|هموطن|
شهاب بین حرفش اومد و گفت: آقا.. راستش رسول خیلی بهم ریخت.. وقتی اون اتفاق افتاد.. وقتی فهمید شما خاک
بیاین حرفاتونو بزنید که فقط سه پارت تا پارت نود مونده.... :)))))
《سلام رسول جان، محمدم، من برگشتم تهران، الان سایتم دارم میرم خونه. بهت زنگ نزدم گفتم شاید خواب باشی.فردا زود بیا اداره میخوام داداشتو تحویلت بدم.. امانت داري خیلی سخته! خواب نمونی!》