eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
بیدارید پارت بخونیم؟!
[پارت چهل و یکم] چند تکه لباس را چپاندم توی ساک ورزشی. لپ تاپ و بقیه لوازم را هم گذاشتم توی کمد دیواری. چشم چرخواندم توی خانه. چیزی نبود. به سرهنگ زنگ زدم و رفتنم را گزارش دادم. چند باری دست بردم اسلحه‌ی کوچک جیبی را هم با خودم ببرم اما پشیمان شدم‌. معلوم نبود توی آن خانه‌ی به قولِ خودشان پنج‌دری، چه اتفاقاتی قرار بود بیفتد. به خطرش نمی‌ارزید! در را قفل کردم و کلیدش را گذاشتم توی همان لوله‌ی آبی که سرهنگ گفته بود. زیپ سویشرتم را کشیدم بالا و رفتم سر قراری که پیمان گفته بود. قرارمان، در خودِ تهران بود. زیر یک پل عابر پیاده منتظرش ایستاده بودم که با موتور پیدایش شد. تَرک نشسته بود. موتور سوار را قبلا توی خانه‌ی مهرداد دیده بودم. پشتشان به سختی جا شدم و راه افتاد. سمت مرکز شهر رفت. بعد گذشتن از کوچه پس کوچه ها، ایستاد. من و پیمان پیاده شدیم. پیمان راه افتاد و جلو جلو رفت. سر حال تر از همیشه بود. انگار قبل از اینکه بیاید حسابی به خودش رسیده بود! پا تند کردم و رسیدم به او. گفتم: همینجاهاس؟! سر تکان داد و گفت: خخ..خیلی نمونده. دلشوره داشتم. کوچه های تنگ قدیمی را یکی یکی جلو رفتیم. رفتیم توی یک بن‌بستِ یک متری. ته کوچه یک خانه بود. کلید انداخت و در را باز کرد. داخل تاریکِ تاریک بود. ساکم را دادم به دست دیگرم. پیمان گفت: ب..برو ت..تتت..تو! ظلمات و هیچ صدایی نمی آمد. گوش تیز کردم. حواسم را داده بودم به صَد جا! رفته بودم در حالتِ تدافعی! منتظر بودم پشه بجنبد تا گارد بگیرم! آرام رفتم داخل. پیمان هم پشت سرم آمد و در را قفل کرد. چراغ قوه‌ی گوشی اش را روشن کرد و داد دست من و گفت: ببب..بگیرش. بعد هم یک قفل کتابی از زمین برداشت و زد پشت در. گوشی را از دستم گرفت و نورش را انداخت توی صورتم. چشم هایم را جمع کردم و دستم را گرفتم جلوی نور و گفتم: آی! بگیر اون طرف کورم کردی! خندید. گفت: ن..نن..نترسیا! به تو هممم کلید مم..مممیدیم! و بعد راه افتاد و جلو رفت. هیچ نوری از هیچ کجا به بیرون درز نمی‌کرد و فقط روشنایی چراغ قوه‌ی پیمان بود که راه را نشانمان می‌داد. دسته‌ی ساک را محکم گرفتم توی دستم. دست دیگرم را برده بودم توی جیبم و انگشتم را آماده روی دکمه‌ی "۱" که شماره‌گیری سریع سرهنگ بود گذاشته بودم. از حیاط رد شد و وارد خانه شد. خانه بدون اثاثیه بود. وارد خانه که شدیم ناخوداگاه ایستادم. پیمان هم ایستاد. تار های عنکبوت و گرد و خاکِ پخش شده توی هوا، در نورِ چراغ قوه دیده ‌می‌شدند. صدای جِرک جِرک موریانه می‌آمد. پیمان گفت: بب..بیا. و دوباره راه افتاد. تا انتهای خانه رفت و در دیگری را باز کرد. رسیدیم به یک راهرو‌ی بدون سقف و بعد از آن به حیاطِ کوچکی در پشتِ خانه. جلو تر رفتیم. نور از دیوارِ خانه‌ی رو به رویی میپاشید به حیاط. صداها دوباره شنیده شد. صدای خندیدن و صحبت کردن. پیمان سمت در آهنی رفت و بازش کرد. پشت سرش رفتم. در چهار چوب در ایستادم و رو به رویم را نگاه کردم. یک خانه‌ی پنج‌دری قدیمی. انقباضِ عضلات بدنم از بین رفت. نفس راحتی کشیدم و یک قدم جلو رفتم. حیاطِ خانه پر بود از برگ های چنار. و دور آتشِ درست شده در گوشه ی حیاط، چند نفر نشسته بودند. پیمان در را پشت سرم بست و گفت: بب..بیا! پشت سرش رفتم سمت آتش. پنج مرد دور آتش نشسته بودند. به جز یک نفر، از سر و ریخت باقی‌شان اعتیاد میریخت. پیمان سمت همان یک نفر رفت و گفت: س..سسلام پپ..پرویز خان. به تقلید از پیمان سلام کردم. میان سال بود. نگاهم کرد. با صدایِ بَمش گفت: تو شاهینی!؟ سر تکان دادم و گفتم: بله! بی مکث گفت: بیشتر که بهت میخوره جوجه کفتر باشی! و بلند زد زیر خنده. چند ثانیه سکوت شد و بعد همه همراهش خندیدند. مرد ها که روی زمین گرد نشسته بودند، بلند می‌خندیدند. زورکی لبخند زدم. آخرِ خنده اش را جمع کرد و دست به سیبیل های نعل اسبی اش کشید و گفت: شوخی کردم! بیا جلو! جلو رفتم و با هم دست دادیم. هنوز من و پیمان ایستاده بودیم. پیمان گفته بود تا نگفته بنشینیم نباید بنشینیم! با پشت دست به پایم زد و گفت:برو عقب وایسا گردنم درد میگیره نگات کنم! مطیعانه چند قدم به عقب رفتم و کنار پیمان ایستادم. گفت: پیمون مُعَرِفته وگرنه اینا میدونن! پرویز کبابی به کسی جا چی؟! رو به چند نفر نشسته دورش کرد و گفت: جا چی؟! مرد ها بلند گفتند: نِمیده! گفت: جریانات و که پیمون برات گفته؟! پیمان را نگاه کردم. پیمان گفت: آآآق..آقق.. پرویز چین به بینی اش انداخت و گفت: واق واق میکنی واسه چی؟ و رو به یکی از مرد ها گفت: یه استخون بنداز این بره گم شه اونور دوباره سوزنش گیر کرد.
پیمان بی حرف از کنارمان دور شد و روی لبه‌ی حوض نشست. پرویز گفت: نگفته بهت. عب نداره. خودم میگم! من اینجا نیستم، آخر هر هفته میام یه حالی میدم بهتون. ولی چه باشم چه نباشم، اینجا یه قانون هست اونم اینه که آسه میری آسه میاد که چی!؟ پرویز شاخت نزنه! واسه تمرگیدن میای آفتاب که زد چی؟! میری پی علافیت! چرا اون نرفت و چرا فلانی موند و چرا این چرا اون نداریم! فضولی تو کار کسی چی؟! نمیکنی! ملتفت؟! سر تکان دادم. گفتم: حله. چشم. کج خندید و گفت: آفرین آقا معلم! پیمان را نگاه کرد و بلند گفت: این آقا معلمو از لپ لپ دراوردین؟! اینو مهرداد میگه جنس آزاد کرده!؟ و دوباره من را نگاه کرد. بلند شد. آمد جلو. وَق زده توی چشم هایم نگاه میکرد. با آن تیپ و قیافه‌ای که برای خودم ساخته بودم، وقتی آینه نگاه میکردم، خودم خودم را نمی‌شناختم. اما حالا، احساس میکردم که پرویز دارد همه‌چیز را از نقابِ شیشه‌ای روی صورتم می‌بیند. آب دهانم را قورت دادم. فاصله‌مان انقدر کم بود که بوی گوشتِ مانده را از نفس هایش حس میکردم. داشتم با خودم فکر میکردم که اینجا یک تله بوده و کارم تمام است که گفت: عینِ مهردادی! اونم سوسوله! میشینه پای بساط، ما رو نگا میکنه ولی ویسکی سودا شو میزنه! لامُرُوت یکم از اون دستپخت خودشو نمیزنه! فقط میکنه تو پاچه‌ی ماها! و باز بلند خندید. از من فاصله گرفت. نفس حبس شده ام را رها کردم. سمت آتش رفت. نشست سر جایش، روی پوست گوسفندی که پهن شده بود. دست برد سمت سرنگی که توی لیوان افتاده بود. برش داشت و آرام از مایع قهوه‌ای تهِ لیوان کشید بالا. مرد لاغری که کنارش نشسته بود و مو‌ها و ریش مشکی اش بلند بود شروع کرد به تا کردن آستین پیراهنش و هم زمان خود را کشید جلو. پرویز نیم نگاهش کرد و گفت: بِتَم سر جات ببینم. واسه آقاس! و با چشم من را نشان داد. گفت: بیا جلو! بیا بشین. قلبم هُری ریخت. مات نگاهش کردم. این پا و آن پا کردم. گفتم: مرسی دم شما گرمه! من نیستم! لبخندش عمیق تر شد. گفت: بیا! خیره بودم به سرنگ توی دست پرویز. یکی از مردها با صدایِ گرفته و کِش دار گفت: دستِ عمو پرویز شفاااس.. صدایِ جمع بلند شد: اگه نزاری بزنه بلاااس! پرویز دوباره گفت: بیا.. بیا جلو! این واسه خوش‌آمده! نترس همین یکیه! پیمان از لبه‌ی حوض بلند شد و آمد کنارم. دستش را گذاشت پشتِ کمرم و هُلم داد. خواست بگوید برو ولی زبانش روی "ب" و "ر" گیر کرده بود. ساک را ول کردم روی زمین. جلو رفتم. بویِ اَفیون پیچیده بود توی بینی‌ام. خوب این بو را ‌میشناختم. چند بار توی آزمایشگاهِ تشخیصی آزمون شناسایی‌اش را داده بودم. پرویز گفت: دست جلو! دستم را بردم جلو. لمس بودم. انگار نمی‌دانستم با‌ید چه کار کنم. دندان هایم را فشار دادم به‌هم. صدایِ خودم پیچید توی گوشم، سال دوم دانشکده افسری.. _استاد؟! این اسم گذاری ها رو چه حسابی بوده؟! مثلا همین هروئین! _خب این مخدر اولین بار برای جنبه‌ی درمانیش تو یه شرکت داروسازی ساخته شده. سازنده‌ش از این دارو به کارگر های کارخونه‌ش میده. و ازشون میپرسه بعد از مصرف چه حسی دارن!؟ اونا هم میگن حس قهرمانی دارن! قهرمان به لاتین میشه هیرو! و خب ترکیبات این ماده بعد ها به هروئین معروف میشه! با دردی روی دستم از خاطرات بیرون آمدم. با دست محکم روی ساعدم میزد. گفت: رَگ یوخدی! ها؟! میگم جوجه کفتری میگی نه! ب کمپلکسم نزدی تاحالا فک کنم! و دوباره خندید. روی زانوهایم نشسته بودم. کش نازکی را محکم بست دور بازویم. سرنگ را نزدیک دستم کرد. بی اراده دستم را کشیدم که محکم مچ دستم را گرفت. سوزن سرنگ را فرو کرد توی دستم. نفسم انگار بالا نمی‌آمد. شاید هم خودم نگهش داشته بودم که بالا نیاید. زمان هم ایستاده بود. مایع توی سرنگ را آرام و با طمانینه خالی کرد توی دستم. سرنگ را که از دستم کشید بیرون همزمان شد با آمدن پیمان به سمتم. مات رو به رویم را نگاه میکردم. دستش را انداخت زیر بازویم و کشید بالا. میخواست حرف بزند اما جز اصواتِ نا مشخصی چیزی نمیگفت. ساکم را از روی زمین چنگ زد و من را کِشان کِشان با خودش به سمت داخل خانه برد.
[پارت چهل و دوم] سلانه سلانه به آن سمت حیاط می‌رفتیم. به حوض نرسیده بودیم که احساس کردم دلم زیر و رو ‌می‌شود. دستم را از دستِ پیمان جدا کردم و دویدم سمت روشوییِ کنار دیوار اما دیر رسیدم. کنار باغچه روی زانوهایم افتادم و محتویات معده ام را بالا آوردم. سرفه می‌کردم. بدنم میلرزید. صدا ها را نمی‌شنیدم. فقط سرفه میکردم و از شدت فشاری که به عضلات تنه ام می‌آمد احساس میکردم هر لحظه تکه‌های معده ام را بالا می‌آورم. نفس نفس میزدم. دولا شده بودم روی زمین. با پشت دست کشیدم به دهانم. پیمان شلنگ آب را رفت جلوی صورتم. هنوز می‌لرزیدم. صاف نشستم. سر کج کردم و گوشه‌ی حیاط را نگاه کردم. همه توی حال خودشان بودند. دوباره شلنگ آب را نگاه کردم. پیمان زانو زده بود کنارم. سردی آب که به دستم خورد انگار برگشتم به تنم. دوباره صدا‌ها را شنیدم. صدای خنده‌های مشمئز کننده. آب توی دهانم چرخواندم. دست پیمان را گرفتم و ایستادم. سرم سبک شده بود. هر قدمی که بر میداشتم احساس میکردم زیر پایم خالی ست. انگار روی ابر یا یک چیزی شبیه آن راه می‌رفتم. پیمان هنوز چیزی نمیگفت. یا شاید نمیتوانست بگوید. شاید هم میگفت و من نمی‌شنیدم. از پله‌های اخر حیاط رفتیم بالا. وارد یک اتاق کوچک شدیم. ساکم را گذاشت زمین و مرا نشاند روی تخت فلزی قدیمی. با دست سعی کرد من را بخواباند. دستش را پس زدم. نباید توی این حال می‌ماندم. میدانستم با یک بار اعتیاد پیدا نمیکنم اما از قوّت هروئین میترسیدم. در باره اش خوانده بودم. میدانستم آن‌قدر توان دارد که حتی با یک بار مصرف، مثل آهن ربایی که براده ها را میکشد سمت خودش، آدم را ترغیب کند به مصرف دوباره. و من، انسان بودم! مثل تمام آدم های دیگر. مصون نبودم در برابر احساسی که وارد شدن این ماده‌ی هولناک به درون رگ هایم به همراه می‌آورد. بلند شدم ایستادم. پیمان نگران نگاهم می‌کرد. نفس نفس زنان گفتم: حموم.. حموم کجاس؟ پیمان آرام‌تر شده بود. گفت: مم..مممیخوای..چچ..چچیکار.. ک..کنی.. ساکم را برداشتم. به سمت درِ چوبی که احتمالا اتاق و قسمت های دیگر خانه را به هم وصل می‌کرد رفتم. پیمان آمد کنارم. اصرارم را که دید، گفت: ب..بب.. بیا.. خانه بزرگ بود و قدیمی. سالن بزرگی را رد کردیم و رسیدیم به یک در آهنی که ظاهری امروزی داشت و انگار بعدا به خانه‌ی قدیمی وصل شده بود. ایستاد و گفت: هَمینه.. سر تکان دادم. سوییشرتم را از تنم کشیدم بیرون و انداختم زمین. در آلومینیومی را باز کردم و خودم را انداختم توی حمام. ساکم را گیر دادم به یک میخ بزرگ که به دیوار خورده بود. آب سرد را باز کردم. صبر کردم تا سرد تر شود. یخ شود. زدم روی دوش و با همان لباس ها رفتم زیر آب. یک ثانیه نفسم رفت. دستم را گذاشتم روی سینه ام و نفس زخمی ام را کشیدم بالا. سرم را تکان میدادم. تند تند زیر لب شعر ها و اهنگ هایی که از حفظ بودم را میخواندم. میخواستم هیچ چیزی از حالات آن لحظه، توی ذهنم نماند. تنم به وضوح زیر دوش از سرما و چیزی که نمیدانستم چیست می‌لرزید. لبم را به دندان گرفته بودم. سرمای آب را توی استخوان هایم حس می‌کردم. دستم را گذاشتم روی دیوار. اشک های گرمم بی اختیار پایین می آمد و در بین آب سردی که روی سرم میریخت گم میشد. نشستم روی کاشی هایِ لیز و لجن گرفته. سبکی سرم را حس میکردم. نمیدانم چقدر زیر آب سرد ماندم و چقدر نشستم و بلند شدم و سرم را تکان دادم تا آخر بی حال روی زمین افتادم. چند دقیقه توی همان حال ماندم. سرم درد می‌کرد. انگار یک میله‌ی آهنی را از چشم فرو کرده بودم توی سرم. دستم را گرفتم به شیر آب و بلند شدم. لباس های خیس را از تنم کندم و انداختم گوشه‌ی حمام. حالا بهتر داشتم دورم را می‌دیدم. چهار دیوار زرد و یک شیر و دوش زنگ زده تنها چیز هایی بود که دورم دیده می‌شد. زیپ ساکم را باز کردم و لباس پوشیدم. دندان هایم از سرما می‌خورد به هم. عطسه کردم. یک بار. دو بار. چند بار. در را باز کردم و آرام رفتم بیرون. سوئیشرتم همانجا روی زمین بود. تنم کردم و خودم را بغل کردم. کسی توی سالن نبود. چراغ های حیاط هم خاموش بود و نور از جایی نمی آمد. سعی میکردم بی صدا باشم اما نمیتوانستم برخورد دندانهایم را به هم کنترل کنم. رفتم توی همان اتاقی که پیمان نشانم داده بود. چراغ زرد رنگش روشن بود. پیمان یک پتوی پلنگی پیچیده بود دورش و روی زمین خوابیده بود. رفتم سمت تخت و رویش نشستم. ملحفه‌ی سفیدش که حسابی کثیف بود، گُله به گُله از رد سیگار سوخته بود. دست های لرزانم را فرو کردم توی ساک و گوشی ام را برداشتم. ساعت از یک گذشته بود. یک پتوی کوچک افتاده بود روی تخت. کشیدم دور خودم. بوی تنباکو و دود میداد. سرم را فرو کردم توی بالش و آنقدر خودم را ننو وار تکان دادم و به همه چیز فکر کردم تا خوابم برد.
604.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مود کاوه وقتی سرهنگ بهش زنگ میزنه😁:
سلام و عید قشنگتون مبارکا😍🌱❤
بریم پارت بخونیم؟!
[پارت چهل و سوم] غلتی توی جایم زدم. نور آفتاب از پنجره‌ی بدون پرده مستقیم خورد توی چشمم. دستم را گرفتم جلوی چشمم و در جایم نشستم. پیشانی و بالای چشم هایم درد میکرد و نبض میزد. ته گلویم می‌سوخت. اطراف را نگاه کردم. کسی در اتاق نبود. گوشی ام را از زیر بالش برداشتم و ساعت را نگاه کردم. یازده صبح بود. با تعجب از اینکه تا این وقت خوابیده ام بلند شدم. پاهایم گرفته بود. لنگان لنگان از در رفتم بیرون و روی پله های حیاط ایستادم. کسی توی حیاط نبود. لباس هایی که دیشب توی حمام انداخته بودم، کنار یک سری لباس دیگر روی بند بود. داشتم حیاط را نگاه میکردم که در در دیگر اتاق باز شد. سر برگردادم داخل. پیمان بود. گفت: بِ..بلاخره بی.. بیدار شدی! سر تکان دادم. گفتم: بقیه کجان؟! صدایم گرفته بود. ابروهایش را داد بالا و گفت: اوهو.. صِ.. صدارو! رفتن پِی کارشون دیگه.. م..من نرفتم که ب..بیدار شی. باید در رو قفل مم..میکردم. همیشه از این خبرا نن‌ نیستا.. ببب باید صبح زود بری.. بعد آمد جلو و گفت: ت..تاحالا نزده بودی.. نه؟! سر بالا انداختم. گفتم: نه، اینو نزده بودم.. تک خنده‌ای کرد و گفت: اَاَ..اَز تگری زدنت معلوم بود. بعد خنده اش را جمع کرد و گفت: بب بدو دیره.. شب حول و حوش یی یازده همون جج جای دیشب باش. الانمم زود بیا مُ مُنتظرم. و از اتاق رفت بیرون. بلند شدم و لباس عوض کردم و همراهش رفتم بیرون. روی پاهایم بند نبودم. تمام تنم درد می‌کرد. رفتم داروخانه و چند تا قرص مسکن و سرماخوردگی گرفتم. یکی دو بسته سوپ اماده هم از سوپرمارکت خریدم و رفتم سوئیت خودم. چشم هایم باز نمی‌شد. شوفاژ را تا ته زیاد کردم. محتویات پاکت سوپ را با مقداری آب ریختم توی ظرف و گذاشتم روی گاز. پتو را برداشتم و پیچیدم به خودم و تکیه دادم به شوفاژ. تا شب نفهمیدم چطور گذشت. دارو ها خواب آور بود و التهابِ تنم بیشتر کِسِلم میکرد. چند بار خوابیدم و از خواب بیدار شدم. میخواستم امروز کار ها و برنامه ها را دسته بندی کنم ولی اصلا نتوانستم. حوالی ساعت یازده بود که بلند شدم و به سپت همان پل هوایی که با پیمان قرار داشتیم رفتم. قرص ها اثر گذاشته بودند و حالم کمی بهتر شده بود. ده دقیقه ای زیر پل هوایی منتظرش بودم که آمد. رفتیم خانه‌ی پنج دری. پرویز نبود. آن طوری که پیمان میگفت، پنجشنبه شب ها می‌آمد. برای همه کباب می‌آورد. سر کشی میکرد و میرفت. از شغلش پرسیدم که پیمان گفت کبابی دارد. هر از گاهی هم تفریحی با بچه ها دود میکند! حالا بهتر اطراف را می‌دیدم. تعداد افراد از دیشب بیشتر بود. هر کسی توی حال خودش بود. از پیمان حساب می‌بردند. یک جورهایی انگار جانشین پرویز توی خانه بود. رفتیم سمت ایوانِ بزرگی که رو به حیاط بود. پیمان خودش را انداخت زمین و گفت: آخخیش! نشستم کنار ستون. همانطور دراز کشیده سرش را چرخواند سمتم و گفت: گُ گُفتم دیگه نمیای! شانه بالا انداختم. گفتم: جایی نیس که برم! لبخندِ روی لبش خشک شد. آرام گفت: مِ مِثل من! بعد نشست. به خانه اشاره کرد و گفت: چچ چند وقت دیگه یکی از اتاقا خالی میشه، ممم میتونی بری اونجا. الان چچچ چون غریبی، بری پیشِ اینا میخورنت! واسه هممم همین بردمت اتاق خُ خودم. صدایش را آورد پایین و سرش را کج کرد سمتم. گفت: مواظب پولاتم ببب باش. سر تکان دادم. گفتم: دمت گرم. بلند شد. به طناب اشاره کرد و گفت: جمع هم کنم برات؟! دستپاچه بلند شدم. گفت: چی چیزی نزار بمونه اینجا. چ‌چون بری برش داری مم میبینی نیست! و رفت سمت آخرِ حیاط. لباس ها را از روی طناب جمع کردم. روی برگ های کف حیاط راه رفتم و به اتاق رسیدم. پیمان نشسته بود روی تخت و پاهایش را دراز کرده بود و با گوشی اش کار میکرد. با لباس های توی بغلم ایستاده بودم وسط اتاق. متوجه حضور من شد که گفت: د دیشب دلم برات سوخت! الان نمیسوزه! ز‌ززمین بخواب! زورکی خندیدم و سر تکان دادم. هنوز آن طور که باید خودم را پیدا نکرده بودم. گُم بودم. گنگ بودم. لباس ها را گذاشتم توی ساک و پتوی کهنه را از گوشه‌ی اتاق برداشتم. تکیه دادم به دیوار و چشم هایم را بستم و سعی کردم ذهنم را جمع کنم. از صدای جیر جیر تخت فهمیدم پیمان بلند شده. چشم هایم را باز کردم. رفت سمت صندوق کوچک گوشه اتاق. توی یک حرکت لباس بافتنی‌‌اش را از تنش بیرون کشید و انداخت توی صندوق. همانطور با بالا‌تنه‌ی برهنه خم شده بود و توی صندوق دنبال چیزی میگشت. چشمم مانده‌ بود روی جای زخمِ کج و بزرگی که روی پهلویش بود. تیشرت مشکی را از صندوق کشید بیرون و تنش کرد. هنوز نگاهم به پهلو‌یش بود. سمت کلیدپریز رفت. چراغ را خاموش کرد و مقابل چشم های پر سوال من زیر پتو خزید و خوابید.
مطمئن بودم آن جای زخم، جای چیست! چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای خر و پُفش بلند شد! پتو را کنار زدم و بلند شدم. بطری آب کوچکی را برداشتم و به بهانه‌ی آب از درِ داخل رفتم بیرون. وارد سالن اصلی شدم. خالی بود. پاورچین رفتم به سمت اتاق ها. در هایشان بسته بودند و از زیر در یکی نور می آمد بیرون. رفتم نزدیک. صدای حرف زدن نامفهومی هم به گوش می‌رسید. پیمان گفته بود به‌خاطر اینکه همسایه ها و اطرافیان متوجه مسکونی بودنِ خانه نشوند، ساکنین اینجا صبح های زود بیرون می‌روند و شب ها، دیر برمی‌گردند. بیشتر اوقات هم آخرین نفر که پیمان بود، قفل پشت در را می‌انداخت. رفتم سمت حیاط. بر خلاف دیشب، خالی و ساکت و تاریک بود. انگار فقط وقتی پرویز می‌آمد اینجا، حق داشتند توی حیاط شب نشینی راه بیاندازند. آرام پله‌های ایوان را رفتم پایین. گربه‌ای از زیر پله ها پرید بیرون دوید سمت دیوار. بخاطر برگ ها که پهن شده بود کفِ حیاط، نمیتوانستم بی صدا راه بروم. آرام آرام قدم هایم را برداشتم و به بهانه‌ی دستشویی که گوشه‌ی حیاط بود محوطه را دور زدم. دیوار ها بلند بود و علاوه‌بر بلندی دیوار ها، تا دو متر ایرانت کشی شده بود و همین باعث شده بود از جایی به حیاط دید نداشته باشد. حدس می‌زدم اینجا هم مثل خانه‌ی مهرداد دوربین داشته باشد. به خاطر همین به دستشویی که رسیدم چند دقیقه‌ای آنجا معطل کردم و بعد برگشتم به اتاق. هنوز صدای خُر خُر پیمان می‌آمد. رفتم سر جایم و دوباره پتو را پیچیدم دور خودم. نگاهش کردم. زخمِ روی پهلویش حسابی فکرم را به خودش مشغول کرده بود. مطمئنم کرده بود به جایی که در آن ایستاده‌م. پیمان عجیب بود. نمیتوانستم چیز هایی که درباره‌اش میدانم را جمع بندی کنم. اضطراب دیشبش وقتی ماجرای من و پرویز را دید، مطیع بودنش در برابر پرویز و مهرداد و ترسش از آنها، رازی که در لکنتش بود و مهرداد سربسته از آن حرف زده بود و زخمِ روی پهلویش.. احساس میکردم، اگر به پیمان نزدیک بشوم، میتوانم جواب خیلی از سوال هایم را پیدا کنم. با این‌همه، هیچ جایی برای خطر کردن وجود نداشت. آنقدر همه چیز پیچیده و در هم بود، که من، تنها، بدونِ هیچ دستاویزی نمیتوانستم به راحتی تصمیم بگیرم. ساکم را کشیدم سمتم و به جای بالش گذاشتم زیر سرم. باد شروع به وزیدن کرده بود و از درز های در چوبی قدیمی با سر و صدا خودش را هُل می‌داد توی اتاق. طاق باز خوابیدم و نگاهم را دوختم به ماه که از پنجره پیدا بود. آنقدر نگاهش کردم که کم کم پلک هایم سنگین شد و به خواب رفتم.