|هموطن|
برای برنگشتن به عقب..!
بچه ها شِیر کنید..
نه به اونایی که هم فکر و هم خطِ مائن که بشینیم با هم به به و چهچه کنیم!
به اونایی که نظراتشون فرق میکنه!
[پارت چهل و چهارم]
صبح آفتاب نزده بیدار شدیم. همه باید قبل از طلوع آفتاب بیرون میرفتیم و اگر نه، تا شب باید همانجا توی خانه میماندیم. دوباره از پیمان جدا شدم و قرارمان شد همان ساعتِ همیشگی کنار پل.
رفتم خانه. بی معطلی لوازم گریم را آوردم بیرون و ریش های سفید را چسباندم روی صورتم. موهایم که حالا بلندتر شده بود را هم کامل فرو کردم توی کلاه پشمی. شلوار پارچهای گشاد و یک اور کت رنگ و رو رفتهی قهوه ای از وسایل توی کمد دیواری پیدا کردم و پوشیدم. رفتم سمت خانهی پنج دری. کوچهی اول را رد کردم و رفتم توی کوچهی دوم. همانجا که احتمال میدادم در اصلی خانه، به آنجا باز شود. کمرم را کمی خم کردم و دست هایم را گذاشتم توی جیبم و لنگان لنگان راه رفتم. پاهایم را میکشیدم روی زمین و راه میرفتم. رسیدم به خانه. در چوبی و قدیمیاش، با میخ و تخته کاملا مُهر و موم شده بود. انگار که سال ها کسی وارد آن نشده! نا محسوس سر چرخواندم و اطراف خانه را نگاه کردم. خانه های اطراف، اکثرا تازه ساخت و امروزی بودند. میخواستم اطراف خانه را خوب وارسی کنم.
ایستادم. یک کاغذ را از جیبم بیرون آوردم و شروع کردم به نگاه کردن دور و اطراف. خانهی رو به رویی، یک خانهی ویلایی بود با ظاهری تازه ساخت. دوربین مدار بستهای که بالای خانه نصب شده بود را گذرا نگاه کردم. به جای آنکه در خانه را پوشش دهد، کج شده بود به سمت کوچه. انگار بیشتر میخواست در خانهی پنجدری را نشان بدهد. دوباره کاغذم را نگاه کردم. به سمت پسر بچهای که از ته کوچه پیدایش شده بود رفتم و کاغذ را نشانش دادم و آدرس پرسیدم. بعد هم آرام از کوچه بیرون رفتم.
برگشتم خانه و تا شب، دوباره پازل های پرونده را چیدم کنار هم. باید هر طوری بود به پیمان نزدیک تر میشدم. به سرهنگ هم زنگ زدم و اتفاقات این یکی دو روز را، به جز ماجرای پرویز، برایش گفتم.
بعد لباس هایی که صبح تنم بود را پوشیدم و از خانه بیرون رفتم.
توی مسیر، کنار یک ساندویچی ایستادم و دوتا ساندویچ خریدم و رفتم کنار پل. این بار، خود پیمان با موتور آمد و رفتیم خانه.
حیاط و اتاق ها، دوباره تاریک و خاموش بودند. رد شدیم و رفتیم توی اتاقِ آخر. پیمان بر خلاف همیشه، ساکت بود و هیچ چیز نمیگفت.
پلاستیکِ ساندویچ ها را گذاشتم روی تخت و گفتم: شام خوردی؟! من که نخوردم. گرفتم با هم بخوریم.
نیم نگاهی به ساندویچ ها کرد و گفت: ن نمیخورم.
و به سمت صندوق رفت و لباسش را عوض کرد. دوباره نگاهم خورد به زخم.
نشستم روی تخت. گفتم: پس شام نخوردی! چون شام خورده بودی میگفتی نمیخورم چون شام خوردم!
آمد نشست روی تخت و تکیه داد به پشتی تخت.
گفت: چ چیه؟
پلاستیک را برداشتم و گفتم: بندری، با نونِ اضافه!
سر تکان داد و گفت: بده!
دست کردم توی پلاستیک و ساندویچ ها را دراوردم. کاغذ دور ساندویچ از آبِ خیارشور و گوجه خیس و پاره شده بود.
همانطور که کاغذ را از دور ساندویچ باز میکردم گفتم: ای بابا!
پیمان نگاه کرد. از همان روی تخت خم شد پایین و ملحفه را کنار زد و کارتن موزی را از زیر تخت کشید بیرون. کارتن پر از کتاب و وسیله بود. در دسترس ترین کتاب را باز کرد و دو صفحه اش را پاره کرد. جعبه را دوباره هُل داد زیر تخت. صاف نشست و گفت: بیا.
کاغذ ها را از دستش گرفتم. انگار که از یک کتاب شعر جدا شده باشند، پر از بیت بودند.
پیچیدمشان دور ساندویچ ها و دادم دستش.
یک گاز بزرگ به ساندویچش زد. بعد بی تعارف نوشابه را از توی پلاستیک برداشت.
بی مقدمه پرسید: چ چرا حبس بودی؟
لقمهی توی دهنم را تند تند قورت دادم. گفتم: مواد.
ابروهایش را بالا داد و گفت: ش شیشه؟
سر تکان دادم.
همانطور که خیره نگاهم میکرد گفت: اَ اَز اونایی که خودشون نن نمیکشن ولی ب به بقیه میدن متنفرم!
از فرصتِ پیش آمده استفاده کردن و پرسیدم: حتی مهردادخان؟!
جاخورد. دستش را به لالهی گوشش کشید. گفت: نه.. مم مهرداد خان حسابش جداس!
حالا که بحثش باز شده بود، پرسیدم: چرا!؟ چون رئیسه!؟
به نشانهی منفی سر تکان داد. بعد ساندویچش را برد بالا و گاز زد.
چیزی نگفتم و من هم مشغول خوردن شدم. ترسیدم سوال بیشتر مشکوکش کند.
آخرین تکهی ساندویچش را گذاشت توی دهانش و گفت: اینایی که اینجان بب بیشتر از من اَ اَز کسی که نِمیکشه بدشون میاد! پ پَرویز و که دیدی!؟
سر تکان دادم. ادامه داد: تظاهر کن!
دهان باز کردم که چیزی بگویم که گفت: خیلی چ چسبید! مرسی!
کاغذ ساندویچش را مچاله کرد و انداخت روی تخت. گفت: چراغ و خاموش م میکنی؟
آرام گفتم: آره..
و با ذهن پر از سوال آشغال های ساندویچ را انداختم توی پلاستیک و از روی تخت بلند شدم.
سلام بچهها،
عصر زیبا و دلانگیز تابستونیتون بخیر!
امیدواریم از رئیس جمهورِ جدیدمون خیر ببینیم!
و یاد بگیریم دیگه رئیس جمهورای دنیا رو مسخره نکنیم چون که کارما ایز ریِل!
کم کم کرکرهی ستاد انتخاباتی رو میکشیم پایین و برمیگردیم سر قصهی کاوه..🚶♀️
ممنون بابت این دو هفته تحمل❤
[پارت چهل و پنجم]
روز های پیش رو را، به انتظار پنجشنبه گذرانده بودم. تنها وقتی که توی خانهی پنجدری بودیم، شب ها برای خواب بود. فرصت نمیشد بیشتر از چند جمله با پیمان صحبت کنم. نفهمیده بودم دقیقا برای مهرداد چه کاری انجام میدهد. اما هر شب سرش به بالش نرسیده از خستگی خوابش میبرد. با اهالی پنجدری اصلا نمیجوشید. فهمیده بودم خیلی هم از آنها خوشش نمیآید. جز دو سه نفر، ساکنان آنجا را هم درست ندیده بودم.
پیمان میگفت پرویز به هر کدامشان فقط یک ماه جا میدهد و بعد باید از خانه بروند.
پنجشنبه رسیده بود. روزِ آمدنِ پرویز. پیمان گفته بود حوالی ساعت ۱۰ شب میآید. قبل از آمدنش، با سرهنگ تماس گرفته بودم و اطلاعات و خصوصیات چهرهاش را داده بودم. قرار بود یک نفر را بفرستد برای تعقیب و مراقبت از او تا وقت برگشت، محل زندگی اش را پیدا کنیم. قبل از برگشتن به پنجدری، رفته بودم عطاری و کمی پودر توتون خریده بودم.
رفتم توی اتاق آخر و در را بستم. پیمان هنوز نیامده بود. پودر را ریختم کف دستم و بردم نزدیک بینیام. صاحب عطاری گفته بود برای عطسه کردن و باز کردن راه های هواییاست، اما من هدفم، چیز دیگری بود.
آرام کمی از پودر را بو کردم. انتهای بینیام سوخت. بازدمم را با دهان دادم بیرون و دوباره عمیق تر بو کردم. گَردِ توتون کشیده شد توی بینی ام. احساس کردم مستقیم رفت توی مغزم! چین به بینی انداختم. دهانم نیمه باز مانده بود و هی میخواستم عطسه کنم و نمیشد!
دم عمیقی گرفتم و عطسه کردم. چند بار و پی در پی. حالتِ زکام پیدا کرده بودم. آب ریزش بینی ام راه افتاد؛ درست همانطور که میخواستم.
پلاستیک کوچک محتوی توتون را انداختم توی زیپ ساکم و درش را بستم.
دستی تویموهایم کشیدم و به سمت حیاط رفتم.
یکی از چراغ ها روشن بود و همه دورِ هم نشسته بودند. پوستِ گوسفندی که بالای جمع پهن شده بود و جای پرویز بود هنوز خالی بود. به سمتشان رفتم. چهارپایه کوتاهی را از کنار باغچه برداشتم و نزدیکشان نشستم. همه توی حال خودشان بودند و حضور یا غیبت هیچکس، مابقی را به تکاپو نمیانداخت. چند دقیقه گذشت که پیمان، همراه پرویز پیدا شد. توی دست پیمان پلاستیک هایِ پر از ظرف یکبار مصرف غذا بود و پرویز، با دست خالی جلو جلو میآمد.
دو سه نفری به پایش بلند شدند. من هم ایستادم. نگاهش که به من افتاد، سر تکان دادم و گفتم: سلام!
چشم هایش برق زد. لبخند کجی زد و سر تکان داد.
نگاه همه به پلاستیک های توی دست پیمان بود. پرویز کیف بزرگِ دوشی اش را از گردنش درآورد و نشست روی زمین و به پیمان گفت: تُخس کن بینشون!
پیمان پلاستیک ها را گذاشت زمین و غذا ها را بینشان، که دور هم نشسته بودند پخش کرد. چهارپایه را کشیدم جلو و نزدیک تر نشستم که پرویز صدایم کرد: آق معلم، بیا اینجا!
و بعد به کسی که کنارش نشسته بود گفت: پاشو برو اونور بشین.
مرد که تند تند داشت غذایش را میخورد سر تکان داد و خودش را روی زمین کشید عقب.
نشستم کنارش و گفتم: چاکریم! و بینیام را کشیدم بالا.
خندید و تنِ سنگینش را جا به جا کرد. ساعد دستش را تکیه داد به زانویش و گفت: نه! رو اومدی! اونشب هَمچی زرد کرده بودی گفتم به صبح نمیکشی!
تک خنده ای کردم. سرم را نزدیک گوشش کردم و آرام گفتم: ساقی خودش باید پاک باشه که اگه گیر افتاد حاشا کنه! و سرم را بردم عقب.
سر تکان داد و با صدایی که از ته حلقش بیرون می آمد گفت: هوم.. پس یه چیزایی بلدی که مهرداد ازت میگه. تا چند گرم زیر بار میری که آزاد کنی!؟
آبریزش بینی کلافه ام کرده بود! گفتم: بسته به آدمش داره. اختیار بهم بده اگه مامور دیدم جنسشو بخار کنم بدم هوا، یا آب کنم بفرستم زمین!
زد زیر خنده. دست به شانه ان زد و گفت: نچایی! اونوَخ اگه شازده دلش خواست جنس ما رو به بهونهی مامور آب کنه بزاره جیب خودش تکلیف چیه؟!
شانه بالا انداختم. گفتم: تیغ که نذاشتم زیر گلوی کسی که جنسشو من آزاد کنم! و رو به رو را نگاه کردم. پیمان آخرین غذا را هم داد. صدایش کردم: پیمان!
نگاه کرد. انگشت اشاره و بغلی اش را چسباندم به هم و حالت سیگار را نشان دادم. پاکت سیگارش را از جیبش درآورد و از همانجا پرت کرد برایم.
یک سیگار آوردم بیرون و گذاشتم گوشهی لبم. سنگینی نگاه پرویز را حس میکردم. از جیب شلوارم فندک را بیرون آوردم و سیگار را روشن کردم.
دیگر چیزی نگفت. مردی که سر جایش نشسته بودم از پشت سر، با لحنی کشدار گفت: آقا پرویز برام آوردی اونی که قول دادی رو؟
پرویز نگاهش کرد. سر تکان داد و گفت: معلومه که آوردم! تکون به خودت بدی بیای اینجا زدم تو رگت حال کنی!
بعد رو به من گفت: معاملهمون که جوش نخورد، برگرد سر جات یه حالی به خلق الله بدیم!
بی حرف بلند شدم. پیمان لبهی حوض نشسته بود و دوتا ظرف غذا گرفته بود دستش. با سر اشاره کرد بروم سمتش. کنارش نشستم. ظرف را داد دستم. گفت: قبول کردی؟
نگاهش کردم. ادامه داد: قبول نن نکن! مُفت بَ بَره! مثل مهردادخان نیست که پ پول درست حسابی بده! یه بامبولی در میاره دَ دَبه کنه!
گفتم: شکاری ازش!؟ نکنه به تو هم خوشآمدِ تحمیلی گفته که ازش بدت میاد؟!
در ظرف غذایش را باز کرد و لیمو را برداشت و چِکاند روی برنج. جواب داد: اینجا اَ اَز همه بدم میاد!
نگاهش کردم. خیلی دلم میخواست از حرف ها و کنایه های مخفی و واضح حرف هایش سر در بیاورم اما، تا آن موقع ممکن نبود.
نگاهم را از پیمان گرفتم و دوختم به مرد ها و پرویز.
به جز من و پیمان، هفت نفر دیگر بودند. پیر و جوان.
پرویز از توی کیفش وسایلش را آورد بیرون. به دونفر تزریق کرد. یک سرنگ دیگر هم آورد بیرون و رو به آنها گفت که آخریست و امید بقیهشان را نا امید کرد. در مقابل التماس های همه، به مرد جوانی اشاره کرد تا برود جلو. برایم جالب و عجیب بود که چرا اینکار را میکند! درپوش سرنگ را برداشت. پیمان با آرنج زد به دستم و گفت: سرد میشه!
سر تکان دادم. اخم کرده بودم و زُل زده بودم به پرویز. محتوی سرنگ را خالی کرد توی دستِ مرد. مرد که نیم رُخش به من بود، سرش را رها کرده بود به گردنش و بالا را نگاه میکرد. سرنگ خالی که شد، پرویز توی یک حرکت پیستون سرنگ را کمی کشید بالا و بعد از یک ثانیه از دستش کشید بیرون. سریع درپوشش را گذاشت رویش و داد دست دیگرش. آرام سُرش داد توی کیفش و زد روی دست مرد و گفت: برو بیفت یه گوشه عشق کن!
نگاهم را از او گرفتم و سریع در ظرف غذایم را باز کردم و شروع کردن بازی کردن با غذایم. هر از چند گاهی با گوشه ی چشم پرویز را نگاه میکردم. کیف را گذاشته بود جلویش و نامحسوس دستش را داخلش میکرد.
یک چیز هایی حدس زده بودم اما باید تا تعقیب پرویز صبر میکردم..
[پارت چهل و ششم]
چند دقیقه بیشتر نگذشت که پرویز بلند شد و قصدِ رفتن کرد. نگاهم به کیفِ روی دوشش بود.
پیمان ظرف خالی غذایش را گذاشت لبهی حوض و رفت کنار پرویز. حوض را نگاه کردم. بر خلافِ تمام قسمت های خانه که زنگار گرفته و آلوده به هر چیزی بودند، صاف و زلال بود. چند تا ماهی قرمز در آن تکان تکان میخوردند.
به ماهی ها نگاه میکردم که صدای پرویز را شنیدم: باب میل نبود؟! بگم شیشلیک سلطانی بیارن براتون! اول به ظرف پر غذا و بعد به پرویز نگاه کردم.
با پوزخند ادامه داد: چِغری! چِغر نبودی جا بهتر از اینجام بود بهت بدم!
بلند شدم و رو به رویش ایستادم.
گفت: به اینا نمیخوری تو! و با سر به جمعی که دور هم نشسته بودند اشاره کرد.
دست به سینه شدم. گفتم: همینجوریش توو نَخِ اینی از ما کار بِکشی! چه برسه به اینکه جای بهتر و شیشلیک بدی بهمون!
دستش را گذاشت روی شانه ام و گفت: نمیترسی پرتت کنم بیرون عمویی!؟
نفس عمیقی کشیدم و دست هایم را گذاشتم توی جیبم. نوک انگشت هایم از سرما یخ کرده بود.
گفتم: تازه منو پیدا کردی! بندازیم بیرون!؟ فقط الان بودجهت نمیرسه بِخَریم!
زد زیر خنده، گفت: خوشم میاد ازت. دست و بالم باز شه یه جوری اسکناس میچینم که خودت بیای موس موس کنی!
یک وری خندیدم و گفتم: بزک نمیر بهار میاد!
دستش را از روی شانه ام برداشت. برگشت و پیمان را نگاه کرد که داشت ظرف های خالی را از روی زمین جمع میکرد. بعضی ها به اتاق هایشان رفته بودند و چند نفری روی برگ ها نشئه کرده بودند.
گفت: حواست به این بُزمجه هم باشه. مالیخولیا داره. توهم میزنه اینا انگلن، خودش شاهزاده دبی!
بعد زیر لب ادامه داد: یه نگا به ریخت خودش تو آینه نمیندازه بی پدر، بعد به بقیه اَخ و تُف میکنه!
بسترش پهن شده بود و آمادهی بذر پاشیدن بود. پس پرسیدم: چیکاره حَسَنه اصن؟!
جواب داد: ور دستِ مهرداده. هرچیم بهش میگم این وبالِ گردن و بفرست بره، به خرجش نمیره!
ساعت مچی طلایی اش را نگاه کرد. بعد ادامه داد: اوه! دیرم شد! برسم خونه زنم ساطوریم میکنه واسه پنجشنبه کباب میزنه! فعلا!
و بدون آنکه منتظر چیزی بماند به سمت در رفت. همان دری که به خانهی پشتی وصل میشد.
همانطور که دستم توی جیبم بود، انگشتم را گزاشتم روی دکمهی تماسِ سریع و یک تک زنگ به سرهنگ زدم. قرار بود هر وقت پرویز از خانه بیرون رفت اطلاع بدهم تا تعقیب شود.
پیمان که ظرفهای خالی را جمع کرد، آمد کنار حوض. ظرف خالی خودش را برداشت و انداخت توی پلاستیک زباله. ظرف من را نشان داد و گفت: ب برا چی نخوردی؟
سر بالا انداختم و گفتم: میل ندارم..
پلاستیک توی دستش را گذاشت زمین. ظرف غذای من را برداشت و رفت سمت باغچه. برنج ها را خالی کرد کنار باغچه. تکه های کباب را هم انداخت بالای دیوار. یک چرخی توی حیاط زد و بعد رفت اتاق.
یک ربعی بود که نشسته بودم همانجا کنار حوض.
حیاط تقریبا خلوت شده بود و همه رفته بودند توی اتاق ها یا روی ایوان.
منتظر تماسِ سرهنگ بودم. خیلی نگذشت که گوشی توی جیبم لرزید. به جای تماس پیامک فرستاده بود. بازش کردم. نوشته بود "مقصد اول ستارخان، آزمایشگاه بوعلی، بعد از پنج دقیقه مقصد دوم و احتمالا نهایی" و آدرس یک خانه را نوشته بود.
چشم هایم خیره مانده بود به آزمایشگاه. زیر لب گفتم: آزمایشگاه.. همینه!
لبخند زدم. گرهی کارِ پرویز برایم باز شد.
آدرس خانهاش را حفظ کردم و پیامک را پاک کردم.
بلند شدم. انگار تازه سوز راه برای ورود به تنم پیدا کرده بود. خودم را بغل کردم و به سمت اتاق رفتم.
روز بعد، صبح زود که از پنجدری زدم بیرون، رفتم خانه و لباس عوض کردم. موهایم را که حالا به کِش میرسید، پشت سرم بستم. سبیل خرمایی همرنگ با موهایم را چسباندم پشت لبم. لنز سبز را هم گذاشتم توی چشم هایم و آخر سر کلاه لبه دار را گذاشتم روی سر و رفتم بیرون. اول رفتم سمت پارکینگ عمومی نزدیک خانه و سوئیچ موتوری که از سرهنگ خواسته بودم را از مسئول پارکینگ گرفتم. سوار وسپایِ مشکی شدم و به سمت آزمایشگاه رفتم.
پلهها را بالا رفتم و وارد شدم. سالن انتظار کوچک و شلوغی بود. سمت باجهی پذیرش رفتم. چند نفری دور پیشخوان ایستاده بودند. به دختر جوانی پشت سیستم نشسته بود گفتم: ببخشید یه سوال داشتم.
نیم نگاهی انداخت و گفت: از دستگاه نوبت بگیرید صداتون میکنم!
گفتم: من فقط سوال دارم!
چشم هایش را چرخواند و گفت: اینا همه سوال دارن، نوبت بگیرید آقا!
سر تکان دادم و سمت دستگاه نوبت رفتم و نوبت گرفتم.
نشستم روی صندلی. از استند کنار دستم، یک مجله کشیدم بیرون و بازش کردم و مشغول خواندن شدم و در عین حال، سعی کردم فضای آزمایشگاه را زیر نظر بگیرم. به خاطر وجود دوربین، آزادی عمل نداشتم اما تا جایی که ممکن بود، همه جا را ظاهری بررسی کردم.
چند دقیقه گذشت که بلند گو شمارهام را خواند: شمارهی چهل و هفت به باجهی یک!
جلو رفتم. گفتم: خانوم شما که فقط یه باجه ای! این بنده خدا چرا زحمت میده به خودش.
تای ابرویش را داد بالا و گفت: بفرمایید!؟
خندیدم. گفتم: میخواستم ببینم شما خون گیری در منزلم دارید؟!
جواب داد: بیمارتون چند سالشه؟!
گفتم: خیلی سالش نیست! خونه پُرِش هفتاد و پنج!
عینکِ بدونِ فریمش را روی بینی جا به جا کرد و گفت: بله این امکان برای بیماران فراهمه، اما بسته به محل حضور بیمار هزینهش فرق میکنه.
کلاهم را دادم بالاتر و گفتم: نه هزینهش که مسئله نداره. شما کِی میتونین نمونه گیر بفرستین؟!
جواب داد: از ساعت ۱۰ صبح تا ۱ ظهر احتمال حضورشون هست بسته به محلی که قبل از شما رفتن، ولی بازم یک ربع الی نیم ساعت قبل از رسیدن با شما هماهنگ میکنن.
لب هایم را دادم پایین و گفتم: بعد از ظهرا چی؟! نمیان؟!
گفت: نه آقا، نمونه گیری اینجا فقط تا ظهر هست. امکانش نیست بعد از ظهرا.
کوتاه نیامدم. پرسیدم: مگه اینجا تا بعد از ظهر باز نیست؟!
جواب داد: آقای محترم، تا ساعت ۵ عصر باز هست برای دادن جواب آزمایش، کادر نمونه گیری و تکنسین آزمایشگاهمون نیستن. ظهر میرن.
چند ثانیه نگاهش کردم. گفتم: نه.. نه من واسه بعد از ظهر میخواستم. باید خودم خونه باشم. در کل مرسی.
و عقب گرد کردم و رفتم سمت در خروجی.
از ساختمان آزمایشگاه که رفتم بیرون، به سرهنگ زنگ زدم. بعد از چند بوق جواب داد. سلام و احوالپرسی کوتاهی کردیم. در آن مدت کم پیش آمده بود تماس بگیرم. گفت:چه خبر ستوده؟!
گفتم: آقا یه حدسی داشتم دارم بهش مطمئن میشم!
گفت: چی!؟
رفتم سمت موتور و تکیهام را دادم به آن.
گفتم: آقا، پرویز که خدمتتون عرض کردم پنجشنبه ها میاد. همراه خودش یه سری مواد مخدر میاره و خودش تزریق میکنه به اهالی. منطقشم اینه که مثلا میخواد بزرگی کرده باشه و صِله بده!
من دیشب که تو کارش دقیق شدم، متوجه شدم سرنگ ها رو بعد از استفاده دور نمیندازه و میگذاره توی کیفش. مطمئن نیستم، چون ازش دور بودم. اما حدس میزنم بعد از اینکه مواد رو داخل وریدی تزریق کرد، نامحسوس یه مقدار از خونشون رو هم میکشه توی سرنگ! و این برای اینه که..
جمله ام را گرفت و ادامه داد: برای اینه که ببره آزمایشگاه و احتمالا گروه خونیشون رو متوجه شه.
گفتم: دقیقا قربان. هم گروه خونی هم حالا شاید اطلاعات فردی دیگه..
مردد بودم چیزی که توی ذهنم هست را بگویم یا نه. اما گفتم: آقا.. کاری که با من هم روز اول انجام داد.
چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: سر زدی به آزمایشگاه؟!
گفتم: سر زدم آقا. حدسم اینه که کل آزمایشگاه درگیر نیست و تمام کادر اطلاع ندارن از این موضوع. دو حالت داره؛ یا مدیر مجموعه خبر داره و یکی رو برای این کار مامور کرد، که آخر شب نمونه ها رو از پرویز بگیره. یا هم اینکه یکی از کادر اینجا بی خبر و چراغ خاموش داره این کارو انجام میده..!
صدای نفس عمیقش توی گوشی پیچید. یک دکهی کوچک بغل خیابان بود. همانطور که گوشی دستم بود به سمتش رفتم. سرهنگ گفت: ستوده! باید دوربین های آزمایشگاه چک بشه. رفت و آمد ساکنین تو روز های پنجشنبه باید کنترل بشه. اون فردی که میمونه آزمایشگاه باید شناسایی بشه. بعد احتمالا میشه فهمید خودش به تنهایی اون کار رو انجام میده یا مدیر مجموعه هم خبر داره.
رسیدم کنار دکه. به سرهنگ گفتم: خب .. الان من چه کاری باید انجام بدم؟
جواب داد: صبر کن. من باید یکی رو پیدا کنم برای قضیه دوربینا. خبرش رو بهت میدم. فعلا مراقب باش. مراقب خودت باش.
گفتم: چشم قربان. ممنون. پس من منتطر خبرتون هستم.
خداحافظی کردیم و تماس را قطع کردیم.
گرسنه بودم. دیشب شام نخورده بودم و صبحانه را با در یک شکلات خلاصه کرده بودم.
یک کیک برداشتم و رو به فروشنده گفتم: یه چایی لطفا.
[پارت چهل و هفتم]
قرار بود سرهنگ در رابطه با آزمایشگاه بررسی کند و اطلاع دهد اما، ذهن من به چیز دیگری مشغول بود؛ جای زخم روی پهلوی پیمان. به این فکر میکردم که امکان ندارد، یک باند به این قدرت، با یکی از اعضای خودش همچین کاری بکند و او هنوز در باند بماند.
بحث ها و حرف های غیر مستقیم با پیمان اثری نداشت. تصمیم گرفته بودم بی پرده از زخمش بپرسم.
آن شب هم، زیر همان پل هوایی منتظرش ماندم تا به پنجدری برویم.
توی اتاق نشسته بودیم. هودی مشکیاش را در اورد و خم شد توی صندوق. بدون مکث گفتم: عه!؟ تو هم خط خطی ای که!
سرش را برگرداند سمتم. گفتم: زیپِ رو تنتو میگم! و با دست به پهلوی راستم زدم.
اخم هایش را کشید تو هم و نگاهش را از من گرفت. تیشرتی را از صندوق برداشت و کشید سرش و تنش کرد.
رفت روی تخت نشست.
گفتم: چرا برزخ میشی! عب نداره که، رد چاقو نداشته باشیم که باید بریم قاطی بچه مدرسه ایا پشت نیمکت بشینیم!
بعد یقهی بولیزم را کشیدم پایین و جای بخیهای که از یک درگیری روی کتفم مانده بود را نشان دادم. گفتم: اینا! اینم برا من!
نیم نگاهی انداخت و دوباره رویش را کرد به سمت در.
نمیخواست دربارهاش حرف بزند. جعبه سیگارش را از روی تخت چنگ زد و رفت بیرون. روی پله ی جلوی در نشست و سیگار روشن کرد. از پشت میدیدمش. یک سیگار را تمام کرد. جعبه را برداشت تا سیگار دیگری بردارد. انگار خالی بود که زیر لب گفت: اه! و جعبه را پرت کرد.
از توی جیب ساکم یک بسته سیگار برداشتم. رفتم کنارش. روی پله نشستم. از دهان و بینیمان بخار میآمد بیرون. سیگار را گرفتم سمتش. اخم کرده بود و فکش از فشار منقبض شده بود. گفتم: بردار.
دست جلو آورد و برداشت و روشنش کرد. یکی هم خودم برداشتم. صبر کردم تا زبان باز کند.
سیگارش به نصفه رسیده بود. با صدایی که از ته گلویش در می آمد گفت: ججای چاقو نیست..
بعد از مکث ادامه داد: ززخمِ عمله..
با آرنج زدم به پهلویش و گفتم: خب حالا! یه جوری بُق کردی فک کردم چیه..
نگاهم کرد. چشم های سبز خمار و خسته اش از اشک نم داشت. آب دهانش را پایین برد و گفت: کلیه مو ف فروختم..
با اینکه منتطرِ این جواب بودم اما باز هم انگار دلم ریخت!
با ابروهای بالا رفته، بیخیال گفتم: چرا!؟ پول؟!
پوزخند زد. سر تکان داد. گفت: پ پولی که هیچ.. هیچوقت نرسیدم بهش.
پُک عمیقی به سیگارش زد. رو به رویش را نگاه کرد. ادامه داد: ش شیرین نیاز به عمل داشت.. پول نبود.. بابام داشت.. و ولی نداد..
گفتم: شیرین کیه؟!
صدایش لرزید. نگاهش کردم. اشک روی صورتش افتاد. سیگار را گذاشت بین لب هایش و انگار غریقی به تمنای هوا پُک زد. به جای جواب به سوالم گفت: هیچی ننن نمیفهمیدم دیگه.. وقتی پول عمل نی نیاز داشت و نداشتم.. ر رفتم سراغ این کار..
سیگار لای انگشت هایم دود میکرد. فشارش دادم و روی پله خاموشش کردم و منتظر نگاهش کردم. گفت: رفتم برای عمل.. گ گفتن پولشو بعد عمل میدن.. بعد عمل بی بیدار شدم و دیدم تو یه بیمارستانم.. گ گفتن از زیر یه .. یه پل پیدام کردن!
نگاهم کرد. یک قطره اشک از چشمش چکید. بی مقدمه گفت: شی شی.. شیرین مُ .. مُ .. مُرد.. مُرد..
دستم را گذاشتم روی زانویش و گفتم: هیشش.. خیله خب.. آروم باش..
با پشت دست کشید روی چشم هایش. سیگارش تمام شده بود. یک سیگار برداشتم و روشن کردم و لای لب هایش گذاشتم. حریصانه دم میگرفت و دود میکرد.
اخم کرده بودم. سیگار سومش را هم که تمام کرد و روی زمین له کرد، کمی ارام تر شده بود، گفت: و ولی من پیداش میکنم!
گیج شده بودم بین حرف هایش.. گفتم: کیو؟!
جواب داد: همونی که ای این کارو کرد! که پو پولمو نداد. که که شیرینو ازم گرفت!
نگاهم کرد. گفت: خودم نتونستم ولی مهردادخان گفته پیداش میکنه! گفته گیرش می میاره!
دستی به صورتم کشیدم. سر در نمی آوردم. برای آنکه به یک نقطه برسم گفتم: مهرداد خان که پول داره.. خیلی بیشتر از این حرفا.. چرا از اون کمک نخواستی.. از اون پول نگرفتی..؟!
جواب داد: نمیشناختمش.. ندیده بو بودمش.. دنبال اونا که.. که بودم باهاش آشنا شدم..
اخمی که بین ابروهایم گره شده بود باز شد.
پیمان نمیدانست مهرداد و باندش چهکاره اند! اما سوال این بود که مهرداد چراپیمان را کشیده سمت خودش!
میخواستم بدانم کی و کجا با مهرداد آشنا شده اما جای پرسیدن نبود. گذاشتم برای یک فرصت دیگر.
دل رحم بودنِ کاوه، خیلی با دل رحم بودنِ شاهین متفاوت بود. شاهین همین نخِ سیگاری که تعارف کرده بود کافی بود. سخت بود اما باید میرفتم توی جلد شاهین!
دست روی شانه اش زدم. گفتم: میارزید؟! این عشق و عاشقی و این جنگولک بازیا؟! واسه عشق و عاشقی بوده دیگه آره؟! زدی ناقص و ناکار کردی خودتو!