و رفت..
برگشتم بچه ها رو نگاه کردم.. داوود ناراحت روي صندلیش نشست..
لبخندِ بی جونی بهشون زدم و پرده رو کنار زدم و رفتم پیشِ رسول.
چشماش نیمه باز بود. رنگ کم کم داشت به صورتش برمیگشت.. ماسکِ اکسیژن روي صورتش بود و نفس کشیدنش نسبتا آرومتر شده بود..
آروم جلو رفتم و دستمو گذاشتم رو پیشونیش و گفتم: چیکار کردي با خودت رسول..؟
یه صدایی از درونم بهم گفت: تو چیکار کردي با رسول محمد..؟!
من..؟ من نمیخواستم اینطوري بشه! من چاره اي نداشتم.. من چاره اي جز این براي دور کردنش از خودم نداشتم..! نگاهش به سقف بود و با چشماي بی جونش خسته پلک میزد..
پرده کنار زده شد و داوود آروم اومد داخل.. گفت: آقا، دکتر رفت، یواشکی اومدم داخل.
لبخندي بهش زدم و سري تکون دادم..
اومد کنار تخت رسول و دستشو گرفت و گفت: تو چی شدي یهو رسول..؟ خوبی الان...؟
رسول آروم سرشو به طرف داوود خم کرد و نگاهش کرد.. با پلک زدنش جوابشو داد..!
دیدي آقا محمد..؟ دیدي..!؟ داوودو نگاه کرد.. همینو میخواستی؟ دیگه حتی نگاهتم نمیکنه! چیکار کردي تو!؟
داوود نگران گفت: داداشم نمیتونم زیاد اینجا باشم.. الان میان بیرونم میکنن.. فقط اومدم ببینم خوبی...؟
رسول دستشو بالا آورد و ماسکو از روي دهنش پایین کشید و به سختی گفت: خوبم داوود.. برو..
داوود اما، دلش نمیومد از اینجا بره.
مکثی کرد و با قدم هاي سنگینش به سمت بیرون رفت و به من گفت: آقا من تو راهرو نشستم.. کاري اگه داشتین صدام کنید..
و رفت..!
دست بردم سمت ماسکی که کشیده بود پایین و گذاشتمش روي صورتش..
به ثانیه نکشید که دوباره ماسکو داد پایین!
آروم گفتم: نکن رسول، بذار حالت بهتر شه...
سرد و آروم گفت: خوبم.
نگاهش هنوز به سمتی بود که داوود اومده بود.. دقیقا مخالف سمتی که من نشسته بودم...
دستمو روي دستش گذاشتم و گفتم: الان بهتري...؟
دوتا سرفه ي مصنوعی کرد و به بهونه ي اینکه میخواد جلويِ دهنشو بگیره دستشو از زیرِ دستم بیرون کشید و بعد گفت: بله آقا...
صداش آروم بود.. مظلوم بود.. سرکش نبود....!
صداش مثلِ صدايِ کسی که با من قهره نبود!
صداش مثلِ صداي کسی بود که ازم دلخوره... خیلی هم دلخوره..
چند دقیقه تو سکوت گذشت.. دوباره سرفه کرد.. اما اینبار مصنوعی نبود.. واقعی بود! اول تک تک اما بعد ممتد..! با استرس بلند شدم و ماسکشو روي صورتش گذاشتم و گفتم: لج نکن رسول.. دست به این ماسک نزن بذار اکسیژن خونت بیاد سر جاش.
دوباره نفس هاي عمیق میکشید.. دوباره با صدا نفس میکشید.
نمیخواستم رسولو اینطوري ببینم!
بعد از یه مدت زمانی که آروم تر شد، کنارش روي صندلی نشستم و گفتم: الان نمیتونم چیزي بهت بگم رسول.. فقط بدون بینِ بد و بدتر.. من بدو انتخاب کردم..
هیچی نگفت..
آروم گفتم: یادمه یه بار یه بنده خدایی بهم گفته بود بدترین چیز اینه که وقتی باهاش حرف میزنم نگاهش نمیکنم.. الان خودش اینطوري شده..
جوابمو نداد.. هنوز نگاهم نمیکرد.
کوتاه نیومدم، دوباره گفتم: نگاهم نمیکنی رسول..؟ معلوم نیست چند روز تهران نباشم ها..
نمیدونم با چه رویی داشتم اینطوري باهاش حرف میزدم.. با چه رویی ازش میخواستم نگاهم کنه در صورتی که یک ساعت پیش، بدترین حرف هایی که میتونست بشنوه رو از من شنیده بود!
تنها چیزي که میدونستم این بود که نمیخوام اینطوري این شهرو ترك کنم..
حال رسول خوب نبود..!
کاش میتونستم نرم.. کاش میتونستم به آقاي عبدي زنگ بزنم و بگم من هیچ جا نمیرم! حال یکی از بهترین نیروهام، حال یکی از اعضا خانوادهم بده و نمیتونم برم!
اما نمیشد.. هیچ جوره نمیشد..دستمو به تختش تکیه داده بودم و حائلِ سرم کرده بودم که سنگینیِ نگاهشو حس کردم.. داشت نگاهم میکرد!
دوباره دست برد و ماسکشو کشید پایین.. خواستم درستش کنم که آروم و با نفس هاي بریده گفت: میخوام.. حرف بزنم..
دستمو عقب کشیدم.
گفت: آقا.... شهاب.
گفتم: شهاب چی رسول جان؟
چیزي گفت که تا مغزِ استخونمو سوزوند..
گفت: شهابو ببرین آقا.... بچه نیست.. دیدین که چقدر مرد بود..
نفسش یاریش نمیکرد.. ادامه داد: دیدین که کارو خراب نکرد.. آقا حداقل شهابو با خودتون ببرین..
و بعد خودش ماسکشو روي دهنش گذاشت و چند بار نفس عمیق کشید..!
نمیتونستم.. دیگه نمیتونستم تو این اتاق بمونم! رسول داشت چیکار میکرد....؟
رسول بچه بود؟
رسولی که با وجود حرفایی که من بهش زده بودم، هنوز دنبالِ یه راه بود تا من تنها نرم، بچه بود....؟
واي محمد.. واي.... تو چیکار کردي..!
نمیدونم چقدر گذشت تا رسول آروم تر شد.. پلک هاش سنگین شد و خوابش برد...
دلم میخواست میتونستم اینجا پیشش باشم.. فردا باید تست میداد.. باید امشب بستري میموند..
کاش صبح پرواز نداشتم.. کاش الان تو سایت کاري نداشتم و میتونستم اینجا بمونم..
گوشیمو درآوردم و بلیطمو چک کردم.. پنج و نیم صبح..!
نفس عمیقی کشیدم و از روي صندلی بلند شدم و پرده رو کنار زدم و بیرون رفتم..
سعید همونطور که به دیوار تکیه داده بود، چشماشو بسته بود.. رو به داوود گفتم: من باید برم داوود.. فردا عازم اصفهانم، باید کاراي سایتو جمع کنم..
داوود امشب شیفت شبی سایت.. درسته؟
گفت: بله آقا..گفتم: خب، من برات مرخصی رد میکنم.. میمونی اینجا پیش رسول.. چشم ازش برنمیداري.. خب؟
نفسشو بیرون داد و با خوشحالی گفت: چشم آقا!
گفتم: فردا باید تست انجام بده... خودت حواست به کاراش باشه دیگه.. و اینکه منو بی خبر نذار.. حله؟
سرشو تکون داد و گفت: چشم آقا.. حله..!
دستی روي شونهش زدم و به سمت خروجی بیمارستان راه افتادم..
من براي ماموریتم ذهنمو میخواستم.. پس ایرادي نداشت اگه قلبمو اینجا جا بذارم و برم..
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
این روزها که داریم ققنوس میخوانیم، مدام با خودم فکر میکنم کاش دنیا راستی راستی همین شکلی بود.
همین شکلی که بتوانیم با چند خواهش، آدم ها را برگردانیم.
برویم پیوی خدا و هی التماس کنیم.
اصلا برویم توی پیامهای ناشناسش که ما را نشناسد! نشناسد که کدام بندهی پر گناهش هستیم.
برویم هی اصرار کنیم و بگوییم فلانی را برگردان!
اصلا چند اکانت بسازیم و با همه شان اصرار کنیم.
برویم بگوییم ما پایان تلخ دوست نداریم. بگوییم خدایا تو را بهخدا فلانی را برگردان.
بگوییم اصلا هر چه میشود بشود، فقط زنده شود. فقط نَمیرد!
خدا از ققنوس مهربان تر است. اگر دنیا اینطوری بود، حتما قبول میکرد و برشان میگرداند.
بگذریم. راستی، انگار رسولِ ققنوس زنده است، هان؟ چه قدر خوب! :)
پارت هفتاد و چهارم:
[داوود]
ساعت حدوداي 2 بعد از ظهر بود..
سعید برگشته بود سایت..
دو ساعتی بود که رسول خوابیده بود..
ناهار براش گرفته بودم.. نمیخواستم این ناهارهاي بیمارستانو بخوره..
رفتم کنارش و آهسته صداش کردم:
رسول..؟ رسول جان..؟
آروم چشماشو باز کرد..
ماسک هنوز روي صورتش بود..
لبخندي بهش زدم و گفتم: ساعتِ خواب.. پاشو ناهار گرفتم برات..
ماسکو پایین داد و گفت: سلام...
خندیدم و گفتم: سلام به روي مریخت! بهتري؟!
همونطوري که با چشماش پشت سرمو نگاه میکرد گفت: آره.
گفتم: چیزي میخواي رسول..؟نفس عمیقی کشید و گفت: نه..
خواستم کمکش کنم تا بشینه که اجازه نداد و خودش بلند شد.
ظرف غذاشو دادم دستش و گفتم: بخور.. نوشِ جان.!
نگاهی بهش انداخت و گفت: میل ندارم..
جواب دادم: نگفتم میل داري یا نداري، گفتم بخور!
لبخندِ نصفه نیمه اي زد و گفت: براي خودش جایگزین گذاشته؟!
با تعجب گفتم: کی؟!
سري تکون داد و گفت: هیشکی..
و ظرفو رو میزِ کنارش گذاشت..
با اخم بهش گفتم: رسول چرا اینطوري میکنی؟ غذاتو چرا نمیخوري..؟ چرا حالت اینه اصلا....؟ چرا نصفهنیمه حرف میزنی؟ چیزي شده؟
چیزي نگفت..
کش ماسکو کامل از گردنش درآورد و از تخت پایین اومد..
داشت چیکار میکرد!؟
کفش هاي بندیشو از زیر تخت کشید بیرون و مشغول پوشیدنشون شد..
رفتم کنارش و گفتم: چیکار میکنی رسول؟ کجا میري؟!
بیخیال گفت: کجا باید برم؟! بریم سایت دیگه!
ابروهامو دادم بالا و گفتم: سایت چیه برادر من؟؟ دو ساعت پیشتو یادت رفته؟؟؟ امشب باید اینجا بمونی.. فردا یه آزمایش داري..
بندهاي کفششو بست و بلند شد روبروم ایستاد و گفت: من خوبم داوود چیزیم نیست.. دکترا همیشه شلوغش میکنن!
خواست به سمتِ بیرون بره که راهشو سد کردم و گفتم: بشین حداقل من برم کاراي ترخیصتو انجام بدم..
بی حوصله سري تکون داد و رو تخت نشست..!
به محضِ اینکه از اتاق بیرون اومدم شماره ي آقا محمدو گرفتم..بعد از سه تا بوق جواب داد: جانم داوود؟
گفتم: سلام آقا..
گفت: سلام... چی شده؟ رسول خوبه؟!
این پا و اون پا کردم و گفتم: خوبه آقا. راستش.. راستش..
محمد نگران گفت: راستش چی داوود؟ طوري شده؟
گفتم: نه آقا.. فقط بلند شده پاشو کرده تو یه کفش میگه من خوبم میخوام برم سایت..!
چند ثانیه مکث کرد.. سکوت کرد.. فکر کردم تماس قطع شده.. دوباره گفتم: آقا؟ صدامو دارین؟؟
گفت: دارم داوود.. گوشیو بده بهش..
داوود: آخه آقا.. نمیدونه من زنگ زدم به شما..
محمد: اشکالی نداره، بده بهش گوشیو..
چشمی گفتم و به سمتِ اتاق رفتم..
گوشیو گرفتم جلوي رسول و گفتم: محمده..
اخم کرد.. گوشیو از دستم نگرفت.. کشید! و بعد با صداي آرومی گفت: خبر رسوندي دیگه، آره؟؟
منتظر جوابم نموند.. گوشیو کنار گوشش گذاشت و گفت: رسولم آقا..
صداي محمدو نمیشنیدم..!
رسول با صدایی که تُنِش پایین بود، اما جدي، گفت: آقا ممنون میشم اجازه بدید براي زندگی شخصیم که به کار ارتباطی نداره خودم تصمیم بگیرم!
تعجب کردم... این رسول بود؟!
دوباره بعد از یه مکث گفت: من خوبم. نیازي به نگرانی کسی نیست.
صداش آروم بود.. لحنش آروم بود.. اما جمله هاش، مثلِ پُتک میکوبیدن...
ادامه داد: آقا ما داریم میایم سایت.. اونجا صحبت میکنم باهاتون..
گوشیو میدم به داوود.. خدانگهدار.
و بعد گوشیو سمت من گرفت..موبایلمو از دستش گرفتم و به صفحهش نگاه کردم.. محمد تماسو قطع کرده بود..
از تخت پایین اومد و گفت: بریم؟
گفتم: محمد چی گفت؟
شونه اي بالا انداخت و گفت: چیزِ خاصی نگفت..
نمیدونستم بینِ رسول و آقا محمد چه اتفاقی افتاده.. اما حس خوبی نداشتم..! اصلا حس خوبی نداشتم..
میترسیدم از اینکه بریم سایت، اما اگر رسولو نمیبردم، خودش تنها میرفت..
بعد از اینکه کاراي ترخیصش رو به زور و با رضایت خودش و چندتا امضا انجام دادیم، از بیمارستان خارج شدیم و به سمتِ سایت راه افتادیم..
وارد سایت که شدیم، من پشتِ سرِ رسول راه میرفتم! ناخودآگاه انگار از برخوردِ محمد ترس داشتم..!
خواستیم از پله ها بریم پایین که صداي یه نفر متوقفمون کرد..
محمد بود که با جدیت اسممو صدا زده بود..
برگشتم و گفتم: جانم آقا؟
به سمت اتاقِ آقاي عبدي رفت و گفت: هر دوتون برید توي اتاقم تا من بیام..
و رفت!
رسول بیخیال بود.. انگار اصلا براش مهم نبود..!
دستشو کشیدم و به سمت اتاق محمد رفتیم..
چند دقیقه اي نشسته بودیم که محمد اومد..
پشت میزش رفت و نشست و گفت: خب؟ میشنوم..؟
سکوتمونو که دید رو به من گفت: مگه بهت نگفته بودم شب باید بستري بمونه؟ چرا برگشتین؟ مگه من به تو نسپرده بودمش..؟
به جاي من، رسول در حالیکه سرش پایین بود گفت: مگه من بچم که منو سپردین به داوود؟!
و بعد سرشو بالا آورد و محمدو نگاه کرد!
نمیدونم اما حس کردم رو کلمه ي "بچه" تاکید کرد!!
سکوت کردم.. نگاهم بین محمد و رسول تو نوسان بود..
محمد بدون اینکه جواب رسولو بده گفت: با شمام آقا داوود..
نگاهش کردم و گفتم: گوش نکرد آقا..
نیم نگاهی به رسول انداختم و ادامه دادم: میشناسینش که..
پوزخندِ کوچیکی زد و گفت: بله، میشناسم.. از لجبازیاشون قشنگ آگاهم..
رسول زیرِ لب خیلی آروم طوري که محمد نشنوه گفت: درس پس میدیم آقا!
با تعجب نگاهش کردم.. رسول چرا اینطوري حرف میزد؟! میدونست جلوي کی نشسته؟؟
محمد دوباره گفت: چرا نموندي؟؟
این دفعه مخاطبش رسول بود..
آروم گفت: چون خوبم آقا..
محمد عصبی گفت: صبحم خوب بودي، ولی بعدش به اون حال افتادي..
رسول جواب داد: الان خوبم...!
محمد کلافه بود.. اینو کاراش نشون میداد..
رسول اما، خیلی آروم بود.. رفتارش.. حرکاتش.. صحبت کردنش..!
محمد از پشتِ میزش بلند شد و گفت: ممنون داوود، تو میتونی بري سر کارت..
با مکث از روي صندلیم بلند شدم..
نگاهی به رسول انداختم.. سرش پایین بود..
چشمی گفتم و از در اتاق بیرون رفتم..
کاش محمد میتونست رسولو قانع کنه برگرده درمانگاه.. کاش تا گرفتن اون آزمایش حرف گوش کنه.. کاش
دیگه هیچوقت رسولو تو اون حال نبینم!
کاش...!
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
|هموطن|
به جاي من، رسول در حالیکه سرش پایین بود گفت: مگه من بچم که منو سپردین به داوود؟! و بعد سرشو بالا آ
نظراتونو بگید بیایم بخونیم با هم🌱
هدایت شده از [ سین زنی ِزیرشیروونی🌱 ]
.
هدیه ی تولد رفیقتو متناسب با سلیقه اش از اینجا بگیر ؛👀🎀
.
تا کی میخوای برای هر مناسبت کلی خرج الکی بزاری رو دستت دختر ؟
اینجا هم شمع دارن هم دیوارکوب و جاعودی >>😮💨💗
https://eitaa.com/joinchat/568263572C6d064eafba
پارت هفتاد و پنجم
[رسول]
داوود از اتاق بیرون رفت و درو بست..
محمد عصبانی بود.. کلافه بود.. اینو از ضرب گرفتن انگشتايِ دستش رو میز میفهمیدم.. از نفس هاي عمیقش..
سر به زیر روي صندلی نشسته بودم..
از پشت میزش بلند شد و اومد روبروي من نشست..
هنوز سرم پایین بود. دلخور..!؟ نه! من حتی هنوز باورم نشده بود اون حرفا رو از محمد شنیدم که بخوام دلخور باشم...
من دلخور نبودم..! گیج بودم.. گُم بودم...
فکر میکردم خواب دیدم!
جدي گفت: براي چی اومدي رسول؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: چون نیازي ندیدم بمونم..
این جمله اي که گفتم برام آشنا بود.. خیلی آشنا.. آره.. دقیقا مثل همین جمله رو محمد صبح تحویلم داده بود!
محمد گفت: حالِ صبحت یادت نمیاد؟
در حالیکه سرم پایین بود و با بندِ ساعتم بازي میکردم جواب دادم: هر چی بود گذشت..
کلافه گفت: به چی میخواي برسی رسول؟
نگاه سردمو بهش انداختم و گفتم: به هیچی آقا محمد.. من فقط تو سایت خیلی کار دارم.. نمیتونستم اونجا بمونم..
و با یه مکث ادامه دادم: میتونم برم به کارام برسم؟
بدون اینکه جوابمو بده از جاش بلند شد و سمت میزش رفت.. با نگاهم دنبالش میکردم..
تلفنو برداشت و شماره اي رو گرفت..بعد از چند ثانیه گفت: سلاام، آقاي دکتر شریفی! حال شما..؟! ممنون ما هم خوبیم..
دکتر جان سایتی..؟
نه نه.. فقط یه زحمتی برات داشتم..
یکی از بچه ها نیاز به تست آسم اضطرابی داشت، بیمارستان نجمیه گفتن براي فردا صبح انجام میشه..
میخواستم بدونم شما جایی میشناسی بتونیم الان بریم انجامش بدیم..؟
بله بله، از بچه هاي سایت..
نه، دولتی و خصوصیش فرقی نداره..
خیلی لطف میکنی دکتر جان، پس من منتظر تماستم..
و تلفنو قطع کرد..
بی خیال گفتم: من جایی نمیام..
جدي گفت: میبرمت!
سرمو به سمتش چرخوندم و گفتم: این انصاف نیست چون فرماندهاین فکر کنین میتونین به همه زور بگینآقا!
ابروهاش بالا رفت.. تعجب میکرد از این رسولی که جلوش نشسته..!
ولی این رسولی که اینجا بود، دیگه نمیخواست بار باشه رو دوشِ کسی.. نمیخواست کسی بخاطرش اذیت شه..!
بهم گفته بود ماموریتشو خراب میکنم.. آره..!؟
پس یعنی حضورم براش اذیت کنندهست..!
دلم نمیخواست محمد از روي ترحم و عذاب وجدان برام کاري کنه..
محمدي که اینجاست، همونیه که صبح اون حرفا رو بهم زد.. الانم فقط بخاطر حال بدِ صبحم که فکر میکنه مسببش خودشه داره دلسوزي میکنه.. من از این دلسوزيِ ترحم آمیز متنفر بودم!
خسته و مغلوب گفت: من بهت زور نمیگم رسول..
سکوت کردم.. جلو اومد و اینبار، به جاي روبرو، روي صندلیِ کنارم نشست.. گوشیشو تو دستاش جا به جا میکرد..
به سمتم چرخید و گفت: میدونم از دستم دلخوري..
جملهش هنوز تموم نشده بود که سرد گفتم: نیستم آقا..
گفت: آره.. شاید حتی یه چیزي بالاتر از دلخوري..
ادامه داد: بهم اعتماد داري..؟
داشتم.. همیشه بهش اعتماد داشتم.. حتی با وجودِ اینکه اون حرف ها رو بهم زده بود..
سکوتمو که دید ادامه داد: تو بیمارستانم بهت گفتم رسول.. من بین بد و بدتر، بدو انتخاب کردم.... ازم توضیح نخواه.. نمیتونم چیزي بگم، ولی بدون انتخابم هرچقدرم بد باشه بازم براي تو بهتره..!
یه لحظه یادم رفت ازش دلگیرم!
تو چشماش نگاه کردم و سریع گفتم: براي شما چی؟ براي شما هم این انتخاب بهتره..؟
لبخندِ کوتاهی زد و گفت: نمیدونم..!
گیج بودم.. انگار وسطِ یه بیابون گیر کرده بودم.. نمیدونستم باید چیکار کنم..!
حرفاي محمدو نمیفهمیدم.. بهم گفته بود باعث دردسرشم و الان داشت با این دردسر حرف میزد..!
گفته بود مزاحمشم و الان میخواست این مزاحمو ببره دکتر!
ذهنم نمیتونست این همه رفتارِ ضد و نقیضو درك کنه.
تو همین فکر بودم که تلفنِ رويِ میز زنگ خورد.. محمد دستشو رو زانوهاش گذاشت و بلند شد و به سمت میزش رفت..
تلفنو جواب داد: جانم دکتر..؟ آهان.. خب.. یعنی الان دیگه؟؟ بله بله بلدم اونجا رو.. خیلی خب، پس من میگم که شما هماهنگ کردي.. خیلی ممنون..فعلا خدانگهدار.
کاپشنش رو از روي صندلیش برداشت و رفت کنار در ایستاد..
از جام بلند نشدم..!
صدام کرد: رسول!
فرماندم بود.. آره؟ همونی که وقتی اسممو صدا میزد نمیذاشتم به آخرش برسه و میگفتم "جانم آقا".. آره؟
ولی نمیتونستم.. نه که بخوام ادا دربیارم.. نه! واقعا نمیتونستم جوابشو بدم..
قلبم ازش پُرِ پُر بود..
من هر وقت از هر کس و هر چیزي دلگیر میشدم، هر وقت از هر کسی میرنجیدم، میرفتم پیشِ محمد.. الان باید کجا میرفتم که سبک میشدم..؟ پیش کی از محمد گله میکردم..!؟
داشت حرص میخورد.. اینو میفهمیدم..!
از در فاصله گرفت.. اومد کنارم نشست و با لحنی که توش پر از خواهش بود گفت: این دستور نیست رسول..این خواهشه!
اگه الان با من نیاي، اگه الان خیالم ازت راحت نشه، تو تمام این روزایی که تهران نیستم استرسش راحتم نمیذاره.. براي خودت نه.. برا من بیا..
و بعد بلند شد و با قدم هاي بلند از اتاق بیرون رفت..
هر چی بیشتر میگذشت، محمد منو بیشتر تو چاله ي سردرگمی فرو میکرد..!
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown