eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام جواب ناشناس ها را کجا میگذارید؟ ____________ سلام😌 اینجاییم👇🏻🦋 @hamvatanunknown 🌱
پارت شصت و دوم: [سعید] تو ماشین منتظرِ خبر از فرشید بودیم که بریم داخل. من پشتِ فرمون بودم و صادق کنارم نشسته بود.داوود با موتور بود. آقا محمد و بقیه ي بچه هاي عملیات هم هر کدوم تو جاي خودشون مستقر بودن. فرشید گفته بود کلیدو کجا گذاشته. باید آروم وارد باغ میشدیم و شهابو بیرون میاوردیم. اگه میخواستیم عملیاتِ آشکار انجام بدیم، بیرون آوردنِ شهاب برامون کاري نداشت! اما همه چی باید چراغ خاموش پیش میرفت. طوري که مقدم خیال کنه ماها آدم هاي رقیبش بودیم..! آدم هاي سیمرغ..! ساعتِ ماشین هشت و پنجاه دقیقه رو نشون میداد که گوشیم زنگ خورد. محمد بود. جواب دادم: جانم آقا محمد..؟ بی مقدمه گفت: سعید وقت نداریم، فرشید گفته عملیات همین الان باید شروع بشه. نمیدونم اون تو چه خبره فقط وقت کمه.پیاده شو با داوود بیاید محل ورود. باشه اي گفتم و تماسو قطع کردم. حدودا 12 نفر بودیم اما براي ورود به باغ فقط چهار نفرمون میرفتیم. من، آقا محمد، داوود و یکی دیگه از بچه ها به اسم پیام. آروم و بی صدا از گوشه ي دیوار باغ رد شدیم. پنج دقیقه قبل از ما، بچه ها گوشت هاي مسموم رو داخل باغ انداخته بودن تا دوتا سگی که فرشید گفته بود رو بیهوش کنن. آروم از دیوار باغ بالا رفتیم. ماسک هاي مشکی رو روي چهرهمون کشیده بودیم. سکوت عجیبی بود! سکوتی که فقط صداي قدم هاي ما رو برگ هاي زمینِ باغ اونو میشکست! باید خیلی آروم تر راه میرفتیم. به پشتِ اتاقی که فرشید میگفت رسیده بودیم. محمد کلید رو پیدا کرد و جلوتر از ما راه رفت. پیام بیرونِ اتاق کشیک ایستاد و من و محمد و داوود داخل رفتیم. چیزي که از شهاب میدیدیمو باور نمیکردیم..! اما.. اما الان وقتِ رفعِ دلتنگی نبود. دستاشو باز کردیم و کمک کردیم تا بلند شه. نمیتونست خوب راه بره. اصلا.. اصلا نمیتونست راه بره..! محمد خودشو ستونِ بدنِ خسته ي شهاب کرد. و با قدم هاي آروم از در بیرون رفتن. شهاب چطور میخواست با این وضعیتش از دیوار بالا بره..؟! محمد و شهاب جلو بودن و ما پشت سرشون آروم میرفتیم و اوضاعو تحت کنترل داشتیم. نزدیکِ دیوارِ باغ رسیدیم. اول پیام بالا رفت. خم شدم تا شهاب بتونه از روي کمرم بالا بره. چون مثل ما نمیتونست خودشو از دیوار بالا بکشه. دستاش زخمی بود. پاش لنگ میزد و این نشون میداد آسیب دیده. دیوارِ باغ انقدري کوتاه نبود که بتونه راحت بره بالا..! محمد بهش گفت: عجله کن شهاب.. پیام بکشش بالا. ولی شهاب نمیتونست..! نمیتونست بره بالا! پایین اومد و درمونده محمدو نگاه کرد. صدایی از اولِ باغ اومد. از نزدیکیِ ساختمون. دویدم جلوتر و پشت یه درخت ایستادم و نگاه کردم. نه..! نه امکان نداشت!!! یه نفر با یه سینی غذا داشت به سمت اتاقک میرفت. سمت بچه ها رفتم و گفتم: آقا فقط سی ثانیه وقت داریم دارن میرن سمت اتاق!!! محمد دست پیامو گرفت و خودشو از دیوار بالا کشید. صدايِ بلندِ یه نفر اومد که گفت: نیست! نیست! کسی اینجا نیست!!! داوود قلاب گرفت! شهاب دیگه قیدِ دردو زده بود! کمکش کردم پاشو رو دستاي داوود بذاره و خودشو یکم بکشه بالا. محمد و پیام از رويِ دیوار دستاشو گرفتن و کشیدنش بالا..(دستاش..؟ مگه دستاش پر از زخم نبود؟ مگه پر از جايِ سوختگی نبود..؟ پس چرا شهاب چیزي نگفت..؟) صداي پا میومد. داشتن توي باغ دنبالش میگشتن! بعد از شهاب من رفتم و بعد دست داوود رو گرفتم و کشیدم بالا. حالا تو کوچه بودیم. صداشون هنوز میومد. داد میزدن و دنبال شهاب میگشتن. ما باید از کوچه رد میشدیم تا به ماشین ها برسیم. راه کمی نبود. قطعا..قطعا میومدن تو کوچه دنبالمون. محمد سریع گوشیشو درآورد و به بچه ها گفت ماشینو بیارن نزدیک. محمد هنوز ستون شهاب بود. ماشین ها رو سرِ کوچه میدیدیم. قدم هاي شهاب نمیتونست از این سریع تر باشه. اسلحه هامون آماده بود. داوود پشت سر ما میومد. عقب عقب میومد تا پشت سرمونو پوشش بده. صداي باز شدنِ چفتِ یه درِ آهنیِ بزرگ اومد. محمد بلند گفت: سریعتر.. سریعتر..! من و پیام جلوتر رفتیم و در ماشینو باز کردیم. داوود اما هنوز پشت سر محمد بود. محمد داد کشید: داوود برو جلو. اما داوود نیومد. از عقب دقیقا پشتِ محمد و شهاب بود. هنوز عقب عقب راه میومد. دو نفر توي تاریکی از سمتِ باغ سمتِ ما میومدن. یکیشون داد کشید: خودشونن.. خودشونن نذار دَر برن! محمد شهاب رو سوار کرد و خودشم سوار شد. با پیام اومدیم سمتِ ماشینِ دوم تا سوار شیم. داوود هنوز داشت ما رو پوشش میداد. تا آرامش فاصله ي زیادي نداشتیم که صدايِ بلندِ دوتا شلیک همه چیزو خراب کرد. به عقب برگشتم.
داوود جلوي چشمام. تو اون تاریکی شب روي زانوهاش فرود اومد. اون دو نفر بهمون نزدیک و نزدیک تر میشدن. ماشین محمد و شهاب رفته بود. تو یه حرکت از ماشین پیاده شدم و داوود رو کشیدم تو ماشین. هنوز در ماشینو نبسته بودیم که راه افتاد. نمیدونم. نمیدونم چند دقیقه تو خیابون از دستِ ماشینی که دنبالمون افتاده بود چرخ میزدیم. نمیدونم چقدر گذشته بود! فقط اینو میدونستم که کسی که کنارم تو ماشین نشسته و خطِ خون رويِ پیراهنِ چهارخونه ي سبزشو نقاشی کرده داووده! میترسیدم به جايِ گلوله نگاه کنم. گلوله اي که اینبار به جايِ پاش، سمتِ راستِ قفسه ي سینه‌ش رو نشونه گرفته بود. زبونم قفل شده بود. حتی نمیتونستم حرف بزنم باهاش! ماشین با سرعت سمت بیمارستان میرفت.. دست داوود تو دستم بود. نفسش خش دار شده بود. با چشماي نیمه بازش نگاهم میکرد.. گفتم: داوود داریم میرسیم بیمارستان.. خب؟؟ خب داداش؟ بی جون گفت: س.. سر.. سردمه.. نفهمیدم چجوري کاپشنمو درآوردم و روش کشیدم اما اینو میدونستم که نباید سردش باشه.. نباید انقدر خون ازش رفته باشه که سردش باشه..! بعد از چند دقیقه که اندازه ي یه دنیا برام گذشت رسیدیم بیمارستان و به سرعت داوودو بردن اتاقِ عمل.. بیمارستانی که شهاب رو هم، تو یکی از اتاقاش بستري کردن. آقا محمد پشتِ در اتاق عملِ داوود ایستاده بود. نمیدونم من احساس میکردم یا واقعا شونه هاش مثل همیشه محکم نبودن. دستام رو نگاه کردم. قرمز بود. از خونِ داوود. از خونِ کسی که همیشه بی پروا فداکاري میکرد..! __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
پارت جدید🦋👆🏻 ‌
خب پس بیاید بخونیم🦉 منم میرم‌ نظرات شما رو بخونم🧡 ‌
پارت شصت و سوم: [محمد] پشتِ درِ اتاقِ عمل نشسته بودیم. یه دلم پیشِ داوود بود. یه دلم پیشِ شهاب. هر چی از قرآن و دعا بلد بودم رو براي داوود خونده بودم..! اون باید سالم از این در بیاد بیرون. من باید امانتمو سالم برگردونم سایت. بعد از چند ساعت عملِ سخت و پر استرس بالاخره اون در باز شد و دکتر ازش بیرون اومد. نمیخواستم اغراق کنم اما واقعا نمیتونستم از رويِ صندلی بلند شم. بارِ روي شونه هام سنگین تر از همیشه بود. دستمو به دیوار گرفتم و بلند شدم. سعید با نگرانی جلو اومد و گفت: چی شد دکتر...؟ دکتر لبخندي زد و گفت: خطر از بیخِ گوشش رد شد. خدا رو شکر کنین.. میتونست به ریه‌ش آسیبِ جدي وارد کنه و منتهی به از کار افتادن ریه‌ش و در نهایت.. سکوت کرد. به جايِ ادامه ي جمله‌ش گفت: خدا رو شکر الان وضعیتش خوبه. عملش خوب بود. الان منتقلش میکنن ریکاوري، اگر وضعیتش ثابت بود میتونه منتقل بشه به بخش. و بعد دستی روي شونه‌م زد و به سمت ایستگاه پرستاري رفت. سعید رو نگاه کردم. لبخندي زدم. من خیلی مدیونِ خدا بودم.. نه؟ عقب برگشتم و رويِ صندلیم نشستم. گوشیِ سعید زنگ خورد. با نگرانی نگاهم کرد و گفت: آقا.. رسوله.. هنوز بهش چیزي نگفته بودیم..! نمیخواستم فعلا چیزي بدونه. نمیخواستم تا بهوش اومدن داوود چیزي بدونه.واقعا توانِ روبرو شدن با رسولو نداشتم. رسول براي شهابی که همکارش بود اونطور بهم ریخته بود. واي به حالِ وقتی که بفهمه داوود تو این حاله..! رو به سعید گفتم: بگو برا شهاب بیمارستانیم.. سري تکون داد و با استرس تلفنو جواب داد. تو راهرو راه میرفت و با گوشیش حرف میزد. نمیدونستم رسول اون پشت چی میگه ولی سعید گفت: نه.. نه رسول میگم نه.. رسول داوود حالش خوبه. میگم خوبه رسول. اگه بد بود من حالم این بود؟ کی به تو گفت اصلا؟؟ رسول یه دقیقه آروم بگیر. باشه.. باشه میگم.. بیمارستان نجمیه‌ایم. تماسو قطع کرد و با قدم هاي سنگین سمت من اومد و رو صندلیِ کنارم نشست. بهش گفتم: فهمیده.. نه؟ سري تکون داد و گفت: آقا نمیدونم کی بهش گفته.. لبخندِ بی جونی زدم و گفتم: من مراقب داوود وایمیسم، تو مراقبِ شهاب.. بگیم سه تا مراقب براي رسول بفرستن! سعید هم تلخ خندید.. گفت: آقا رسول خیلی خودشو اذیت میکنه.. نمیتونه ببینه این چیزا رو.. زود بهم میریزه.. آقا فکر نکنین ما از سنگیم. بخدا ما هم همینیم. فقط میریزیم تو خودمون. دستمو روي کمرش گذاشتم و گفتم: میدونم سعید.. میدونم..! خسته بودم.. خیلی..! جدا از خستگیِ ذهن و روحم، جسمم خسته بود. سرم درد میکرد و این درد به پشتِ چشمام منتقل شده بود. هیچ جونی تو زانوهام نبود. اما نمیتونستم داوود و شهابو اینجا ول کنم و برم. شهاب طبقه ي بالا بستري بود، اما هنوز نرفته بودم بالاي سرش. فعلا وضعیتِ داوود وخیم تر بود. نمیدونم چقدر گذشت که سعید آروم صدام کرد: آقا محمد..؟ گفتم: جانم سعید..؟ جواب نداد. سرمو به سمتش برگردوندم. نگاهش به تهِ سالن بود..! ردِ نگاهشو گرفتم و به رسول رسیدم که آروم میومد سمتِ ما..! من فرماندهش بودم؟ درست.. بزرگترش بودم؟ درست.. ولی این دلیل نمیشد شرمندهش نباشم.. نه؟ داوود جانِ رسول بود. چشم بهش دوخته بودم. بهمون نزدیک تر شد. تعجب کرده بودم..! رسول از چیزي که فکر میکردم آرومتر بود. یعنی.. یعنی خیلی آرومتر بود..! سعید از روي صندلی بلند شد و ایستاد. منم مثل دفعه ي قبل دست به دیوار گرفتم و بلند شدم. سعید جلو رفت و کوتاه بغلش کرد. اون هم با تعجب رسولو نگاه میکرد. رسول از سعید جدا شد و اومد روبرويِ من ایستاد. چشماش قرمز بود..! زیرِ پلک هاش پُف کرده بود. با صدايِ گرفته اي گفت: آقا.. حالش خوبه... نه؟ اخم کردم. عصر توي سایت صداش اینطوري نبود. سري تکون دادم و گفتم: خوبه رسول. خوبه. عملش تموم شده بردنش ریکاوري. نگاهی به درِ اتاق عمل انداخت و با همون صدايِ خش دارش گفت: آقا دروغ که نمیگین بهم..؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نه رسول. هنوز با تعجب نگاهش میکردم. درست مثل سعید. نگرانش بودم..! نگران بودم نکنه چیزي تو خودش بریزه. رسول آدمِ خودخوري کردن نبود. رو به سعید کرد و گفت: داداش من هستم جات.. برو خونه استراحت کن. ساعتشو نگاه کرد و ادامه داد: ساعت دو نصف شبه.. از دیشب بیداري تو. سعید نگاهی به من انداخت..! میدونستم چی میخواد بگه..! اونم از آروم بودنِ رسول متعجب بود! رسول سکوتِ سعیدو که دید گفت: برو دیگه سعید. میگم من هستم. برو. راست میگفت.. سعید از دیشب چشم روي هم نذاشته بود! رو بهش گفتم: برو سعید.
سعید سري تکون داد و ازمون خداحافظی کرد. هنوز نتونسته بودم رفتارِ رسولو درك کنم..! رويِ صندلی کنارم نشست و از داخل گوشیش دعایی رو درآورد و مشغولِ خوندن شد. بی صدا اشک میریخت! فرصت نمیداد اشک هاش از چشمش بیرون بیان. سریع پاکشون میکرد..! نمیفهمیدمش. اصلا نمیفهمیدمش! نگاهِ خیره‌مو که روي خودش حس کرد سرشو بالا آورد و سوالی نگاهم کرد.. آروم گفتم: خوبی رسول جان؟ لبخندي زد و گفت: بله آقا. و بعد سرشو پایین انداخت و دوباره مشغولِ خوندن شد. گیج بودم. بعد از داوود و شهاب نگرانِ حالِ بدِ رسول بودم و اون الان آروم کنارم نشسته بود..! فکر کنم سردرگمی رو تو رفتار و نگاهم دید که دوباره سر بالا آورد و گفت: آقا مگه ازم نخواستین قوي باشم...؟ خب الان هستم.. چرا تعجب کردین..!؟ ابروهام بالا رفت. رو بهش گفتم: من خیلی وقته بهت گفتم میخوام قوي باشی رسول. از وقتی با دیدنِ اون بمب بهم ریختی..! ولی تو هیچوقت گوش نکرده بودي! صفحه ي گوشیشو خاموش کرد و روي صندلیش چرخید و به سمتِ من نشست. سرشو پایین انداخت و ادامه داد: ولی هیچوقت نگفته بودین رسول باید قوي باشه چون قوت قلبتونه.. باید قوي باشه تا کمکتون کنه.. نگاهشو از سرامیک هاي کفِ بیمارستان گرفت و به چشمام دوخت و گفت: آقا شما همیشه میگفتین رسول باید براي خودش قوي باشه.. هیچوقت نگفته بودین رسول براي اینکه شما دلت گرم باشه باید محکم باشه..! سرمو تکون دادم. رسول خیلی بیشتر از چیزي که من فکر میکردم بزرگ شده بود..! گفته بودم ذهنم خسته بود آره..؟ گفته بودم روحم داشت کم میاورد.. آره؟ بعد از این حرفايِ رسول انگار تمامِ خستگی هاي ذهنمو بارون شُست. انگار یه نسیمِ خنکِ پاییزي اومد و همه‌شونو با خودش برد! به روش لبخند زدم. جوابمو با لبخندي داد و صاف نشست. پاهاشو ریتم وار تکون میداد. نامحسوس گوشه ي ناخنشو میکند. نفس هاي عمیقی که میکشید نشون میداد سعی داره بُغضشو قورت بده. تمامِ این حالتا رو داشت اما سعی میکرد محکم باشه. محکم باشه چون من ازش خواسته بودم! قوي باشه تا تکیه گاه بشه! یهو یادِ صدايِ گرفته‌ش افتادم.. اخمِ کوچیکی کردم و گفتم: رسول..؟ نگاهم کرد.. ادامه دادم: صدات چی شده..؟ آروم گفت: آقا بعضی دردا یا باید اشک بشن.. یا فریاد. یه سري دردا هم هستن که انقدر بزرگن هم اشک میشن هم فریاد..! بعد تک خنده ي غمگینی کرد و گفت: نگران نباشین آقا..سایتو بهم نریختم.. گوشه ي اتوبان زدم بغل! پنجره هام بالا بود.. سرمو تکون دادم.. دستمو رويِ زانوش گذاشتم.. بهش گفتم: محکم باش. همیشه محکم باش. اما هر وقت دیدي نمیتونی.. هر وقت دیدي پُر شدي.. دیدي داري لبریز میشی،حرف بزن با خودم. میخوام قوي باشی رسول. اما این با اینکه درداتو تو خودت بریزي فرق میکنه ها! با اینکه تنها بخواي مشکلاتتو حل کنی فرق میکنه ها..! یادت باشه، همیشه.. هر وقت.. هر جا.. من برادرتم! برادري که میتونی روش حساب کنی..! محو خندید.. گفت: چشم آقا. نگاهی به اطراف انداختم. بهش گفتم: داوود فعلا ریکاوریه.. نمیشه ببینیمش. بلند شو بریم پیشِ شهاب. چشمی گفت و از رويِ صندلی بلند شد.. اما اینبار، من.. به جاي دیوار دستمو روي زانوهاي خودم گذاشتم و بلند شدم..! __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
بچه ها، یه نکته‌ای که یه تعدادی توی ناشناس ها گفتید، مثل اینکه پارت ها براتون مرتب نمیاد و از یه پارت میپره با پارت با شماره‌ی بالاتر🤦‍♀️ متاسفانه این باگ ایتاس، وگرنه پارتا کاااملا با نظم و ترتیب یک جا نشستن🤏 لینک کانال رو بردارید، یک بار برید بیرون دوباره وارد شید. احتمالا درست بشه. برای یه سری از بچه ها اینطوری درست شد. بازم سوالی بود در خدمتتونم🌱🦋 ‌
‌ خداروشکر، برای همه چی🦋
پارت شصت و چهارم: [رسول] از پنجره ي راهروي بیمارستان بیرونو نگاه میکردم. نیم ساعتی میشد که اذانِ صبحو گفته بودن. محمد انقدر خسته بود، به زور بعد از نماز قبول کرد تو نمازخونه یکم استراحت کنه. باهم پیشِ شهاب رفته بودیم. چیزي که ازش دیدم از چیزي که فکر میکردم سرش اومده باشه بدتر بود. سرِ شکسته. پايِ آسیب دیده. دستايِ پر از زخم. درد و کبودیایی که دکتر میگفت تو قفسه ي سینه‌ش داره. با همه ي اینا وقتی دیدیمش خودش هیچ گله اي نداشت. هیچ اعتراضی نمیکرد. زیاد پیشش نموندیم چون دکتر گفته بود به استراحت نیاز داره. الانم، من بودم و این پنجره ي رو به شهر و این هوايِ گرگ و میش. داوود رو هنوز نیاورده بودنش تو بخش. نمیدونم.. دیدین یه جایی دیگه گریه هات تموم میشن؟ دیگه انقدر دردت بزرگ و سنگینه که تو شوك میمونی. براي من اون لحظه دقیقا همین حال بود. وقتی نیما اومد سایت و گفت چه بلایی سر داوود اومده اولش باور نکردم! فکر کردم داره باهام شوخی میکنه! فکر کردم چون میدونه چقدر براي بچه ها نگرانم داره اذیتم میکنه. فکر کردم دست گذاشته رو داوود چون میدونه از بین بقیه چقدر برام عزیزتره. اما دروغ نبود.. شوخی نبود..! اذیتم نمیکرد. داوود واقعا تیر خورده بود. این چیزا تو کار ما قابل پیش بینی بود اما، هر چقدر هم که احتمال میدادیم، همیشه وقتی اتفاق میفتادن هنوز برامون جدید بود. هنوز دردناك بود. بهم ریخته بودم. خیلی زیاد. اما دیگه نمیتونستم مثل قبل بهم ریختگیمو همه جا پر کنم. محمد اینطوري ازم خواسته بود. باید محکم وایمیستادم. تا بتونم بهتر کنم همه چی رو. دلم کنار شهاب و داوود میتپید اما فهمیده بودم کم آوردن چاره ي بهتر کردن اوضاع نیست. اینو محمد بهم فهمونده بود. فکر و ذهن محمد شده بود دَه تا. یکی پیشِ فرشید بود و غصه ي فرشیدو میخورد. یکی پیشِ شهاب بود و برا زخمايِ اون ناراحت بود. الانم که تمامِ ذهنش پیشِ داوود بود. انصاف نبود منم بشم نمکِ رو زخمش. تعجبِ تو چشماشو یادم نمیره وقتی آروم کنارش نشسته بودم! طوري نگاهم میکرد که انگار تا به حال رسولو ندیده..! همه ي بغض هاي فرو خوردهم برام حل شد وقتی رضایتو تو چشماش دیدم..! لبخند زدم. به کاري که کردم. به اون دادهایی که تو اتوبان زیرِ بارون تو ماشین کشیدم. به اون اشکایی که ریختم.. به همه‌شون لبخند زدم! من.. تونسته بودم براي یه بارم که شده جلوي محمد بزرگ باشم. انقدر بزرگ که تونسته بود الان تمامِ خستگیشو رو دوشم بذاره و بره نمازخونه بخوابه. ساعتو نگاه کردم. حدوداي پنجِ صبح بود. سمتِ صندلی هاي راهرو رفتم و روشون نشستم و سرمو به دیوار تکیه دادم. دستم و رو سینه‌م گذاشتم و سعی کردم هواي بیشتري بگیرم. انگار جاي قلبم تنگ بود. هوا برام خفه بود. چشمامو بستم و انقدر خسته بودم نفهمیدم چطوري خوابم برد..! با صدايِ پیجِ بیمارستان بیدار شدم. دستپاچه ساعتمو نگاه کردم.. هنوز هفت نشده بود. بلند شدم رفتم تا یه آب به صورتم بزنم. موقع برگشت از جلويِ ایستگاهِ پرستاري که رد میشدم، سرپرستار صدام کرد و گفت: ببخشید همراهِ آقاي رستمی شما بودین؟؟ نمیدونم چرا ولی دلم هُري ریخت پایین.. بریده گفتم: ب..بله.. چطور..؟ لبخندي زد و گفت: آوردنشون بخش. شما رو ندیدیم بهتون اطلاع بدیم.. فکر کنم بیدارن.. میتونین کوتاه ببینیدشون. صبر نکردم..! عقبگرد کردم که برم سمتِ اتاقِ داوود که صدايِ سرپرستار متوقفم کرد.. گفت: آقا نمیخواین بدونین کدوم اتاقن؟!؟ گیج نگاهش کردم که خنده ي کوتاهی کرد و گفت: اتاقِ 102 ..فقط چیزي براي خوردن بهشون ندید. نهایت یک مقدار خیلی کم آب. در حد رفع خشکی دهانشون. ممنونی گفتم و به سمت اتاقش رفتم. آروم درو باز کردم و داخل رفتم. خواب بود. لباسايِ آبی بازم به تنش گشاد بودن! پلک هاشو بسته بود و مژه هايِ مشکیِ بلندش به چشم میومدن. گوشه باندِ سفیدي که دورِ قفسه ي سینه‌ش پیچیده شده بود از یقهش پیدا بود.. بی اراده گفتم: الهی دستش بشکنه. آروم چشماشو باز کرد. بیدار بود. لباي خشک و ترك ترکش تو ذوق میزدن. صدام از دیشب هنوز گرفته بود.. بهش گفتم: مگه بهت نگفته بودم تو یه گوشه وایمیسی این سعیدو میفرستی جلو..؟ هان؟ چرا گوش نکردي به حرفم..؟ بی جون خندید. ادامه دادم: هزار دفعه بهت گفتم داداشِ من این سعید ضدِ گلوله‌ست. هیچیش نمیشه. تو مثلِ آهن ربا هر چی تیر تو هواستو جذب خودت میکنی. بازم لبخند زد. جونی براي حرف زدن نداشت. داوود تازه پاش خوب شده بود. انصاف بود الان اینجوري رو تخت بیمارستان بخوابه..؟
زیرِ لب چیزي گفت. نفهمیدم. سرمو جلوتر بردم و گفتم: دوباره بگو داداش. با صدايِ آرومش گفت: تشنمه. پرستار گفته بود نباید چیزي بخوره.. نباید حتی زیاد آب بخوره. بطري آبو از یخچال برداشتم و یکم از آب تويِ درِ بطري ریختم. غمگین نگاهش کردم و گفتم: نباید زیاد آب بخوري داوود.یکم تحمل کن چند ساعت بگذره.. همه چی درست میشه. مطیع و مظلوم سري تکون داد. و بعد درِ بطري رو سمت لبش بردم. چیزي نمیگفت. و من میترسیدم از اینکه خوب نباشه. روي صندلی کنار تختش نشستم و دستمو روي دستش گذاشتم.. گفتم: این تیره جنسش خوب نبود.. دفعه ي بعد خواستی تیر بخوري از اونا بخور که تند و پرخاشگرت میکنه. این که مظلومت کرده رو اصلا دوست ندارم..! اومد آروم بخنده که سرفه‌ش گرفت. نمیدونم دوتا، یا سه تا سرفه کرد و بعد تمام صورتش از درد جمع شد. به خودش میپیچید.. تیر خورده بود به قفسه سینه‌ش.. سرفه دقیقا همونجا رو اذیت میکرد. نمیدونم چطوري پرستارا رو صدا کردم تا اومدن و براش آرامبخش و مسکن تزریق کردن. بعد از چند دقیقه که داروها اثر کردن آرومتر شد و چشماشو بست. اتاق دوباره خلوت شد. میخواستن منو بیرون بفرستن اما به اصرار کنارش موندم. نمیتونستم برم بیرون. میترسیدم کنارش نباشم و حالش بد بشه. میخواستم بشینم رو صندلیِ کنارِ تختش و زُل بزنم به بالا پایین شدنِ قفسه ي سینه‌ش تا خیالم راحت بشه از نفس کشیدنش. از خوب نفس کشیدنش. چشماش بسته بود و آروم خوابیده بود. رويِ کبودیاي کنارِ آنژیوکتی که پشتِ دستش زده شده بود، دستی کشیدم. نگاهش کردم. از دور گردنش جز همون باندِ سفید چیزِ دیگه اي پیدا نبود. احتمالا جا دعاییشو موقع عمل از گردنش درآورده بودن. دست کردم توي پیراهنم و براي خودمو از گردنم درآوردم. نگاهش کردم. کادويِ خودش بود. یه جادعاییِ چرمی قهوه اي.. با دوتا مهره ي چوبی توي بندش..! روي لبم گذاشتمش و بوسیدمش. و بعد آروم گذاشتم کنارِ بالشِ داوود. قطره هايِ سرمش آروم آروم پایین میریخت. قفسه ي سینه‌ش منظم بالا پایین میشد. و من، دلم میخواست خدا این آدما رو تا ابد برام نگه داره. __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
《دیگران مهم هستند؛ اما دلیلی ندارد برای دوست پیدا کردن به فرد دیگری تبدیل شوید. برای پیدا کردن کسانی که دوستتان داشته باشند، اولین کاری که لازم است انجام دهید این است که خودتان باشید.》 📖کتاب آرامش 🖌مت هیگ |هَم‌وطن| 🌱