《ساعت هشت بود. شیفتم تموم شده بود.. اما جایی نداشتم برم.
حسِ یه آدمِ بی پناه رو داشتم.. یه آدمِ بی وطن.. یه آدمِ بی هموطن!》
پارت هشتاد و پنجم:
[رسول]
ساعت هشت بود.. شیفتم تموم شده بود.. اما جایی نداشتم برم..
حسِ یه آدمِ بی پناهو داشتم.. یه آدمِ بی وطن.. یه آدمِ بی هموطن..
نمیدونستم کجا برم.. میخواستم سایت بمونم.. دلم آروم نبود.. برم خونه.. دلم آروم نبود.. محمد خوب بود.. مطمئنم خوب بود..
من باهاش حرف زده بودم.. قسمش داده بودم مراقب خودش باشه.. محمد حرمت قسمو که نمیشکست، میشکست..؟
داشتم وسیله هامو جمع میکردم که داوود اومد کنارم.. گفت: پاشو برسونمت.. حالت خوش نیست نمیخواد رانندگی کنی..
لبخند خسته اي به روش زدم.. چقدر نگرانم بود.. چقدر رفیق بود..
گفتم: خوبم داوود. نگران نباش..
گفت: آره.. خوبی.. از نفسات معلومه..
تک خنده اي کردم و گفتم: اونا رو ول کن، الکی شلوغش میکنن..
اخم کرد و با ناراحتی گفت: مثل دکترا که الکی شلوغش میکردن؟
بلند شدم و همونطوري که کاپشنمو تنم میکردم گفتم: آره، مثل همونا!
ناراحت گفت: نمیاي باهام؟
نفس عمیقی کشیدم.. گفتم: تو برو.. خیالت راحت. خوبم..
سري تکون داد و زیرِ لب خداحافظی کرد و رفت.
چند دقیقه بعد، منم سوییچ موتورمو برداشتم و به سمت پارکینگ رفتم..
هنوز نمیدونستم میخوام چیکار کنم.. هنوز نمیدونستم میخوام کجا برم..
اگه امشب میرفتم خونه، از نگرانی میمُردم.. محمد نبود و من نمیدونستم کجاست.. محمد نبود و هیچکس نمیدونست حالش چطوره..
از خودم تعجب میکردم.. من چطور سر پا بودم..؟
سوار موتور شدم.. کلاه کاسکتمو سرم گذاشتم و راه افتادم.. همینطور که بی هدف تو خیابونا میچرخیدم، یهو خودمو تو مسیر «کهف الشهدا» پیدا کردم...
بغض کرده بودم.. چی بهتر از این..؟
چی بهتر از درد و دل کردن باهاشون..؟ الان که محمد نیست، من کیو دارم که دردِ دلمو بهش بگم؟؟ کیو دارم که سر رو شونهش بذارم و گریه کنم..؟
چه خوب که راهم افتاد سمتشون!
رسیدم.. موتورمو پارك کردم و بالا رو نگاه کردم..
یه مسیرِ سر بالایی داشت.. نفس..؟ نه نداشتم.. ولی باید میرفتم.. باید میرسیدم بالا.. باید سلامتی محمدو میخواستم ازشون..
اگه این بالا رفتن به قیمتِ گرفتنِ ضمانتِ سلامتیِ محمد باشه.. چرا نرم؟؟ نفس کم میاد..؟ خب بیاد.. سینه تنگ میشه؟ خب بشه.. قلب ضربان میگیره؟ خب بگیره..!
آروم شروع کردم به بالا رفتن.. هر چند قدمی که میرفتم، می ایستادم و نفس تازه میکردم..! نمیخواستم اینجا، تنها، اتفاقی بیفته.. مجبور بودم مراقبت کنم..!
تهِ ریه هام میسوخت.. گلوم طعمِ خون میداد..! یه حسی دقیقا مثل وقتایی که زیاد میدوییدم..!
رسیدم بالا.. تهران زیرِ پام بود.. چراغا از دور سو سو میزدن..
آروم سمت «کهف الشهدا» رفتم..
چند نفري اونجا بودن.. کاش دیرتر بود.. کاش نصف شب بود.. کاش یه وقتی بود که هیچکس جز من اینجا نبود..!
آروم جلو رفتم.. پنج تا شهیدِ گمنام..
لبخند زدم.. گوشه ي دیوار روي زمین نشستم و زانوهامو بغل کردم..
نگاهشون کردم.. یادمه یه بار، محمد ازم پرسیده بود: «تو رفیق شهید داري!؟»
بهش گفته بودم: «یعنی چی رفیق شهید آقا؟!» گفته بود: «اگه با شهدا رفیق بشی، خیلی خوب هواتو دارن.. اونا نمیذارن خار تو پاي رفیقشون بره.. باهاشون رفاقت کن..»
پنج تا مقبره ي سنگیو نگاه کردم..
چشمام داشت پر میشد..
دیدم تار شده بود.. اولین اشکم که ریخت، قفلِ دلمم باز شد..
زیرِ لب باهاشون حرف زدم..
گفتم: میدونم میدونید براي چی اینجام.. میدونم خبر دارین از دلم.. از حالم از بی قراریام.. محمد میگفت شما پیشِ خدا دستتون بازه.. میگفت اگه کسی رفیقتون باشه، هواشو دارین..
اشکام تند تند پایین میومدن.. صدام با گریه قاطی شده بود..
گفتم: من که نه، ولی محمد رفیقتونه.. عاشقتونه.. به حرمت رفاقتتون هواشو داشته باشین..
دستی به چشمام کشیدم و ادامه دادم: اگه برنگرده من دیگه به هیچیِ این دنیا اعتماد نمیکنم.. نمیکنم!
اصلا ما به جهنم.. محمد بابا شده.. به خدا بگین.. تو رو خدا از خدا بخواین سالم برش گردونه... شما که حرفتون بُرو داره.. شما که پیش خدا عزیزین... تو رو خدا ازش بخواین داداشمو بهم برگردونه...
هق هق گریه نذاشت دیگه حرفی بزنم..
سرمو روي زانوهام گذاشتم و اجازه دادم اشکام راهشونو پیدا کنن.. چه خوب خالی میشدم.. چه خوب دردامو ازم میگرفتن..
نمیدونم چند دقیقه توي اون حالت گذشت.. سرما توي وجودم رخنه کرده بود..
بلند شدم و دستی به لباسام کشیدم.. فاتحه اي خوندم و آروم بیرون رفتم..
سبک تر شده بودم.. خیلی سبک تر..
از همون مسیري که بالا اومده بودم برگشتم پایین..
قلبم آروم تر شده بود اما هنوز آشوب بود.. هنوز بی قرار بود.. تا محمدو پیدا نمیکرد آروم نمیگرفت..
سوار موتور شدم تا برم خونه.. این سرما سینهمو میسوزوند..
وسط مسیر که بودم، حس کردم گوشیم توي جیبم ویبره رفت..
راهنما زدم و کنار اتوبان ایستادم..گوشیمو درآوردم و نگاهش کردم..
یه پیام جدید.. از یه شماره ي غریبه..
پیامو باز کردم.. چیزي که دیدم، چیزي که خوندم.. باورم نمیشد..
نوشته بود: "بد قولی نمیکنم، مراقب برادرت هستم.. رسالتت رو هم انجام بده"
قلبم؟! اصلا حسش نمیکردم..! حسش نمیکردم.. محمد بود.. مطمئن بودم خودشه! شماره رو گرفتم اما خاموش بود..
گوشیو رو قلبم گذاشتم.. حالش خوبه.. این یعنی حالش خوبه.. محمد دروغ نمیگه، گفت مراقبه..!
هزارتا حس مختلف به سمتم هجوم آورده بودن..! خوشحالی.. هیجان.. استرس..!
نوشته بود رسالتتو انجام بده.. من رسولم.. رسالتم یعنی رسوندنِ پیام..!
شماره ي آقاي عبدي رو گرفتم.. دستام میلرزیدن! گوشیو گذاشتم کنار گوشم..
تماس وصل شد، آقاي عبدي جواب داد..
و من بهترین خبرِ دنیا رو بهش دادم..!
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
پارت هشتاد و ششم:
[محمد]
پیامو که ارسال کردم، خیالم از بابت رسول راحت تر شده بود..
خیلی دلم میخواست میتونستم باهاش حرف بزنم و صداشو بشنوم تا مطمئن بشم آرومه.. اما نمیشد..
عصر، وقتی براي پرواز به سمت تهران رفته بودیم فرودگاه، یه فردي بین جمعیت توجهمو به خودش جلب
کرد.. یه کسی که خیلی برام آشنا بود.. فرصت و موقعیت عکس گرفتن نبود تا بفرستم براي آنالیز و چهره شناسی..
بدون اینکه چیزي به دوتا همراهم بگم ازشون جدا شدم و اون فردو زیر نظر گرفتم..
سعی کردم تو جمعیت بهش نزدیکتر بشم..از فاصله ي نزدیک، صداي صحبت کردنش با همراهش رو میشنیدم..
اون.. اون حسام الدین راد بود!
همون که بعد از خبر دستگیري الکس از کشور خارج شده بود!
اما الان، با یه ظاهر کاملا متفاوت اینجا بود.. ایران، اصفهان..
قطعا با هویت جعلی وارد شده بود وگرنه اگر با اسم خودش وارد میشد ما میفهمیدیم..
نگاهش کردم.. به قولِ رسول، خودش بود.. خودِ خودش!
میخواستم به بچه ها زنگ بزنم و بگم..
باید دنبالش میرفتیم..
تهران نمیخواست بره.. چون مسافرگیري تهران الان بود..
لیست پروازو نگاه کردم..
نمیدونستم میشه الان براي دستگیریش اقدام کرد یا نه..
نمیدونستم وضعیت تأمینش چطوریه..
تو همون حال بودم که گوشیم زنگ خورد.. دوباره ناشناس..!
جواب دادم اما چیزي نگفتم..
همون صدا نبود! یه فرد دیگه بود.. گفت: خب خب..! جناب آقاي فرمانده! تصمیماتت چطور شد؟! میبینم که
هنوز دست نکشیدي از پرونده ي ما!!
امروز چهارشنبه هستا..! تا هفتِ صبحِ شنبه و اداي احترام رفقات به فرمانده ي شهیدشون وقت زیادي نمونده.. من جات بودم همین الان رها میکردم..
و بعد صداي بوقِ اشغال..!
شک کردم.. یعنی.. نکنه الان منو زیر نظر گرفته باشن؟! ولی این امکان نداشت.. نمیتونستن.. امکانشو نداشتن..!
چشمم روي حسام راد بود.. بچه هاي اصفهان داشتن باهام تماس میگرفتن که برم پیششون..
اما.. اما اگه الان شناسایی شده باشم چی؟! نباید ارتباطی با بچه ها میگرفتم.. سریع یه پیامک براشون ارسال کردم.. بهشون گفتم وضعیتم خاکستري شده.. گفتم هر وقت اوضاع امن شد باهاشون ارتباط میگیرم...
و همین پیام رو هم براي آقاي عبدي ارسال کردم و سیمکارتمو از گوشی بیرون آوردم و شکستم..
باید صبر میکردم.. حسام راد الان تو دایرهمون بود.. نباید با بی حواسی از دستش میدادیم..
وقتی مسافرگیري پرواز تبریزو اعلام کردن، راد و همراهش بلند شدن و سمت گِیت رفتن.. میخواستن برن تبریز..؟!
سریع سمت بخش فروش بلیط رفتم.. باید ناشناس درخواست فروش بلیط هاي کنسل شده رو میکردم..
اگر نمیشد، مجبور بودم خودمو معرفی کنم تا بلیط بگیرم!
به هر سختی بود، بدون اینکه شناسایی بشم تونستم بلیط بگیرم و همراهشون سوار هواپیما شم..
قبل از اینکه هر اتفاقی بیفته من باید راد و ارتباطاتشو شناسایی میکردم..
سوار هواپیما شدیم.. چشم ازشون برنمیداشتم..
تنها بودم.. حتی هیچ ارتباطی هم با کسی نداشتم..
حواسم جمعِ اطرافم بود.. فکر نمیکردم کسی که بهم زنگ زده بود، انقدر بهم نزدیک باشه که بدونه الان دقیقا کجام..!
به فرودگاه تبریز رسیدیم.. هر دوشون سوار یه مزداي مشکی رنگ شدن.. راننده وسیله هاشون رو توي صندوق گذاشت و راه افتاد..
سوار یکی از تاکسی هاي فرودگاه شدم و تعقیبشون کردم..
وارد یه مجتمع مسکونی شدن..
نیم ساعتی منتظر موندم تا ببینم میان بیرون یا نه، اما کسی خارج نشد..
سیمکارت دیگه اي از کیفم بیرون آوردم و داخل گوشیم انداختم..
با بچه هاي تبریز تماس گرفتم و قضیه رو تعریف کردم و نیرو خواستم براي ت.میم راد و همراهش..
بعد خواستم به بچه هاي خودمون اطلاع بدم که وضعیتم چطوره..
یاد رسول افتادم..
حالشو میدونستم.. میدونستم الان چقدر نگرانه.. چقدر بهم ریختهست..میدونستم تو بی خبریه..
و قبل از اینکه به کسی خبر بدم، اون پیامو براي رسول ارسال کردم..
گوشیمو خاموش کردم و تا رسیدنِ بچه هاي تبریز صبر کردم..
به اداره که میرسیدم، میتونستم کامل باهاشون صحبت کنم و قضیه رو براشون تعریف کنم..
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
پارت هشتاد و هفتم
[محمد]
بچه هاي تبریز رسیدن.. باهاشون هماهنگ کردم و سوژه ها رو بهشون سپردم و رفتم اداره..
باید تو امنیت با آقاي عبدي صحبت میکردم و براش توضیح میدادم..
رسیدیم به اداره.. بچه هاي خونگرم تبریز منو به اتاقی که میتونستم تماس بگیرم راهنمایی کردن..
شماره ي آقاي عبدي رو گرفتم..
جواب داد..
گفتم: سلام آقا..... محمدم!
آقاي عبدي هیجان زده گفت: محمد..؟ محمد تویی؟؟ کجایی پسر؟؟ خوبی؟
گفتم: بله آقا.. خوبم خدا رو شکر.. آقا من تبریزم.. یه اتفاقایی افتاده.. بگم براتون آقا؟
جواب داد: بگو محمد جان..
گفتم: آقا تو فرودگاه اصفهان حسام رادو دیدم..
عبدي گفت: حسام راد..؟ مگه برگشته ایران!؟
گفتم: بله آقا.. با یه چهره ي متفاوت.. احتمالا با اسم جعلی هم اومده..
گفت: خب محمد.. بعد؟
محمد: آقا دنبالش اومدم.. اومده تبریز.. بچه هاي تبریزو گذاشتم ت.میمش.. دستور چیه آقا..؟ بمونه همینجا زیر نظر داشته باشیمش..؟ آقاي عبدي مکثی کرد و گفت: نه محمد.. نه.. این نباید دیگه آزاد باشه.. به اندازه ي کافی زیر نظر داشتیمش.. همین امشب عملیات دستگیریشو انجام بده.. با خودت بیارش تهران..
چشمی گفتم که گفت: محمد.. خیلی مراقب خودت باش.. بیشتر از هر چیزي سلامتی خودت مهمه، متوجهی؟
جواب دادم: بله آقا.. چشم..
خداحافظی کردیم و تماسو قطع کردم..
نمازمو تو اداره تبریز خوندم و سریع به سمت محل اسکان راد رفتیم.
با کمک بچه هاي تبریز دستگیري به خوبی انجام شد.. هواپیما براي رفتن و انتقالشون به تهران فراهم شد و
ساعت 11 شب من، همراه سه نفر از بچه هاي عملیات و دو متهم، تبریز رو به مقصد تهران ترك کردیم..
فرودگاهِ تهران که رسیدیم، ماشین هاي انتقال تو فرودگاه آماده بودن.
بچه ها، راد و همراهشو سوار ون سفید کردن.. منتظر بودم تا خیالم از بابت انتقالشون راحت بشه که صداي
سعید رو از پشتِ سرم شنیدم!
سعید: سلام آقا محمد!
برگشتم سمتش! گفتم: سعید!
و دستمو باز کردم تا بغلش کنم..
خودشو انداخت تو بغلم و دستاشو محکم دور شونه هام پیچید..
میدونستم.. این چند ساعت بی خبري همهشونو اذیت کرده..
ازم جدا شد.. نگاهم کرد و گفت: آقا خدا هیچکسو هیچوقت شرمنده نکنه. نمیدونین وقتی بدون شما رفتم سایت چه حالی داشتم.. چقدر خوشحالم سالم برگشتین..
لبخندي به روش زدم و سوار ماشین شدم..
سعید گفت: ولی آقا، راد به ذهنشم نمیرسیده که اینطوري بخواد دستگیر بشه ها..
سري تکون دادم.. گفتم: خدا خوب کارا رو درست میکنه آقا سعید... خوب!
گفت: آقا خب چرا تنها رفتین..؟ چرا با همونایی که میخواستین بیاین تهران نرفتین آقا..؟ دستی به چشمام کشیدم و گفتم: نشد سعید.. موقعیت یه طوري بود که نشد.. همه چی خیلی یهویی اتفاق
افتاد..
جواب داد: بله آقا..
بقیه ي مسیر تو سکوت سعید طی شد و به سایت رسیدیم..
راد و همراهش تحویل مامورهاي بازداشت داده شدن..
از فردا بازجوییشون شروع میشد..
سمت اتاقِ آقاي عبدي رفتم.. سعید گفت: آقا من برم پایین یا وایسم..؟
گفتم: نه سعید، برو پایین.. منم میام..
در اتاقو زدم و وارد شدم..
آقاي عبدي کنار میزش ایستاده بود.. منو که دید سمتم برگشت و گفت: محمد!!
اومد جلو و در آغوشم گرفت.. یه آغوش پدرانه.. محکم..!
دو طرف بازومو گرفت و نگاهم کرد و گفت: کارت.. عالی بود! خوبی محمد؟ ما که نیمه جون شدیم تا برگردي..
سر به زیر گفتم: خدا نکنه آقا..
دستی رو شونهم زد و گفت: برو محمد.. برو استراحت کن که خیلی خسته شدي.. دوتا ماموریتو دقیق و بینقص انجام دادي.. فردا ازت گزارش دقیق میخوام..
اما الان برو استراحت کن..
سري تکون دادم و تشکر کردم و از اتاق بیرون اومدم..
قبل از رفتن به خونه، میخواستم بچه ها رو ببینم..
رسول و داوود که خونه بودن..
اما فرشید و شهاب شیفت شب بودن..
از پله ها پایین رفتم.. هر دوشون سر میز سعید بودن.. اما.. داوود هم بود!
مشغول حرف زدن بودن که داوود منو دید..
طوري از پشتِ میز کنار اومد و سمتم دوید و خودشو تو بغلم انداخت که منو یه قدم عقب هُل داد! خندیدم.. بغلش کردم و دمِ گوشش گفتم: من هیچی.. جاي زخمت نابود نمیشه اینطوري خودتو میکوبی اینور اونور؟ تو کجا بودي؟! مگه نباید خونه باشی؟
هیچی نمیگفت..
خودشو از بغلم بیرون کشید.. دستی به چشماش کشید و گفت: آقا تا بچه ها گفتن خودمو رسوندم..
بعد کنار رفت و به شهاب و فرشید هم اجازه داد جلو بیان..
بین همهشون، فقط.. فقط جايِ رسول خالی بود.. رو به سعید گفتم: رسول نیست؟ نه..؟
جواب داد: آقا.. راستش.. راستش.. چطور بگم..
شهاب بین حرفش اومد و گفت: آقا.. راستش رسول خیلی بهم ریخت.. وقتی اون اتفاق افتاد.. وقتی فهمید شما خاکستري شدید.. دلمون نیومد تا سالم نرسیدین.. تا نیومدین سایت بهش خبر بدیم.. یعنی.. بچه ها گفتن بگیم.. ولی من نذاشتم..
لبخندي به روش زدم.. من نگران اینا بودم، اما هر کدوم از این بچه ها، خودشون مراقب همدیگه بودن..
سري تکون دادم و گفتم: خوب کردي شهاب.. خودم بهش زنگ میزنم..
چند دقیقه اي پیششون وایسادم و صحبت کردم و بعد ازشون خداحافظی کردم..
از پله ها بالا رفتم و به سمت پارکینگ راه افتادم..
خسته بودم.. خیلی خسته بودم! یه خستگی شیرین.. یه خستگی که میدونستم حاصلش پیشرفتِ این پرونده ي پر پیچ و خمه..
_____
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
|هموطن|
شهاب بین حرفش اومد و گفت: آقا.. راستش رسول خیلی بهم ریخت.. وقتی اون اتفاق افتاد.. وقتی فهمید شما خاک
بیاین حرفاتونو بزنید که فقط سه پارت تا پارت نود مونده.... :)))))