[محرمانه_پارت هفتم]
توی ماشین منتظر آمدن نسرین از شرکت بود. آفتاب از پشت پاشین میتابید توی آینه و بعد مستقیم میخورد به چشم های کاوه. پلک هایش را جمع کرد و سرش را کمی پایین گرفت. دیشب با نسرین تلفنی صحبت کرده بود و بعد از آن چند روز شکر آب بودن، امروز همدیگر را میدیدند.
و حالا چند دقیقه زود تر آمده بود جلوی شرکت و زل زده بود به پله ها.
خیلی منتظر نماند که سر و کلهی نسرین پیدا شد. مانتو شلوار رسمی خاکستری تنش بود و مقنعه ی بلند مشکی اش تا نیمه های تنش را پوشانده بود. آرام آرام قدم بر میداشت و به سمت ماشین میآمد. در را باز کرد و همانقدر آرام نشست روی صندلی.
کاوه نگاهش میکرد. لبخند زد و گفت: سلام خانم! ظهر شما بخیر.
نسرین هم لبخند نصفه و نیمه ای زد. عینک آفتابیاش را برداشت و روی مقنعه اش گذاشت. پشت پلک نازک کرد و گفت: علیک سلام!
کاوه خندید! گفت: دیشب مگه آشتی نکردی شما؟!
نسرین جواب داد: وقتی میخواستم بخوابم یادم رفت سیوش کنم همهش پرید.
لبخند کاوه عمیق تر شد. نگاهش را از نسرین گرفت و به خیابان رو به رویش دوخت.
نفس عمیقی کشید. گفت: خب، الان ینی مراحل منت کشیِ دیشب پشتِ تلفن رو یکی یکی باید طی کنیم دوباره؟!
و نگاهش را با مکث از خیابان گرفت و به نسرین انداخت.
نسرین شانه بالا انداخت. کوتاه گفت: یَحتمل!
بعد دست راستش را بالا آورد و گرفت جلوی کاوه و کودکانه گفت: قشنگه؟!
انگشترِ تک نگین در انگشت های کشیده اش برق میزد. کاوه یک آن خواست دستش را جلو ببرد و دست نسرین را بگیرد و انگشتر را نگاه کند. اما آن را روی دنده مُشت کرد. با آنکه صیغهی محرمیت بین آنها خوانده شده بود اما، ترسید نکند نسرین احساس خوبی نداشته باشد.
به جایش گفت: خیلی قشنگه! ینی در واقع تو دستای شما قشنگه! اندازه بود؟!
نسرین که انگار هیچ جوره نمیتوانست، یا نمیخواست ماجرای چند روز پیش را فراموش کند، لبخندش را جمع کرد و به جای جواب به سوالِ کاوه گفت: بخشیدم! ولی یادم نمیره..
لبخند کاوه هم روی لبش خشک شد. فکر نمیکرد این موضوع انقدر کِش پیدا کند.
نگاهش را پایین انداخت و بعد دوباره خیابان رو به رویش را نگاه کرد.
نسرین گفت: اون روز داشتم با دوستم حرف میزدم..
مکث کوتاهی کرد و منتظر شد کاوه نگاهش کند، بعد تند پشت هم ادامه داد: اونم نامزدش نظامیه.. ازش پرسیدم اینطوریه مثل تو یا نه؟! گفت اصلا اینطوری نیست.. کلی تا حالا با هم رفتن مسافرت و بیرون و خوش گذروندن.. اونوقت تو واسه یه بیرون رفتن ساده.. واسه یه وقت محضر گرفتن اینطوری میکنی..
و بعد دست به سینه نشست و رو به رویش را نگاه کرد..
کاوه بی حرف، مات مانده بود. از کودکی از مقایسه کردن بیزار بود. آب دهانش را برد پایین. پیش خودش فکر میکرد نسرین حق دارد ناراحت باشد، اما حق مقایسه کردن را به او نمیداد!
با اینهمه، همان روز اول، که نسرین را با آن چادر سفید با گل های صورتی دیده بود، به خودش قول داده بود هیچوقت او را عمدا ناراحت نکند. پس نفس عمیق کشید. سعی کرد لبخند بزند اما فقط توانست لب هایش را کمی کِش بدهد. ماشین را روشن کرد و با لحنی که سعی میکرد نرم و آرام باشد گفت: چشم.. درستش میکنیم انشاءالله
[محرمانه_پارت هشتم]
تمام برنامههایش را کنسل کرده بود تا برای کارها عجله نداشته باشد. تا بعد از غروب بیرون بودند و شام را در یک سفره خانهی کوچک خوردند. نسرین از اینکه توانسته بود تاریخ مورد نظرش را در محضری که میخواست رزرو کند، خوشحال بود. درست یک ماه دیگر.
سر شام مدام از با کلاس بودنِ این تصمیمش حرف میزد. از اینکه دخترخاله و دخترعموهایش چقدر در کفِ این کار میمانند و حتما آنها هم از نسرین تقلید کرده و مراسم عقدشان را در روز تولدشان برگزار میکنند. و کاوه، فقط لبخند زده بود.
بعد از شام، نسرین را به خانهشان رساند و خودش هم برگشت خانه. خسته بود. فردا در اداره جلسه داشت و قبل از آن، آخرین بازجویی متهمان پرونده به عهده اش بود. متهمانی که کمکم پرونده شان فرستاده میشد داد سرا.
با وجود خواهر و خواهرزاده هایش که مهمان خانهشان بودند، زود تر از همیشه شب بخیر گفت و به اتاقش رفت.
روز بعد، به جای پیراهن و شلوار های اداری اش، پیراهن نظامی اش را از توی کمد بیرون آورد. رسم همین بود. در جلسات، همه با پوشش رسمی اداره حاظر میشدند.
پیراهن پسته ای و شلوار مشکی را از کاور پلاستیکی خشکشویی بیرون کشید و پوشید. درجههایش را دوباره روی شانه چسباند. موهایش را شانه کرد و کیفش را برداشت و آهسته از خانه بیرون رفت.
صبح زود، بازجویی را انجام داد و نزدیکی های ساعت ۱۰، آمادهی رفتن به جلسه شد. در جلسه، بعد از صحبت های سرهنگ رهنما و همکارانِ ادارات دیگر، نوبت به او رسید که درباره پروندهی اخیرش صحبت کند. تحسین در نگاه حاضران و غرور در چشم های سرهنگ رهنما دیده میشد.
بعد از تمام شدن جلسه، کاوه مدارک و پروندههای همراهش را از روی میز جمع کرد و بلند شد.
اتاق شلوغ شده بود. همه بلند شده بودند. کاوه خداحافظی کرد و احترام گذاشت و خواست از در برود بیرون که سرهنگ رهنما صدایش کرد. در حال صحبت با یکی از سرگردهای قدیمی اداره بود که رو به او گفت: ببخشید یه لحظه..
و کاوه را صدا کرد: سرگرد ستوده.
کاوه ایستاد. سرهنگ گفت: برو اتاق من الان میام.
کاوه چشمی گفت و احترام گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
به اتاقش رفت و پروندهها را گذاشت و برگشت به راهروی اول.
وارد اتاق سرهنگ شد، و روی یکی از صندلیهای چرمی جلوی میزش نشست.
چند دقیقه بیشتر نگذشت که سرهنگ وارد اتاق شد.
"بشین ستوده بلند نشو"ی سرهنگ به کاوه افاقه نکرد و به پای رهنما ایستاد.
سرهنگ پشت صندلی اش نشست و ساعتش را نگاه کرد. گفت: خب، بشین.. کاری که نداری ستوده!؟
کاوه نشست. گفت: نه آقا، جانم، امری بود با بنده؟!
سرهنگ گفت: پروندهت در چه حاله؟!
کاوه جواب داد: آقا تقریبا آخراشه. گزارشش رو بدم خدمتتون، ببینید امضا کنید، همین روزا میفرستمشون داد سرا..
سرهنگ گفت: پس اعتراف و گرفتی؟! و خندید
کاوه سر تکان داد و گفت: بله آقا..
سرهنگ گفت: خوبه.. و از روی صندلی بلند شد.
به سمت پنجره رفت و نفس عمیقی کشید. همانطور که از پنجره، حیاط شلوغ و پر تکاپوی اداره را نگاه میکرد گفت: چقد میخوای خستگی در کنی ستوده؟!
کاوه که منظور رهنما را سریع فهمید گفت: پروندهی جدید هست آقا؟! من درخدمتم..
سرهنگ به سمت کاوه برگشت. دستش را به ریش های کوتاه و جو گندمیاش کشید. گفت: آره، پروندهی جدیده.. ولی خیلی با قبلیها فرق داره. خیلی!
[محرمانه_پارت نهم]
باد ملایم تابستانی از پنجرهی اتاق سرهنگ به داخل میوزید و برگه های تقویم رومیزی را آرام تکان میداد.
کاوه پرسید: چه تفاوتی..؟
رهنما به سمت میزش رفت و از کشو، پاکتی را برداشت. میز را دور زد. روی صندلی رو به روی کاوه نشست و پاکت را روی میز گذاشت. کاوه پاکت کاهی را نگاه کرد. با جوهرِ قرمز رویش مُهر شده بود "خیلی محرمانه" .
کاوه سرش را بالا آورد و رهنما را نگاه کرد. سرهنگ گفت: تفاوتش با مابقی پرونده ها همینه. و به مُهر روی پاکت اشاره کرد.
کاوه ساکت بود. رهنما ادامه داد: پروندهی سنیگینه ستوده. بر خلاف خیلی از موارد، نمیخوام و نمیتونم که بدم دستت و بگم برو پیگیرش باش. من توانایی حلش رو تو وجود تو میبینم. شاید فقط تو وجود تو! ولی این کافی نیست! خودت باید ببینی میتونی یا نه!
کاوه هر لحظه کنجکاو تر از قبل میشد. پرسید: چه پرونده ایه آقا..؟
تقه ای به در خورد. رهنما به سرعت پاکت را روی میز برعکس کرد تا مُهر روی پاکت مخفی بماند.
بعد گفت: بفرمایید. آبدارچی اداره، با سینی پر از چای با اجازه ای گفت و داخل شد. دو لیوان چای پررنگ روی میز گذاشت و آرام گفت: بفرمایید.
سرهنگ گفت: دستت درد نکنه ممد آقا! و کاوه هم کوتاه تشکر کرد.
سرهنگ گفت: ستوده، همین اول قبل از هرچی اینو باید بگم، که چه مسئول این پرونده بشی، چه نه، با هیچکس نباید در مورد موضوعش صحبت کنی، مفهومه؟
کاوه سر تکان داد و گفت: مفهومه قربان.
رهنما پاکت را برداشت و چند پوشهی مقوایی از داخلش بیرون آورد. گذاشت جلوی کاوه و گفت: پروندهی قاچاق اعضای بدنه.. و تو برخی موارد تایید نشده مشکوک به قاچاق انسان.
کاوه تعجب کرد. فکری که توی ذهنش میچرخید را بلند پرسید: آقا.. ما از این مدل پرونده ها قبلا هم داشتیم. به این شدت محافظت شده نبودن.. این یکی چرا انقدر فرق داره..؟
رهنما پوشه ی اول را باز کرد و پاک نامهی مهر شده ای را از داخلش برداشت و سمت کاوه گرفت. گفت: بازش کن .. عکسای داخلش رو ببین. این بار خیلی پیچیده تر و گسترده تره. فقط صحبت از چند نفر یا یه خونهی کوچیک، یا یه شبکه ی محدود نیست. این بار با یه تیم طرفیم. یه تیم که احتمالا باید خیلی حرفهای باشن. و خطرناک..!
کاوه نفس عمیقی کشید، هرچه بیشتر میپرسید و بیشتر میشنید، کمتر میفهمید.
گفت: اشراف به همچین تیمی از پس یه نفر بر میاد؟! آخه گفتید کسی نباید در جریان باشه..
رهنما لبخند زد. لیوان چای را از روی میز برداشت. در قندان کوچک روی میز را هم باز کرد و چند توت خشک از آن بیرون آورد و توی دهانش گذاشت. به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: مسئله دقیقا همینجاست.. این پرونده از طرف رییس پلیس برامون فرستاده شده.. و از دو سال پیش تا به حال، سه بار، سه تا تیم مختلف روش کار کردن..
کاوه با صدای آرام پرسید: و به نتیجه.. نرسیدن؟!
رهنما گفت: نه! نرسیدن. بعد دستش را روی پوشهی آبی روی میز زد و ادامه داد: توی این پرونده، دربارهش دقیق بخون. هر کدوم از این سه تا تیم، به یه نحوی از انجام پرونده کنار کشیدن. سرگرد یاسر و سرگرد محمدی ازش کنار کشیدن و سروان کیانی، اولین کسی که روی پرونده کار میکرد.... و سکوت کرد.
کاوه اخم ریزی کرد. پرسید: حذفش کردن..؟
رهنما گفت: ایشون رو بطور مستقیم. و خیلیا رو غیر مستقیم..
کاوه سر تکان داد. سرهنگ تند تند، پشت هم گفت: ماشین برادر سرگرد یاسر توی جاده ی شمال ترمز میبُره و به همراه خانوادهش یه تصادف بد میکنن. پسر خود سرگرد چند بار از طرف افراد ناشناس تهدید به مرگ شده. دختر پنج سالهی سرگرد محمدی دزدیده شده و بعد از چند روز با موهای کاملا تراشیده برگردونده شد در خونه. و خیلی از این مواردی که برای این سه نفر و خانواده هاشون اتفاق افتاده. همه رو توی این پرونده میتونی بخونی.
کاوه لب هایش را با زبان تر کرد. گفت: تمام اینا از طرف، مضمونین پرونده صورت گرفته؟
رهنما گفت: جز شهادت سروان کیانی، برای مابقی موارد نتونستن خط و ربط محکم پیدا کنن. اما شواهد و مدارک میگن که از طرف اون ها بوده..
کاوه پاکت عکس هایی که توی دستش بود را نگاه کرد. صدای دعوای دو نفر که برای حل نزاع خانوادگی آمده بودند ادارهی پلیس از محوطه به گوش می رسید. کاوه پاکت را روی میز گذاشت و گفت: خب.. الان من باید چیکار کنم؟
[محرمانه_پارت دهم]
سرهنگ کاوه را نگاه کرد. لیوان چایاش را روی میز گذاشت. آرنجهایش را به زانو تکیه داد و به جلو متمایل شد و دست هایش را توی هم قفل کرد.
مستقیم زل زد به چشم های کاوه و پرسید: همینقدر دونستن کافی نبود که بخوای پا پس بکشی؟!
کاوه گفت: شما اینا رو نگفتید که من پا پس بکشم قربان.
رهنما لبخند کوتاهی زد و دوباره با دست، روی صورت و چانه اش کشید.
گفت: برای اینکه تصمیم بگیری ستوده، باید خوب به همه چی اشراف داشته باشی.
باید ریز به ریز و مو به موی پرونده رو بخونی. ما هیچ اطلاعاتی از طرف مقابل نداریم. حتی هیچ حدسی هم دربارهاینکه ممکنه کیا باشن نداریم! صرفا چند تا مکان پر ترددشون رو اونم بر اساس حدس و گمان میتونیم بگیم.
کاوه سر تکان داد. سرهنگ ادامه داد: ما نمیخوایم دیگه تلفات بدیم و رو دست بخوریم. وقتی هر سه نفرِ ما تو مراحل اولیه حل پرونده این مشکلات براشون پیش اومده ینی..؟!
و سکوت کرد و کاوه را نگاه کرد.
کاوه بی مکث گفت: ینی قطعا اطلاعات ما از درون داره درز میکنه آقا..
سرهنگ گفت: دقیقا. دقیقا ستوده.
و بعد شروع کرد به جمع کردن پرونده های باز روی میز.
گفت: اگر قرار باشه تو وارد این مسیر بشی، ما باید اون چشم رو دور بزنیم!
کاوه پرسید: ولی خب چطوری آقا؟! قطعا اون دو نفری که بعد از سروان کیانی وارد این قضیه شدن همین تمهیدات رو انجام دادن.. اما نتیجه ای نداشته طبق فرمایشات خودتون.
رهنما تمام پروندهها را داخل پاکت کاهی گذاشت و دست دراز کرد سمت کاوه. کاوه سریع پاکت کوچک عکس ها را برداشت و به دست رهنما داد.
سرهنگ که از جمع کردن تمام محتویات پاکت خیالش راحت شد، صدایش را آورد پایین و گفت: اونا چطوری وارد این بازی شدن؟ تحت عنوان سرگرد محمدی و سرگرد یاسر. ولی اگر تو بری، قراره چطور بری؟؟
و سکوت کرد. کاوه فکری که به ذهنش رسید را بلعید و صبر کرد تا از زبان سرهنگ بشنود. سرهنگ گفت: به عنوانِ یه شخص عادی! نه به عنوان پلیس.
ابروی چپ کاوه ریز ریز میپَرید. انگشت سبابه اش را روی ابرویش گذاشت و با فشار به سمت شقیقه اش کشید. از سرهنگ پرسید: ببخشید.. ولی من.. متوجه نمیشم. گفتید ما اونا رو نمیشناشیم.. پس وقتی نمیشناسیمشون چطور مسئله نفوذ مطرح میشه؟ ما چطور میتونیم ناشناس نفوذ کنیم به جایی که نمیدونیم کجاست و بین کسایی که نمیدونیم کیَن؟!
سرهنگ ساعتش را نگاه کرد. از رو به روی کاوه بلند شد، پاکت پرونده را برداشت به سمت میز خودش رفت. یک پاکت نو بزرگتر از کشو بیرون آورد و پرونده را داخلش گذاشت و به سمت کاوه آمد. کاوه هم ایستاد. سرهنگ پاکت را گرفت جلوی کاوه و گفت: اینو بخون.. ریز به ریز و مو به مو..
بعد بیا دربارهش مفصل حرف میزنیم. قرار به نفوذ نیست. قراره تو، به مثابه یک کاراگاه خصوصی وارد عمل بشی. یک شخص عادی. کسی که هیچ رفت و آمدی تو اداره پلیس نداره که نیاز باشه اون جاسوس به بیرون درزش بده.
کاوه پرونده را گرفت.
سرهنگ انگشت اشاره اش را بالا آورد و رو به روی کاوه گرفت و گفت: اما، اما! اینکه چطور و چگونه و به چه روشی، بماند. تو فعلا فقط این پرونده رو بخون و نظرت رو بهم بگو. باقی صحبت ها باشه برای بعد.
کاوه گفت: چشم.. چشم قربان.
سرهنگ دوباره گفت: ستوده، هیچ کس، تاکید میکنم هیچ کسی حتی نزدیک ترین فرد توی اداره، یا نزدیک ترین فرد توی خانواده ت هم نباید از وجود این پرونده اطلاعی داشته باشه، مفهومه؟
کاوه گفت: مفهومه قربان. چشم.
سرهنگ سر تکان داد. گفت: خوبه.. شنبه بیا و درباره تصمیمت بهم بگو. به سلامت!!
کاوه دوباره گفت: چشم قربان. و پا کوبید و احترام گذاشت و با پروندهی جدید، از اتاق بیرون رفت.
264.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مود سرهنگ وقتی میبینه کاوه داره گول میخوره که پرونده رو قبول کنه
[پارت یازدهم]
کاوه پرونده را گذاشت توی کیفش و تا نرفت خانه، از کیف بیرون نیاورد.
خانه که رسید، شام خورده و نخورده، کیفش را برداشت رفت اتاق. لباس راحتی پوشید و نشست پشت میزش. پاکت را از کیفش بیرون آورد و پروندهها را برداشت و گذاشت روی میز. سه پرونده مقوایی آبی، نارنجی و سبز.
پرونده ها را باز کرد و مشغول خواندن شد. برگه ها را تند تند ورق میزد و حتی یک کلمه را هم جا نمیانداخت.
از چیزهایی که میخواند و عکس هایی که میدید تهوع گرفته بود. نه آنکه تا آن لحظه از این چیز ها ندیده باشد و نخوانده باشد. اما آن حجم از سیاهی که میدید برایش قابل هضم نبود.
از عکس های بیجان کودکانی که لباس های محلی تنشان بود و با وسوسه کردن خانوادههایشان به فروش کلیه وادار شده بودند تا تصاویر اعضای بدن انسان در یخچال های حمل پزشکی.
اخم عمیقی روی پیشانیاش نشسته بود و عودِ نارگیلی که گوشهی میزش میسوخت هم نمیتوانست بوی خون را از بینیاش بیرون بکشد.
پروندهی نارنجی را کنار گذاشت و پروندهی آبی را برداشت. تلاش های بی نتیجه ی قبلی برای یافتن سر نخ مو به مو در آن مکتوب شده بودند.
عکس دختر بچهای با سر تراشیده و چهرهی وحشت زده و چشم های قرمزی که دوربینِ آگاهی را نگاه میکرد. زیرش نوشته شده بود مهسا محمدی. روی صورت دختر دست کشید.
و بعد عکس موی بافتهشده ی بلندی درون یخچالِ یونولیتی که برای سرگرد محمدی ارسال شده بود.
خیره شده بود که پاپیون صورتی رنگ پایین بافت مو. تقه ای به در خورد. از جا پرید و دستش را روی قلبش گذاشت. پدرش در را باز کرد. با تعجب پرسید: ترسیدی؟! انگار که ترس برای کاوه چیز غریب و دوری بود!
کاوه لبخندِ زورکی زد. پروندهی بسته را روی پروندهی باز گذاشت و صفحاتش را پوشاند. بلند شد و گفت: نه.. تو فکر بودم یهو پریدم..
پدرش با سینی کوچک چای و خرما یک قدم آمد تو و پرسید: اجازه هست جناب سرگرد؟!
کاوه جلو رفت و گفت: این چه حرفیه آقا جون.. بفرمایید.
و سینی را از دست پدرش گرفت.
پدر گفت: نه نمیام داخل. به کارت برس. به روی میز اشاره کرد و گفت: خیلی مشغولی.. پرونده جدیدته؟ از سر شب اومدی اتاق دیگه بیرون نیومدی، مادرت گفت یه چایی برات بیارم..
کاوه برگشت و میز بزرگش را نگاه کرد که با کاغذ پوشیده شده بود.
لبش را به دندان گرفت و گفت: پرونده که نه.. هنوز پرونده قبلی بازه. یه سری پوشه ها مرتب کردن لازم داشت.. دیگه گفتم انجامش بدم..
پدر سر تکان داد. گفت: خسته نباشی بابا جون. یکمم استراحت بده به خودت..
کاوه لبخند زد و گفت: چشم. و تا دم در اتاق، پدرش را همراهی کرد.
پدر که بیرون رفت و در را بست، کاوه آرام سمت میزش رفت. سینی چای را یک گوشه گذاشت و افتاد روی صندلی اش. آرنجش را روی میز گذاشت و صورتش را با دست هایش پوشاند.
نیاز به تصمیم گیری نبود. او محال بود عقب بنشیند. اما میترسید. هیچوقت دلش نمیخواست بی گدار به آب بزند. به جملاتی مثل اینکه "تو تلاش کن، نتیجه مهم نیست" اعتقادی نداشت! او باید به نتیجه میرسید. و این مسیر سخت او را از نرسیدن به هدف میترساند.
دستش را از روی صورتش برداشت. دوباره مشغول خواندن شد.
یک دفترچهی کوچک گذاشته بود کنار دستش و نکاتی که برایش مهم بود را توی آن مینوشت.
یکی از پروندهها را کامل تمام کرد. نمیدانست ساعت چند است. خمیازهای کشید و به بدنش کش و قوس داد. گردنش را به چپ و راست خم کرد و دستش را روی چشم هایش کشید. سرش را به سمت ساعت دیواری خم کرد که صدایِ آرام اذان صبح از پنجرهی باز اتاقش به گوش رسید.
از روی صندلی بلند شد و به سمت پنجره رفت. صدای آرام اذان از مسجدِ کوچه بالایی توی فضا میپیچید و به گوش میرسید. آسمان را نگاه کرد. ماه پشت ابر پاره ای گیر افتاده بود و سرک میکشید. دستش را بیرون گرفت. هوای ساکن کوچه نشست روی دستش. دم عمیقی گرفت و برگشت. پرونده ها را جمع کرد و از اتاق بیرون رفت تا وضو بگیرد.
[پارت دوازدهم]
پرونده ها را خیلی زودتر از شنبه تمام کرد، اما سرهنگ رهنما تا شنبه، اجازهی صحبت درمورد پرونده را نداد. شاید میخواست طی این چند روز هیجانی که در کاوه به وجود آمده بود فروکش کند و منطقی تصمیم بگیرد. شاید میخواست، کاوه تماما با عقل این پرونده را انتخاب کند!
هرچه که بود، شنبه ای که کاوه منتظرش بود از راه رسید. پروندهها را در گاوصندوق اتاقش گذاشت و فقط دفترچهی کوچکی که نکتههای مهمی را توی آن نوشته بود همراه خودش برداشت و به اداره رفت.
وارد ساختمان شد و یک راست پیچید توی راهروی اول و مستقیم رفت به اتاق سرهنگ. دستش را برد بالا که در بزند که صدای سرهنگ را از پشت سرش شنید: صبح بخیر سرگرد!
برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. سرهنگ قدم های کوتاه برداشت و جلو آمد. کاوه احترام گذاشت و سلام کرد. سرهنگ گفت: سلام! صبحت بخیر. و در اتاقش را باز کرد و داخل رفت. برگشت و رو به کاوه که منتظر بیرونِ در ایستاده بود گفت: بیا داخل..
کاوه جلو رفت. دست هایش را توی هم گره کرد و روبهروی میز ایستاد.
سرهنگ گفت: بشین. و خودش هم پشت میزش نشست. گفت: خب، بگو ببینم چی میخواستی بگی که این چند روز مثل اسفند رو آتیش بودی! میشنوم.
کاوه بی مقدمه گفت: انجامش میدم قربان. کامل مطالعه کردم پرونده ها رو.
رهنما ابروهایش را بالا داد، گفت: پوشهی آبی رو که جا نذاشتی اداره احیانا!؟ اونم خوندی؟!
کاوه سرش را پایین انداخت. دست هایش را توی هم گره کرد . گفت: بله آقا.. و سرهنگ را نگاه کرد. ادامه داد: شما گفتید سناریوی ما فرق داره با دفعات قبل. قراره دیگه این اتفاقات نیفته..
جملهی کاوه هنوز تمام نشده بود که سرهنگ گفت: قراره نه! کسی نگفته قراره این اتفاق نیفته! باید اجازه ندی که بیفته. هیچکس، هیچوقت برای هیچی تضمینی به ما نمیده ستوده!
کاوه گفت: بله آقا. منظورم اینه که نمیزاریم این اتفاق بیفته.
سرهنگ گفت: اولین، و مهم ترین چیزی که باید بدونی، برای اینکه اتفاقات گذشته تکرار نشن، اینه که هیچ کس به جز من و تو از این موصوع باخبر نشه. هیچکس، ینی هیچ موجود زنده ای که توانایی شنیدن و صحبت کردن و دیدن داره! مفهومه؟
و منتظر جواب کاوه نماند و ادامه داد: کمتر پیش میاد من چیزی رو چند بار بگم ستوده، اینو میدونی. اما این موضوع انقدر مهم که چندین بار باید گوصزد کرد.
کاوه سر تکان داد.
سرهنگ گفت: پرونده قبلیت بسته شد، درسته؟
کاوه جواب داد: بله قربان. ارجاع داده شدن داد سرا.
سرهنگ گفت: بسیار خب. و صدایش را پایین تر آورد و گفت: خب. ما گفتیم که برای ورود تو به این پرونده، لازمه که عنوانت مشخص نباشه. و به عنوان یک آدم عادی تحقیقاتت رو شروع کنی.
کاوه سر تکان داد.
سرهنگ گفت: لازمه که تو اخراج بشی! روی کاغذ و نمایشی..
کاوه لبخند کمرنگی زد. به این سناریو فکر نکرده بود. رهنما گفت: و بعد، شروع میکنی به دنبال کردن پرونده. دستت برای هر دسترسی که اینجا داشتی کاملا بازه، اما فقط و فقط با واسطهی من.
نیازی نیست به خانوادهت چیزی بگی، این اخراج سوری فقط برای گم کردن رد تو از چشم حفرهی اینجاست. یه منزل در اختیارت میذارم، برای وقت هایی که لازمه منزل نباشی.
باقی مطالب رو هم کم کم بهت میگم.
کاوه گفت: چشم قربان! فقط..فقط الان باید چیکار کنم؟
صدای زنگ تلفن روی میز رهنما بلند شد. رو به کاوه گفت: هیچکاری نیاز نیست انجام بدی. یه پرونده میدم دستت و مشغول کار کردن میشی. یکی دو روز دیگه، حکم عزلت میاد و خیلی طبیعی از اداره میری بیرون.. اما به همین زودی کار رو شروع نمیکنی.
صدای تلفن بلند بود. رهنما دکمه قرمز روی تلفن را فشار داد و صدایش را بست. گفت: قطعا بعد از این اتفاق، ینی اخراج تو، گوش تیز میکنن و زوم میشن روت.. باید مطمئن بشن از حقیقی بودن ماجرا. برای همین شاید تا یک ماه مجبور بشی خونه باشی.
بعد از اون، منتظر خبر من میمونی، تا شروع اختیاراتت رو بهت اطلاع بدم.
کاوه دوباره گفت: چشم قربان، ممنون!
تلفن روی میز دوباره زنگ خورد. رهنما گفت: میتونی بری ستوده.
کاوه از روی صندلی بلند شد. دستهی کیفش را محکم توی مشت گرفته بود. احترام گذاشت و با قدم های بلند از اتاق بیرون رفت.
ولی آقا سیّد،
ما اصلا خیال هم نمیکردیم انقدر شما را دوست داشته باشیم که برایِ نبودنتان اینطوری دلمان بلرزد.
همیشه فکر میکردیم نهایتِ ارادتِ ما به شما، یک رای بود که سه سال پیش تا کردیم و چپاندیم توی صندوق رای.
کاش دوباره سالم ببینیمتان آقا سیّد. کاش زودتر پیدا شوید آقا سّید!
|هَموطن|
[پارت سیزدهم_کاوه]
دو هفته از قبول پروندهی قاچاق اعضا گذشته بود. در آن دو هفته مشغول شده بودم به انجام پروندههای کوچک و مسائل جاری اداره و هر آن منتظر خبر جدید بودم. قرار شده بود همین روز ها خبر اخراجِ موقت و نمایشی به دستم برسد، اما هنوز اتفاقی نیفتاده بود.
توی اتاق چهرهنگاری نشسته بودم و مشغول تطبیق چهره با بچه ها بودیم که تقه ای به در خورد.
به سمت در برگشتم. نیمه باز شد و علی از همان جا گفت: آقا ببخشید میشه یه دقیقه بیاید؟!
گفتم: بیا داخل کار دارم.
نیامد، دستش به دستگیره ی در بود. گفت: واجبه رئیس!
روبه بچه های چهره نگاری گفتم: بر میگردم، انجام که شد شما یه نسخه شو بفرستید برای بچه های پزشکی قانونی.
و بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. به علی گفتم: چی شده؟
با انگشت اشاره، عینکش را روی بینی اش بالا داد و گفت: جناب سرهنگ گفتن برید دفترشون..
و آب دهانش را قورت داد.
راه افتادم توی راهرو. دنبالم آمد و گفت: آقا، سرهنگ حبیبی هم بودن..
چیزی نگفتم.
صدایش را پایین تر آورد. خودش را نزدیک تر کرد به من تا توی شلوغی راهرو صدایش را بشنوم، گفت: آقا فکر کنم قضیه شلیک به اون متهم پرونده چالوسه..
یک لحظه ایستادم.. پیچید جلویم و دوباره عینکش را هُل داد بالا. گفت: رئیس من شنیدم که..
بین حرفش رفتم و گفتم: هیشش. یه حرف و چند بار باید بگم؟ سرت به کار خودت باشه.
و راه افتادم.
دوباره همقدم شد و این بار چیزی نگفت. پیچیدم توی راهروی اول. علی همانجا کنار صندلی ها ایستاد و نگاه کرد. رفتم پشت در و در زدم. صدای سرهنگ را شنیدم: بیا داخل.
رفتم تو و احترام گذاشتم. سرهنگ حبیبی آرام سر تکان داد. جلو رفتم و گفتم: امری با من داشتید قربان؟
سرهنگ رهنما، دستش را به سمت صندلی های جلوی میزش گرفت و گفت: بشین..
با اجازه ای گفتم و نشستم.
پوشهی مقوایی روی میز، کنار فنجان های چای باز بود و عکس پسر جوانی با دو جای بخیه بزرگ روی چهره اش روی کاغذ ها بود.
سرهنگ رهنما رو به حبیبی گفت: بفرمایید شما..
حبیبی، که رو به روی من نشسته بود، عکس پسر را چرخواند سمتم و گفت: یادت که نرفته؟
گفتم: نه قربان.
گفت: پروندهت دوباره به جریان افتاده.. از طرف بچه های مبارزه با مواد مخدر.
پس وقتش رسیده بود! وقتِ شروعِ نمایش!
آنطور که سرهنگ رهنما گفته بود، هیچ کسی جز من و خودش از ماجرا خبر نداشت، پس نباید سریع کوتاه میآمدم. خودم را دادم جلو و گفتم: این ماجرا که تموم شده بود قربان.
پا روی پا انداخت و گفت: تموم نشده بود، ساکت شده بود. الان دوباره صداش در اومده. جابر نباید کشته میشد، اینو خودتم میدونی! برای ما هم جای تعجب داشت که به جابر شلیک کردی! ما فعلا چشم پوشی کردیم ازش، اما خب بچه های مبارزه با مواد مخدر، میخوان شفاف سازی بشه!
تک خنده ای کردم و دست هایم را روی دسته های صندلی گذاشتم. سرهنگ رهنما را نگاه کردم و گفتم: جناب سرهنگ! من سه بار فقط باز سازی صحنه رفتم برای اون ماجرا! بقیه توضیحات و گزارشات کتبی رو که شما ازشون خبر دارید. حتی تایید هم کردید.
سرهنگ چند ثانیه مستثیم نگاهم کرد. انگشت هایش را توی هم قفل کرد و گفت: بنده در جایگاه خودم پذیرفتم گزارشات شما رو، البته همون موقع هم گفتم به صورت موقت. ما از حسن همکاری شما خبر داریم جناب ستوده، و اثبات شده اید. اما این طبیعیه که بخوان شفاف بشه براشون.
گفتم: خب یعنی.. باید چه کاری انجام بدم؟
به جای سرهنگ رهنما، حبیبی گفت: کاری نیاز نیست شما انجام بدید جناب سرگرد! نیازه که پرونده کشته شدن جابر جابری مجدد بررسی بشه. و تو این مدت شما یه چند وقت به خودتون استراحت بدید!
سریع گفتم: استراحت یعنی چی قربان؟! منو اخراج میکنید؟!
حبیبی عینک مطالعه اش را از چشم برداشت و به بند نازکی که به آن وصل بود رها کرد. جواب داد: نه دیگه! خرابش نکنید جناب سرگرد! ما به چشم استراحت بهش نگاه میکنیم، شمام به همین دید ببینید. نه جناب سرهنگ!؟
و سرهنگ رهنما را نگاه کرد. من هم او را نگاه کردم. گفت: درست میگن جناب سرهنگ. پرونده قبلی شما هم خیلی سنگین بوده، هم خسته کننده. شما یه چند مدتی رو بفرمایید. ان شاءالله مسئله حل میشه.
نفس گرفتم که چیزی بگویم، که حبیبی گفت: الان دیگه به نظرم گپ و گفت ما چیزی رو تغییر نمیده، بگذارید درست پیش بره همه چی. الانم اگر اجازه بدید من میخواستم صحبت خصوصی داشته باشم با جناب سرهنگ.
آرام گفتم: بله.. چشم..
و سرهنگ رهنما را نگاه کردم. پلک روی هم گذاشت.
از روی صندلی بلند شدم و احترام گذاشتم.
دل توی دلم نبود. میدانستم این یعنی شروعِ کارِ من، یعنی شروع پروندهی جدید. از اتاق بیرون رفتم. هوای سنگینِ راهرو های اداره را نفس کشیدم و به طرف اتاقم رفتم.