پارت هشتاد و دوم:
[داوود]
آقا محمد امروز عصر از اصفهان برمیگشت.. همه خوشحال بودیم! تو تمام این روزاي نبودنش، یه جورایی ظاهرمونو زده بودیم به بیخیالی تا گروه از هم نپاشه..! که هر کی با دیدنِ اون یکی بگه همه چی خوبه..!
اما الان.. که میدونستیم داره برمیگرده، انگار همهمون میتونستیم حسِ درونیمونو بروز بدیم..
خبر شناسایی شدنشو تمام سایت نه، اما ما پنج نفر میدونستیم..
وقتی فهمیده بودیم تنها نیست و بچه هاي اصفهانم دارن همراهش میان، خیالمون یکمی راحت تر شده بود..
رسول از صبح دور و بر آقاي عبدي میپِلِکید تا آقاي عبدي بهش بگه که بره فرودگاه دنبالِ محمد! اما از شانسِ بدش سعید مامور رفتن به فرودگاه شده بود..
رسولو میشناختیم.. همهمون دلهره داشتیم برا محمد اما رسول بیشتر! همهمون نگران بودیم برا محمد، اما
رسول بیشتر..
از صبح که سر سیستمش نشسته بود، همهش ناخودآگاه ساعتشو نگاه میکرد..
انگار اونم مثل همهمون منتظر بود ساعت شش بشه و محمد برسه سایت..
چهارشنبه بود.. یه چهارشنبه ي بارونیِ پاییزي..
بیشتر کارامو انجام داده بودم.. صداي بارون حتی از دیواراي سیمانی هم رد میشد..!
از پشت سیستمم بلند شدم.. سعید رفته بود دنبال محمد.. سر چرخوندم.. فرشید هم سر جاش نبود..
احتمالا براي کارهاي مراقبت بیرون از سایت بود..
شهاب که نگاهمو سمت میز خودش و فرشید دید، هدفونشو پایین آورد و با اشاره ي لب گفت: کاري داري داوود؟
از پشت میزم بلند شدم و کنارش رفتم.. گفتم: خسته نباشی، خوب پیش میره کارا؟!
لبخندي زد و گفت: خدا رو شکر.. تو چی؟ خوبه همه چی؟ کاري داشتی باهام..؟
جواب دادم: اِي.. خوبه.. شکر.. میگم شهاب.. داره بارون میاد.. هوا خیلی خوبه، میاي با رسول بریم یه سر محوطه سایت..؟ اگه خیلی شلوغ نیستی..
نگاهی به میز رسول انداخت، کش و قوسی به بدنش داد و گفت: آره.. چرا که نه.. بهش بگو ببین اگه میاد، بریم..!
سري تکون دادم و سمت میز رسول رفتم!غرق کار بود.. حواسش به اطرافش نبود..
یهو دو دستی زدم به شونه هاش!! ترسید و برگشت نگاهم کرد..! با صداي آروم، در حالیکه عصبانی بود و سعی داشت کسی صداشو نشنوه گفت: مرض داري؟!
تند تند سرمو بالا و پایین کردم!
چپ چپ نگاهم کرد و گفت: خب.. حالا چی میخواي؟
سرمو به گوشش نزدیک کردم و گفتم: رسول یه چیزي میگم، ضایع نگو نه ها.. دلش میشکنه..
با شک نگاهم کرد.. گفت: کی دلش میشکنه؟!
دستمو رو بینیم گذاشتم و گفتم: هیششش یواش.. عه!
به جدیت موضوع پی برد!! اطرافو نگاه کرد و با پچ پچ گفت: خب.. ببخشید بگو..
رو صندلیِ کنارش نشستم و گفتم: راستش رسول، شهاب خیلی حالش گرفتهست از صبح.. الان همهش دلش میخواد بریم تو محوطه، تو بارون یکم دلش باز شه.. گناه داره، میاي بریم؟؟
با تعجب شهابو نگاه کرد و گفت: خودش بهت گفت..؟
من من کردم و گفتم: نه.. خودش که نگفت.. ولی خب من میفهمم آدما رو.. اصلا حالش خوب نیست رسول..! بیا بریم یکم باهاش حرف بزن.. ببین چشه این بچه!
اخم کرده بود.. سري تکون داد و گفت: باشه.. بریم داوود.. فقط بذار من این فایلو بفرستم و بیام..
چشمام برق زد..! گفتم: خب پس تا شما دوتا میرین من برم سه تا چایی بریزم و بیارم..
و از روي صندلی بلند شدم و سمت آبدارخونه رفتم.. هنوز دو قدم دور نشده بودم که برگشتم و گفتم: راستی رسول! از اون شکلاتاتم بیار..
و بعد رفتم..!
از عمد یکم طولش دادم تا رسول و شهاب تنها باشن و رسول بخواد از شهاب دلیل ناراحتیشو بپرسه..!
سه تا چایی تو لیوان یه بار مصرف کاغذي ریختم.. حوصله ي برگردوندنِ سینیو نداشتم، با هر سختی بود لیوانا رو تو دستم گرفتم و به سمت حیاط رفتم..بارون نم نم میومد.. رسول و شهاب تو یکی از آلاچیقاي محوطه ایستاده بودن.. شهاب روش به من بود و
رسول پشتش..
انگار شهاب منو دید، چون چیزي به رسول گفت و رسول برگشت نگاهم کرد! دست به سینه وایساده بود..
نگاهی به شهاب کرد و بعد به سرعت شروع کرد به دویدن به سمتم!
سه تا چایی دستم بود..! هیچ کاري نمیتونستم بکنم! وسطِ محوطه ایستاده بودم و رسول هر چی میگذشت بهم نزدیکتر میشد!!
تو یه لحظه تصمیم گرفتم! خم شدم لیوان ها رو روي زمین گذاشتم و به خلاف جهتی که رسول میومد دویدم..! همونطور که میرفتم داد زدم: شهاب چایی ها رو نجات بده!!
رسول دنبالم میدوید! میدونستم دستش بهم برسه کارم تمومه! هر چی میشد مزهي این سر کار گذاشتنش خیلی بیشتر بود!!
چند ثانیه که گذشت، دیدم دیگه صداي پاهاي رسول از پشت سرم نمیاد..!
قدمامو آروم کردم و وایسادم.. نفس نفس میزدم.. برگشتم پشت سرمو نگاه کردم.. رسول وسطِ حیاط رو زانوهاش نشسته بود و سرش پایین بود و دستاشو رو قفسه ي سینهش گذاشته بود.. زیر لب گفتم: واي.. واي.. خاك بر سرت داوود.. خاك بر سرت.. رسول نفس داره آخه اینطوري میدویی تا بیاد دنبالت؟؟
از اون طرف شهاب به سمتش میدوید و از این سمت من..
رسیدم کنارش.. بد نفس میکشید.. نفسش بالا نمیومد.. دیگه کامل روي زمین نشسته بود.. نمیدونستم.. نمیدونستم باید چیکار کنم حالش خوب شه.... دو طرف صورتشو گرفتم و گفتم: رسول داداش خوبی؟؟؟
خوب نبود.. نبود!
شهاب تو جیباي رسول دنبال اسپریش میگشت.. رسول نمیتونست نفس بکشه.. دست چپشو از سینهش جدا کرد و به سمتِ ساختمون گرفت.. شهاب که حالا رسول تکیهشو بهش داده بود گفت: داوود اسپریش اینجا نیست.. تو سایته.. بدو داوود..
نفهمیدم چطوري بلند شدم.. نفهمیدم چطوري رفتم تو ساختمون.. چطوري رفتم سمت کاپشن رسول و چطوري اون دوتا اسپریو برداشتم و دویدم بیرون..
رسیدم بهشون.. دوتا اسپریو دادم دست شهاب.. دستام میلرزید.. یکی از اسپري ها رو باز کرد و بین لب هاي رسول گذاشت و دوتا زَد و گفت: نفس بکش رسول جان.. نفس بکش..رسول چندتا نفس عمیق کشید و بی حال سرشو به شونه ي شهاب تکیه داد.. خیسِ بارون بودیم.. شهاب و
رسول روي زمین خیس نشسته بودن..
وسطِ پیراهنِ آبی رسول چروك بود.. یه چروکی که جاي چنگ زدنش بود.. بغض داشتم..
شهاب زیرِ بازويِ رسولو گرفت و گفت: پاشو رسول جان.. پاشو بریم داخل.. یخ کردي تو این هوا.. پاشو..
دوتایی بلندش کردیم و رسولِ بی حسو بردیم داخل نمازخونه..
داشت میلرزید.. کنار بخاری بردیمش.. موهاي صافش، حالا که بارون خورده بودن فرفري شده بودن! نوك بینیش قرمز بود.. چشماش بی حال پلک میزدن.. نشسته بود و سرشو به دیوار تکیه داده بود.. با شهاب کنارش نشسته بودیم و زُل زده بودیم بهش! میترسیدیم ازش چشم برداریم!!
انگار نگرانیمونو دید که آروم لب زد: خوبم..
با شرمنگی گفتم: داداش ببخشید.. بخدا حواسم نبود..
لبخندي زد و گفت: تقصیر تو بود مگه..؟ خودم یادم رفته بود تو چه حالی ام..
و چشماشو بست..!
شهاب که یکم از بابت رسول خیالش راحت تر شده بود گفت: آقا داوود که یه چایی نداد به ما.. برم دوتا چایی بیارم گرم بشی حداقل..
و بعد دوتا اسپري رسول رو که تو جیبش گذاشته بود درآورد و دست من داد و رفت..
رسول هنوز چشماشو بسته بود.. شعله ي بخاریو زیادتر کردم..
بی حال بود ولی شیطون گفت: بذار آقا محمد بیاد.. میگم داشتی نیروشو به کشتن میدادي..
سریع گفتم: دور از جونت رسول..
بی جون ادامه داد: کم آتیش بسوزون آقا داوود.. که شهاب از صبح گرفتهست آره..؟
نمیخواستم رسولو اینطوري ببینم..!
سکوتمو که دید پلک هاشو باز کرد و نگاهم کرد..
سرشو از دیوار جدا کرد و اخم کرد..
نُچی گفت و کلافه اطرافو نگاه کرد.. گفت: داوود خوبم من.. ببین..
سرمو پابین انداختم.. اسپري هاي تو دستمو نگاه کردم و با صداي گرفته گفتم: این دوتا رو باید سوراخشون کنم، نخ از توشون رد کنم بندازم تو گردنت تا خیالم راحت باشه..
خندید..! دستی رو پام زد و گفت: تا یه جیمز باند دارم که اگه این دوتا اسپري قله ي قافم باشه میره برام میاره، نخ و گردن آویز میخوام چیکار..!؟
لبخند زدم.. قله قاف که هیچی.. تا اون دنیا هم اگر لازم میشد، براش میرفتم.. فقط اون باید حالش خوب میموند.. خوبِ خوبِ خوب..!
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
《تا فرودگاه همه چی خوب بوده..
باهم رفتن فرودگاه و بعد اونجا محمد چند دقیقه ازشون جدا شده و دیگه برنگشته..》
پارت هشتاد و سوم:
[سعید]
نمیدونستم..
نمیدونستم بچه هاي سایت خبر دارن یا نه..
ماشینو تو پارکینگ پارك کرده بودم ولی جرأتِ بالا رفتن نداشتم..
با قدم هاي لرزون و با استرس سوار آسانسور شدم و بالا رفتم..
به سمت اتاقِ آقايِ عبدي رفتم..
در زدم و وارد شدم..
ایستاده بود و داشت با تلفن صحبت میکرد.. با اشاره ي سر بهم گفت بشینم..
اما نه..! نمیشد، نمیتونستم!
تماسش تموم شد و تلفنو قطع کرد..
صبرم تموم شده بود.. گفتم: آقا.. آقا حالا چی میشه؟؟؟
نگران بود.. اما به خودش مسلط..!
نفس عمیقی کشید و گفت: توکلت به خدا باشه سعید جان... تا نخواد برگ از درخت نمیفته..
سر تکون دادم.. گفتم: آقا بچه ها میدونن..؟
جواب داد: نه.. بهشون بگو خودت.. بعد دوباره تلفن اتاقش زنگ خورد..!
قبل از جواب دادن گفت: میتونی بري..
زانوهام توانِ رفتن نداشت..
یعنی چی؟! یعنی چی خودت به بچه ها بگو..!؟
من چی بگم..؟! من حتی از اینکه بدون محمد برگشتم سایت بهم ریختهم.. روي دیدنِ بچه ها رو ندارم.. بعد برم بهشون بگم محمد نیومده تهران؟!
بگم محمد هنوز اصفهانه و ما هیچ خبري ازش نداریم..؟
کاش.. کاش منو مامورِ این کارِ سخت نمیکرد..
با قدماي خسته از اتاقش بیرون رفتم..
دستمو به نرده گرفته بودم و از پله ها پایین میرفتم..
پایینو نگاه میکردم.. میترسیدم.. میترسیدم از اینکه نگاهم تو چشم بچه ها بیفته..!
نمیدونم چقدر کُند پله ها رو پایین میرفتم اما بالاخره رسیدم..!
از دور داوود منو دید و چشماش برق زد..
سمت فرشید و شهاب برگشت و صداشون کرد..
و بعد هر سه بلند شدن..
قدمامو تندتر کردم تا زودتر از اینکه سمتم بیان، کنارشون برم..
تا زودتر از اینکه چشم به پشتِ سر من بدوزن و دنبال محمد بگردن من بهشون بگم..
رسیدم کنار میز داوود.. شهاب و فرشید هم اومدن!
هر سه تاشون با انرژي و خوشحالی سلام دادن.
آروم گفتم: سلام..
داوود گفت: اتاق آقاي عبدیه نه؟!
گنگ گفتم: کی..؟
خوشحال گفت: محمد دیگه!
نگاهش کردم.. بعد فرشید رو.. و بعد شهاب..
آب دهانمو قورت دادم.. همه ي جونمو جمع کردم رو زبونم و آروم گفتم: نه..
تو اون جمع سه نفري فقط چشماي فرشید بی فروغ شد.. نگاهش چروکید..! پژمُرد..
داوود هنوز نفهمیده بود.. پافشاري میکرد برا پیدا کردن محمد.. گفت: خب کجاست؟! نکنه خسته بود رفت
خونه..؟!
سرمو پایین انداختم و گفتم: نیومد..
شهاب پیش قدم شد و گفت: نیومد..؟ یعنی چی نیومد؟!
سکوت کردم..
نمیدونستم باید چی بگم.. چی بگم وقتی خودم هیچی نمیدونم!!
داوود بازومو تکون داد و گفت: یعنی چی سعید..؟ محمد کجاست؟؟
زانوهام دیگه توان نداشت.. خودمو رو صندلی داوود انداختم..
گفتم: رفته بودم براي یه سري کارها و گرفتن دسترسی و مجوز از قوه ي قضائیه.. بعدم قرار بود برم دنبال
محمد فرودگاه.. نمیدونم چی شده.. از هیچی خبر نداره کسی.. فقط.. آقاي عبدي بهم زنگ زد و گفت محمد براش یه پیامک ارسال کرده که خاکستري شده.. سیمکارتشو هم شکسته.. گفته خودش تماس میگیره.. و دیگه از دو ساعت پیش هیچ خبري ازش نداریم..
شهاب اخم کرده بود.. تو فکر بود.. گفت: مگه.. مگه از بچه هاي اصفهان همراه نداشت؟؟ خب چرا از اونا نمیپرسین؟؟
سري تکون دادم و گفتم: زنگ زدن.. خودشون زنگ زدن به آقاي عبدي.. تا فرودگاه همه چی خوب بوده..
باهم رفتن فرودگاه و بعد اونجا محمد چند دقیقه ازشون جدا شده و دیگه برنگشته.. و به اونا هم همچین پیامی رو داده..
فرشید نگران بود.. بریده پرسید: نمیدونی.. نمیدونی این اتفاق ربطی.. ربطی به ماجراي شناساییش داره یا
نه..؟
از جام بلند شدم و گفتم: نه.. اما جوري که بچه هاي اصفهان گفتن، طبق اطلاعاتی که به دست آوردن، احتمالا این اتفاق ربط به همون کیس عملیات اصفهان داره.. معلوم نیست دقیقا چی شده.. ولی به همون مربوطه..
فرشید سري تکون داد..
یهو یاد یه چیزي افتادم.
بچه ها رو نگاه کردم.. سرمو سمت میز رسول چرخوندم.. رو به داوود گفتم: رسول کجاست؟؟!
انگار اونم تازه یادش افتاده باشه گفت: واي.. رسول..
دوباره پرسیدم: خب الان کجاست داوود؟
شهاب جواب داد: حالش خوب نبود.. نمازخونه خوابیده..
دستی تو موهام کشیدم..
چیکار میخواستیم بکنیم..؟! با این حالش.. با این شرایطش.. اگه میفهمید اصلا خوب نبود..
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
《اسپري آبی رنگشو تو مشتش گرفته بود.. دیگه توي جیبش نذاشته بودش..فکر کنم انقدر از حال خودش خبر داشت که میدونست هر لحظه ممکنه لازمش بشه.. 》
پارت هشتاد و چهارم:
[فرشید]
هر چهارتامون مغموم روي صندلی هامون نشسته بودیم..
محمد نبود..! اما الان، تو این موقعیت.. ما بیشتر از هر چیزي نگران رسول بودیم.. با حالی که امروز داشت..
اصلا دلمون نمیخواست یه شوك دیگه بگیره..
نمیدونم.. اما یه حسی بهم میگفت محمد میتونه از خودش مراقبت کنه.. محمد بلده..
اما رسول، این رسولی که الان از بی حالی تو نمازخونه خوابش برده بلد نبود..
داوود از جاش بلند شد و گفت: من میرم پیشش..
شهاب گفت: میخواي بهش بگی..؟
داوود سري تکون داد و گفت: نمیدونم.. ولی اگه بیدار شه بیاد پایین سعیدو ببینه و محمدو پیدا نکنه بدتره..
و بعد به سمت پله ها رفت..
بلند شدم و دنبالش رفتم.. پله ها رو طی کردیم و به سمت نمازخونه رفتیم..
رسول کنار بخاري، به پهلو خوابیده بود و کت شهاب روش بود..داوودو نگاه کردم.. تو نگاهش پر از ترس بود..
جلو رفتیم و کنارش نشستیم..
خوابِ رسول اصلا سبک نبود، اما تا رفتیم کنارش و نشستیم چشماشو باز کرد..
هنوز متوجه ما نبود.. شاید حضورمونو حس کرد و بیدار شد اما ما رو ندیده بود!
قبل از اینکه کامل هوشیار بشه و دور و برشو ببینه، دست چپشو بالا آورد و ساعتشو نگاه کرد..!
و بعد سریع نشست..
نگاهش به ما افتاد! دستی به چشماش کشید و با لبخند کوچیکی گفت: سلام!! رسیدن..؟!
داوود جواب داد: سلام داداش.. خوبی؟ بهتري؟
رسول همونطور که لباساشو مرتب میکرد گفت: آره من خوبم.. شما چرا اینجایین؟ پاشین بریم پایین..!
و بعد بلند شد ایستاد..!
من و داوود هنوز نشسته بودیم.. رسول منتظر نگاهمون میکرد..
داوود استرس داشت.. با چشماش ازم میخواست من حرف بزنم اما.. مگه میشد!؟ سرمو پایین انداختم..
رسول دوباره گفت: پاشین دیگه..
و با پاش آروم به پاي داوود زد و گفت: پاشو داوود..
و دستشو جلوي من گرفت و گفت: پاشو فرشید.. یا علی!
داوود هیچی نمیگفت.. دستشو گرفتم و به جاي اینکه بلند شم، سمت زمین کشیدمش و گفتم: یه دقیقه بشین.. داوود میخواد چیزي بهت بگه..
گفت: خب پاشین الان بریم پیش آقا محمد.. زشته سه تاییمون اینجاییم کسی پایین نیست.. بعد بگو..
داوود بی مقدمه گفت: محمد هنوز نرسیده رسول..!
رسول هنوز وایساده بود و دستش تو دستم بود..
کنارم نشست.. ساعتشو نگاه کرد و گفت: یعنی چی نرسیده..؟ پروازش تاخیر داشته؟؟ الان باید اینجا باشه خب..
داوود ساکت بود.. رسول گفت: داوود با توام..
من گفتم: راستش یه مشکلی پیش اومده.. آقا محمد نتونسته با پرواز امروز بیاد..
گیج شُد..
نگاهش بین من و داوود میچرخید..
بریده گفت: یعنی.. یعنی اصفهانه الان..؟
داوود جواب داد: احتمالا..
رسول اخم کرد.. گیج بود.. گفت: داوود حرف بزن ببینم یعنی چی احتمالا..؟
داوود آب دهنشو قورت داد، نفس عمیقی کشید و گفت: همه چی رو به راهه.. کاراش درست بشه با پرواز بعد میاد.. الان.. الان فقط یه مشکلی پیش اومده..
رسول کلافه بود.. عجول بود.. تند نفس میکشید.. منتظر داوودو نگاه میکرد..
داوود گفت: الان فقط خاکستري شده وضعیتش.. بخاطر همین کاور کرده خودشو.. خطش خاموشه.. نمیدونم.. نمیدونیم کجاست..
رسول اخم داشت.. با اخم زل زده بود به داوود..
یهو از جاش بلند شد و همونطوري که به سمت در میرفت گفت: ادب نشدي داوود.. نه؟؟ بس نبود شوخی مسخره ي بعد از ظهرت؟ بعضی وقتا خیلی بی مزه میشی..!
و به سمت در رفت.. داوود از جاش بلند شد و دوید سمت رسول.. جلوي راهشو گرفت..
رسول نگاهش نمیکرد.. گفت: برو کنار داوود.. اصلا از شوخیت خوشم نیومد..!
رفتم کنارشون.. ساکت بودم.. جرأت حرف زدن نداشتم..!
داوود آروم، با صدایی که به زور بیرون میومد گفت: شوخی نمیکنم رسول.. اصلا شوخی نمیکنم..
رسول نگاهش کرد.. چشماشو کَنکاش کرد.. با نگاهش التماس میکرد داوود حرف بزنه.. بگه شوخی کردم!
با بُهت گفت: داري شوخی میکنی داوود..
روشو سمت من کرد و با خنده ي عصبی گفت: داره شوخی میکنه فرشید.. آره؟
سرمو پایین انداختم..
تکونم داد و گفت: آره فرشید..؟چیزي نگفتم..
کلافه بود.. دستشو تو موهاش برد و چنگ زد..
موهایی که چون زیر بارون بود، حالا فرِ فر شده بودن..
چند قدم عقب رفت..
دوباره برگشت.. بُهت زده دستشو روي دهنش گذاشته بود..
داوود جلو رفت و گفت: درست میشه رسول.. درست میشه..
رسول نفس هاي عمیق و خش دار میکشید..
نگرانش بودم.. داوود بیشتر..
اخم داشت.. دستشو تو جیب شلوارش برد و اسپریشو درآورد و گذاشت داخل دهنش و دو بار زد.. نفس هاي عمیق کشید.. بدون هیچ حرفی به سمت بیرون رفت..
داوود پشت سرش راه افتاد و گفت: کجا میري رسول..؟
جواب نداد.
کتونیاشو پوشید و بنداشو بدونِ اینکه ببنده، از بغل فرو کرد داخل کفشش.
با قدم هاي بلند راه میرفت..
رفت سمت اتاقِ آقاي عبدي.. تو اتاقش نبود..
کلافه اطرافو نگاه کرد..
به داوود گفت: آقاي عبدي کجان؟؟
داوود ترسیده نگاهش کرد و گفت: فکر کنم اتاق آقاي شهیدي..
و بعد بدون اینکه صبر کنه گفت: بذار نگاه کنم..
و رفت!
بعد از چند ثانیه برگشت و گفت: آره.. اونجا بود رسول.. گفت داخل اتاق منتظر باشیم الان میاد..
رسول سري تکون داد و وارد اتاق شد..
اسپري آبی رنگشو تو مشتش گرفته بود.. دیگه توي جیبش نذاشته بودش..فکر کنم انقدر از حال خودش خبر داشت که میدونست هر لحظه ممکنه لازمش بشه..
تو اتاق راه میرفت.. کلافه ي کلافه بود..
نمیدونم سعید و شهاب از کجا فهمیدن ما اینجاییم، ولی سر رسیدن..
سعید با شرمندگی ما رو نگاه میکرد.. انگار اونم باور داشت که باید حتما با محمد برمیگشت..
رسول کنار میز عبدي ایستاده بود و دستشو تکیه گاه بدنش کرده بود..
مطمئن بودم.. مطمئن بودم بخاطر محمده که رو پاش وایساده.. وگرنه این حالش، حالی نبود که اینطور مقاومت کنه..
یه بار دیگه اسپریشو بالا آورد و ازش استفاده کرد..
داوود کاملا تو خودش فرو رفته بود! روي صندلی نشسته بود و رسولو نگاه میکرد..
رسول که سنگینی نگاه بچه ها رو روي خودش حس میکرد سرشو بالا آورد و گفت: چیه؟ هان؟ چیه؟ اون روزي که گفت تنها میره همهتون ساکت بودین.. هیچکدوم هیچی نگفتین.. شما میدونستین نباید تنها بره. داوود، سعید.. چرا هیچی نگفتین؟ جلوي منو میگرفت.. جلوي همهمونو که نمیتونست بگیره..
میتونست؟
بلندتر گفت: میتونست؟
کسی چیزي نگفت..
منو نگاه کرد.. اومد روبروم وایساد، دستشو زد رو شونهم و گفت: چطوري آقا فرشید؟! خوبی؟! الان خوب شد؟ الان شدي نیروي نمونه که نَم پس نمیده؟ که هیچی نمیگه؟
صداش بالا رفته بود.. گفت: مدال بهت دادن که انقدر رازدار بودي.. آره؟
تو چشمام نگاه کرد و گفت: کاش میگفتی فرشید.. کاش میگفتی!!
همین لحظه در باز شد و آقاي عبدي وارد شد..
رسولو نگاه کردیم..
نگاهی به آقاي عبدي کرد و سرشو پایین انداخت!
دستاشو تو هم گره کرد و عقب ایستاد..
عبدي جلو رفت.. دقیقا روبروي رسول ایستاد..دستشو گذاشت زیر چونهش و سرشو آورد بالا..
با یه لبخند غمگین گفت: صدات تا اون طرف راهرو میومد پسر!
رسول با شرمندگی گفت: ببخشید آقا..
عبدي نگاهی به ما انداخت.. دوباره رو به رسول گفت: بهش گفته بودم تو رو ببره.. چون میدونستم تو هر حالی باشی، مثل همین الان، براش کم نمیذاري..
رسول آروم گفت: آقا تو رو خدا بذارین برم اصفهان..
عبدي ازش فاصله گرفت.. به سمت میزش رفت و گفت: بري کجاي اصفهان رسول؟؟
رسول دو قدم جلو رفت و گفت: هر جاي اصفهان.. هر جاش.. میرم اداره.. میرم هر جایی که محمد ممکنه باشه.. آقا خواهش میکنم..
آقاي عبدي روي صندلیش نشست.. رسول ادامه داد: آقا هر کاري بگین میکنم.. هر جایی بگین میرم.. شما فقط بگین..
عبدي نفس عمیقی کشید و گفت: رسول جان.. مشکل الان کمبود نیرو نیست.. بچه هاي اصفهان همه اونجان.. همه آمادهن.. مسئله بی خبریه.. ما نمیدونیم محمد کجاست.. شاید.. شاید اصلا مشکلی براش پیش نیومده باشه! فقط منتظریم تا یه خبري از خودش بهمون بده.. تنها
کاري که ازتون برمیاد اینه که دعا کنین اتفاق بدي نیفتاده باشه. همین..
هیچکدوم چیزي نمیگفتیم.. انگار رسول زبون هر پنج تامون شده بود..
رسول اما.. کلافه بود.. نمیتونست جلوي آقاي عبدي چیزي بگه.. شاید.. شاید نمیدونست اصلا چی باید بگه!!
هی دهنشو باز میکرد و میبست.. نمیدونست چی میخواد..
آقاي عبدي گفت: الان رفتنت هیچ دردیو دوا نمیکنه رسول.. چه بسا اینجا لازم باشی..
رسول سر تکون داد.. میدونستم قانع نشده.. با اجازه اي گفت و از اتاق بیرون رفت..
پاشو که از در بیرون گذاشت، صداي اسپریش اومد..!
بعد از رفتنش، بچه ها دونه دونه با اجازه گفتن و بیرون رفتن..
منم، با قدم هاي آروم و خسته، اتاق آقاي عبدي رو ترك کردم..
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
《ساعت هشت بود. شیفتم تموم شده بود.. اما جایی نداشتم برم.
حسِ یه آدمِ بی پناه رو داشتم.. یه آدمِ بی وطن.. یه آدمِ بی هموطن!》