《سلام رسول جان، محمدم، من برگشتم تهران، الان سایتم دارم میرم خونه. بهت زنگ نزدم گفتم شاید خواب باشی.فردا زود بیا اداره میخوام داداشتو تحویلت بدم.. امانت داري خیلی سخته! خواب نمونی!》
پارت هشتاد و هشتم:
[رسول]
ساعت حدوداي یکِ نصفِ شب بود. بارون به شیشه ي پنجره ي اتاقم میزد..
تو جام غلت میخوردم.. این پهلو به اون پهلو میشدم.. اما خوابم نمیبرد.
با اینکه محمد از خودش بهم خبر داده بود، با اینکه گفته بود حالش خوبه.. با اینکه اون استرس و آشوبِ قلبم آرومتر شده بود.. اما.. تا محمد برنمیگشت خیالم راحت نمیشد.. تا نمیدیدمش، دلم آروم نمیگرفت..چشمامو رو هم گذاشته بودم و به صداي بارون گوش میکردم که صداي پیامک گوشیم منو از افکارم بیرون
کشید.. چشمام هنوز بسته بود.. ترسیدم.. بندِ قلبم پاره شد.. نمیدونم.. اما میترسیدم گوشیمو بردارم و پیامو
بخونم.. این وقتِ شب.. کی میتونست باشه..؟ چی میتونست بگه.. تو جام نشستم و گوشیمو برداشتم.. بازش کردم..
و پیامو خوندم: "سلام رسول جان، محمدم، من برگشتم تهران، الان سایتم دارم میرم خونه. بهت زنگ نزدم گفتم شاید خواب باشی.فردا زود بیا اداره میخوام داداشتو تحویلت بدم.. امانت داري خیلی سخته! خواب نمونی!"
قلبم از هیجان خودشو به سینهم میکوبید.. محمد تهران بود! محمد سایت بود..! چی از این بهتر..؟ ینی سالم از ماموریت برگشته بود.
سریع شمارهش رو گرفتم.. نفسم از هیجان به شماره افتاده بود.. تنگ نبود، اما خوبم نبود.. نه! نباید نفس نفس میزدم.. نباید کسی نگران میشد..
اسپریمو از رو میز برداشتم و زدم.. نفس عمیق کشیدم..
منتظر جواب دادنش بودم که صداش پیچید تو گوشم: بههه! استاد رسول بیدار تشریف دارن؟! آقا شما مگه صبح نمیخواین بیاین اداره؟؟ ما امانتیتونو آوردیما..
کاش یه اسپري میساختن که ضربان قلبو آروم کنه.. یه قلبی که دیوونه وار خودشو به در و دیوار میکوبید..
آروم گفتم: آقا.. سلام.
با خنده گفت: سلام آقا رسول! نیمه شب شما بخیر... خوبی؟ نخوابیدي چرا هنوز؟
خوشحال بودم.. دلم میخواست هیچی نگم!
جواب دادم: آقا.. نتونستم بخوابم.. منتظرِ.. منتظرِ خبر از شما بودم..
نفس عمیقی کشید و گفت: خب الان خبر گرفتی..؟! راحت بخواب..
سریع گفتم: آقا من بیام سایت..؟
گفت: سایت؟! الان؟! خواب نما شدي آقا رسول؟! بگیر بخواب صبح بیا.. منم الان دارم میرم خونه.. سایت نمیمونم که..
ناراحت بودم.. من تا صبح نمیتونستم.. نمیتونستم صبر کنم!
چیزي نگفتم... دوباره گفت: بخواب رسول.. خدا بخواد صبح میبینمت. شبت بخیر.
شب بخیرِ آرومی گفتم و تماسو قطع کردم..
گوشیو روي عسلی گذاشتم و دراز کشیدم..
لبخندي که روي لبم بود هیچ جوره پاك نمیشد..
چشمامو بسته بودم و فقط به این فکر میکردم که محمد برگشته.. محمد تهرانه..!
خوشحال بودم.. خیلی زیاد.. اما.. اما نمیدونم چرا دلم آروم نشده بود..
قلبم مثلِ یه دریايِ پُر از موج بود.. میدونستم محمد برگشته.. اینجاست.. تهرانه.. باهام حرف زده.. اما بازم، یه
حسی.. یه حس غریبی اذیتم میکرد.. رهام نمیکرد.. نمیذاشت بخوابم..
کلافه دوباره نشستم و ساعتو نگاه کردم.. از سه گذشته بود!
نه! من آروم نمیشدم.. باید میرفتم.. جسمم اینجا آروم نمیگرفت..
تو یک لحظه تصمیم گرفتم و بلند شدم و آماده شدم..
کاپشنمو تنم کردم و به سمت بیرون رفتم..
بارون هنوز بند نیومده بود..
یواش، طوري که مزاحم خواب بقیه نشم از خونه بیرون رفتم..
بارون شدید بود.. نمیتونستم با موتور برم..
آژانس گرفتم و منتظر شدم تا بیاد..
تا به خونه ي محمد برسم ساعت نزدیک هاي 4 شده بود..محمد الان خواب بود.. نمیتونستم کاري کنم..
شدتِ بارون کم شده بود..
کلاهِ کاپشنمو سرم گذاشتم و تکیه دادم به دیوار..
خودمم نمیدونستم الان چرا اینجام!
سردم بود.. نَمِ بارون سرما رو بیشتر میکرد.. سینهم میسوخت..
انقدري اونجا وایسادم تا اذانِ صبح رو بگن.
بعد، گوشیمو بیرون آوردم.. خواستم بهش زنگ بزنم.. اما.. اما گفتم شاید خواب باشه و بترسه..
براش نوشتم: "آقا من دم در خونهتونم..."!
دو دقیقه بیشتر نگذشت که در خونهشون باز شد..
از دیوار جدا شدم و آروم جلو رفتم..
محمد با تعجب نگاهم میکرد.. هوا هنوز تاریک بود..
بُهت زده گفت: رسول!!!
خواستم برم سمتش.. برم بغلش کنم.. اما.. لباسام خیس بودن.... روم نشد برم جلو.. روم نشد با لباساي خیسم بغلش کنم..
نگاهش کردم! محمد همکارم نبود.. خانوادهم بود..
نفسم دوباره داشت اذیتم میکرد.. اهمیت ندادم..
نباید محمد نگران میشد..
چه خوب که داشت بارون میومد..
چه خوب که اشکام تو بارون گم شده بود!
یه قدم از در خونهش فاصله گرفت و گفت: رسول!! چی شده؟ اینجایی چرا؟
به زور گفتم: خوابم نبرد آقا.. اومدم شما رو ببینم.. لبخند محوي زد و گفت: بیا داخل.. خیس آب شدي که..
و بعد مُچ دستمو گرفت و به سمت داخل کشید..خودمو عقب کشیدم و گفتم: نه آقا.. نه.. اومده بودم فقط ببینمتون و برم.. مزاحم نمیشم..
صدام بغض داشت.
بارون لباسامو خیس کرده بود..
تو اون لحظه از بارون متنفر بودم!
اخم مصنوعی کرد و همونطور که دستمو میکشید گفت: بیا داخل.. مزاحم چیه..؟ اهلِ خونه نیستن.. من نبودم اونا هم رفته بودن.. بیا داخل..
سرمو پایین انداختم و با خجالت همراهش شدم..
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown