[پارت چهل و سوم]
غلتی توی جایم زدم. نور آفتاب از پنجرهی بدون پرده مستقیم خورد توی چشمم. دستم را گرفتم جلوی چشمم و در جایم نشستم. پیشانی و بالای چشم هایم درد میکرد و نبض میزد. ته گلویم میسوخت. اطراف را نگاه کردم. کسی در اتاق نبود. گوشی ام را از زیر بالش برداشتم و ساعت را نگاه کردم. یازده صبح بود. با تعجب از اینکه تا این وقت خوابیده ام بلند شدم. پاهایم گرفته بود. لنگان لنگان از در رفتم بیرون و روی پله های حیاط ایستادم. کسی توی حیاط نبود. لباس هایی که دیشب توی حمام انداخته بودم، کنار یک سری لباس دیگر روی بند بود. داشتم حیاط را نگاه میکردم که در در دیگر اتاق باز شد. سر برگردادم داخل. پیمان بود. گفت: بِ..بلاخره بی.. بیدار شدی!
سر تکان دادم. گفتم: بقیه کجان؟!
صدایم گرفته بود. ابروهایش را داد بالا و گفت: اوهو.. صِ.. صدارو! رفتن پِی کارشون دیگه.. م..من نرفتم که ب..بیدار شی. باید در رو قفل مم..میکردم. همیشه از این خبرا نن نیستا.. ببب باید صبح زود بری..
بعد آمد جلو و گفت: ت..تاحالا نزده بودی.. نه؟!
سر بالا انداختم. گفتم: نه، اینو نزده بودم..
تک خندهای کرد و گفت: اَاَ..اَز تگری زدنت معلوم بود.
بعد خنده اش را جمع کرد و گفت: بب بدو دیره.. شب حول و حوش یی یازده همون جج جای دیشب باش. الانمم زود بیا مُ مُنتظرم.
و از اتاق رفت بیرون.
بلند شدم و لباس عوض کردم و همراهش رفتم بیرون. روی پاهایم بند نبودم. تمام تنم درد میکرد. رفتم داروخانه و چند تا قرص مسکن و سرماخوردگی گرفتم. یکی دو بسته سوپ اماده هم از سوپرمارکت خریدم و رفتم سوئیت خودم. چشم هایم باز نمیشد. شوفاژ را تا ته زیاد کردم. محتویات پاکت سوپ را با مقداری آب ریختم توی ظرف و گذاشتم روی گاز. پتو را برداشتم و پیچیدم به خودم و تکیه دادم به شوفاژ.
تا شب نفهمیدم چطور گذشت. دارو ها خواب آور بود و التهابِ تنم بیشتر کِسِلم میکرد. چند بار خوابیدم و از خواب بیدار شدم. میخواستم امروز کار ها و برنامه ها را دسته بندی کنم ولی اصلا نتوانستم. حوالی ساعت یازده بود که بلند شدم و به سپت همان پل هوایی که با پیمان قرار داشتیم رفتم. قرص ها اثر گذاشته بودند و حالم کمی بهتر شده بود.
ده دقیقه ای زیر پل هوایی منتظرش بودم که آمد. رفتیم خانهی پنج دری. پرویز نبود. آن طوری که پیمان میگفت، پنجشنبه شب ها میآمد. برای همه کباب میآورد. سر کشی میکرد و میرفت.
از شغلش پرسیدم که پیمان گفت کبابی دارد. هر از گاهی هم تفریحی با بچه ها دود میکند!
حالا بهتر اطراف را میدیدم. تعداد افراد از دیشب بیشتر بود. هر کسی توی حال خودش بود.
از پیمان حساب میبردند. یک جورهایی انگار جانشین پرویز توی خانه بود.
رفتیم سمت ایوانِ بزرگی که رو به حیاط بود. پیمان خودش را انداخت زمین و گفت: آخخیش!
نشستم کنار ستون. همانطور دراز کشیده سرش را چرخواند سمتم و گفت: گُ گُفتم دیگه نمیای!
شانه بالا انداختم. گفتم: جایی نیس که برم!
لبخندِ روی لبش خشک شد. آرام گفت: مِ مِثل من!
بعد نشست. به خانه اشاره کرد و گفت: چچ چند وقت دیگه یکی از اتاقا خالی میشه، ممم میتونی بری اونجا. الان چچچ چون غریبی، بری پیشِ اینا میخورنت! واسه هممم همین بردمت اتاق خُ خودم.
صدایش را آورد پایین و سرش را کج کرد سمتم. گفت: مواظب پولاتم ببب باش.
سر تکان دادم. گفتم: دمت گرم.
بلند شد. به طناب اشاره کرد و گفت: جمع هم کنم برات؟!
دستپاچه بلند شدم.
گفت: چی چیزی نزار بمونه اینجا. چچون بری برش داری مم میبینی نیست!
و رفت سمت آخرِ حیاط.
لباس ها را از روی طناب جمع کردم. روی برگ های کف حیاط راه رفتم و به اتاق رسیدم.
پیمان نشسته بود روی تخت و پاهایش را دراز کرده بود و با گوشی اش کار میکرد. با لباس های توی بغلم ایستاده بودم وسط اتاق. متوجه حضور من شد که گفت: د دیشب دلم برات سوخت! الان نمیسوزه! زززمین بخواب!
زورکی خندیدم و سر تکان دادم.
هنوز آن طور که باید خودم را پیدا نکرده بودم. گُم بودم. گنگ بودم. لباس ها را گذاشتم توی ساک و پتوی کهنه را از گوشهی اتاق برداشتم.
تکیه دادم به دیوار و چشم هایم را بستم و سعی کردم ذهنم را جمع کنم.
از صدای جیر جیر تخت فهمیدم پیمان بلند شده. چشم هایم را باز کردم. رفت سمت صندوق کوچک گوشه اتاق. توی یک حرکت لباس بافتنیاش را از تنش بیرون کشید و انداخت توی صندوق. همانطور با بالاتنهی برهنه خم شده بود و توی صندوق دنبال چیزی میگشت.
چشمم مانده بود روی جای زخمِ کج و بزرگی که روی پهلویش بود. تیشرت مشکی را از صندوق کشید بیرون و تنش کرد.
هنوز نگاهم به پهلویش بود. سمت کلیدپریز رفت. چراغ را خاموش کرد و مقابل چشم های پر سوال من زیر پتو خزید و خوابید.
مطمئن بودم آن جای زخم، جای چیست!
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای خر و پُفش بلند شد! پتو را کنار زدم و بلند شدم. بطری آب کوچکی را برداشتم و به بهانهی آب از درِ داخل رفتم بیرون. وارد سالن اصلی شدم. خالی بود. پاورچین رفتم به سمت اتاق ها. در هایشان بسته بودند و از زیر در یکی نور می آمد بیرون. رفتم نزدیک. صدای حرف زدن نامفهومی هم به گوش میرسید. پیمان گفته بود بهخاطر اینکه همسایه ها و اطرافیان متوجه مسکونی بودنِ خانه نشوند، ساکنین اینجا صبح های زود بیرون میروند و شب ها، دیر برمیگردند.
بیشتر اوقات هم آخرین نفر که پیمان بود، قفل پشت در را میانداخت.
رفتم سمت حیاط. بر خلاف دیشب، خالی و ساکت و تاریک بود. انگار فقط وقتی پرویز میآمد اینجا، حق داشتند توی حیاط شب نشینی راه بیاندازند. آرام پلههای ایوان را رفتم پایین. گربهای از زیر پله ها پرید بیرون دوید سمت دیوار. بخاطر برگ ها که پهن شده بود کفِ حیاط، نمیتوانستم بی صدا راه بروم. آرام آرام قدم هایم را برداشتم و به بهانهی دستشویی که گوشهی حیاط بود محوطه را دور زدم. دیوار ها بلند بود و علاوهبر بلندی دیوار ها، تا دو متر ایرانت کشی شده بود و همین باعث شده بود از جایی به حیاط دید نداشته باشد.
حدس میزدم اینجا هم مثل خانهی مهرداد دوربین داشته باشد. به خاطر همین به دستشویی که رسیدم چند دقیقهای آنجا معطل کردم و بعد برگشتم به اتاق.
هنوز صدای خُر خُر پیمان میآمد.
رفتم سر جایم و دوباره پتو را پیچیدم دور خودم. نگاهش کردم. زخمِ روی پهلویش حسابی فکرم را به خودش مشغول کرده بود. مطمئنم کرده بود به جایی که در آن ایستادهم.
پیمان عجیب بود. نمیتوانستم چیز هایی که دربارهاش میدانم را جمع بندی کنم. اضطراب دیشبش وقتی ماجرای من و پرویز را دید، مطیع بودنش در برابر پرویز و مهرداد و ترسش از آنها، رازی که در لکنتش بود و مهرداد سربسته از آن حرف زده بود و زخمِ روی پهلویش..
احساس میکردم، اگر به پیمان نزدیک بشوم، میتوانم جواب خیلی از سوال هایم را پیدا کنم. با اینهمه، هیچ جایی برای خطر کردن وجود نداشت. آنقدر همه چیز پیچیده و در هم بود، که من، تنها، بدونِ هیچ دستاویزی نمیتوانستم به راحتی تصمیم بگیرم.
ساکم را کشیدم سمتم و به جای بالش گذاشتم زیر سرم. باد شروع به وزیدن کرده بود و از درز های در چوبی قدیمی با سر و صدا خودش را هُل میداد توی اتاق. طاق باز خوابیدم و نگاهم را دوختم به ماه که از پنجره پیدا بود. آنقدر نگاهش کردم که کم کم پلک هایم سنگین شد و به خواب رفتم.
|هموطن|
برای برنگشتن به عقب..!
بچه ها شِیر کنید..
نه به اونایی که هم فکر و هم خطِ مائن که بشینیم با هم به به و چهچه کنیم!
به اونایی که نظراتشون فرق میکنه!
[پارت چهل و چهارم]
صبح آفتاب نزده بیدار شدیم. همه باید قبل از طلوع آفتاب بیرون میرفتیم و اگر نه، تا شب باید همانجا توی خانه میماندیم. دوباره از پیمان جدا شدم و قرارمان شد همان ساعتِ همیشگی کنار پل.
رفتم خانه. بی معطلی لوازم گریم را آوردم بیرون و ریش های سفید را چسباندم روی صورتم. موهایم که حالا بلندتر شده بود را هم کامل فرو کردم توی کلاه پشمی. شلوار پارچهای گشاد و یک اور کت رنگ و رو رفتهی قهوه ای از وسایل توی کمد دیواری پیدا کردم و پوشیدم. رفتم سمت خانهی پنج دری. کوچهی اول را رد کردم و رفتم توی کوچهی دوم. همانجا که احتمال میدادم در اصلی خانه، به آنجا باز شود. کمرم را کمی خم کردم و دست هایم را گذاشتم توی جیبم و لنگان لنگان راه رفتم. پاهایم را میکشیدم روی زمین و راه میرفتم. رسیدم به خانه. در چوبی و قدیمیاش، با میخ و تخته کاملا مُهر و موم شده بود. انگار که سال ها کسی وارد آن نشده! نا محسوس سر چرخواندم و اطراف خانه را نگاه کردم. خانه های اطراف، اکثرا تازه ساخت و امروزی بودند. میخواستم اطراف خانه را خوب وارسی کنم.
ایستادم. یک کاغذ را از جیبم بیرون آوردم و شروع کردم به نگاه کردن دور و اطراف. خانهی رو به رویی، یک خانهی ویلایی بود با ظاهری تازه ساخت. دوربین مدار بستهای که بالای خانه نصب شده بود را گذرا نگاه کردم. به جای آنکه در خانه را پوشش دهد، کج شده بود به سمت کوچه. انگار بیشتر میخواست در خانهی پنجدری را نشان بدهد. دوباره کاغذم را نگاه کردم. به سمت پسر بچهای که از ته کوچه پیدایش شده بود رفتم و کاغذ را نشانش دادم و آدرس پرسیدم. بعد هم آرام از کوچه بیرون رفتم.
برگشتم خانه و تا شب، دوباره پازل های پرونده را چیدم کنار هم. باید هر طوری بود به پیمان نزدیک تر میشدم. به سرهنگ هم زنگ زدم و اتفاقات این یکی دو روز را، به جز ماجرای پرویز، برایش گفتم.
بعد لباس هایی که صبح تنم بود را پوشیدم و از خانه بیرون رفتم.
توی مسیر، کنار یک ساندویچی ایستادم و دوتا ساندویچ خریدم و رفتم کنار پل. این بار، خود پیمان با موتور آمد و رفتیم خانه.
حیاط و اتاق ها، دوباره تاریک و خاموش بودند. رد شدیم و رفتیم توی اتاقِ آخر. پیمان بر خلاف همیشه، ساکت بود و هیچ چیز نمیگفت.
پلاستیکِ ساندویچ ها را گذاشتم روی تخت و گفتم: شام خوردی؟! من که نخوردم. گرفتم با هم بخوریم.
نیم نگاهی به ساندویچ ها کرد و گفت: ن نمیخورم.
و به سمت صندوق رفت و لباسش را عوض کرد. دوباره نگاهم خورد به زخم.
نشستم روی تخت. گفتم: پس شام نخوردی! چون شام خورده بودی میگفتی نمیخورم چون شام خوردم!
آمد نشست روی تخت و تکیه داد به پشتی تخت.
گفت: چ چیه؟
پلاستیک را برداشتم و گفتم: بندری، با نونِ اضافه!
سر تکان داد و گفت: بده!
دست کردم توی پلاستیک و ساندویچ ها را دراوردم. کاغذ دور ساندویچ از آبِ خیارشور و گوجه خیس و پاره شده بود.
همانطور که کاغذ را از دور ساندویچ باز میکردم گفتم: ای بابا!
پیمان نگاه کرد. از همان روی تخت خم شد پایین و ملحفه را کنار زد و کارتن موزی را از زیر تخت کشید بیرون. کارتن پر از کتاب و وسیله بود. در دسترس ترین کتاب را باز کرد و دو صفحه اش را پاره کرد. جعبه را دوباره هُل داد زیر تخت. صاف نشست و گفت: بیا.
کاغذ ها را از دستش گرفتم. انگار که از یک کتاب شعر جدا شده باشند، پر از بیت بودند.
پیچیدمشان دور ساندویچ ها و دادم دستش.
یک گاز بزرگ به ساندویچش زد. بعد بی تعارف نوشابه را از توی پلاستیک برداشت.
بی مقدمه پرسید: چ چرا حبس بودی؟
لقمهی توی دهنم را تند تند قورت دادم. گفتم: مواد.
ابروهایش را بالا داد و گفت: ش شیشه؟
سر تکان دادم.
همانطور که خیره نگاهم میکرد گفت: اَ اَز اونایی که خودشون نن نمیکشن ولی ب به بقیه میدن متنفرم!
از فرصتِ پیش آمده استفاده کردن و پرسیدم: حتی مهردادخان؟!
جاخورد. دستش را به لالهی گوشش کشید. گفت: نه.. مم مهرداد خان حسابش جداس!
حالا که بحثش باز شده بود، پرسیدم: چرا!؟ چون رئیسه!؟
به نشانهی منفی سر تکان داد. بعد ساندویچش را برد بالا و گاز زد.
چیزی نگفتم و من هم مشغول خوردن شدم. ترسیدم سوال بیشتر مشکوکش کند.
آخرین تکهی ساندویچش را گذاشت توی دهانش و گفت: اینایی که اینجان بب بیشتر از من اَ اَز کسی که نِمیکشه بدشون میاد! پ پَرویز و که دیدی!؟
سر تکان دادم. ادامه داد: تظاهر کن!
دهان باز کردم که چیزی بگویم که گفت: خیلی چ چسبید! مرسی!
کاغذ ساندویچش را مچاله کرد و انداخت روی تخت. گفت: چراغ و خاموش م میکنی؟
آرام گفتم: آره..
و با ذهن پر از سوال آشغال های ساندویچ را انداختم توی پلاستیک و از روی تخت بلند شدم.
سلام بچهها،
عصر زیبا و دلانگیز تابستونیتون بخیر!
امیدواریم از رئیس جمهورِ جدیدمون خیر ببینیم!
و یاد بگیریم دیگه رئیس جمهورای دنیا رو مسخره نکنیم چون که کارما ایز ریِل!
کم کم کرکرهی ستاد انتخاباتی رو میکشیم پایین و برمیگردیم سر قصهی کاوه..🚶♀️
ممنون بابت این دو هفته تحمل❤
[پارت چهل و پنجم]
روز های پیش رو را، به انتظار پنجشنبه گذرانده بودم. تنها وقتی که توی خانهی پنجدری بودیم، شب ها برای خواب بود. فرصت نمیشد بیشتر از چند جمله با پیمان صحبت کنم. نفهمیده بودم دقیقا برای مهرداد چه کاری انجام میدهد. اما هر شب سرش به بالش نرسیده از خستگی خوابش میبرد. با اهالی پنجدری اصلا نمیجوشید. فهمیده بودم خیلی هم از آنها خوشش نمیآید. جز دو سه نفر، ساکنان آنجا را هم درست ندیده بودم.
پیمان میگفت پرویز به هر کدامشان فقط یک ماه جا میدهد و بعد باید از خانه بروند.
پنجشنبه رسیده بود. روزِ آمدنِ پرویز. پیمان گفته بود حوالی ساعت ۱۰ شب میآید. قبل از آمدنش، با سرهنگ تماس گرفته بودم و اطلاعات و خصوصیات چهرهاش را داده بودم. قرار بود یک نفر را بفرستد برای تعقیب و مراقبت از او تا وقت برگشت، محل زندگی اش را پیدا کنیم. قبل از برگشتن به پنجدری، رفته بودم عطاری و کمی پودر توتون خریده بودم.
رفتم توی اتاق آخر و در را بستم. پیمان هنوز نیامده بود. پودر را ریختم کف دستم و بردم نزدیک بینیام. صاحب عطاری گفته بود برای عطسه کردن و باز کردن راه های هواییاست، اما من هدفم، چیز دیگری بود.
آرام کمی از پودر را بو کردم. انتهای بینیام سوخت. بازدمم را با دهان دادم بیرون و دوباره عمیق تر بو کردم. گَردِ توتون کشیده شد توی بینی ام. احساس کردم مستقیم رفت توی مغزم! چین به بینی انداختم. دهانم نیمه باز مانده بود و هی میخواستم عطسه کنم و نمیشد!
دم عمیقی گرفتم و عطسه کردم. چند بار و پی در پی. حالتِ زکام پیدا کرده بودم. آب ریزش بینی ام راه افتاد؛ درست همانطور که میخواستم.
پلاستیک کوچک محتوی توتون را انداختم توی زیپ ساکم و درش را بستم.
دستی تویموهایم کشیدم و به سمت حیاط رفتم.
یکی از چراغ ها روشن بود و همه دورِ هم نشسته بودند. پوستِ گوسفندی که بالای جمع پهن شده بود و جای پرویز بود هنوز خالی بود. به سمتشان رفتم. چهارپایه کوتاهی را از کنار باغچه برداشتم و نزدیکشان نشستم. همه توی حال خودشان بودند و حضور یا غیبت هیچکس، مابقی را به تکاپو نمیانداخت. چند دقیقه گذشت که پیمان، همراه پرویز پیدا شد. توی دست پیمان پلاستیک هایِ پر از ظرف یکبار مصرف غذا بود و پرویز، با دست خالی جلو جلو میآمد.
دو سه نفری به پایش بلند شدند. من هم ایستادم. نگاهش که به من افتاد، سر تکان دادم و گفتم: سلام!
چشم هایش برق زد. لبخند کجی زد و سر تکان داد.
نگاه همه به پلاستیک های توی دست پیمان بود. پرویز کیف بزرگِ دوشی اش را از گردنش درآورد و نشست روی زمین و به پیمان گفت: تُخس کن بینشون!
پیمان پلاستیک ها را گذاشت زمین و غذا ها را بینشان، که دور هم نشسته بودند پخش کرد. چهارپایه را کشیدم جلو و نزدیک تر نشستم که پرویز صدایم کرد: آق معلم، بیا اینجا!
و بعد به کسی که کنارش نشسته بود گفت: پاشو برو اونور بشین.
مرد که تند تند داشت غذایش را میخورد سر تکان داد و خودش را روی زمین کشید عقب.
نشستم کنارش و گفتم: چاکریم! و بینیام را کشیدم بالا.
خندید و تنِ سنگینش را جا به جا کرد. ساعد دستش را تکیه داد به زانویش و گفت: نه! رو اومدی! اونشب هَمچی زرد کرده بودی گفتم به صبح نمیکشی!
تک خنده ای کردم. سرم را نزدیک گوشش کردم و آرام گفتم: ساقی خودش باید پاک باشه که اگه گیر افتاد حاشا کنه! و سرم را بردم عقب.
سر تکان داد و با صدایی که از ته حلقش بیرون می آمد گفت: هوم.. پس یه چیزایی بلدی که مهرداد ازت میگه. تا چند گرم زیر بار میری که آزاد کنی!؟
آبریزش بینی کلافه ام کرده بود! گفتم: بسته به آدمش داره. اختیار بهم بده اگه مامور دیدم جنسشو بخار کنم بدم هوا، یا آب کنم بفرستم زمین!
زد زیر خنده. دست به شانه ان زد و گفت: نچایی! اونوَخ اگه شازده دلش خواست جنس ما رو به بهونهی مامور آب کنه بزاره جیب خودش تکلیف چیه؟!
شانه بالا انداختم. گفتم: تیغ که نذاشتم زیر گلوی کسی که جنسشو من آزاد کنم! و رو به رو را نگاه کردم. پیمان آخرین غذا را هم داد. صدایش کردم: پیمان!
نگاه کرد. انگشت اشاره و بغلی اش را چسباندم به هم و حالت سیگار را نشان دادم. پاکت سیگارش را از جیبش درآورد و از همانجا پرت کرد برایم.
یک سیگار آوردم بیرون و گذاشتم گوشهی لبم. سنگینی نگاه پرویز را حس میکردم. از جیب شلوارم فندک را بیرون آوردم و سیگار را روشن کردم.
دیگر چیزی نگفت. مردی که سر جایش نشسته بودم از پشت سر، با لحنی کشدار گفت: آقا پرویز برام آوردی اونی که قول دادی رو؟
پرویز نگاهش کرد. سر تکان داد و گفت: معلومه که آوردم! تکون به خودت بدی بیای اینجا زدم تو رگت حال کنی!
بعد رو به من گفت: معاملهمون که جوش نخورد، برگرد سر جات یه حالی به خلق الله بدیم!
بی حرف بلند شدم. پیمان لبهی حوض نشسته بود و دوتا ظرف غذا گرفته بود دستش. با سر اشاره کرد بروم سمتش. کنارش نشستم. ظرف را داد دستم. گفت: قبول کردی؟
نگاهش کردم. ادامه داد: قبول نن نکن! مُفت بَ بَره! مثل مهردادخان نیست که پ پول درست حسابی بده! یه بامبولی در میاره دَ دَبه کنه!
گفتم: شکاری ازش!؟ نکنه به تو هم خوشآمدِ تحمیلی گفته که ازش بدت میاد؟!
در ظرف غذایش را باز کرد و لیمو را برداشت و چِکاند روی برنج. جواب داد: اینجا اَ اَز همه بدم میاد!
نگاهش کردم. خیلی دلم میخواست از حرف ها و کنایه های مخفی و واضح حرف هایش سر در بیاورم اما، تا آن موقع ممکن نبود.
نگاهم را از پیمان گرفتم و دوختم به مرد ها و پرویز.
به جز من و پیمان، هفت نفر دیگر بودند. پیر و جوان.
پرویز از توی کیفش وسایلش را آورد بیرون. به دونفر تزریق کرد. یک سرنگ دیگر هم آورد بیرون و رو به آنها گفت که آخریست و امید بقیهشان را نا امید کرد. در مقابل التماس های همه، به مرد جوانی اشاره کرد تا برود جلو. برایم جالب و عجیب بود که چرا اینکار را میکند! درپوش سرنگ را برداشت. پیمان با آرنج زد به دستم و گفت: سرد میشه!
سر تکان دادم. اخم کرده بودم و زُل زده بودم به پرویز. محتوی سرنگ را خالی کرد توی دستِ مرد. مرد که نیم رُخش به من بود، سرش را رها کرده بود به گردنش و بالا را نگاه میکرد. سرنگ خالی که شد، پرویز توی یک حرکت پیستون سرنگ را کمی کشید بالا و بعد از یک ثانیه از دستش کشید بیرون. سریع درپوشش را گذاشت رویش و داد دست دیگرش. آرام سُرش داد توی کیفش و زد روی دست مرد و گفت: برو بیفت یه گوشه عشق کن!
نگاهم را از او گرفتم و سریع در ظرف غذایم را باز کردم و شروع کردن بازی کردن با غذایم. هر از چند گاهی با گوشه ی چشم پرویز را نگاه میکردم. کیف را گذاشته بود جلویش و نامحسوس دستش را داخلش میکرد.
یک چیز هایی حدس زده بودم اما باید تا تعقیب پرویز صبر میکردم..