سوال:
دوره به صورت آنلاینه؟👩💻
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
جواب:
دوره آنلاین نیست، و بصورت مجازی هست. یعنی مفاهیم و درس ها ضبط و بارگزاری میشه و عزیزانی که ثبت نام کردن اونا گوش میدن و استفاده میکنن. 📜🖇
سوال:
همهی آموزش ها رو یک جا بهمون میدید بعد ما گوش میدیم سوال داشتیم میپرسیم؟ 🤷♀
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
جواب:
بچه ها این دورهای که ما بهش میگیم دوره، در حقیقت یه کارگاهه! مثل دورههای دیگه نیست که یه پک آموزشی به شما فروخته میشه و شما خودتون باید گوش کنید و یاد بگیرید.
ما قراره مثل یک کارگاه آموزشی، طی دو ماه "با هم" بدیم جلو.
با هم، ینی من و شما! 🤝🌱🖌
.
《دورهی دوماههی ما به صورت هشت جلسه هست،
که هر جلسه توضیحات و نکات مربوط به یکی از مباحث گفته میشه،
و به شما تمرین داده میشه،
و تا هفتهی بعد که درس جدید داده بشه، شما تمرین ها رو حل میکنید و تقریبا هر روز با من در تعاملید و تمرین ها رو برام میفرستید.
این دوره، یه دورهی گام به گام و قدم به قدمه. نه صرفا یه پک ضبط شده.》
📖🌱
سوال:
دوره برای همه مفیده؟ ینی اگه شرکت کنیم میتونیم یاد بگیریم خوب بنویسیم؟🤓
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
جواب:
ببینید بچه ها، هر هنری، نیاز به تمرین داره.
اگه شما برید باشگاه ورزشی، مربی بهتون بگه و شما نگاه کنید، ورزشکار میشید؟
یا اگه استاد نقاشی بهتون یاد بده، شما با فقط گوش دادن و نگاه کردن یاد میگیرید؟!
قطعا نه!
نویسندگی هم مثل هر هنر دیگه، نیاز به تمرین داره.
اگر دوره رو شرکت کنی، آموزش ها رو خوب گوش بدی، و تمرین هایی که بهت میگم رو انجام بدی، و بعد دوره هم دست از تمرین نکشی، پیشرفتت قطعیه.
✌🏻😎
سوال:
هزینهی دوره چقدره؟
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
جواب:
هزینهی دورهی دو ماهه، هشت جلسهای، همراه پشتیبانی مداوم طی این دو ماه، ۲۴۰ هزار تومان هست. 🌱
《دقت کنید، شما قرار نیست هزینه کنید و یه پک بخرید و من بهتون بگم برید گوش کنید اگه سوال داشتید بپرسید.
ما قراره با هم بریم جلو. ما دو ماه با هم کلاس داریم❤》
📖
سوال:
مدارک یا سوابق شما برای داستان نویسی/نویسندگی چیه؟! 👩🏫
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
جواب:
من چند دوره سردبیر و مدیر مسئول نشریات "ژین"، "ده به توان منفی نُه" و نشریه مستقل ورزشی "تاتامی" بودم و طی این مدت، در هیئت تحریریه این نشریات هم فعالیت داشتم.
چند دوره عناصر داستان و کلاسهای داستان نویسی، کارگاههای هنر روایت و همچنین کلاسهای ژانر داستانی رو پشت سر گذاشتم و الان هم هنوز در حال یاد گرفتن و آموزش دیدنم.
😌📖🌱
استاد اخوانِ ثالث میگه که:
ای تکیه گاه و پناهِ
زیباترین لحظههای
پرعصمت و پر شکوه
تنهایی و خلوت من
ای شط شیرین پرشوکت من 🌊🌱
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من این شعر رو خطاب به صحیفهی سجادیه میخونم.. 🦋✨
هدایت شده از - آنچهمینویسد .
جـُغدای گرامی ایتا ؛
فور کنید دوتا پست ازتون فور بشه .🪄
پارت پنجاه و دوم:
[فرشید]
از لحظه اي که وارد ویلا شده بودیم تمام تلاشمو میکردم تا تمام چیزایی رو که میبینم تو حافظه ي تصویریم به خاطر بسپارم، چون ممکن بود بعدا براي عملیات، لازم باشه تمام بخش هاي خونه رو بشناسیم..
اما نباید هیچ جایی یادداشتی میکردم..
درِ اصلیِ ویلا تهِ یه بن بست بود.. بن بستی که دیوارهاي کنارش، دیوارهاي باغ بود و شاخه هاي درخت تا بیرونِ باغ کشیده شده بودن..دوتا درِ بزرگِ آهنی باز میشدن و واردِ محوطه ي باغ میشدیم.. یه مسیر پر از سنگ هاي ریز و درشت بود که مثل یه راهِ کوچیک کشیده شده بود به وروديِ ویلا.. اطراف این مسیرِ سنگی مجسمه ها و گلدون هاي بزرگ قرار داشتن..! ساختمونِ ویلا یه عمارتِ بزرگ بود که نماي سنگی مرمر سفیدش، بیشتر از هر چیزي توجه آدمو جلب میکرد..
طبق قرار قبلی با مقدم، توي فرودگاه دوتا از آدماش اومدن دنبالم و به ویلا رفتیم..
به جز سلام علیک و خوش آمد حرفِ دیگه اي بینمون رد و بدل نشد..
وارد ویلا که شدیم، مردِ نسبتا جوونی، حدودا سی و هفت هشت ساله دم در عمارت ایستاده بود.. یه شلوار جین زاپ دار با یه تیشرت مشکی ساده تنش بود و خالکوبیِ بزرگی روي بازوش بود که نصفش زیرِ آستینش پنهان شده بود.. منو که دید جلو اومد و گفت: به به مِستر آوانسیانِ عزیز! خیلی خوش اومدین! باعث افتخار ماست که تشریف آوردین..!
نمیشناختمش.. جزو اون آدم هایی که محمد بهم نشون داده بود هم نبود.. پس قطعا تو برنامم نبوده که بشناسمش!
محمد گفته بود نباید روون فارسی حرف بزنم.. با لهجه گفتم: ببخشید.. من میشناسم شما رو؟!
بلند خندید و گفت: چقدر تو لهجهت شیرینه پسر! نه منو نمیشناسی، ولی من میشناسمت..
اسم من سیامکه.. ولی خب سیا صدام میکنن! تو هر جور عشقته صدام کن دکتر..
بعد مکثی کرد و گفت: بیا تو دکتر.. دم در واینستا..
و رو به اون دوتا فردي که منو از فرودگاه آورده بودن گفت: وسیله هاي دکترو ببرین اتاق مهمان ویژه طبقه بالا..
و بعد وارد ساختمان شدیم..! یه خونه ي خیلی بزرگ با چیدمان کلاسیک..
وقتی وارد میشدیم، سمت چپ پلکانی وجود داشت که به طبقه ي بالا میرفت..
رفتیم طبقه ي بالا.. یه راهروي پهن و بلند بود که چندتا در توي اون راهرو قرار داشت که هر کدوم طرح هاي مختلفی داشتن.. درهاي چوبی بزرگی، که انگار با دست کنده کاري شده بودن..!
وارد اولین اتاق از سمت چپ شدیم..
وسیله هامو توي اتاق گذاشتن و رفتن..
احتمال خیلی زیاد اتاق دوربین داشت! و من نباید هیچ کار مشکوکی میکردم..اتاقِ بزرگی بود.. پرده هاي سورمه اي.. یه تخت دو نفره، با ملحفه هاي سفید و سورمه اي.. و دیوارهایی با کاغذ دیواري سفید رنگ که طرح هاي آبی و سورمه اي داشت..
داخل اتاق سرویس بهداشتی و حمام وجود داشت..
حولهمو برداشتم و دوش گرفتم و خوابیدم..
فرداي اون روز، وقتی از خواب بیدار شدم که یه کاغذ یادداشت رو عسلی تخت بود.. روش نوشته بود "ساعت 9 براي صرف صبحانه پایین منتظرتم!"
لباس عوض کردم و از پله ها پایین رفتم.. خودش بود! مقدم! همون عکسی که محمد نشونم داده بود..
سر میز نشسته بود و سیامک، اون پسري هم که دیروز دیده بودمش کنارش نشسته بود..
مقدم یه مردِ میانسال، با موهاي جوگندمی و قد بلند بود..
تا منو دید بلند شد و دست هاشو باز کرد و به سمتم اومد و گفت: به به! دکتر ما چطورن؟! آقايِ حلالِ مشکلات!
خیلی خوشحالم میبینمت ژاوین جان!
و بعد منو در آغوش گرفت..!
بهش گفتم: عمارت زیبایی داري! اگر میدونستم قراره همچین جایی بیام زودتر به ایران سر میزدم!
خندید و با دست به سمت میز هدایتم کرد..
به سیامک هم سلام کردم و سر میز نشستم..
بعد از خوردن صبحانه، مقدم رو به سیامک کرد و گفت: این آقا سیا در واقع مهره ي حرکتِ منه! ما دیگه سنی ازمون گذشته! این جوونه! پر انرژیه.. شده همه کاره اینجا!
سیامک لبخندي زد و گفت: شما تاج سري آقا!
تو صحبت هاي اون روز، از معاملاتی که داشته، وارداتش و روابط مالی که مثلا من ازشون با خبر بودم صحبت کرد.. اما بین حرف هاش، بین اسم هایی که میاورد، اسمی از حسام راد آورد.. همون کسی که بعد از اینکه فهمید ما الکس رو گرفتیم از ایران بیرون رفت.. این یعنی، این افراد با هم ارتباط داشتن..! نمیتونستم مستقیم ازش بپرسم، اما.. همین که فهمیده بودم یه رابطه اي بینشون هست قدم خوبی بود..
امیدوار بودم تو مدتی که اینجام، بتونم اطلاعات خوبی به دست بیارم..!