پارت هفتاد و هشتم:
[رسول]
کلید انداختم و در خونه رو باز کردم..
چراغا خاموش بود.. اهلِ خونه بیرون بودن.. مامان صبح گفته بود امشب میرن خونه ي سمانه و دیر برمیگردن...آروم به سمت اتاقم رفتم..
پاکتِ داروهامو رو عسلی کنار تختم گذاشتم و با همون لباس هاي بیرونی خودمو انداختم روي تخت!
سرم درد میکرد. از تظاهر کردن.. از خنده هاي الکی.. از بغلِ خداحافظیاي که به دلم نَنشسته بود!
سرم درد میکرد.. از تعارفِ نصفه نیمه اي که کاملش نکرد.. از تعارفِ الکی!
گیج بودم... بینِ این همه تناقضش..
منو بین این همه دو دلی رها کرد!
این محمد بود؟!
کسی که از صبح نمیشناختمش!!
کسی که از صبح برام غریبه ترین آدمِ دنیا بود...
طاق باز رو تخت خوابیده بودم که گوشیم تو جیبم ویبره رفت..!
با آهنگی که همیشه براي آلارم بود..!
تعجب کردم.. هیچوقت ساعت گوشیمو براي 10 شب تنظیم نکرده بودم..!
گوشیمو از جیبم درآوردم و نگاهش کردم..
نوشته ي "داروهات استاد" رو صفحه خاموش و روشن میشد..!
تعجب کردم.. تو فکر رفتم.. و یهو.. یادِ اون پنج دقیقه اي افتادم که محمد بهم گفت گوشیش شارژ نداره و گوشیمو گرفت تا زنگ بزنه.
یه لبخند نشست گوشه ي لبم..!
یه لبخندي که اصلا دلش نمیخواست به چیزاي دیگه فکر کنه..!
نمیخواست فکر کنه درست دوازده ساعت پیش چی از محمد شنیده!
میخواست فقط به این کلمه هایی که رو صفحه ي گوشی نشستن فکر کنه!
آلارمو خاموش کردم و پلاستیکِ داروهامو جلوم گذاشتم..
دیشب، همین موقع من یه آدمِ عادي، بدونِ هیچ مشکلی بودم که میخواستم بخوابم اما امشب یه پلاستیک
پر از دارو جلوم بود.. دنیاي جالبی بود..
بلند شدم تا از آشپزخونه آب بیارم و قرص هامو بخورم..
حتی از ترسِ حالتی که صبح بهم دست داده بود هم که شده، باید مرتب داروهامو مصرف میکردم..!
به کسی نگفتم اما.. حالم فاجعه بود..
تا حالا تو استخر خواستین نفس بکشین..؟ زیرِ آب؟! حسی که صبح داشتم یه همچین حسی بود.. حس خفه شدن.. تقلا کردن برا گرفتنِ یه نفس..!
خواستم قرص هامو بردارم که نگاهم افتاد به چراغِ کوچیکِ آبی رنگی که داشت بالاي گوشیم روشن خاموش میشد و خبر از پیامِ جدید داشت..
لیوانِ آبو رو میز گذاشتم و گوشیمو برداشتم.
از محمد بود..
نوشته بود: "فرصت نشد چکش کنم.. زنگ خورد؟!"
ازش دلخور بودم و نبودم!
یه حسی مثل گیر کردن تو برزخ، حسِ گم شدن تو یه بازارِ شلوغ..!
بهم گفته بود مزاحمشم..! میخواستم ازش دور شم اما هر چی دور میشدم میدیدم نشونه هاي محمد اطرافمن.. میخواستم دور شم اما میدیدم میخواد منو ببره بیمارستان.. میخواستم دور شم اما میدیدم میخواد با بچه ها شام بخوریم.. میخواستم دور شم و میدیدم براي ساعت مصرف داروهام آلارم گذاشته..
نمیفهمیدم.. نه خودمو میفهمیدم نه محمدو..
صداي پیامک نگاهمو به صفحه ي گوشیم کشوند..
دوباره محمد بود.. نوشته بود: "یکی از داروهات هر هشت ساعته.. روش نوشته.. حتما الان بخورش که بعدي بشه ساعت شیشِ صبح که بیدار میشی" .
محمد داشت منو گیج میکرد.. داشت دیوونه میکرد!
بدون اینکه جواب بدم گوشی رو گذاشتم کنار..
روي تخت دراز کشیدم و ساعدم رو روي چشمام گذاشتم..
نمیخواستم بخوابم اما انگار هیچ جونی تو تنم نبود که خوابم برد..
نمیدونم چقدر گذشته بود که گوشیم زنگ خورد.. نشستم و به گوشیم نگاه کردم..
محمد بود..
یاد پیامش افتادم.. جواب نداده بودم.. ساعت رو نگاه کردم.. ده و نیم بود..
دکمه ي اتصالو زدم و گوشیو گذاشتم کنارِ گوشم..
صدايِ نفس هاي تند و عمیقش تو گوشی پیچید..
چیزي نگفتم..
با جدي ترین لحنِ ممکن گفت: خوردي داروهاتو؟!
جز یه "بله"ي آروم و کوتاه چیزِ دیگه اي جرأت نکردم بگم..!
جدي تر ادامه داد: من سر سلامتیت حتی با خودتم شوخی ندارم رسول.. بخواي کوتاهی کنی، سَر سَري بگیري، میسپارمت دست داوود. میشناسیش که؟ از منم پیگیرتره.. میاد بَست میشینه کنارت خودش همه چیو سامون میده!
جواب ندادم..
بلندتر گفت: شنیدي رسول؟!؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم: بله آقا..!
خواست چیزي بگه که از پشت گوشی یه نفر صداش کرد..
صداش.. صداش شبیهِ صدايِ علی بود..!
آروم گفتم: آقا.. شما.. شما سایتین؟؟!
چیزي نگفت که ادامه دادم: مگه نگفتین دیگه کاري سایت ندارین؟؟
با همون لحنش گفت: کاري پیش اومد.. مجبور شدم بیام..
بعد ادامه داد: الانم باید برم، کاري نداري؟!
"خداحافظ" بی جونی گفتم و تماسو قطع کردم..
من میدونستم.. کاري پیش نیومده بود.. از اول کار داشت..! از اول میدونست باید بره سایت..
این محمدي که واینساد من حرف بزنم و تلفنو قطع کرد، از همون وقتی که منو برد بیمارستان میدونست باید برگرده سایت.. پس.. پس بخاطر همین بهم اصرار نکرد باهاش برم..
سرمو تکون دادم.. سري که توش پُر بود از افکار مبهم.. ضد و نقیض.. افکاري که اگه میخواستم دل به همه شون بدم، قطعا تا صبح خوابم نمیبرد..
لباسامو عوض کردم، مسواك زدم و رو تختم نشستم..
اسپري نارنجیو برداشتم.. خنده دار بود، ولی هنوز میترسیدم استفادهش کنم!
کاش داوود اینجا بود! کنارش حتی چیزاي دردناك، راحت میشدن! مطمئنم اگه بود و بهش میگفتم اول اون بزنه بعد من استفاده کنم، قبول میکرد!!
بروشورشو برداشتم و خوندم..
"همزمان با زدن یک پاف یک نفس عمیق بکشید. اسپري را از دهان خارج کنید و به مدت 10 ثانیه نفس خود را در سینه حبس کنید، به آهستگی هوا را بیرون دهید و تنفس معمولی را شروع کنید."
درپوششو باز کردم.. اسپریو داخل دهانم گذاشتم و فشار دادم..
هوايِ حاويِ قطره هاي مرطوبِ خنکی به تهِ گلوم خورد.. نفس عمیقی کشیدم و بعد از دَه ثانیه رهاش کردم..
راحت تر از چیزي که فکر میکردم بود.
شاید باید این کارو تا مدت ها ادامه میدادم..!
اسپریو نگاه کردم و گفتم: سلام دوستِ جدیدم!
و بعد گذاشتمش رو عسلی..
درمونده به لامپی که روشن بود نگاه کردم.. خسته و بی جون بلند شدم و خاموشش کردم و به تخت برگشتم..
طاق باز دراز کشیدم..
از صبح تا الان، هزارتا فکر.. هزارتا حرف.. هزارتا ناراحتی و دلخوري و اتفاق برام پیش اومده بود.. اتفاقایی که حواسِ منو از تنها رفتنِ محمد پرت کرده بودن..
اما الان.. تو این تاریکیِ شب.. تو این تنهایی.... فقط و فقط خاطراتِ سفرِ آخرِ محمد جلوي چشمم رژه میرفتن..!
این پهلو به اون پهلو میشدم.. جامو تغییر میدادم.. آب میخوردم.. اما نه.. هیچ جوره این افکار لعنتی از جلوي چشمام کنار نمیرفتن...
نمیدونم چقدر گذشت که با همین فکرهاي آشفته، چشمام سنگین شد و به خواب رفتم..
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
پارت هفتاد و نهم:
[فرشید]
دو روز از رفتنِ آقا محمد میگذشت..
نگرانش بودم، اما تا اون لحظه همه چیز خوب بود... امیدوار بودم بی گُدار به آب نزده باشه.. امیدوار بودم مثلِ همیشه، حواسش به همه چی، و بیشتر از همه چی به خودش باشه..
رسول دقیقا تا شبِ قبل از رفتنِ محمد گرفته بود، ناراحت بود.. شاید همه فکر میکردن از حالِ بدشه.. از بیماريِ ناخوندهشه..!
اما من میدونستم تمام حال بدش بخاطرِ تنها رفتنِ محمده.. فکر میکردم اگه محمد تنها بره، تمام ذهن رسول فلج میشه..
اما تو این دو روز، فهمیده بودم چقدر اشتباه میکردم..!
از فرداي رفتنِ محمد، رسول مثلِ همیشه شد.. حتی قوي تر..! تظاهر یا واقعی بودنشو نمیدونم! اما اینو میدونم که رسول، تو این دو روز، مثل یه آهن ربا همه ي اعضاي تیمو کنار هم نگه داشته بود.. برنامه ي همه رو دقیق چک کرده بود و همه رو هماهنگ نگه داشته بود..
دقیق.. جدي.. منظم!
از صبح که میومد، اول گزارش از بچه ها میگرفت.. کم و کسریشونو بهشونمیگفت و بعد میرفت سر کار خودش.
تنها صدايِ مزاحمِ این روزا، بینِ تیک تیک کیبورد بچه ها، صدايِ اسپري رسول بود که به همهمون میفهموند که باید هوايِ کسی که انقدر محکم وایساده رو داشته باشیم..
رسول جنگیده بود.. تا آخرین لحظه اي که محمد تهران بود جنگیده بود تا محمد تنها نره اما وقتی موفق نشده بود، از کار خودش دست نکشیده بود.. از هدفش.. از برنامهش.. از مسئولیتش دست نکشیده بود..!
هر طوري بود، به هر سختی که بود، رو پاش وایساده بود..
این رسول، هرچند خودش پر از نگرانی بود براي جايِ خالی محمد، اما نمیخواست بذاره این جايِ خالی براي
بچه ها حس شه..
و چقدر این رسولِ محکم بهم حسِ خوبی میداد..
بعد از ظهر بود.. رو صندلیم نشسته بودم و داشتم بررسی هامو انجام میدادم..
نگاهی سمت میز مرکزي رسول انداختم.. شهاب کنارش بود و داشتن باهم چیزیو بررسی میکردن..
مشغول کارم شدم که شهاب صدام کرد: فرشید؟!
نگاهش کردم که گفت: اگه کاري نداري یه لحظه میاي..؟
بلند شدم و سمتشون رفتم و گفتم: چیه باز؟ کارتون گیر کرده؟!
رسول جدي گفت: فرشید این ایمیلو نگاه کن.. به نظرت کیه؟!
چشممو به مانیتور دوختم و از چیزي که دیدم، چشمام سیاهی رفت..!
نوشته بود: "این ایمیل باشه یادگاري از ما، بهش بگو بالاخره راه ارتباط باخودشم پیدا میکنیم!"
میدونستم.. بخدا میدونستم منظورشون چیه! میدونستم کیا این ایمیلوفرستادن!
رسول منتظر نگاهم میکرد.. بهش گفتم: نمیدونم..!
هول شده بودم! دوباره گفتم: به ایمیل اداره اومده؟
شهاب سري تکون داد و گفت: نه، شخصیِ رسول..
سعی کردم آروم باشم.. باید به آقاي عبدي میگفتم.. اما نباید بچه ها میفهمیدن..!
همین موقع بود که سعید صدام کرد..
برگشتم سمتش که گفت: فرشید یه لحظه بیا این گزارش فیلماي دوربین ها رو که بررسی کردي برام بفرست میخوام تطبیق بدم با گزارش هاي خودم..
باشه اي گفتم و به سمتش رفتم..
اما دلم، پر از اضطراب بود. پر از نگرانی.. براي محمد!
سعید کنار میزم ایستاده بود.. رو صندلیم نشستم و گزارش ها رو براش فرستادم. بعد که رفت، آروم بلند شدم تا برم اتاقِ آقاي عبدي..
نگاهم سمتِ میزِ رسول افتاد..
نبود..
سرمو به سمت میز شهاب چرخوندم..! اونم نبود....
واي خداي من..
پله ها رو دوتا یکی به سمتِ اتاقِ آقاي عبدي رفتم..
در اتاقش باز بود..
تقه اي به در زدم و داخل رفتم..
شهاب و رسول روي مبل هاي اتاق آقاي عبدي نشسته بودن...
دیر رسیده بودم.. خیلی دیر رسیده بودم!!!
شهاب متعجب بود و رسول با اخم زُل زده بود به سرامیکاي کف اتاق..
حضور منو که حس کرد سرشو بالا آورد و گفت: میدونستی فرشید..؟ آره..
سرمو پایین انداختم....
شهاب رو به آقاي عبدي گفت: آقا.. الان چی میشه؟!
آقاي عبدي گفت: نگران نباش شهاب جان.. محمد خودش در جریانه..
رسول مثلِ یه آدمِ برق گرفته سرش رو به سمتِ عبدي چرخوند..!
عبدي ادامه داد: احتمالا هنوز اطلاعات موثقی ازش ندارن و نتونستن به دست بیارن.. بخاطر همین به رسول که قبلا صفایی تونسته بود به سیستمش نزدیک بشه ایمیل دادن.. به محمد اطلاع میدم بچه ها.. جاي نگرانی نیست.
این حرف آقاي عبدي ما رو آروم نکرده بود.. آروم هم نمیکرد..!
مثلِ لشکرِ شکست خورده از اتاق اومدیم بیرون..
رسول بدون اینکه با کسی حرف بزنه جلوتر از من و شهاب رفت و سر جاش نشست..
نگاهی به شهاب کردم.. گفت: حالا چی میشه ..؟
گفتم: نگران نباش... خدا هست. آقا محمد نیروي تازه کار نیست که بی هَوا کاري کنه...
سري تکون داد و به سمتِ میزش رفت..
پیشِ رسول رفتم. کنارش ایستادم و دستمو رو شونهش گذاشتم!
شونهشو از زیرِ دستم خالی کرد..
رو صندلی کنارش نشستم..
بهش گفتم: بخدا رسول محمد گفته بود به هیچکس نگم.. وگرنه منو میشناسی.. من چیزي از شماها پنهون میکنم آخه..؟
نگاهم کرد.. تو چشماش پر بود از حرف..
گفت: فرشید.. آخرین باري که شناسایی شده بودو که یادت نرفته. رفته؟
سرمو پایین انداختم..
دوباره گفت: فرشید من اگه میدونستم نمیذاشتم بره.. آقاي عبدي همین الانشم از تنها رفتن محمد راضی نیست.. اینو از حرفاش فهمیدم.. اگه میدونستم به جاي خودش به آقاي عبدي اصرار میکردم!! درستش
میکردم!! کاش میدونستم فرشید.. کاش میدونستم..!
نفساش عمیق شده بودن..
نه.. رسول نباید عصبی میشد..
بهش گفتم: آروم باش رسول جان.. مگه نگفتن استرس خوب نیست برات..؟
اخم کرده بود..
لباشو رو هم فشار میداد، پرده هاي بینیش باز و بسته میشدن تا هوايِ بیشتریو به داخل بکشن..
دستمو رو دستش گذاشتم و گفتم: خوبی رسول؟؟
سري تکون داد و از جیبش اسپریشو درآورد و داخل دهنش گذاشت و اسپري کرد..
نفس عمیقی کشید..
چشماشو بست و سرشو به پشتی صندلی تکیه داد..
دوباره گفتم: خوبی رسول...؟
با چشماي بسته سر تکون داد..چند دقیقه همونجا کنارش نشستم تا مطمئن شم خوبه..
هنوز چشماشو بسته بود.. گفت: برو فرشید.. خوبم داداش..
بی میل بلند شدم و به سمت میز رفتم..
استرس براي رسول سم بود..
نگرانش بودم.. نگران هر دوشون..
نگران محمد و رسول..
اما..
محمد برمیگشت.. محمد.. باید برمیگشت..
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown