پارت پنجاه و سوم:
[رسول]
یه هفته اي از رفتن فرشید میگذشت و تو این یه هفته نتونسته بودیم ازش اطلاعات بگیریم..
یعنی آقا محمد گفته بود تبادل اطلاعاتِ دقیق فقط وقتی باشه که سیستماینترنت براش وصل کنیم تا از اینترنتِ خودمون استفاده کنه..
تو این یه هفته با آي دي هاي تجاري و تبلیغاتی یا آي دي هایی که مربوط به دانشگاه باشه براش ایمیل هاي کد دار ارسال میکردیم..
تو آخرین پیام هایی که ازش به دستمون رسیده بود با رمز بهمون فهمونده بود که اطلاعات مناسبی به دست آورده و وقتِ ارسالِ اطلاعاته..
تو اتاقِ آقا محمد جمع شده بودیم و منتظر بودیم بگه باید چیکار کنیم..!
من، داوود و شهاب.. سعید مراقب ثابت ویلا بود..
آقا محمد بعد از بررسی لوکیشن و نقشه ي هوایی ویلا گفت: خیلی خوب میشد اگر میتونستیم یه ون رو اطراف ویلا مستقر کنیم.. هم میتونستیم شعاع دسترسی بالایی رو براي اینترنت ایجاد کنیم هم شنود لیزري ثابت رو فعال کنیم.. اما متاسفانه انقدر پوشش روي ویلاي مقدم دقیق و قوي هست که این کار عملی نیست!
داوود گفت: خب پس آقا اینترنت چطوري براي فرشید فراهم میشه؟!
محمد روي صندلیش نشست و گفت: باید سیستم بی سیم براش نصب بشه..
بعد از چند ثانیه مکث ادامه داد: داخل باغ!
تعجب کرده بودم، گفتم: آقا ون نمیتونه بره داخل کوچه باغ.. چطور سیستم میخواد داخل باغ نصب بشه..؟
جواب داد: ون باید به طور ثابت اونجا باشه رسول جان.. و اگر بیشتر از نیم ساعت مستقر باشه، قطعا شک برانگیزه.. اما اگر ما بتونیم سیستم رو به یه نحوي وارد باغ کنیم و به جا جاگذاري کنیم، حتی براي طولانی مدت کسی متوجهش نمیشه..
سري تکون دادم..
شهاب گفت: آقا محمد.. یه سوال داشتم..محمد گفت: بپرس شهاب جان..
شهاب: آقا، اگر اینترنت بی سیم نصب بشه، اهالی ویلا متوجهش نمیشن؟ یعنی تو لیستِ شبکه هاي فعال اطرافشون نمیره؟
آقا محمد گفت: نه، باید روي سیستم اینترنت، فقط مشخصات سیستم فرشید وارد بشه، تا جز سیستم اون رو سیستم فرد دیگه اي شناسایی نشه..
کارِ سختی بود.. اما باید انجام میشد..!
رو به آقا محمد گفتم: آقا الان ما باید چیکار کنیم..؟
محمد از پشت میز بلند شد و اومد کنار ما روي مبل ها نشست و گفت: رسول، بررسی و آماده کردن این سیستم که کار خودته.. از همین الان برو بخش تجهیزات.. وسایل موردنیازتو بگیر، سیستمو همینجا آماده کن.. اگه از علی هم کمک خواستی بگیر..
فقط حواستون باشه، به جز لپ تاپ فرشید هیچ سیستمی.. تاکید میکنم هیچ سیستمی، چه کامپیوتر، چه گوشی نباید بتونه این شبکه رو رویت کنه.. متوجه شدي؟
سرمو به نشونه ي تایید تکون دادم و گفتم: بله آقا..
ادامه داد: خیلی خب.. شب، براي تعویض شیفت میري باغ ویلا..
بعد رو به شهاب کرد و گفت: با شهاب میري..
دوباره نگاهش رو به سمت من داد و گفت: جاتونو با سعید عوض میکنین.. اونجا مراقبت میمونید تا من باهاتون تماس بگیرم بگم کارو تموم کنید..
بررسی هایی که داوود و سعید انجام دادن گفتن سنسورهاي حساس به صوت و حرارت، عموما حضور فردي رو تو قسمت پشتی باغ نشون نمیدن.. با احتیاط، بعد از بررسی یکیتون وارد میشه و سیستمو جايگذاري میکنه..
داوود گفت: آقا من نرم باهاشون..؟
آقا محمد گفت: تو میري، اما جدا.. تو پایین خیابون مستقر میشی.. اگر فردي از خونه خارج شد دنبالش میري..
بعد ما رو نگاه کرد و توضیحات دیگه اي رو بهمون داد..
بعد از تموم شدن صحبتاش بلند شدیم و از اتاقش بیرون رفتیم.. همونطور که گفته بود دستگاه و وسایل موردنیاز رو گرفتم و با علی آمادهش کردیم.. همه چیز مرتب بود..
وقت رفتن که شد، جعبه ي تجهیزاتو به شهاب دادم و گفتم: شهاب اینا رو میبري تا پارکینگ؟ من به آقا محمد اطلاع بدم و بیام..
باشه اي گفت و به سمت پارکینگ رفت..
به طرف اتاق محمد رفتم.. در زدم و درو نصفه باز کردم.. گفتم: آقا با اجازه، ما داریم میریم..
نگاهی بهم انداخت و گفت: بیا تو..
دو قدم داخل رفتم و وسط اتاق وایسادم.. از پشت میزش بلند شد و به سمتم اومد..
برعکسِ همیشه که میرفتیم ماموریت یا عملیات، آروم نبود.. نگرانی و کلافگیِ نامحسوسی تو رفتارش وجود داشت که من میفهمیدم..
تو چشمام نگاه کرد و گفت: مراقب خودتون باشین رسول.. خب؟
تعجب کردم..! این مدل صحبت کردن رو ازش کم دیده بودم.. لحنش واقعا نگران بود..!
این بار بر خلافِ همیشه، من میخواستم بهش دلگرمی بدم..! لبخندي زدم و گفتم: خیالتون راحت آقا... به امید خدا درست انجامش میدیم..
لبخندِ زورکی زد و گفت: خدا به همراهتون...
از اتاقش بیرون رفتم و به سمتِ پارکینگ راه افتادم..
شهاب رو صندلیِ کنارِ راننده نشسته بود.. پشت فرمون نشستم و گفتم: بریم؟
جواب داد: بریم..
داوود با ماشین دیگه اي پشت سر ما اومد و خیابونِ پایین باغ پارک کرد.. ما اما بالا رفتیم و جامونو با سعید عوض کردیم..
دقیقا کنار دیوارِ یه باغ، که مشرف به ویلاي مقدم بود ایستادیم.. شب بود.. حدوداي ساعت یازده پیاده شدیم و رو صندلی عقب نشستیم و با شهاب سیستمو سرِ هم کردیم.. یه دستگاهِ کوچیکِ مشکی رنگ بود.. با علی ارتباط گرفتم و تاییدیه رو ازش گرفتم..
همه چی آماده بود..
رو به شهاب گفتم: خب شهاب، همه چی آمادهست..تو پشت فرمون بشین، من میرم اینو نصب کنم..
نگاهی بهم کرد و گفت: تو اولین باره اومدي اینجا رسول.. من تو این یه هفته چند بار مراقبت بودم.. بهتر از تو میشناسم اینجاها رو..
نگران بودم.. نمیخواستم بذارم بره.. حس میکردم چون تو جمع ما تازه وارده الان پیشِ ما امانته..!
مکثمو که دید گفت: رسول.. من برم بهتره.. تو اولین باره اومدي اینجا.. همیشه سایت بودي..
اخم کرده بودم.. سري تکون دادم و گفتم: شهاب مراقب باش.. خیلی..
لبخندي زد و گفت: باشه!
و از ماشین پیاده شد.. سیستم رو برداشت و به سمت باغ رفت..
از عقبِ ماشین پیاده شدم و دوباره پشتِ فرمون نشستم.. استرس داشتم..!
دوباره داشتم گوشه هاي ناخنمو میکندم..
ده دقیقه اي گذشته بود که تلفنم زنگ خورد.. شهاب بود..
سریع جواب دادم: جانم شهاب..؟
آروم حرف میزد.. یه جورایی پچ پچ میکرد.. گفت: رسول تموم شد.. سیستمو نصب کردم..
نفسِ راحتی کشیدم.. با ذوق رويِ فرمون کوبیدم و گفتم: ایول! ایول شهاب.. دمت گرم.. خیلی مراقب باش..
آروم برگرد..
باشه اي گفت و تماس رو قطع کرد..
خوشحال بودم.. دستام از هیجان یخ کرده بود..
چند دقیقه اي گذشته بود اما از شهاب خبري نبود..!
با خودم گفتم حتما از مسیر پشتی داره میاد..
گوشیم دوباره زنگ خورد.. باز هم شهاب بود.. با شک جواب دادم: جانم شهاب؟؟ کجا موندي تو..؟هنوز پچ پچ میکرد... صداش پر از استرس بود.. پشتِ سر هم گفت: هیچی نگو رسول فقط گوش بده، من نمیدونم بتونم از اینجا بیرون بیام یا نه.. مسیرم سفید نیست.. رسول سیستم بدون نقص وصل شده خیالت راحت.. به آقا محمد هم بگو.. رسول من سیمکارتمو میشکنم گوشیمو پرت میکنم بیرون باغ اگه تونستین برش دارین..
اگه تونستم بیام بیرون بهتون ملحق میشم و اگه نتونستم، به آقا محمد بگو مطمئن باشه چیزي از من به دست نمیارن..
و تماس قطع شد..
مات موندم.. نگاه خیرهم به روبرو بود..
صداي بوقِ ممتدِ توي گوشی نشون میداد شهاب تماسو قطع کرده اما من هنوز گوشیو به گوشم چسبونده بودم...
نفسام به زور بالا و پایین میشدن.
چیزیو که شنیده بودم باور نمیکردم...
یعنی.. یعنی شهاب اون تو گیر افتاده بود..؟!
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
Ali Akbar Ghelich ~ Music-Fa.ComAli Akbar Ghelich - Iliya (320).mp3
زمان:
حجم:
10.8M
و کاش میمُردم بعد از "فمَن یَمُت یَرَنی" 🦋🌱
عیدتون مبارکا بچه هآ😌❤🎉
ولی ما روزی هزار بار به خدا، "خدا را شکر" بدهکاریم.
روزی هزار بار!
به قدر تمامِ وقتهایی که ترسیدیم و بعد گفتیم "یاعلی" و قلبمان آرام گرفت.
به قدر تمام لحظههایی که شکستیم و گفتیم "یاعلی" و بعد تکهتکههایمان به هم چسبیدند.
به اندازهی تمام وقت هایی که خوردیم زمین و با "یاعلی" دست هایمان قوت گرفت که بنشینند روی زانوها و بلندمان کنند.
هزار خداراشکر بدهکاریم به قدرِ تمام شب های قدری که اجازه داشتیم بگویم "بِعلی".
به قدر تمام حدیثهای کسایی که خواندهایم و به قدر تمامِ "فُزتُ و رب الکعبه"هایی که گفتهایم.
بدهکاریم به اندازهی تمام "اشهدُ انّ علیً ولی الله" هایی که قبل از قامت بستن میگوییم.
ما برای علی(ع) هزار هزار خداراشکر به خدا بدهکاریم!
#ف_شین 🌱
|هموطن|
0454119722512158عیدیِ کوچولو، این بار رایتل، هر کی اول بزنه💜 بزنید روش کپی میشه
یعنی یه طوری سه تا کتاب رو بچینید روی هم، که ترکیب اسم هاشون یه جملهی معنی دار بشه.🌊🌿
مثلا اینطوری: