eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
حضرتِ میگن که: دلا بسوز که سوز تو کارها بکند دعای نیم شبی دفع صد بلا بکند شبتون بخیر🌝🌠 |هموطن|
پارت پنجاهم: [محمد] فردايِ رفتنِ فرشید بود.. و در واقع روز برگشتنش از ترکیه.. ساعت نه شب پروازش مینشست.. طبق روال هر دفعه که یکی از بچه ها میرفت ماموریت نگران بودم.. اما به خدا سپرده بودمش. ماموریت فرشید، ماموریتِ راحتی نبود.. اما اگر میتونست با موفقیت تمومش کنه، اطلاعات خوبی به دستمون میومد.. کامپیوترمو خاموش کردم و نگاهی به ساعتم انداختم.. چهار و نیم بعد از ظهر بود.. یه هفته اي میشد که به رسول گفته بودم که براي چشماش بره چشم پزشکی.. اما از اونجایی که تو این یک هفته تمام شیفت ها رو سر کار بود و شبا به زور میفرستادیمش خونه، میدونستم نرفته دکتر.. چراغ هاي اتاقمو خاموش کردم و از پله ها پایین رفتم.. هدفونش تو گوشش بود و فارغ از اطرافِ خودش، تو دنیايِ کُد نویسی غرق شده بود..! زدم رو شونهش که برگشت و نگاهم کرد و هدفونشو گذاشت دور گردنش.. خواست بلند شه که گفتم: بشین رسول.. گفت: جانم آقا؟ کاري داشتین؟ بهش گفتم: چیکار میکنی؟ نگاهی به سیستمش انداخت و گفت: آقا همون ویس هایین که گفتین تطبیق بدم فرکانسشونو.. سر تکون دادم و گفتم: خیلی مونده؟ گفت: نه آقا آخرشه.. کاري دارین باهام؟ گفتم: آره.. میخوام تا یه جایی باهام بیاي.. تو پارکینگ منتظرتم.. و به سمت پله ها رفتم.. چند دقیقه اي تو ماشین بودم که از راه رسید.. رو صندلی راننده نشست و گفت: خب آقا کجا برم؟! همونطوري که با گوشیم کار میکردم گفتم: چشم پزشکی! با تعجب گفت: کجا آقا؟! نگاهش کردم و گفتم: چشم پزشکی.. نشنیدي تا حالا؟! نگران گفت: آقا مشکلی براي چشماتون پیش اومده..؟ نگاهمو ازش گرفتم و گفتم: نه، اما فکر کنم براي حافظه ي تو مشکلی پیش اومده.. نگاهِ جدیمو که دید خودشو رو صندلی جا به جا کرد و گفت: آقا.. راستش اصلا وقت نکردم.. کمربندمو بستم و بهش گفتم: اشکال نداره.. الان وقت میکنی.. روشن کن بریم.. گفت: آخه.. بین صحبتش رفتم و گفتم: آخه نداره آقا رسول.. روشن کن.. استارت زد و حرکت کردیم.. تو راه که بودیم دوباره گفت: آقا.. شما الان خسته این، بذارید من شما رو برسونم خونه، قول میدم خودم برم.. همونطوري که روبرومو نگاه میکردم گفتم: میخواستی بري تو همین یه هفته رفته بودي آقا رسول.. رانندگیتو بکن.. بقیه ي مسیر تو سکوت طی شد.. به مطب دکتر رسیدیم و داخل شدیم و نوبت گرفتیم.. روي صندلی کنار من نشسته بود.. منشی فامیلی رسول رو صدا کرد و پرونده شو دستش داد و داخل رفتیم.. پشت سرش بلند شدم و همراهش داخل رفتم.. دکتر متعجب هر دومون رو نگاه کرد و گفت: لطفا یکی یکی بیاین داخل.. مگه خانم منشی اسم صدا نمیکنه..؟ رسول مثل بچه اي که با بزرگترش رفته دکتر، منو نگاه کرد و منتظر شد من جواب بدم! گفتم: خسته نباشید آقاي دکتر... من همراهشون هستم، اگر ممکنه داخل اتاق باشم، اگر نکته اي، یا مراقبتی گفتید متوجه بشم.. سري تکون داد و رو به رسول گفت: بنشینید روي صندلی لطفا.. پرونده‌تون رو لطف میکنید؟ رسول پوشه رو روي میز گذاشت.. دکتر پرونده رو باز کرد و عینک مطالعهش که با یه بند از گردنش آویز شده بود رو به چشمش زد.. بعد از چند دقیقه سرش رو بالا آورد و گفت: آقاي کریمی تاریخ مراجعه ي بعديِ شما که تو پرونده‌تون نوشتم براي 7 ماه پیش بوده! چرا الان اومدین؟؟! رسول نگاهی به من انداخت و بعد رو به دکتر گفت: راستش وقت نشد.. دکتر با ابروهاي بالا رفته خطاب به من گفت: آقاي برادر، خیلی به فکر هستید میخواید ببینید من چه نکته اي میگم، به جاش حواستون به تاریخ مراجعهشون باشه! من توي پرونده‌شون نوشتم تغییر غیرمعمول شماره ي چشم! و کلی هم بهشون تاکید کردم سر وقت بیان.. اونوقت الان اومدین؟! سري تکون داد و رو به رسول گفت: بشین روي صندلی.. دکتر بعد از معاینه با دستگاه و معاینه هاي معمول پشت میزش نشست و رو به رسول گفت: شغلت چی بود؟! تایپیست بودي؟! رسول نگاهی به دکتر کرد و گفت: کار با کامپیوتر دارم.. دکتر گفت: کاملا مشخصه.. از مراجعه ي قبلیت چشم چپت نیم نمره، و چشم راستت 75 صدم ضعیف تر شده.. اگه رعایت کنی ممکنه برگشت داشته باشه، یا حداقل تو همین حالت بمونه.. اما اگر رعایت نکنی ممکنه بدترم بشه.. هر یک ساعتی که با سیستم کار میکنی یک ربع بینش استراحت میکنی، حتما شیشه ي عینکت باید ضد اشعه باشه و اینکه مراقب تایم کار با سیستمت باش.. و خواب کافی رو فراموش نکن.. اینکه چشمات خسته نباشن خودش به بهتر شدنشون کمک میکنه.. دوتا محلول شست و شو هم براي چشمت مینویسم.. روزي دو بار استفاده میکنی..
چون این سري شماره ي چشمت بالا رفته، نوبت بعدي رو میزنم دو ماه دیگه بیا باید چک بشه.. و بعد رو به من تکرار کرد: دو ماه دیگه..! و بعد نسخه رو به دست رسول داد.. بلند شدیم و تشکر کردیم و بیرون اومدیم.. عصبانی بودم! سلامتی چیزي نبود که رسول بخواد باهاش شوخی کنه! شبا که تا دیروقت سایت میموند، مدام هم سرش تو سیستم بود، 7 ماه هم از تاریخ مراجعه‌ش گذشته بود!! فروشگاه عینک فروشی دقیقا کنار مطب دکتر بود.. نسخه رو از دست رسول گرفته بودم و جلوتر ازش راه میرفتم.. با قدم هاي بلند خودشو به من رسوند و گفت: کجا میرین آقا؟ بدین من خودم میرم میگیرم.. جوابشو ندادم.. این بی حواسیاش.. این اهمیت ندادناش به سلامتیش ناراحتم میکرد.. از پله هاي فروشگاه بالا رفتم و به پذیرش رسیدم.. پشت پیشخوان خانمی با روپوش سفید ایستاده بود.. سلام کردم و برگه رو روي پیشخوان گذاشتم.. خانم فروشنده بعد از بررسی نسخه گفت: فِرِم عینک دارید یا میخواید جدیدش رو انتخاب کنید؟ بی حرف رسولو نگاه کردم.. آروم گفت: همینی که دارم خوبه آقا.. و عینکش رو درآورد و روي میز گذاشت.. قرار شد شیشه ي عینکش عوض بشه و دو روزه بهمون تحویل بدن.. تشکر کردیم و از فروشگاه بیرون اومدیم.. هنوز قدم هام تند بود و رسول بهم نمیرسید.. صدام کرد: آقا محمد.. توجهی نکردم.. پا تند کرد و بهم رسید و دوباره گفت: آقا محمد.. وایسادم.. اما نگاهش نمیکردم.. جدي گفتم: تو روت میشه با من حرف بزنی رسول؟ باید تو مسائل شخصیتم برات توبیخی بذارم تا انجامشون بدي؟ تو هفت ماه پیش نوبت داشتی.. اگر من نمیگفتم الانم نمیومدي!! میومدي؟ سرشو پایین انداخت که بلندتر گفتم: میومدي رسول؟؟ آروم گفت: نه آقا.. دستمو جلوش گرفتم و گفتم: سوئیچ.. سوئیچو تو دستم گذاشت و سمت ماشین رفتم و درو باز کردم.. پنجره رو پایین دادم و بیرونو نگاه کردم.. ماشینو روشن نکرده بودم.. رسول درو باز کرد و تو ماشین نشست.. سکوت کرده بود.. به سمت خونه‌ش رفتم.. تو مسیر کنار یه داروخانه وایسادم و پیاده شدم و محلول هاي شست و شوي چشمی که دکتر گفته بود رو خریدم.. سوار ماشین شدم، پلاستیکِ داروها رو بدون حرف رو پاي رسول گذاشتم.. با صدایی که به زور شنیده میشد گفت: ممنون آقا.. جوابی ندادم! تو سکوت ادامه ي مسیر هم طی شد و به خونه‌ش رسیدیم.. پیاده نشده بود! سرمو به سمتش چرخوندم، اما نگاهم بهش نبود.. گفتم: رسیدیم.. دوست داشتی میتونی پیاده شی.. تو جاش جا به جا شد.. پلاستیک داروها رو گرفت دستش.. دو بار دستش رو سمت دستگیره برد و عقب کشید..! انگار میخواست چیزي بگه.. در نهایت نگاهم کرد و گفت: آقا شما نگران منید؟ نگران سلامتیمونید؟ که اذیت نشیم..؟ باشه.. ولی ماها چیزي مثل اینکه وقتی باهامون حرف میزنید نگاهمون نمیکنید برامون اذیت کننده نیست.. و بعد درو باز کرد و از ماشین بیرون رفت.. دستی به چشمام کشیدم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم.. من بابت کوچکترین اتفاقی که براي هر کدوم از بچه هاي سازمان میفتاد خودمو مسئول میدونستم.. رسول که دیگه حسابش جدا بود.. ______ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
《مگر نمی‌شود آدم سال‌های بعد را به یاد بیاورد و برای خودش گریه کند؟!》 📖سال بلوا 🖌عباس معروفی |هموطن|🌱
مهربان‌ترینِ مهربانان :))))))✨ |هموطن| 🌱
پارت پنجاه و یکم: [داوود] پرواز فرشید نشسته بود.. من داخل فرودگاه بودم و سعید بیرون توي ماشین منتظر بود.. مسافرهاي پرواز ترکیه از گِیتِ ورود رد میشدن.. چند دقیقه اي نگذشته بود که فرشید هم وارد سالن ورودي فرودگاه شد.. همه چی طبق روال بود.. پوشش و نوع رفتارش کاملا حساب شده بود.. کنار یه ستون ایستاد و ساعتشو نگاه کرد.. گوشیشو از جیبش بیرون آورد و تماس گرفت.. و بعد از چند دقیقه دوتا مرد که از کت و شلوار مشکی و هندزفري هاي بیسیمشون بهشون میخورد بادیگارد باشن، سمت فرشید رفتن و باهاش سلام علیک کردن.. یکیشون چمدون فرشید رو گرفت و با احترام به سمت بیرون راهنماییش کرد.. شماره ي سعیدو گرفتم.. بعد از سه تا بوق جواب داد: جانم داوود؟ گفتم: سعید، فرشید رسید، با دو نفر دیگه داره از خروجیِ دو میاد بیرون.. حواست باشه.. گمشون نکنی.. باشه اي گفت و تماسو قطع کرد.. خودمم بیرون رفتم و سوار موتورم شدم.. با رسول هم تماس گرفتم و بهش اطلاع دادم و ازش خواستم مسیر حرکتشون رو با پرنده پوشش بده که اگر احیانا با ماشین نتونستیم بهشون برسیم، یا بهمون زِد زدن، گمشون نکنیم.. خوشبختانه مشکلی پیش نیومد و از همون مسیر پیش بینی شده حرکت کردن.. سعید دقیقا پشت سرشون بود و من با فاصله، با موتور پشت سر سعید حرکت میکردم.. بدون توقف توي مسیر به سمت ویلایی که قبلا بررسیش کرده بودیم رفتن.. یه باغ ویلاي بزرگ سمت لواسان.. نزدیک منطقه ي ویلا که رسیدیم، سعید ماشینش رو متوقف کرد و من یکم جلوتر رفتم.. اما چون درب اصلی باغ که از اون وارد شده بودن داخل یه بن بست قرار داشت نمیتونستیم جلوتر بریم.. اگر کسی ما رو میدید، بهونه اي براي حضور توي اونجا نداشتیم.. تلفنم زنگ خورد، آقا محمد بود.. جواب دادم: جانم آقا؟ گفت: خسته نباشی داوود... با دوربین پرنده دیدم ورودشونو به ویلا.. همه چی مرتبه؟ گفتم: بله آقا.. دستور چیه؟ بمونیم اینجا؟ محمد: آره، موندنتون که حتمیه.. باید اونجا زیر نظر باشه.. فعلا نمیتونیم ون بفرستیم.. ریسکش بالاست.. اما باید یه ماشین اونجا مستقر باشه.. موتور رو بده سعید برگرده.. شهابو میفرستم پیشت.. شب رو باید بمونید اونجا.. چشمی گفتم و تماسو قطع کردم.. حرف هاي آقا محمدو به سعید انتقال دادم و موتورو تحویلش دادم.. یک ساعتی از رفتن سعید میگذشت.. تو ماشین، کنار دیوار یه باغ که مشرف به ویلاي مقدم بود نشسته بودم.. یکی آروم به شیشه ي ماشین زد.. شهاب بود.. قفلِ در رو زدم و سوار شد.. انگار دویده بود.. نفس نفس میزد.. یه پلاستیک هم دستش بود.. سلام کرد. جواب دادم و گفتم: سلام! چرا نفس نفس میزنی؟ مگه با ماشین نیومدي..؟ سرشو به پشتی صندلی تکیه داد و در حالیکه سعی میکرد به شرایطش مسلط شه گفت: چرا.. حسین آقا رسوندن منو.. اما پایین خیابون پیاده شدم.. سربالایی بود، تند اومدم نفسم گرفت.. بعد پلاستیکو باز کرد و ظرف غذایی رو دستم داد و گفت: بفرمایین، آقا محمد گفتن شام بیارم براتون.. ظرفو از دستش گرفتم و تشکر کردم.. از داخل پلاستیک یه ظرف هم براي خودش درآورد.. تعجب کردم.. ساعت 11 شب بود! بهش گفتم: مگه تو شام نخوردي؟ گفت: آقا گفتن براي شما شام بیارم، منم شام نخوردم اینجا باهم بخوریم.. لبخندي زدم.. ازش تشکر کردم و شروع به غذا خوردن کردیم.. ده دقیقه اي گذشته بود که یه پورشه ي مشکی در حالیکه دوتا پژو اسکورتش میکردن وارد کوچه ي بن بست شد.. دو نفر در ویلا رو باز کردن.. ماشین ها وارد ویلا شدن. دستگاه ضبطمو برداشتم و ساعت و واقعه رو ثبت کردم.. و بعد از اون دیگه اتفاقی نیفتاد. شب از نیمه گذشته بود. خیلی خسته بودم.. از ششِ صبح بیدار شده بودم. چند بار که پشت هم خمیازه کشیدم شهاب گفت: آقا داوود چرا نمیخوابین..؟ من بیدارم دیگه.. سر تکون دادم و گفتم: نه نه، من راحتم.. شما اگه میخواي بخواب.. گفت: شما از صبح سر کارین.. مگه نه؟ من شیفتم از ظهر شروع شده.. بخوابین، یکی دو ساعت دیگه بیدارتون میکنم.. بعد با خنده ادامه داد: نگران نباشین، حواسمو جمع میکنم مثل سري قبل خرابکاري نکنم..! خیلی خسته بودم! تعارف کردن اصلا جایز نبود.. تشکري کردم و جامو باهاش عوض کردم تا اون پشتِ فرمون بشینه که اگر لازم بود سریع بتونه حرکت کنه.. رو صندلی کنارش نشستم و صندلیمو کمی خوابوندم.. چشمامو بستم.. و از شدت خستگی.. حتی نفهمیدم کِی خوابم برد..! __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
خب، بریم یکم درباره‌ی دوره‌ی نویسندگی صحبت کنیم و سوالاتی که پرسیدید رو جواب بدیم؟! 📖🌸
سوال: دوره‌ی داستان نویسی اصلا چیه؟! ما نمی‌دونیم!🤔📖 °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°• جواب: دوره‌ی داستان نویسی، یک کارگاه مجازی هست که قراره برگزار بشه، و طی این دوره مبانی داستان نویسی و عناصر مهم شروع داستان نویسی اصولی داخلش آموزش داده میشه. 😌🖌
سوال: دوره به صورت آنلاینه؟👩‍💻 °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°• جواب: دوره آنلاین نیست، و بصورت مجازی هست. یعنی مفاهیم و درس ها ضبط و بارگزاری میشه و عزیزانی که ثبت نام کردن اونا گوش میدن و استفاده می‌کنن. 📜🖇
سوال: همه‌ی آموزش ها رو یک جا بهمون میدید بعد ما گوش میدیم سوال داشتیم میپرسیم؟ 🤷‍♀ °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°• جواب: بچه ها این دوره‌ای که ما بهش می‌گیم دوره، در حقیقت یه کارگاهه! مثل دوره‌های دیگه نیست که یه پک آموزشی به شما فروخته میشه و شما خودتون باید گوش کنید و یاد بگیرید. ما قراره مثل یک کارگاه آموزشی، طی دو ماه "با هم" بدیم جلو. با هم، ینی من و شما! 🤝🌱🖌
. 《دوره‌ی دوماهه‌ی ما به صورت هشت جلسه هست، که هر جلسه توضیحات و نکات مربوط به یکی از مباحث گفته میشه، و به شما تمرین داده میشه، و تا هفته‌ی بعد که درس جدید داده بشه، شما تمرین ها رو حل می‌کنید و تقریبا هر روز با من در تعاملید و تمرین ها رو برام میفرستید. این دوره، یه دوره‌ی گام به گام و قدم به قدمه. نه صرفا یه پک ضبط شده.》 📖🌱
سوال: دوره برای همه مفیده؟ ینی اگه شرکت کنیم میتونیم یاد بگیریم خوب بنویسیم؟🤓 °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°• جواب: ببینید بچه ها، هر هنری، نیاز به تمرین داره. اگه شما برید باشگاه ورزشی، مربی بهتون بگه و شما نگاه کنید، ورزشکار می‌شید؟ یا اگه استاد نقاشی بهتون یاد بده، شما با فقط گوش دادن و نگاه کردن یاد میگیرید؟! قطعا نه! نویسندگی هم مثل هر هنر دیگه، نیاز به تمرین داره. اگر دوره رو شرکت کنی، آموزش ها رو خوب گوش بدی، و تمرین هایی که بهت میگم رو انجام بدی، و بعد دوره هم دست از تمرین نکشی، پیشرفتت قطعیه. ✌🏻😎