eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
پیام مهم گذاشتم مدیرا چک کنین❤️‍🔥: ' https://eitaa.com/joinchat/2606498505C1cec0cfc93 ' .
پارت چهل و هفتم: [رسول] داشتم فایل اطلاعاتو میبردم اتاقِ آقا محمد که دیدم داوود تو راهرو وایساده..رفتم کنارش و گفتم: چرا اینجایی داوود..؟ با صدایی که سعی میکرد آروم باشه گفت: هیچی، با آقا محمد کار دارم.. بیخیال گفتم: خب منم باهاش کار دارم، بیا بریم.. یه قدم بیشتر نرفته بودم که داوود دستمو کشید و گفت: کجا؟ بیا ببینم.. وضعیت قرمزه نمیتونیم بریم.. بهش گفتم: یعنی چی وضعیت قرمزه؟ گفت: آقا محمد عصبانیه.. نمیدونم چی شده ولی فرشید داخل اتاقه.. داشت بلند حرف میزد باهاش.. تعجب کردم..! بهش گفتم: خب بریم ببینیم چی شده.. اشکالی نداره که.. داوود شونه اي بالا انداخت و گفت: من که جرأت نمیکنم تو اگه نمیترسی میتونی بري..! چپ چپ نگاهش کردم و به سمت اتاق محمد رفتم.. در اتاقش نیمه باز بود.. صداش بیرون میومد که میگفت: فرشید من تو رو مسئول میدونم! چون کاراي اونم به تو سپرده بودم! در زدم و گفتم: آقا با اجازه.. میتونم بیام تو..؟ نگاهی بهم انداخت و چیزي نگفت.. نه.. مثل اینکه اوضاع جدي بود..! با خودم میگفتم که کاش به حرفِ داوود گوش کرده بودم و نمیومدم.. اما راهِ برگشتی نداشتم..! آروم رفتم داخل.. فرشید روي صندلی نشسته بود و سرش پایین بود.. چهرهشو نمیدیدم.. میخواستم پرونده رو بدم دست آقا محمد و برم بیرون.. اما صبر کردم.. یه گوشه ایستاده بودم.. فرشید سرشو بالا آورد و گفت: آقا بخدا من بهش یاد دادم، بهش همه ي توضیحاتو دادم.. هر چیزي که لازم بود! آقا محمد گفت: فرشید تو باید چک میکردي! چرا انقدر بی دقتی هاتون زیاد شده شماها؟ من زیادي آسون میگیرم؟ کلافه دستی به صورتش کشید و گفت: من از تو توقع داشتم فرشید.. توقع داشتم کارتو درست انجام بدي! وقتی بهت سپردم بهش یاد بدي و ازت خواستم انجامش بدي، یعنی مسئولیتش با تو بوده! الان با اون اطلاعاتی که ثبت شده چیکار کنم من؟ فرشید شرمنده گفت: آقا.. من درستشون میکنم.. خودم همین الان همه رو درست میکنم! محمد از رو صندلیش بلند شد و گفت: درستش میکنی؟ مگه اینجا مدرسه‌ست فرشید که یه اشتباهی کردي درستش کنی؟! میدونی اصلا کجاییم ما؟؟؟ اوضاع حتی بیشتر از چیزي که فکر میکردم، بد بود.. تو همین لحظه شهاب دستپاچه در اتاقو باز کرد و گفت: آقا.. میتونم بیام داخل..؟ محمد سري تکون داد.. فرشیدو نگاه کردم.. اخم کرده بود و با پاش روي زمین ضرب گرفته بود.. شهاب جلوي میز محمد ایستاد و گفت: آقا محمد.. بچه ها بهم گفتن چی شده.. آقا محمد تقصیر آقاي محمدي نیست.. کوتاهی از من بوده.. ایشون چندین بار براي من توضیح دادن.. من خیلی وارد نبودم.. این اشتباه پیش اومد.. محمد سکوت کرده بود. شهاب ادامه داد: ایشون تمام مطالب رو به من گفته بودن.. اگر توبیخی هست براي منه آقا... محمد نگاهی به فرشید کرد و گفت: نخیر.. آقا فرشید باید یاد بگیرن وقتی یه کاري بهشون سپرده میشه درست انجام بدن.. الانم تشریف ببرین پایین سر کاراتون عصر میام پایین تکلیفو روشن میکنم.. فرشید بی صدا بلند شد و اتاقو ترك کرد.. شهاب یه قدم جلوتر رفت و گفت: آقا محمد تو رو خدا.. بخدا تقصیر ایشون نبود.. من باید بیشتر حواسمو جمع میکردم.. محمد عصبانی بود.. از نفس هاي عمیقش میفهمیدم.. همونطور که نگاهش به میز بود خطاب به شهاب گفت: شما هم بفرمایین.. شهاب نگاهی به من کرد و از اتاق بیرون رفت.. نمیدونم چقدر همونطور ایستاده بودم که محمد گفت: فکر کنم کاري داشتی!آروم جلو رفتم و پرونده رو روي میزش گذاشتم و گفتم: با اجازه آقا.. و از اتاق بیرون اومدم.. از پله ها پایین رفتم.. فرشید سر میز خودش نشسته بود و سرشو به دست تکیه داده بود.. داوود و سعید هم کنارش بودن.. میز شهاب اما خالی بود.. رفتم کنار میز فرشید و گفتم: داداش.. چی شده بود؟ جوابی نداد.. سعید آروم کنار گوشم گفت: آماده ي انفجاره رسول.. جلو رفتم و دست رو شونه‌ش گذاشتم و گفتم: فرشید.. نگام کن..؟! بازم جوابی نداد.. صداي قدم هاي یه نفر نگاهمو سمت خودش کشید.. شهاب بود.. جلو اومد و کنار میز فرشید ایستاد و گفت: آقاي محمدي.. فرشید تا صداي شهابو شنید سرشو بالا آورد و گفت: خیالت راحت شد دیگه! کارتو کردي؟ حالا بفرما سر میزت! شهاب سرشو پایین انداخت.. گفت: بخدا من.. فرشید بین حرفش پرید و گفت: بخدا چی؟ بعد بلند شد و روبروي شهاب وایساد و گفت: همه ي اعتبار منو زیر سوال بردي! چطور روت میشه الان داري باهام حرف میزنی؟! بعدم نگاهی به ما انداخت و ادامه داد: فکر میکردم آدم حرفه اي تریو بفرستن تو سایت!
ابروهام بالا رفت.. فرشید داشت زیاده روي میکرد.. سعید جلو اومد و گفت: باشه فرشید.. الان عصبی هستی.. بشین یکم.. فرشید دست سعیدو پس زد و روي صندلیش نشست.. شهاب هنوز سر به زیر ایستاده بود.. فرشید نگاهش کرد و گفت: حرفات تموم شد؟ بفرما..شهاب عقبگرد کرد و کاپشنشو از روي صندلیش برداشت و آروم ازمون دور شد.. فرشیدو نمیفهمیدم..! نباید اینطوري باهاش حرف میزد.. اما الان وقت ایراد گرفتن ازش نبود.. اونم عصبانی بود! رو به سعید و داوود، آروم گفتم: بچه ها هواشو داشته باشین.. و به سمت میزم رفتم.. سوییشرتمو برداشتم و از پله ها بالا رفتم.. بعید بود شهاب رفته باشه بیرون از سایت.. چون کاپشنشو برداشته بود حدس میزدم بتونم تو محوطه پیداش کنم.. درست فکر میکردم چون زیر درخت روي نیمکت نشسته بود و دستاشو تو هم گره کرده بود.. سرش پایین بود.. هوا سرد بود.. زیپ سوییشرتمو بالا کشیدم و دستامو تو جیبم گذاشتم و به سمتش رفتم.. بی صدا کنارش نشستم.. سرشو بالا آورد و با تعجب نگاهم کرد.. بهش لبخند زدم.. شرمنده گفت: آقا رسول بخدا من نمیخواستم اینطوري شه.. شما که دیدین.. به آقا محمد هم گفتم.. هر توبیخی هست باید براي من باشه.. آقاي محمدي همه چیو به من یاد دادن.. من بی دقتی کردم.. از اینکه تند تند توضیح میداد خنده‌م گرفته بود! سعی کردم جدي باشم.. گفتم: خب؟ دیگه چی؟! این توضیحاتت کافی نیست آقاي یوسفی! گنگ نگاهم کرد.. خندیدم و دستمو رو شونه‌ش گذاشتم و گفتم: همه ي ما همیشه وقتی جایی تازه وارد باشیم، ممکنه اشتباه کنیم.. خود من روزاي اولی که اومده بودم همینطور بودم.. درسته ما باید به دلیلِ حساسیتِ شغلیمون اشتباه و خطا رو به حداقل برسونیم.. اما الان، چیزیه که شده.. با خودخوري کردن چیزي درست نمیشه.. ناراحت بود.. ناراحتی تو صداش حس میشد.. گفت: اگه آقا محمد خودمو تنبیه میکرد.. خودمو توبیخ میکرد ناراحت نمیشدم.. آقاي محمدي بخاطر اشتباه من توبیخ شدن.. شونه اي بالا انداختم و گفتم: درسته تقصیر تو بوده، ولی فرشید هم وظیفه داشته رو کارت نظارت کنه.. مکث کردم و ادامه دادم: فرشید به جاي خودش توبیخ میشه.. تو به جاي خود.. لبخندِ زورکیاي زد و دوباره سرشو پایین انداخت.. میدونستم توبیخ و دعوا بهونه‌ست.. از بچه ها دلگیر بود..بهش گفتم: از فرشید دلخوري؟ سریع سرشو بالا آورد و گفت: نه آقا رسول.. نگاهش کردم.. گفتم: میدونی هر کی رو این نیمکت بشینه نباید دروغ بگه؟! گفت: من نمیخوام حضورم باعث اذیت کسی بشه آقا رسول.. سري تکون دادم و گفتم: آقا رسول نه، رسول.. همسن خودتما.. انقدر رسمی نباش با من.. تو دلم خندیدم و گفتم: چشمت روشن داوود! چیزي نگفت.. گفتم: تحمل کن شرایطو.. درست میشه همه چی.. نگاهی بهم کرد و گفت: حق داشتن انقدر نگرانتون باشن..! ابروهامو بالا دادم و گفتم: کی؟! گفت: هیشکی.. سردم بود.. کلاه سوییشرتمو سرم گذاشتم.. نگاهی بهم کرد و بلند شد و گفت: پاشین بریم داخل.. سرده هوا.. سرما میخورین.. بلند شدم و آروم به سمت ساختمون رفتیم.. نزدیک در ورودي بودیم که گفت: ممنون بابت اینکه اومدین آقا رسول.. چپ چپ نگاهش کردم! لبخندي زد و گفت: منظورم اینه که ممنون که اومدي رسول..! درو باز کردم و داخل رفتیم.. امیدوار بودم این کدورتِ مسخره ي بینشون از بین بره... ______ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
پارت جدید🌱👆🏻
🤷‍♀️⏱⛽ .
《وقت‌هایی که امتحان داشتم، حتی تماشای برنامه‌ی تلویزیونی جهاد سازندگی هم خوش می‌آمد.》 📖آبنبات پسته‌ای 🖌مهرداد صدقی |هموطن|🌱
|هم‌وطن|
《وقت‌هایی که امتحان داشتم، حتی تماشای برنامه‌ی تلویزیونی جهاد سازندگی هم خوش می‌آمد.》 📖آبنبات پسته‌
برنامه‌ی جهاد سازندگی چیه، ما حاضریم بریم ظرف بشوریم، کارِ خونه کنیم موقع امتحانا😔😁🤦‍♀️ .
یه خسته نباشیدِ حسااابی به اونایی که الان تو دلِ امتحانا هستن❤ خدا قوت🌱🤝🏻
. بچه ها اگر از چالش نویسندگی قبلی، کسی هست که متنش رو نخونده باشم، یا سین خورده باشه و جواب نداده باشم (باگ ایتا)، یه نقطه برام بفرسته پیامش بیاد بالا❤
پارت چهل و هشتم: [سعید] چند روزي بود که آقا محمد راجع به نیروي نفوذي باهامون صحبت کرده بود اما هنوز چیزي رو به قطعیت نگفته بود.. امروز، قرار بود فرد انتخابی به صورت قطعی مشخص بشه و توي جلسه راجع بهش صحبت کنیم.. فرشید میگفت آقا محمد بهش گفته به احتمال زیاد اون رو انتخاب کرده اما هنوز مطمئن نیست.. ساعت، پنج دقیقه به 2 بعد از ظهر بود.. بلند شدیم تا بریم اتاق آقا محمد براي جلسه.. در زدیم و وارد شدیم.. بعد از اون قضیه ي توبیخ فکر میکردم فرشید با آقا محمد سرسنگین بشه.. اما اینطوري نبود! حسِ بین ما و محمد، دقیقا حس مثل یه برادر بزرگتر بود.. از دعواهاش.. از بلند حرف زدناش.. هیچوقت دل زده نمیشدیم! میدونستیم چیزي که میگه به صلاحمونه.. دور میز نشسته بودیم و منتظر بودیم.. محمد بسم اللّهی گفت و شروع کرد : خب بچه ها، همونطوري که میدونید و قبلا بهتون گفتم، ما یه نیرویی رو میخوایم که بتونه مستقیما بین گروه هاي تامین کننده ي ارز نفوذ کنه.. کسایی که فکر میکنیم تامینِ مالیِ سوژه‌هاي پرونده سایه رو به عهده دارن.. از روي صندلیش بلند شد و پاي بُرد رفت و چندتا عکس رو نشونمون داد و گفت: این شاهرخ مقدمه.. مافیاي ورود کالاهاي چینی که نمونه ي داخلیش موجوده.. کسی که با رانت و روابط سیاسی عموش تونسته خیلی از قوانین گمرکی رو دور بزنه.. کار اصلیش ورود کالاي چینی هست، اما گاهی واردِ بازار دارو هم میشه و واردات داروهاي خاص رو انجام میده.. هرچند بچه هاي مبارزه با مفاسد اقتصادي سرنخ هایی رو پیدا کردن که نشون میده مقدم علاوه بر واردات کالا، واردات مواد مخدر رو هم داره.. اما انقدر این کار رو تمیز و دقیق انجام میده که هیچ رد و نشونه اي که بشه بهش استناد کرد تا الان باقی نذاشته.. گروهِ قوی‌ای داره بچه ها.. همیشه با بادیگارد تردد میکنه.. یه ویلاي بزرگ سمت لواسانات داره که اکثرا پاتوق مهمونی هاي بزرگه.. اسلاید رو عوض کرد و ادامه داد: اما این.. اسم اصلیش قاسم ابراهیمیه.. اما به سیمرغ معروفه.. این اسم رو براي این روش گذاشتن که با استفاده از روابط مالی و رشوه تا الان تونسته خیلی از سختی هاي واردات رو رد کنه و به اصطلاح خودشو به قله برسونه..! رسول گفت: آقا این دوتا به هم ارتباطی دارن..؟ آقا محمد سري تکون داد و گفت: بله، و ربطشون اینه که دشمن همدیگن! به شدت رقابتِ خشنی رو با هم دارن..! البته، ممکنه این رقابت فقط صحنه سازي و رد گم کنی براي دور زدن و پرت کردن حواس مامورها باشه.. اما چیزي که به نظر میرسه، اینه. میریم سر بحث خودمون، یعنی شاهرخ مقدم.. 57 ساله متولد آمستردام.. از پدر و مادر ایرانی.. طی این دو سال که بچه ها روابط مقدم رو زیر نظر گرفته بودن، ما تونسته بودیم یه فردي از بچه هاي خودمون رو به عنوان پزشک مشاور که توي آلمان زندگی میکنه باهاش آشنا کنیم تا بتونیم بهش نزدیک تر بشیم.. داوود گفت: آقا.. متوجه نمیشم.. یعنی یکی از افراد خودمون دو ساله با مقدم در ارتباطه..؟ محمد گفت: از بچه هاي خودمون نیست، از بچه هاي مفاسد اقتصادیه.. ولی بله، باهاش در ارتباطه.. نه ارتباط نزدیک.. در حد ایمیل و مشاوره.. اما خب با صحبت هاش و راهکارهایی که براي دور زدن تحریم ها براي واردات دارو به مقدم داده تونسته اعتمادشو جلب کنه.. گفتم: خب آقا این چه ارتباطی به مسئله ي ما داره..؟ فرشید رو نگاه کرد و گفت: همونطوري که قبلاً گفتم، انتخاب من و آقاي عبدي براي این ماموریت، فرشیده.. که فرشید قراره به عنوان همون پزشک مشاور وارد حیطه ي کاري مقدم بشه.. نگاهی بهمون انداخت و ادامه داد: یک ماهه اون فردي که توي آلمان داره مقدمات رو فراهم میکنه، به مقدم گفته میخواد بیاد ایران و مقدم بهش پیشنهاد داده مدت اقامتش تو ایران رو توي ویلاي اون سپري کنه.. چیزي که دقیقا ما میخوایم.. فرشید گفت: آقا یه سوال.. مقدم تو این دو سال هیچ تصویر یا عکسی رو از اون فرد ندیده؟ چطور اعتماد کرده بهش..؟محمد گفت: تماس مستقیم باهم نداشتن.. مقدم مدارك اونو دیده که روي اون مدارك عکس ازش وجود داشته.. اون فرد خودش رو جاي یه دو رگه ي ایرانی_آلمانی زده .. و عکسی هم که روي اسکن مدارکش بوده یه قیافه ي اروپایی بوده.. یه پسر جوون با موهاي بور و بدون ریش.. چهره ي تو نزدیک ترین چهره رو به اون داره.. و خب چون مدارکی که براي مقدم فرستاده شده، مثلا مدارك دانشگاهی و فارغ التحصیلی اون فرد هست، و چند سال ازش گذشته، با تطابق اون عکس ها با چهره ي تو مشکلی پیش نمیاد. فرشید سري تکون داد.. محمد ادامه داد: دقیقا یک هفته ي دیگه تاریخی هست که تو میاي ایران!
فرشید گفت: میام ایران آقا؟! محمد گفت: بله.. یعنی در واقع اون رابط به مقدم گفته میاد ایران.. بلیطش هم اوکی شده.. از آلمان میره ترکیه و از ترکیه میاد ایران.. احتمال این هست که توي فرودگاه برات مأمور بذارن.. بخاطر همین تو شب قبلش میري ترکیه و واقعا با پرواز ترکیه برمیگردي تهران.. و اینکه یه نکته ي مهم.. فرشید، توي این یک هفته، تو یه دوره ي فشرده داري.. که توي اون دوره تو تمام نکات مهم و ضروري پزشکی رو یاد میگیري.. مثلا نکاتی که ممکنه لازمت بشه.. یا ازت درباره‌شون سوال بشه.. یا مثلا مطالبی که تو ایمیل ها با مقدم دربارهش صحبت شده.. یه سري اسامی.. یه سري روابط.. اینا رو باید خوب یاد بگیري فرشید.. فرشید سري تکون داد و گفت: چشم آقا محمد.. چند دقیقه ي دیگه هم راجع به مأموریت فرشید و سوالاتمون صحبت کردیم و بعد جلسه تموم شد.. ما از اتاق بیرون رفتیم.. اما فرشید موند تا آقا محمد نکته هاي دیگه رو هم بهش گوشزد کنه.. امیدوار بودم این مأموریت رو هم به بهترین شکل انجام بده.. درست مثل همیشه..! ______ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
پارت جدید👆🏻🌱