[پارت چهل و دوم]
سلانه سلانه به آن سمت حیاط میرفتیم. به حوض نرسیده بودیم که احساس کردم دلم زیر و رو میشود. دستم را از دستِ پیمان جدا کردم و دویدم سمت روشوییِ کنار دیوار اما دیر رسیدم. کنار باغچه روی زانوهایم افتادم و محتویات معده ام را بالا آوردم. سرفه میکردم. بدنم میلرزید. صدا ها را نمیشنیدم. فقط سرفه میکردم و از شدت فشاری که به عضلات تنه ام میآمد احساس میکردم هر لحظه تکههای معده ام را بالا میآورم.
نفس نفس میزدم. دولا شده بودم روی زمین. با پشت دست کشیدم به دهانم. پیمان شلنگ آب را رفت جلوی صورتم. هنوز میلرزیدم. صاف نشستم. سر کج کردم و گوشهی حیاط را نگاه کردم. همه توی حال خودشان بودند. دوباره شلنگ آب را نگاه کردم. پیمان زانو زده بود کنارم. سردی آب که به دستم خورد انگار برگشتم به تنم. دوباره صداها را شنیدم. صدای خندههای مشمئز کننده. آب توی دهانم چرخواندم. دست پیمان را گرفتم و ایستادم. سرم سبک شده بود. هر قدمی که بر میداشتم احساس میکردم زیر پایم خالی ست. انگار روی ابر یا یک چیزی شبیه آن راه میرفتم.
پیمان هنوز چیزی نمیگفت. یا شاید نمیتوانست بگوید. شاید هم میگفت و من نمیشنیدم. از پلههای اخر حیاط رفتیم بالا. وارد یک اتاق کوچک شدیم.
ساکم را گذاشت زمین و مرا نشاند روی تخت فلزی قدیمی. با دست سعی کرد من را بخواباند. دستش را پس زدم. نباید توی این حال میماندم. میدانستم با یک بار اعتیاد پیدا نمیکنم اما از قوّت هروئین میترسیدم. در باره اش خوانده بودم. میدانستم آنقدر توان دارد که حتی با یک بار مصرف، مثل آهن ربایی که براده ها را میکشد سمت خودش، آدم را ترغیب کند به مصرف دوباره. و من، انسان بودم! مثل تمام آدم های دیگر. مصون نبودم در برابر احساسی که وارد شدن این مادهی هولناک به درون رگ هایم به همراه میآورد.
بلند شدم ایستادم. پیمان نگران نگاهم میکرد. نفس نفس زنان گفتم: حموم.. حموم کجاس؟
پیمان آرامتر شده بود. گفت: مم..مممیخوای..چچ..چچیکار.. ک..کنی..
ساکم را برداشتم. به سمت درِ چوبی که احتمالا اتاق و قسمت های دیگر خانه را به هم وصل میکرد رفتم. پیمان آمد کنارم. اصرارم را که دید، گفت: ب..بب.. بیا..
خانه بزرگ بود و قدیمی. سالن بزرگی را رد کردیم و رسیدیم به یک در آهنی که ظاهری امروزی داشت و انگار بعدا به خانهی قدیمی وصل شده بود.
ایستاد و گفت: هَمینه..
سر تکان دادم. سوییشرتم را از تنم کشیدم بیرون و انداختم زمین. در آلومینیومی را باز کردم و خودم را انداختم توی حمام. ساکم را گیر دادم به یک میخ بزرگ که به دیوار خورده بود. آب سرد را باز کردم. صبر کردم تا سرد تر شود. یخ شود. زدم روی دوش و با همان لباس ها رفتم زیر آب. یک ثانیه نفسم رفت. دستم را گذاشتم روی سینه ام و نفس زخمی ام را کشیدم بالا. سرم را تکان میدادم.
تند تند زیر لب شعر ها و اهنگ هایی که از حفظ بودم را میخواندم. میخواستم هیچ چیزی از حالات آن لحظه، توی ذهنم نماند. تنم به وضوح زیر دوش از سرما و چیزی که نمیدانستم چیست میلرزید. لبم را به دندان گرفته بودم. سرمای آب را توی استخوان هایم حس میکردم. دستم را گذاشتم روی دیوار. اشک های گرمم بی اختیار پایین می آمد و در بین آب سردی که روی سرم میریخت گم میشد. نشستم روی کاشی هایِ لیز و لجن گرفته.
سبکی سرم را حس میکردم. نمیدانم چقدر زیر آب سرد ماندم و چقدر نشستم و بلند شدم و سرم را تکان دادم تا آخر بی حال روی زمین افتادم. چند دقیقه توی همان حال ماندم. سرم درد میکرد. انگار یک میلهی آهنی را از چشم فرو کرده بودم توی سرم. دستم را گرفتم به شیر آب و بلند شدم. لباس های خیس را از تنم کندم و انداختم گوشهی حمام. حالا بهتر داشتم دورم را میدیدم. چهار دیوار زرد و یک شیر و دوش زنگ زده تنها چیز هایی بود که دورم دیده میشد. زیپ ساکم را باز کردم و لباس پوشیدم. دندان هایم از سرما میخورد به هم. عطسه کردم. یک بار. دو بار. چند بار. در را باز کردم و آرام رفتم بیرون. سوئیشرتم همانجا روی زمین بود. تنم کردم و خودم را بغل کردم. کسی توی سالن نبود. چراغ های حیاط هم خاموش بود و نور از جایی نمی آمد. سعی میکردم بی صدا باشم اما نمیتوانستم برخورد دندانهایم را به هم کنترل کنم. رفتم توی همان اتاقی که پیمان نشانم داده بود.
چراغ زرد رنگش روشن بود. پیمان یک پتوی پلنگی پیچیده بود دورش و روی زمین خوابیده بود.
رفتم سمت تخت و رویش نشستم. ملحفهی سفیدش که حسابی کثیف بود، گُله به گُله از رد سیگار سوخته بود.
دست های لرزانم را فرو کردم توی ساک و گوشی ام را برداشتم. ساعت از یک گذشته بود.
یک پتوی کوچک افتاده بود روی تخت. کشیدم دور خودم. بوی تنباکو و دود میداد. سرم را فرو کردم توی بالش و آنقدر خودم را ننو وار تکان دادم و به همه چیز فکر کردم تا خوابم برد.
[پارت چهل و سوم]
غلتی توی جایم زدم. نور آفتاب از پنجرهی بدون پرده مستقیم خورد توی چشمم. دستم را گرفتم جلوی چشمم و در جایم نشستم. پیشانی و بالای چشم هایم درد میکرد و نبض میزد. ته گلویم میسوخت. اطراف را نگاه کردم. کسی در اتاق نبود. گوشی ام را از زیر بالش برداشتم و ساعت را نگاه کردم. یازده صبح بود. با تعجب از اینکه تا این وقت خوابیده ام بلند شدم. پاهایم گرفته بود. لنگان لنگان از در رفتم بیرون و روی پله های حیاط ایستادم. کسی توی حیاط نبود. لباس هایی که دیشب توی حمام انداخته بودم، کنار یک سری لباس دیگر روی بند بود. داشتم حیاط را نگاه میکردم که در در دیگر اتاق باز شد. سر برگردادم داخل. پیمان بود. گفت: بِ..بلاخره بی.. بیدار شدی!
سر تکان دادم. گفتم: بقیه کجان؟!
صدایم گرفته بود. ابروهایش را داد بالا و گفت: اوهو.. صِ.. صدارو! رفتن پِی کارشون دیگه.. م..من نرفتم که ب..بیدار شی. باید در رو قفل مم..میکردم. همیشه از این خبرا نن نیستا.. ببب باید صبح زود بری..
بعد آمد جلو و گفت: ت..تاحالا نزده بودی.. نه؟!
سر بالا انداختم. گفتم: نه، اینو نزده بودم..
تک خندهای کرد و گفت: اَاَ..اَز تگری زدنت معلوم بود.
بعد خنده اش را جمع کرد و گفت: بب بدو دیره.. شب حول و حوش یی یازده همون جج جای دیشب باش. الانمم زود بیا مُ مُنتظرم.
و از اتاق رفت بیرون.
بلند شدم و لباس عوض کردم و همراهش رفتم بیرون. روی پاهایم بند نبودم. تمام تنم درد میکرد. رفتم داروخانه و چند تا قرص مسکن و سرماخوردگی گرفتم. یکی دو بسته سوپ اماده هم از سوپرمارکت خریدم و رفتم سوئیت خودم. چشم هایم باز نمیشد. شوفاژ را تا ته زیاد کردم. محتویات پاکت سوپ را با مقداری آب ریختم توی ظرف و گذاشتم روی گاز. پتو را برداشتم و پیچیدم به خودم و تکیه دادم به شوفاژ.
تا شب نفهمیدم چطور گذشت. دارو ها خواب آور بود و التهابِ تنم بیشتر کِسِلم میکرد. چند بار خوابیدم و از خواب بیدار شدم. میخواستم امروز کار ها و برنامه ها را دسته بندی کنم ولی اصلا نتوانستم. حوالی ساعت یازده بود که بلند شدم و به سپت همان پل هوایی که با پیمان قرار داشتیم رفتم. قرص ها اثر گذاشته بودند و حالم کمی بهتر شده بود.
ده دقیقه ای زیر پل هوایی منتظرش بودم که آمد. رفتیم خانهی پنج دری. پرویز نبود. آن طوری که پیمان میگفت، پنجشنبه شب ها میآمد. برای همه کباب میآورد. سر کشی میکرد و میرفت.
از شغلش پرسیدم که پیمان گفت کبابی دارد. هر از گاهی هم تفریحی با بچه ها دود میکند!
حالا بهتر اطراف را میدیدم. تعداد افراد از دیشب بیشتر بود. هر کسی توی حال خودش بود.
از پیمان حساب میبردند. یک جورهایی انگار جانشین پرویز توی خانه بود.
رفتیم سمت ایوانِ بزرگی که رو به حیاط بود. پیمان خودش را انداخت زمین و گفت: آخخیش!
نشستم کنار ستون. همانطور دراز کشیده سرش را چرخواند سمتم و گفت: گُ گُفتم دیگه نمیای!
شانه بالا انداختم. گفتم: جایی نیس که برم!
لبخندِ روی لبش خشک شد. آرام گفت: مِ مِثل من!
بعد نشست. به خانه اشاره کرد و گفت: چچ چند وقت دیگه یکی از اتاقا خالی میشه، ممم میتونی بری اونجا. الان چچچ چون غریبی، بری پیشِ اینا میخورنت! واسه هممم همین بردمت اتاق خُ خودم.
صدایش را آورد پایین و سرش را کج کرد سمتم. گفت: مواظب پولاتم ببب باش.
سر تکان دادم. گفتم: دمت گرم.
بلند شد. به طناب اشاره کرد و گفت: جمع هم کنم برات؟!
دستپاچه بلند شدم.
گفت: چی چیزی نزار بمونه اینجا. چچون بری برش داری مم میبینی نیست!
و رفت سمت آخرِ حیاط.
لباس ها را از روی طناب جمع کردم. روی برگ های کف حیاط راه رفتم و به اتاق رسیدم.
پیمان نشسته بود روی تخت و پاهایش را دراز کرده بود و با گوشی اش کار میکرد. با لباس های توی بغلم ایستاده بودم وسط اتاق. متوجه حضور من شد که گفت: د دیشب دلم برات سوخت! الان نمیسوزه! زززمین بخواب!
زورکی خندیدم و سر تکان دادم.
هنوز آن طور که باید خودم را پیدا نکرده بودم. گُم بودم. گنگ بودم. لباس ها را گذاشتم توی ساک و پتوی کهنه را از گوشهی اتاق برداشتم.
تکیه دادم به دیوار و چشم هایم را بستم و سعی کردم ذهنم را جمع کنم.
از صدای جیر جیر تخت فهمیدم پیمان بلند شده. چشم هایم را باز کردم. رفت سمت صندوق کوچک گوشه اتاق. توی یک حرکت لباس بافتنیاش را از تنش بیرون کشید و انداخت توی صندوق. همانطور با بالاتنهی برهنه خم شده بود و توی صندوق دنبال چیزی میگشت.
چشمم مانده بود روی جای زخمِ کج و بزرگی که روی پهلویش بود. تیشرت مشکی را از صندوق کشید بیرون و تنش کرد.
هنوز نگاهم به پهلویش بود. سمت کلیدپریز رفت. چراغ را خاموش کرد و مقابل چشم های پر سوال من زیر پتو خزید و خوابید.
مطمئن بودم آن جای زخم، جای چیست!
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای خر و پُفش بلند شد! پتو را کنار زدم و بلند شدم. بطری آب کوچکی را برداشتم و به بهانهی آب از درِ داخل رفتم بیرون. وارد سالن اصلی شدم. خالی بود. پاورچین رفتم به سمت اتاق ها. در هایشان بسته بودند و از زیر در یکی نور می آمد بیرون. رفتم نزدیک. صدای حرف زدن نامفهومی هم به گوش میرسید. پیمان گفته بود بهخاطر اینکه همسایه ها و اطرافیان متوجه مسکونی بودنِ خانه نشوند، ساکنین اینجا صبح های زود بیرون میروند و شب ها، دیر برمیگردند.
بیشتر اوقات هم آخرین نفر که پیمان بود، قفل پشت در را میانداخت.
رفتم سمت حیاط. بر خلاف دیشب، خالی و ساکت و تاریک بود. انگار فقط وقتی پرویز میآمد اینجا، حق داشتند توی حیاط شب نشینی راه بیاندازند. آرام پلههای ایوان را رفتم پایین. گربهای از زیر پله ها پرید بیرون دوید سمت دیوار. بخاطر برگ ها که پهن شده بود کفِ حیاط، نمیتوانستم بی صدا راه بروم. آرام آرام قدم هایم را برداشتم و به بهانهی دستشویی که گوشهی حیاط بود محوطه را دور زدم. دیوار ها بلند بود و علاوهبر بلندی دیوار ها، تا دو متر ایرانت کشی شده بود و همین باعث شده بود از جایی به حیاط دید نداشته باشد.
حدس میزدم اینجا هم مثل خانهی مهرداد دوربین داشته باشد. به خاطر همین به دستشویی که رسیدم چند دقیقهای آنجا معطل کردم و بعد برگشتم به اتاق.
هنوز صدای خُر خُر پیمان میآمد.
رفتم سر جایم و دوباره پتو را پیچیدم دور خودم. نگاهش کردم. زخمِ روی پهلویش حسابی فکرم را به خودش مشغول کرده بود. مطمئنم کرده بود به جایی که در آن ایستادهم.
پیمان عجیب بود. نمیتوانستم چیز هایی که دربارهاش میدانم را جمع بندی کنم. اضطراب دیشبش وقتی ماجرای من و پرویز را دید، مطیع بودنش در برابر پرویز و مهرداد و ترسش از آنها، رازی که در لکنتش بود و مهرداد سربسته از آن حرف زده بود و زخمِ روی پهلویش..
احساس میکردم، اگر به پیمان نزدیک بشوم، میتوانم جواب خیلی از سوال هایم را پیدا کنم. با اینهمه، هیچ جایی برای خطر کردن وجود نداشت. آنقدر همه چیز پیچیده و در هم بود، که من، تنها، بدونِ هیچ دستاویزی نمیتوانستم به راحتی تصمیم بگیرم.
ساکم را کشیدم سمتم و به جای بالش گذاشتم زیر سرم. باد شروع به وزیدن کرده بود و از درز های در چوبی قدیمی با سر و صدا خودش را هُل میداد توی اتاق. طاق باز خوابیدم و نگاهم را دوختم به ماه که از پنجره پیدا بود. آنقدر نگاهش کردم که کم کم پلک هایم سنگین شد و به خواب رفتم.
|هموطن|
برای برنگشتن به عقب..!
بچه ها شِیر کنید..
نه به اونایی که هم فکر و هم خطِ مائن که بشینیم با هم به به و چهچه کنیم!
به اونایی که نظراتشون فرق میکنه!