زیرِ لب چیزي گفت. نفهمیدم. سرمو جلوتر بردم و گفتم: دوباره بگو داداش.
با صدايِ آرومش گفت: تشنمه.
پرستار گفته بود نباید چیزي بخوره.. نباید حتی زیاد آب بخوره.
بطري آبو از یخچال برداشتم و یکم از آب تويِ درِ بطري ریختم. غمگین نگاهش کردم و گفتم: نباید زیاد آب بخوري داوود.یکم تحمل کن چند ساعت بگذره.. همه چی درست میشه.
مطیع و مظلوم سري تکون داد.
و بعد درِ بطري رو سمت لبش بردم.
چیزي نمیگفت. و من میترسیدم از اینکه خوب نباشه.
روي صندلی کنار تختش نشستم و دستمو روي دستش گذاشتم.. گفتم: این تیره جنسش خوب نبود.. دفعه ي بعد خواستی تیر بخوري از اونا بخور که تند و پرخاشگرت میکنه. این که مظلومت کرده رو اصلا دوست ندارم..!
اومد آروم بخنده که سرفهش گرفت.
نمیدونم دوتا، یا سه تا سرفه کرد و بعد تمام صورتش از درد جمع شد. به خودش میپیچید.. تیر خورده بود به قفسه سینهش..
سرفه دقیقا همونجا رو اذیت میکرد.
نمیدونم چطوري پرستارا رو صدا کردم تا اومدن و براش آرامبخش و مسکن تزریق کردن.
بعد از چند دقیقه که داروها اثر کردن آرومتر شد و چشماشو بست. اتاق دوباره خلوت شد. میخواستن منو بیرون بفرستن اما به اصرار کنارش موندم.
نمیتونستم برم بیرون. میترسیدم کنارش نباشم و حالش بد بشه. میخواستم بشینم رو صندلیِ کنارِ تختش و زُل بزنم به بالا پایین شدنِ قفسه ي سینهش تا خیالم راحت بشه از نفس کشیدنش. از خوب نفس کشیدنش.
چشماش بسته بود و آروم خوابیده بود.
رويِ کبودیاي کنارِ آنژیوکتی که پشتِ دستش زده شده بود، دستی کشیدم.
نگاهش کردم. از دور گردنش جز همون باندِ سفید چیزِ دیگه اي پیدا نبود. احتمالا جا دعاییشو موقع عمل از گردنش درآورده بودن.
دست کردم توي پیراهنم و براي خودمو از گردنم درآوردم.
نگاهش کردم.
کادويِ خودش بود. یه جادعاییِ چرمی قهوه اي.. با دوتا مهره ي چوبی توي بندش..!
روي لبم گذاشتمش و بوسیدمش. و بعد آروم گذاشتم کنارِ بالشِ داوود.
قطره هايِ سرمش آروم آروم پایین میریخت.
قفسه ي سینهش منظم بالا پایین میشد.
و من، دلم میخواست خدا این آدما رو تا ابد برام نگه داره.
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
《دیگران مهم هستند؛ اما دلیلی ندارد برای دوست پیدا کردن به فرد دیگری تبدیل شوید. برای پیدا کردن کسانی که دوستتان داشته باشند، اولین کاری که لازم است انجام دهید این است که خودتان باشید.》
📖کتاب آرامش
🖌مت هیگ
#یک_خط_کتاب
|هَموطن| 🌱
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توصیههای جالب پپ گواردیولا مربی منچستر سیتی به چندتا از فَن هاش!
《دوباره اینجا نیاین، من براتون امضا نمیکنم، وقتتون رو اینجا تلف نکنید!!》
فَن بودن، طرفدار بودن،
حالا طرفدار یه تیم، یه خواننده، یه بازیکن، یه فیلم، یه شخص..
بد نیست، ولی تا زمانی که تو روتین طبیعی زندگی مشکلی پیش نیاورده باشه!
از وقتِ درس و تفریح و خواب و بودن با خانواده زده نشه و خرجِ اونا بشه..
"زمان" تو دورهی نوجوونی و اوایل جوونی، چیزیه که اگه از دست بره، دیگه هیچوقت به دست نمیاد. اگرم بیاد، خیلی هزینهش بیشتره!
🫂🦋❤
پارت شصت و پنجم:
[فرشید]
از دیشب چشم روي هم نذاشته بودم مثلِ بقیه ي اعضاي این خونه..!
تعداد نگهبانا چندین برابر شده بود سیامک عصبانی داد میزد و به همه دستور میداد.
و مقدم، تو یه سکوتِ ترسناك فرو رفته بود.
و من اما فقط به این حرفِ نگهبان فکر میکردم که گفته بود یکیشونو با تیر زدیم..!
اوضاعم هنوز سفید بود ولی جرأت ریسک کردن نداشتم.
وقتی محمد بهم پیامی نداده بود یعنی باید صبر میکردم تا شرایط آروم تر بشه.
هوا کم کم داشت روشن میشد. هنوز سر و صدا از محوطه ي باغ میومد که کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.
وقتی بیدار شدم حس کردم فضاي خونه آروم تر شده.
پنجره ي اتاقم باز بود اما دیگه صدایی از باغ نمیومد.
سیستممو چک کردم، اما هنوز پیامی از بچه ها نداشتم.
لباس عوض کردم و از پله ها پایین رفتم.
مقدم تنها سر میز صبحانه نشسته بود.
دیگه خبري از اخمِ دیشب رو پیشونیش نبود..! منو که دید با صدايِ بلند و رسا گفت: صبح بخیر ژاوین جان. دستت چطوره؟! ببخشید دیشب اصلا وقت
نشد درست و حسابی پیگیرِ دستِ تو بشیم..! بیا. بیا بشین صبحانه بخوریم..!
شک داشتم. به آروم بودنِ اوضاع شک داشتم.. چرا مقدم عصبی نبود؟!
کنارش پشتِ میز نشستم که گفت: من ازت بابت اتفاق دیشب معذرت میخوام. چند روزي اومده بودي اینجا آرامش داشته باشی، همش درگیرِ مسائلِ کاري ما شدي..
لبخندي زدم و گفتم: نه..! اشکالی نداره..! فقط.. من حتی نفهمیدم چه اتفاقی افتاده!!
سري تکون داد و گفت: بردنش! همون پسره که تو رفتی براي پانسمان دستش..! آدماي سیمرغ اومدن و بردنش! حتی فکرشم نمیکردم انقدر جرأت پیدا کرده باشه..!
با تعجبِ ساختگی گفتم: پس صداي تیراندازي و سر و صداهاي باغ براي این بود.. آره؟
سري تکون داد و ظرفِ کره رو جلوي خودش کشید.
خودمو به گیجی زدم و گفتم: حالا.. حالا چیکار میکنی؟ باهاشون کاري نداري..؟
با یه لبخندِ یه طرفی نگاهم کرد و گفت: کاري که من باهاش میکنم به همین سادگی نیست..! من آدم نمیفرستم سمتش براي جاسوسی.. کاري میکنم کل شبکهش بره رو هوا..!
خواست حرفشو ادامه بده که در باز شد و سیامک داخل اومد..
خون جلوي چشماشو گرفته بود!
سلامی کرد و کنار شومینه رفت تا دستاشو گرم کنه...
مقدم گفت: چی شد سیا..؟ چیزي دستگیرت شد؟؟
سیامک همونطوري که دستاشو روي هم میکشید تا گرم شن گفت: حدسم درست بود آقا! طرف خودي بوده!
مقدم خنده ي عجیب و بلندي کرد و گفت: خب.. پس داره جالب میشه!! ادامهش؟!
سیامک گفت: آقا کلید اتاق از دسته کلید من برداشته شده! طرف از چند روز قبل تو کفش بوده..!
یه کلید مثلش رو هم جایگزین کرده..! تعداد نگهبانا و خدمتکارا کم نیست آقا.. معلوم نیست کار کدومشون بوده!
مقدم لقمهشو داخل دهنش گذاشت و با دهن پُر گفت: ایناش دیگه به من مربوط نیست! من اون آشغالومیخوام سیا!سیامک سري تکون داد و اومد سر میز نشست.. رو به من گفت: دست تو چطوره دکتر..؟
گفتم: اِي.. بد نیست..!
تو سکوت صبحانه خورده شد..
حس کردم شاید بخوان با هم حرفی بزنن.
با اجازه اي گفتم و به اتاقم رفتم..
هنوز نمیدونستم وضعیتم براشون چطوره.
یکی دو ساعت گذشته بود که از سایت برام ایمیل اومد.. دوباره رفته بودن تو قالب پیام هاي تبلیغاتی.
پیامشون طوري بود که من اگر سفید بودم باید اعلام میکردم تا راحت تر صحبت کنن..
پیامی مبنی بر سفید بودن براشون ارسال کردم..
چند دقیقه اي گذشت که جوابش به دستم رسید..
میترسیدم بازش کنم.. میترسیدم بخونم..!
میترسیدم نکنه چیزي شده باشه.. یا دیشب براي کسی اتفاقی افتاده باشه..
"بسم اللهی"ي گفتم و پیامو باز کردم.
از طرف آقا محمد بود. نوشته بود: "میدونم استرس اون صداي شلیکو داري اما همه خوبن! طبق برنامه، پس فردا تاریخ برگشتنته. بلیط داري براي ترکیه. دقیقا یک شب قبل رفتنت اطلاعات فلش رو انتقال بده.. تا اون موقع مگر در مواقع ضروري ارتباط نگیر."
نگرانیم برطرف نشده بود. میترسیدم اتفاقی افتاده باشه و به من نگن.
اما چاره اي نداشتم. پیام تاییدو براش فرستادم و لپ تاپمو بستم.
اگر اتفاقِ دیگه اي نمیفتاد، این دو روز هم تموم میشد و میتونستم این ویلايِ لعنتی رو براي همیشه ترك کنم..!
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
پارت شصت و ششم:
[محمد]
فرشید تمام اطلاعات رو برامون فرستاده بود.
کامل و دقیق. اطلاعاتی که خیلی ما رو جلو میبرد. قرار بود فردا یه جلسه داشته باشیم و توي اون جلسه کامل بررسیش کنیم.
تا روزي که توي خونه ي شاهرخ مقدم بود هیچ مشکلی براش پیش نیومده بود و همه چی رو روال بود. اما قرار شده بود وقتی که به ترکیه میره، سریع برنگرده..!
هر چیزي ممکن بود.. این امکان وجود داشت که افراد مقدم توي ترکیه براش مراقب بذارن..
نباید مقدم حس میکرد خاکستري شده..
بخاطر همین قرار بود چند روزي تو ترکیه بمونه و بعد برگرده..
تو اتاقم توي سایت بودم و داشتم کارامو میکردم که در اتاقم زده شد..
رسول بود.. درو نیمه باز کرد و از بین در گفت: آقا نمیریم..؟
ساعتمو نگاه کردم و گفتم: چرا.. تو و سعید برید پارکینگ منم الان میام..
چشمی گفت و از در بیرون رفت..
ساعت چهار وقت ملاقات بیمارستان بود..
میخواستیم بریم پیشِ شهاب و داوود.
شهاب حالش بهتر بود و فردا میتونست مرخص بشه. اما دکتر گفته بود داوود تا آخر هفته بهتره بمونه بیمارستان..
چراغ اتاقمو خاموش کردم و به سمت پارکینگ راه افتادم..
سعید روي صندلی راننده نشسته بود و رسول عقب..
سوار شدم و راه افتادیم..
بین راه که بودیم سعید گفت: آقا چیزي میخوایم براشون بگیریم دیگه.. مگه نه؟
همونطور که با گوشیم کار میکردم گفتم: آره سعید یه فروشگاه وایسا با رسول برید کمپوت و آبمیوه بگیرین.. از هر سري دوتا.. تو دوتا پاکت..
سري تکون داد و گفت: چشم.
کنار یه سوپرمارکت بزرگ وایساد و پیاده شدن. از پنجره ي ماشین نگاهشون میکردم. ده بار یه آبمیوه رو از یخچال برمیداشتن، سر طعمش به توافق
نمیرسیدن و میذاشتن سر جاش!
با خودم فکر کردم اینا دو تا مامورن که من فرستادمشون خرید کنن!؟
بعد از چند دقیقه بالاخره از مغازه بیرون اومدن.
سعید پلاستیکاي خرید رو عقب گذاشت و سوار شدن.
رو بهشون گفتم: چیکار میکنید یه ساعته تو مغازه؟!
رسول پیش دستی کرد و گفت: آقا هِی میگم داوود چند میوه دوست نداره هی میگه خوبه.. من میدونم دیگه.. داوود یا پرتقال میخوره یا هلو..
سعید برگشت عقبو نگاه کرد و گفت: آلبالو رو چی میگی؟ چرا اونو نذاشتی بردارم؟!
رسول شونه اي بالا انداخت و گفت: چون اون آلبالویی که شما انتخاب کردي ماركِ معروفی نبود همهش آبِ
خالی بود.
دست به سینه داشتم به کل کل بچگانه ي دوتا از بهترین نیروهام نگاه میکردم.
سعید اومد جواب رسولو بده که نگاهش افتاد به من. آب دهانشو قورت داد. صاف نشست و خودشو جمع و جور کرد و گفت: آقا حرکت کنم دیگه؟
خنده ي کوتاهی کردم و گفتم: بله! اگه حرکت کنی که خوب میشه..
بعد رو به رسول گفتم: آقا رسول شما مگه نفهمیدي سعید براي داوود چند میوه و آلبالو نمیخواسته، براي خودش میخواسته.. خب یکی براش میخریدي..
سعید در حالیکه داشت رانندگی میکرد سریع سرشو به سمتم چرخوند و گفت: نه آقا..
با ابروي بالا رفته نگاهش کردم که با صداي آرومتري ادامه داد: خب.. یعنی چرا آقا!
خندیدیم..
یهو یادِ یه چیزي افتادم.. به سعید گفتم: راستی سعید! یه میوه فروشی وایسا..
رسول گفت: آقا مگه میوه هم میخواین بخرین..؟ کمپوت براشون گرفتیم کلی ها..!
چیزي نگفتم.. بعد از چند ثانیه ادامه داد: خب میفهمیم که سکوت علامتِ بشین سرِ جات تو کارِ بزرگتر دخالت نکنه!
نیم نگاهی به عقب انداختم و گفتم: روز به روز باهوش تر از دیروز میشی رسول، خوشم اومد!!
خنده ي کوتاهی کرد و گفت: چاکریم آقا!
دو سه تا میوه فروشی رفتیم.. اما هیچکدوم هندونه نداشتن!
پاییز بود و کم پیدا میشد.
رسول و سعید تعجب میکردن از اینکه میخوام هندونه بگیرم اما چیزي نمیگفتن..
بالاخره بعد از گشتن تو چندتا میوه فروشی، پیدا کردیم و خریدیم.
نزدیکِ بیمارستان بودیم که تلفن من زنگ خورد..
آقاي عبدي بود. داشت راجع به یکی از پرونده ها صحبت میکرد.. وقتی رسیدیم حیاط بیمارستان من در حالیکه با تلفن صحبت میکردم از ماشین پیاده شدم..
دو دقیقه اي تلفن طول کشید.. برگشتم به بچه ها بگم یه سري از وسایلو بدید من بیارم که دیدم سعید و رسول با دستايِ پر از وسایل کنار هم وایسادن و منو نگاه میکنن.
سه تا پلاستیکِ سفیدِ پر از وسایل دستِ سعید بود و رسول در حالیکه یه جعبه کوچولويِ شیرینی دستش بود، با دستِ دیگهش به سختی هندونه رو نگه داشته بود!
قیافه هاشون خیلی خنده دار بود..
با لبخند بهشون گفتم: دارین براشون شب یلدایی میبرین؟! این شیرینی کجا بوده؟!
رسول با خجالت گفت: آقا شما رفتین میوه فروشی هندونه بخرین، یه شیرینی فروشی کنارش بود.. شیرینی هم خریدم..
سري تکون دادم و گفتم: ولی این تغییري تو قیافه هاي الانتون نمیذاره! انگار دارین میرین پیک نیک..
اینطوري بخواین برین داخل راهتون نمیدن! و بعد دوباره خندیدم!
رسول که فهمیده بود دارم مسخرهش میکنم با قیافه ي تو هم گفت: آقا این هندونه ي شما تیپِ ما رو خراب کرده ها.. وگرنه من مثل یه جنتلمن جعبه شیرینیمو گرفتم دستم دارم میرم تو!
یه ابرومو بالا دادم و گفتم: خب آقا رسول.. میفرمودین؟!
رسول این پا و اون پا کرد و گفت: آقا منظورم اینه که اگه یه وقت خربزه اي، طالبیاي چیزِ دیگه اي هم میخواین بپرم از این وانتی بغلِ بیمارستان بخرم..!
خندیدم و سري تکون دادم.. رو به سعید گفتم: از صندوق یه کوله پشتی خالی بیار این هندونه رو بذاریم داخلش..!
بعد از جاساز کردن هندونه وارد ساختمون بیمارستان شدیم..
اول پیشِ شهاب رفتیم.. به بچه ها گفتم اول بریم بالا، بعد بریم پیشِ داوود تا آخر وقت ملاقات اونجا بمونیم..!
سعید و رسول تا میتونستن باهاش حرف زدن و اذیتش کردن و خندوندنش..
حالش بهتر بود. اما اخم هاي ریزش موقع خندیدن یا جمع شدنِ صورتش از درد موقع جا به جا شدن از چشمِ من دور نمونده بود..
شهاب خیلی صبور بود.. خیلی..!
بعد از نیم ساعت قصدِ رفتن کردیم و به سمت اتاق داوود رفتیم..
کوله ي هندونه دست من بود..!
وارد اتاق که شدیم سعید و رسول اصلا مهلت ندادن.. ریختن رو سر داوود و شروع به اذیت کردنش کردن!
حال داوود هم بهتر بود.
کبوديِ زیرِ چشماش و لباش هنوز کامل خوب نشده بود اما بهتر بود و دل به شوخیاي بچه ها میداد...!
علاوه بر کمپوت و آبمیوه، رسول براش چند بسته شکلاتم خریده بود..
نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم که از عمد رو به داوود گفتم: داوود چی میخوري برات باز کنم!؟
خدا خدا میکردم حرفشو تکرار کنه...!
با چشماي بی حالش خنده ي مرموزي کرد و گفت: آقا شما چیزي که من میخوامو نداري که!
سعید و رسول مشکوك نگاهش کردن.. سعید گفت: چی میخواي مگه!؟
داوود با شیطنت گفت: هندونه!
رسول منو نگاه کرد و با بُهت گفت: نه!؟
با لبخند از روي صندلیم بلند شدم و در حالیکه کوله ي سنگینو رو تخت داوود میذاشتم گفتم: بله!!
داوود مشکوك نگاهمون میکرد.
تو سکوت آروم زیپِ کوله ي مشکی رو باز کردم.. نگاهش به داخل کوله که افتاد، چشماش برق زد..!
نگاهم کرد.. آروم گفت: آقا..!
دست رو شونهش گذاشتم و روي موهاشو بوسیدم و گفتم: یه دونه دهقان فداکار که بیشتر نداریم.. مجبوریم چیزي که دوست داره رو براش بگیریم..!
لبخند عمیقی زد و نگاهم کرد.
نیم ساعتی تو اتاق پیش داوود بودیم. رسول سلفی میگرفت، سعید نمک میریخت. خلاصه یه کاري کردن حال و هواي بیمارستان از سر داوود بیرون بره.
همه چی خوب بود اما. جاي فرشید کنار جمعشون واقعا خالی بود..!
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
پارت شصت و هفتم:
[سعید]
امروز، روزِ برگشتنِ فرشید بود..!
رفته بودم فرودگاه و منتظر بودم پروازش از ترکیه بشینه.. خیلی دلم براش تنگ شده بود! البته، تو این ماموریت بیشتر از دلتنگی، نگرانش بودیم.. جایی که رفته بود خیلی خطرناك بود.
فرشید و شهاب رو از دهنِ شیر بیرون کشیده بودیم.
نیم ساعتی بود که رسیده بودم که پروازش نشست.
رو پله برقیا دیدمش. براش دست بلند کردم اما منو ندید. سَر بلند کرده بود و داشت تو جمعیت دنبالِ آشنا میگشت..!
پایین رسید و از گیت رد شد و تو سالن اومد.
پشت سرش رفتم و سریع دستامو گذاشتم رو چشماش.
دستاشو رو دستام گذاشت و گفت: خب آقا محمد که نیست. چون الان سایت کلی کار داره. امممم.. داوودم نیست چون دستاش کوچیک تره..!
لبخند رو لبم خشک شد.. فرشید اصلا نمیدونه داوود تیر خورده..!
ادامه داد: رسولم نیست، چون تو اینجور مواقع دستاش یخ میشه. ولی دستاي تو سرد نیست..! یه گزینه میمونه! آقا داماد!
و بعد دستامو از رو چشماش برداشت و به سمتم برگشت!!
بدون هیچ حرفی همدیگه رو بغل کردیم!!
چقدر نگرانش بودم! از هم جدا شدیم و بهش گفتم: چطوري آقاي دکتر..؟ تو که ما رو نصفِ جون کردي..! بخدا مردیم و زنده شدیم تا برگردي..!
لبخندي زد و گفت: خودمم مردم و زنده شدم اون تو! نمیدونی چه جونورایی بودن که!
خندیدم و دستمو پشت کمرش گذاشتم و به سمت در هدایتش کردم و گفتم: خدا رو شکر که الان اینجایی...
لبخند زد. چمدونشو از دستش گرفتم و به سمت بیرون راه افتادیم..
با تغییر چهره اومده بود فرودگاه و مطمئن بودیم از طرف مقدم شناسایی نمیشه.
سوار ماشین شده بودیم و به سمت سایت رانندگی میکردم..
قرار بود اول بریم سایت و بعد فرشیدو برسونم خونهشون.. نمیدونم، اما حس میکردم اونقدري که باید خوشحال نیست..! یه نگرانی. یه استرس توي چشماش میدیدم..
همونطور که رانندگی میکردم رو بهش گفتم: خوبی فرشید..؟!
نگاهم کرد و با مکث گفت: آره.. فقط یکم خستهم!
سري تکون دادم و گفتم: میفهمم.. حالا قشششنگ چند روز استراحت میکنی.. آقا محمد که نمیذاره بی مرخصی بیاي سایت..!
دوتا دستاشو روي صورتش گذاشت و رو چشماش کشید و گفت: با این همه کار بشینم تو خونه؟! دیگه هیچی..!
لبخند زدم.. این از خود گذشتگی بچه ها واقعا قشنگ بود!
بعد از بیست دقیقه به سایت رسیدیم.. ماشینو پارك کردیم و سوار آسانسور شدیم..
خواستیم بریم دفتر آقاي عبدي، اما اونجا نبود.. یعنی کلا توي سایت نبود..!
به سمت اتاق محمد راه افتادیم..
پرده هاي کرکره اي اتاقش بالا بود..
رو صندلیش نشسته بود و رسول در حالیکه کنارش وایساده بود داشت از توي لپ تاپ یه چیزیو براش توضیح میداد..
در اتاق آقا محمدو زدم و درو نیمه باز کردم و گفتم: آقاي دکتر ژاوین آوانسیان لطفا به اورژانسسس!
رسول نگاهی به پشت سرم انداخت و فرشیدو دید.
درو کامل باز کردم و با فرشید رفتیم داخل.
با لبخند خجولی گفت: سلام آقا... سلام رسول...!
محمد با لبخند نگاهش میکرد.. رسول اما امان نداد! سریع از پشت میز دور زد و با قدم هاي بلند خودشو به فرشید رسوند و درحالیکه اسمش رو صدا میزد محکم بغلش کرد..
رويِ شونهشو بوسید و ازش جدا شد.
توي همین حال محمد از پشت میزش بلند شده بود و سمت ما اومده بود.
رسول هنوز روبروي فرشید بود.. گفت: میدونی چقدر دلمون برات تنگ شده بود؟! خوش اومدي داداش بلوندِ
اروپایی!
فرشید سري تکون داد و گفت: بخدا رسول دلم براي این مزه پرونی هات یه ذره شده بود..!
محمد بازوي رسولو گرفت و کنار کشیدش و گفت: اجازه میدي ما هم نیرويِ تازه رسیدمونو ببینیم!؟
و بعد دستاشو باز کرد و گفت: آقا فرشیدِ ما چطوره..؟!
فرشید لبخندي زد و به بغل محمد پناه برد و چشماشو بست!
محمد انگار تمام خستگی ها و اذیت ها و دل مشغولی هاي فرشیدو با همون بغل ازش میگرفت..! چند دقیقه اي اتاق آقا محمد بودیم.. به فرشید گفت از فردا تا 4 روز مرخصی داره و بره خونه استراحت کنه!
اما فرشید قبول نکرد.. هر چی آقا محمد و ما بهش تاکید میکردیم که خسته شده و نیاز به استراحت داره گفت نه.. فقط قرار شد امروز بعد از اینکه بچه ها رو دید، بره خونه و استراحت کنه..
با رسول به هم نگاه کردیم.. فرشید هنوز نمیدونست داوود تیر خورده..
این پا و اون پا میکردیم و نمیدونستیم چجوري بهش بگیم که محمد آروم و با طمأنینه براش توضیح داد و بهش اطمینان داد حال داوود الان خوبه و حتی از بیمارستان مرخص شده و رفته خونه..!
فرشید اول شوکه شده بود.. باور نمیکرد محمد راست بگه و داوود خونه باشه.. اما بعد که باهاش تماس گرفت و حرف زد، آرومتر شد.