پارت پنجاه و یکم:
[داوود]
پرواز فرشید نشسته بود.. من داخل فرودگاه بودم و سعید بیرون توي ماشین منتظر بود..
مسافرهاي پرواز ترکیه از گِیتِ ورود رد میشدن..
چند دقیقه اي نگذشته بود که فرشید هم وارد سالن ورودي فرودگاه شد.. همه چی طبق روال بود.. پوشش و نوع رفتارش کاملا حساب شده بود..
کنار یه ستون ایستاد و ساعتشو نگاه کرد.. گوشیشو از جیبش بیرون آورد و تماس گرفت.. و بعد از چند دقیقه دوتا مرد که از کت و شلوار مشکی و هندزفري هاي بیسیمشون بهشون میخورد بادیگارد باشن، سمت فرشید رفتن و باهاش سلام علیک کردن.. یکیشون چمدون فرشید رو گرفت و با احترام به سمت بیرون راهنماییش کرد..
شماره ي سعیدو گرفتم.. بعد از سه تا بوق جواب داد: جانم داوود؟
گفتم: سعید، فرشید رسید، با دو نفر دیگه داره از خروجیِ دو میاد بیرون.. حواست باشه.. گمشون نکنی..
باشه اي گفت و تماسو قطع کرد..
خودمم بیرون رفتم و سوار موتورم شدم..
با رسول هم تماس گرفتم و بهش اطلاع دادم و ازش خواستم مسیر حرکتشون رو با پرنده پوشش بده که اگر احیانا با ماشین نتونستیم بهشون برسیم، یا بهمون زِد زدن، گمشون نکنیم..
خوشبختانه مشکلی پیش نیومد و از همون مسیر پیش بینی شده حرکت کردن..
سعید دقیقا پشت سرشون بود و من با فاصله، با موتور پشت سر سعید حرکت میکردم..
بدون توقف توي مسیر به سمت ویلایی که قبلا بررسیش کرده بودیم رفتن..
یه باغ ویلاي بزرگ سمت لواسان..
نزدیک منطقه ي ویلا که رسیدیم، سعید ماشینش رو متوقف کرد و من یکم جلوتر رفتم.. اما چون درب اصلی باغ که از اون وارد شده بودن داخل یه بن بست قرار داشت نمیتونستیم جلوتر بریم..
اگر کسی ما رو میدید، بهونه اي براي حضور توي اونجا نداشتیم..
تلفنم زنگ خورد، آقا محمد بود.. جواب دادم: جانم آقا؟
گفت: خسته نباشی داوود... با دوربین پرنده دیدم ورودشونو به ویلا.. همه چی مرتبه؟
گفتم: بله آقا.. دستور چیه؟ بمونیم اینجا؟
محمد: آره، موندنتون که حتمیه.. باید اونجا زیر نظر باشه.. فعلا نمیتونیم ون بفرستیم.. ریسکش بالاست.. اما باید یه ماشین اونجا مستقر باشه.. موتور رو بده سعید برگرده.. شهابو میفرستم پیشت.. شب رو باید بمونید اونجا..
چشمی گفتم و تماسو قطع کردم..
حرف هاي آقا محمدو به سعید انتقال دادم و موتورو تحویلش دادم..
یک ساعتی از رفتن سعید میگذشت.. تو ماشین، کنار دیوار یه باغ که مشرف به ویلاي مقدم بود نشسته بودم..
یکی آروم به شیشه ي ماشین زد..
شهاب بود..
قفلِ در رو زدم و سوار شد..
انگار دویده بود.. نفس نفس میزد.. یه پلاستیک هم دستش بود..
سلام کرد.
جواب دادم و گفتم: سلام! چرا نفس نفس میزنی؟ مگه با ماشین نیومدي..؟
سرشو به پشتی صندلی تکیه داد و در حالیکه سعی میکرد به شرایطش مسلط شه گفت: چرا.. حسین آقا رسوندن منو.. اما پایین خیابون پیاده شدم.. سربالایی بود، تند اومدم نفسم گرفت..
بعد پلاستیکو باز کرد و ظرف غذایی رو دستم داد و گفت: بفرمایین، آقا محمد گفتن شام بیارم براتون..
ظرفو از دستش گرفتم و تشکر کردم..
از داخل پلاستیک یه ظرف هم براي خودش درآورد..
تعجب کردم.. ساعت 11 شب بود! بهش گفتم: مگه تو شام نخوردي؟
گفت: آقا گفتن براي شما شام بیارم، منم شام نخوردم اینجا باهم بخوریم..
لبخندي زدم.. ازش تشکر کردم و شروع به غذا خوردن کردیم..
ده دقیقه اي گذشته بود که یه پورشه ي مشکی در حالیکه دوتا پژو اسکورتش میکردن وارد کوچه ي بن بست شد.. دو نفر در ویلا رو باز کردن.. ماشین ها وارد ویلا شدن.
دستگاه ضبطمو برداشتم و ساعت و واقعه رو ثبت کردم..
و بعد از اون دیگه اتفاقی نیفتاد.
شب از نیمه گذشته بود.
خیلی خسته بودم.. از ششِ صبح بیدار شده بودم.
چند بار که پشت هم خمیازه کشیدم شهاب گفت: آقا داوود چرا نمیخوابین..؟ من بیدارم دیگه..
سر تکون دادم و گفتم: نه نه، من راحتم.. شما اگه میخواي بخواب..
گفت: شما از صبح سر کارین.. مگه نه؟ من شیفتم از ظهر شروع شده.. بخوابین، یکی دو ساعت دیگه بیدارتون میکنم..
بعد با خنده ادامه داد: نگران نباشین، حواسمو جمع میکنم مثل سري قبل خرابکاري نکنم..!
خیلی خسته بودم! تعارف کردن اصلا جایز نبود.. تشکري کردم و جامو باهاش عوض کردم تا اون پشتِ فرمون بشینه که اگر لازم بود سریع بتونه حرکت کنه..
رو صندلی کنارش نشستم و صندلیمو کمی خوابوندم..
چشمامو بستم.. و از شدت خستگی.. حتی نفهمیدم کِی خوابم برد..!
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
خب، بریم یکم دربارهی دورهی نویسندگی صحبت کنیم و سوالاتی که پرسیدید رو جواب بدیم؟!
📖🌸
سوال:
دورهی داستان نویسی اصلا چیه؟! ما نمیدونیم!🤔📖
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
جواب:
دورهی داستان نویسی، یک کارگاه مجازی هست که قراره برگزار بشه، و طی این دوره مبانی داستان نویسی و عناصر مهم شروع داستان نویسی اصولی داخلش آموزش داده میشه. 😌🖌
سوال:
دوره به صورت آنلاینه؟👩💻
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
جواب:
دوره آنلاین نیست، و بصورت مجازی هست. یعنی مفاهیم و درس ها ضبط و بارگزاری میشه و عزیزانی که ثبت نام کردن اونا گوش میدن و استفاده میکنن. 📜🖇
سوال:
همهی آموزش ها رو یک جا بهمون میدید بعد ما گوش میدیم سوال داشتیم میپرسیم؟ 🤷♀
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
جواب:
بچه ها این دورهای که ما بهش میگیم دوره، در حقیقت یه کارگاهه! مثل دورههای دیگه نیست که یه پک آموزشی به شما فروخته میشه و شما خودتون باید گوش کنید و یاد بگیرید.
ما قراره مثل یک کارگاه آموزشی، طی دو ماه "با هم" بدیم جلو.
با هم، ینی من و شما! 🤝🌱🖌
.
《دورهی دوماههی ما به صورت هشت جلسه هست،
که هر جلسه توضیحات و نکات مربوط به یکی از مباحث گفته میشه،
و به شما تمرین داده میشه،
و تا هفتهی بعد که درس جدید داده بشه، شما تمرین ها رو حل میکنید و تقریبا هر روز با من در تعاملید و تمرین ها رو برام میفرستید.
این دوره، یه دورهی گام به گام و قدم به قدمه. نه صرفا یه پک ضبط شده.》
📖🌱
سوال:
دوره برای همه مفیده؟ ینی اگه شرکت کنیم میتونیم یاد بگیریم خوب بنویسیم؟🤓
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
جواب:
ببینید بچه ها، هر هنری، نیاز به تمرین داره.
اگه شما برید باشگاه ورزشی، مربی بهتون بگه و شما نگاه کنید، ورزشکار میشید؟
یا اگه استاد نقاشی بهتون یاد بده، شما با فقط گوش دادن و نگاه کردن یاد میگیرید؟!
قطعا نه!
نویسندگی هم مثل هر هنر دیگه، نیاز به تمرین داره.
اگر دوره رو شرکت کنی، آموزش ها رو خوب گوش بدی، و تمرین هایی که بهت میگم رو انجام بدی، و بعد دوره هم دست از تمرین نکشی، پیشرفتت قطعیه.
✌🏻😎
سوال:
هزینهی دوره چقدره؟
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
جواب:
هزینهی دورهی دو ماهه، هشت جلسهای، همراه پشتیبانی مداوم طی این دو ماه، ۲۴۰ هزار تومان هست. 🌱
《دقت کنید، شما قرار نیست هزینه کنید و یه پک بخرید و من بهتون بگم برید گوش کنید اگه سوال داشتید بپرسید.
ما قراره با هم بریم جلو. ما دو ماه با هم کلاس داریم❤》
📖
سوال:
مدارک یا سوابق شما برای داستان نویسی/نویسندگی چیه؟! 👩🏫
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
جواب:
من چند دوره سردبیر و مدیر مسئول نشریات "ژین"، "ده به توان منفی نُه" و نشریه مستقل ورزشی "تاتامی" بودم و طی این مدت، در هیئت تحریریه این نشریات هم فعالیت داشتم.
چند دوره عناصر داستان و کلاسهای داستان نویسی، کارگاههای هنر روایت و همچنین کلاسهای ژانر داستانی رو پشت سر گذاشتم و الان هم هنوز در حال یاد گرفتن و آموزش دیدنم.
😌📖🌱
استاد اخوانِ ثالث میگه که:
ای تکیه گاه و پناهِ
زیباترین لحظههای
پرعصمت و پر شکوه
تنهایی و خلوت من
ای شط شیرین پرشوکت من 🌊🌱
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من این شعر رو خطاب به صحیفهی سجادیه میخونم.. 🦋✨