استاد اخوانِ ثالث میگه که:
ای تکیه گاه و پناهِ
زیباترین لحظههای
پرعصمت و پر شکوه
تنهایی و خلوت من
ای شط شیرین پرشوکت من 🌊🌱
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من این شعر رو خطاب به صحیفهی سجادیه میخونم.. 🦋✨
هدایت شده از - آنچهمینویسد .
جـُغدای گرامی ایتا ؛
فور کنید دوتا پست ازتون فور بشه .🪄
پارت پنجاه و دوم:
[فرشید]
از لحظه اي که وارد ویلا شده بودیم تمام تلاشمو میکردم تا تمام چیزایی رو که میبینم تو حافظه ي تصویریم به خاطر بسپارم، چون ممکن بود بعدا براي عملیات، لازم باشه تمام بخش هاي خونه رو بشناسیم..
اما نباید هیچ جایی یادداشتی میکردم..
درِ اصلیِ ویلا تهِ یه بن بست بود.. بن بستی که دیوارهاي کنارش، دیوارهاي باغ بود و شاخه هاي درخت تا بیرونِ باغ کشیده شده بودن..دوتا درِ بزرگِ آهنی باز میشدن و واردِ محوطه ي باغ میشدیم.. یه مسیر پر از سنگ هاي ریز و درشت بود که مثل یه راهِ کوچیک کشیده شده بود به وروديِ ویلا.. اطراف این مسیرِ سنگی مجسمه ها و گلدون هاي بزرگ قرار داشتن..! ساختمونِ ویلا یه عمارتِ بزرگ بود که نماي سنگی مرمر سفیدش، بیشتر از هر چیزي توجه آدمو جلب میکرد..
طبق قرار قبلی با مقدم، توي فرودگاه دوتا از آدماش اومدن دنبالم و به ویلا رفتیم..
به جز سلام علیک و خوش آمد حرفِ دیگه اي بینمون رد و بدل نشد..
وارد ویلا که شدیم، مردِ نسبتا جوونی، حدودا سی و هفت هشت ساله دم در عمارت ایستاده بود.. یه شلوار جین زاپ دار با یه تیشرت مشکی ساده تنش بود و خالکوبیِ بزرگی روي بازوش بود که نصفش زیرِ آستینش پنهان شده بود.. منو که دید جلو اومد و گفت: به به مِستر آوانسیانِ عزیز! خیلی خوش اومدین! باعث افتخار ماست که تشریف آوردین..!
نمیشناختمش.. جزو اون آدم هایی که محمد بهم نشون داده بود هم نبود.. پس قطعا تو برنامم نبوده که بشناسمش!
محمد گفته بود نباید روون فارسی حرف بزنم.. با لهجه گفتم: ببخشید.. من میشناسم شما رو؟!
بلند خندید و گفت: چقدر تو لهجهت شیرینه پسر! نه منو نمیشناسی، ولی من میشناسمت..
اسم من سیامکه.. ولی خب سیا صدام میکنن! تو هر جور عشقته صدام کن دکتر..
بعد مکثی کرد و گفت: بیا تو دکتر.. دم در واینستا..
و رو به اون دوتا فردي که منو از فرودگاه آورده بودن گفت: وسیله هاي دکترو ببرین اتاق مهمان ویژه طبقه بالا..
و بعد وارد ساختمان شدیم..! یه خونه ي خیلی بزرگ با چیدمان کلاسیک..
وقتی وارد میشدیم، سمت چپ پلکانی وجود داشت که به طبقه ي بالا میرفت..
رفتیم طبقه ي بالا.. یه راهروي پهن و بلند بود که چندتا در توي اون راهرو قرار داشت که هر کدوم طرح هاي مختلفی داشتن.. درهاي چوبی بزرگی، که انگار با دست کنده کاري شده بودن..!
وارد اولین اتاق از سمت چپ شدیم..
وسیله هامو توي اتاق گذاشتن و رفتن..
احتمال خیلی زیاد اتاق دوربین داشت! و من نباید هیچ کار مشکوکی میکردم..اتاقِ بزرگی بود.. پرده هاي سورمه اي.. یه تخت دو نفره، با ملحفه هاي سفید و سورمه اي.. و دیوارهایی با کاغذ دیواري سفید رنگ که طرح هاي آبی و سورمه اي داشت..
داخل اتاق سرویس بهداشتی و حمام وجود داشت..
حولهمو برداشتم و دوش گرفتم و خوابیدم..
فرداي اون روز، وقتی از خواب بیدار شدم که یه کاغذ یادداشت رو عسلی تخت بود.. روش نوشته بود "ساعت 9 براي صرف صبحانه پایین منتظرتم!"
لباس عوض کردم و از پله ها پایین رفتم.. خودش بود! مقدم! همون عکسی که محمد نشونم داده بود..
سر میز نشسته بود و سیامک، اون پسري هم که دیروز دیده بودمش کنارش نشسته بود..
مقدم یه مردِ میانسال، با موهاي جوگندمی و قد بلند بود..
تا منو دید بلند شد و دست هاشو باز کرد و به سمتم اومد و گفت: به به! دکتر ما چطورن؟! آقايِ حلالِ مشکلات!
خیلی خوشحالم میبینمت ژاوین جان!
و بعد منو در آغوش گرفت..!
بهش گفتم: عمارت زیبایی داري! اگر میدونستم قراره همچین جایی بیام زودتر به ایران سر میزدم!
خندید و با دست به سمت میز هدایتم کرد..
به سیامک هم سلام کردم و سر میز نشستم..
بعد از خوردن صبحانه، مقدم رو به سیامک کرد و گفت: این آقا سیا در واقع مهره ي حرکتِ منه! ما دیگه سنی ازمون گذشته! این جوونه! پر انرژیه.. شده همه کاره اینجا!
سیامک لبخندي زد و گفت: شما تاج سري آقا!
تو صحبت هاي اون روز، از معاملاتی که داشته، وارداتش و روابط مالی که مثلا من ازشون با خبر بودم صحبت کرد.. اما بین حرف هاش، بین اسم هایی که میاورد، اسمی از حسام راد آورد.. همون کسی که بعد از اینکه فهمید ما الکس رو گرفتیم از ایران بیرون رفت.. این یعنی، این افراد با هم ارتباط داشتن..! نمیتونستم مستقیم ازش بپرسم، اما.. همین که فهمیده بودم یه رابطه اي بینشون هست قدم خوبی بود..
امیدوار بودم تو مدتی که اینجام، بتونم اطلاعات خوبی به دست بیارم..!
《_به نظرت بزرگترین راه هدر دادن وقت چیه؟
موش کور گفت: اینه که خودت رو با بقیه مقایسه کنی!》
📖پسرک، موش کور، روباه و اسب
🖌چارلی مکسی
#یک_خط_کتاب 🌱
|هموطن|
《_به نظرت بزرگترین راه هدر دادن وقت چیه؟ موش کور گفت: اینه که خودت رو با بقیه مقایسه کنی!》 📖پسرک، م
شما به نظرتون بزرگترین راه هدر دادن وقت چیه!؟
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
🌱
پارت پنجاه و سوم:
[رسول]
یه هفته اي از رفتن فرشید میگذشت و تو این یه هفته نتونسته بودیم ازش اطلاعات بگیریم..
یعنی آقا محمد گفته بود تبادل اطلاعاتِ دقیق فقط وقتی باشه که سیستماینترنت براش وصل کنیم تا از اینترنتِ خودمون استفاده کنه..
تو این یه هفته با آي دي هاي تجاري و تبلیغاتی یا آي دي هایی که مربوط به دانشگاه باشه براش ایمیل هاي کد دار ارسال میکردیم..
تو آخرین پیام هایی که ازش به دستمون رسیده بود با رمز بهمون فهمونده بود که اطلاعات مناسبی به دست آورده و وقتِ ارسالِ اطلاعاته..
تو اتاقِ آقا محمد جمع شده بودیم و منتظر بودیم بگه باید چیکار کنیم..!
من، داوود و شهاب.. سعید مراقب ثابت ویلا بود..
آقا محمد بعد از بررسی لوکیشن و نقشه ي هوایی ویلا گفت: خیلی خوب میشد اگر میتونستیم یه ون رو اطراف ویلا مستقر کنیم.. هم میتونستیم شعاع دسترسی بالایی رو براي اینترنت ایجاد کنیم هم شنود لیزري ثابت رو فعال کنیم.. اما متاسفانه انقدر پوشش روي ویلاي مقدم دقیق و قوي هست که این کار عملی نیست!
داوود گفت: خب پس آقا اینترنت چطوري براي فرشید فراهم میشه؟!
محمد روي صندلیش نشست و گفت: باید سیستم بی سیم براش نصب بشه..
بعد از چند ثانیه مکث ادامه داد: داخل باغ!
تعجب کرده بودم، گفتم: آقا ون نمیتونه بره داخل کوچه باغ.. چطور سیستم میخواد داخل باغ نصب بشه..؟
جواب داد: ون باید به طور ثابت اونجا باشه رسول جان.. و اگر بیشتر از نیم ساعت مستقر باشه، قطعا شک برانگیزه.. اما اگر ما بتونیم سیستم رو به یه نحوي وارد باغ کنیم و به جا جاگذاري کنیم، حتی براي طولانی مدت کسی متوجهش نمیشه..
سري تکون دادم..
شهاب گفت: آقا محمد.. یه سوال داشتم..محمد گفت: بپرس شهاب جان..
شهاب: آقا، اگر اینترنت بی سیم نصب بشه، اهالی ویلا متوجهش نمیشن؟ یعنی تو لیستِ شبکه هاي فعال اطرافشون نمیره؟
آقا محمد گفت: نه، باید روي سیستم اینترنت، فقط مشخصات سیستم فرشید وارد بشه، تا جز سیستم اون رو سیستم فرد دیگه اي شناسایی نشه..
کارِ سختی بود.. اما باید انجام میشد..!
رو به آقا محمد گفتم: آقا الان ما باید چیکار کنیم..؟
محمد از پشت میز بلند شد و اومد کنار ما روي مبل ها نشست و گفت: رسول، بررسی و آماده کردن این سیستم که کار خودته.. از همین الان برو بخش تجهیزات.. وسایل موردنیازتو بگیر، سیستمو همینجا آماده کن.. اگه از علی هم کمک خواستی بگیر..
فقط حواستون باشه، به جز لپ تاپ فرشید هیچ سیستمی.. تاکید میکنم هیچ سیستمی، چه کامپیوتر، چه گوشی نباید بتونه این شبکه رو رویت کنه.. متوجه شدي؟
سرمو به نشونه ي تایید تکون دادم و گفتم: بله آقا..
ادامه داد: خیلی خب.. شب، براي تعویض شیفت میري باغ ویلا..
بعد رو به شهاب کرد و گفت: با شهاب میري..
دوباره نگاهش رو به سمت من داد و گفت: جاتونو با سعید عوض میکنین.. اونجا مراقبت میمونید تا من باهاتون تماس بگیرم بگم کارو تموم کنید..
بررسی هایی که داوود و سعید انجام دادن گفتن سنسورهاي حساس به صوت و حرارت، عموما حضور فردي رو تو قسمت پشتی باغ نشون نمیدن.. با احتیاط، بعد از بررسی یکیتون وارد میشه و سیستمو جايگذاري میکنه..
داوود گفت: آقا من نرم باهاشون..؟
آقا محمد گفت: تو میري، اما جدا.. تو پایین خیابون مستقر میشی.. اگر فردي از خونه خارج شد دنبالش میري..
بعد ما رو نگاه کرد و توضیحات دیگه اي رو بهمون داد..
بعد از تموم شدن صحبتاش بلند شدیم و از اتاقش بیرون رفتیم.. همونطور که گفته بود دستگاه و وسایل موردنیاز رو گرفتم و با علی آمادهش کردیم.. همه چیز مرتب بود..
وقت رفتن که شد، جعبه ي تجهیزاتو به شهاب دادم و گفتم: شهاب اینا رو میبري تا پارکینگ؟ من به آقا محمد اطلاع بدم و بیام..
باشه اي گفت و به سمت پارکینگ رفت..
به طرف اتاق محمد رفتم.. در زدم و درو نصفه باز کردم.. گفتم: آقا با اجازه، ما داریم میریم..
نگاهی بهم انداخت و گفت: بیا تو..
دو قدم داخل رفتم و وسط اتاق وایسادم.. از پشت میزش بلند شد و به سمتم اومد..
برعکسِ همیشه که میرفتیم ماموریت یا عملیات، آروم نبود.. نگرانی و کلافگیِ نامحسوسی تو رفتارش وجود داشت که من میفهمیدم..
تو چشمام نگاه کرد و گفت: مراقب خودتون باشین رسول.. خب؟
تعجب کردم..! این مدل صحبت کردن رو ازش کم دیده بودم.. لحنش واقعا نگران بود..!
این بار بر خلافِ همیشه، من میخواستم بهش دلگرمی بدم..! لبخندي زدم و گفتم: خیالتون راحت آقا... به امید خدا درست انجامش میدیم..
لبخندِ زورکی زد و گفت: خدا به همراهتون...