[رسول]
داشتم فایل اطلاعاتو میبردم اتاقِ آقا محمد که دیدم داوود تو راهرو وایساده..رفتم کنارش و گفتم: چرا اینجایی داوود..؟
با صدایی که سعی میکرد آروم باشه گفت: هیچی، با آقا محمد کار دارم..
بیخیال گفتم: خب منم باهاش کار دارم، بیا بریم..
یه قدم بیشتر نرفته بودم که داوود دستمو کشید و گفت: کجا؟ بیا ببینم.. وضعیت قرمزه نمیتونیم بریم..
بهش گفتم: یعنی چی وضعیت قرمزه؟
گفت: آقا محمد عصبانیه.. نمیدونم چی شده ولی فرشید داخل اتاقه.. داشت بلند حرف میزد باهاش..
تعجب کردم..! بهش گفتم: خب بریم ببینیم چی شده.. اشکالی نداره که..
داوود شونه اي بالا انداخت و گفت: من که جرأت نمیکنم تو اگه نمیترسی میتونی بري..!
چپ چپ نگاهش کردم و به سمت اتاق محمد رفتم..
در اتاقش نیمه باز بود..
صداش بیرون میومد که میگفت: فرشید من تو رو مسئول میدونم! چون کاراي اونم به تو سپرده بودم!
در زدم و گفتم: آقا با اجازه.. میتونم بیام تو..؟
نگاهی بهم انداخت و چیزي نگفت..
نه.. مثل اینکه اوضاع جدي بود..!
با خودم میگفتم که کاش به حرفِ داوود گوش کرده بودم و نمیومدم.. اما راهِ برگشتی نداشتم..!
آروم رفتم داخل..
فرشید روي صندلی نشسته بود و سرش پایین بود.. چهرهشو نمیدیدم..
میخواستم پرونده رو بدم دست آقا محمد و برم بیرون.. اما صبر کردم.. یه گوشه ایستاده بودم..
فرشید سرشو بالا آورد و گفت: آقا بخدا من بهش یاد دادم، بهش همه ي توضیحاتو دادم.. هر چیزي که لازم بود!
آقا محمد گفت: فرشید تو باید چک میکردي! چرا انقدر بی دقتی هاتون زیاد شده شماها؟ من زیادي آسون میگیرم؟ کلافه دستی به صورتش کشید و گفت: من از تو توقع داشتم فرشید.. توقع داشتم کارتو درست انجام بدي!
وقتی بهت سپردم بهش یاد بدي و ازت خواستم انجامش بدي، یعنی مسئولیتش با تو بوده! الان با اون اطلاعاتی که ثبت شده چیکار کنم من؟
فرشید شرمنده گفت: آقا.. من درستشون میکنم.. خودم همین الان همه رو درست میکنم!
محمد از رو صندلیش بلند شد و گفت: درستش میکنی؟ مگه اینجا مدرسهست فرشید که یه اشتباهی کردي درستش کنی؟! میدونی اصلا کجاییم ما؟؟؟
اوضاع حتی بیشتر از چیزي که فکر میکردم، بد بود..
تو همین لحظه شهاب دستپاچه در اتاقو باز کرد و گفت: آقا.. میتونم بیام داخل..؟
محمد سري تکون داد..
فرشیدو نگاه کردم.. اخم کرده بود و با پاش روي زمین ضرب گرفته بود..
شهاب جلوي میز محمد ایستاد و گفت: آقا محمد.. بچه ها بهم گفتن چی شده.. آقا محمد تقصیر آقاي محمدي نیست.. کوتاهی از من بوده.. ایشون چندین بار براي من توضیح دادن.. من خیلی وارد نبودم.. این اشتباه پیش اومد..
محمد سکوت کرده بود.
شهاب ادامه داد: ایشون تمام مطالب رو به من گفته بودن.. اگر توبیخی هست براي منه آقا...
محمد نگاهی به فرشید کرد و گفت: نخیر.. آقا فرشید باید یاد بگیرن وقتی یه کاري بهشون سپرده میشه درست انجام بدن..
الانم تشریف ببرین پایین سر کاراتون عصر میام پایین تکلیفو روشن میکنم..
فرشید بی صدا بلند شد و اتاقو ترك کرد..
شهاب یه قدم جلوتر رفت و گفت: آقا محمد تو رو خدا.. بخدا تقصیر ایشون نبود.. من باید بیشتر حواسمو جمع میکردم..
محمد عصبانی بود.. از نفس هاي عمیقش میفهمیدم..
همونطور که نگاهش به میز بود خطاب به شهاب گفت: شما هم بفرمایین..
شهاب نگاهی به من کرد و از اتاق بیرون رفت..
نمیدونم چقدر همونطور ایستاده بودم که محمد گفت: فکر کنم کاري داشتی!آروم جلو رفتم و پرونده رو روي میزش گذاشتم و گفتم: با اجازه آقا..
و از اتاق بیرون اومدم..
از پله ها پایین رفتم.. فرشید سر میز خودش نشسته بود و سرشو به دست تکیه داده بود.. داوود و سعید هم
کنارش بودن..
میز شهاب اما خالی بود..
رفتم کنار میز فرشید و گفتم: داداش.. چی شده بود؟
جوابی نداد..
سعید آروم کنار گوشم گفت: آماده ي انفجاره رسول..
جلو رفتم و دست رو شونهش گذاشتم و گفتم: فرشید.. نگام کن..؟!
بازم جوابی نداد..
صداي قدم هاي یه نفر نگاهمو سمت خودش کشید.. شهاب بود..
جلو اومد و کنار میز فرشید ایستاد و گفت: آقاي محمدي..
فرشید تا صداي شهابو شنید سرشو بالا آورد و گفت: خیالت راحت شد دیگه! کارتو کردي؟ حالا بفرما سر میزت!
شهاب سرشو پایین انداخت.. گفت: بخدا من..
فرشید بین حرفش پرید و گفت: بخدا چی؟
بعد بلند شد و روبروي شهاب وایساد و گفت: همه ي اعتبار منو زیر سوال بردي! چطور روت میشه الان داري باهام حرف میزنی؟!
بعدم نگاهی به ما انداخت و ادامه داد: فکر میکردم آدم حرفه اي تریو بفرستن تو سایت!