پارت هشتاد و نهم:
[رسول]
از پله هاي حیاط بالا رفتیم و وارد خونه شدیم.. نفسام آروم نمیگرفتن..
آروم نفس میکشیدم که صداي خش خش سینهمو محمد نشنوه..
دست کردم داخل جیب لباسم..
واي.. واي نه..! اسپریم نبود.. نیاورده بودمش!!
سعی کردم آروم باشم.. آروم باشم تا حال نفسم بدتر نشه..
رفت سمت بخاري و شعلهشو زیاد کرد..
اومد کنارم و گفت: دربیار کاپشنتو برو کنار بخاري.. نمیگی یخ میکنی؟!
کاپشنمو درآوردم و روي صندلی آویز کردم..
رفتم کنار بخاري.. دستامو که روش گرفتم تازه فهمیدم چقدر یخ کردن!!
محمد رفته بود داخل اتاق..
لرز کاملا تو بدنم بود.. عطسه اي کردم که محمد از اتاق گفت: همینو میخواستی؟؟دیگه نمیتونستم روي نفس کشیدنم کنترلی داشته باشم..
نمیتونستم تلاش کنم تا خوب نفس بکشم!
با حوله ي کوچیکی پیشم اومد و دستم داد و گفت: خشک کن موهاتو..!
به دیوار تکیه داده بودم..
نمیدونستم باید چیکار کنم.. حالم خوب نبود.. اسپري نداشتم.
محمد جلو اومد.. نگران نگاهم میکرد..
صدام کرد: رسول..
چیزي نگفتم.. گفت: رسول خوبی؟
نبودم...خوب نبودم..
بلند گفت: اسپریت کو رسول؟؟
هول شده بود.. به سرعت رفت سمت کاپشنم و جیباشو گشت..
حالم خوب نبود.. روي زمین کنار بخاري زانو زدم.. حس فشار توي صورتم داشتم.. همه ي راه هاي تنفسیم بسته بود..
محمد نگاهم کرد.. داد زد: اسپریت کو رسول؟؟
چیزي نگفتم.. نمیتونستم چیزي بگم.. با چشماي بی جونم نگاهش کردم... اومد سمتم و تو جیباي شلوار و پیراهنمو گشت.. چیزي نبود..!
زیر لب گفت: یا فاطمه ي زهرا..
و بعد یهو مکث کرد.. بلند شد و سمت اتاق دوید..
چشمام داشت تار میشد..
پلکامو بسته بودم که صداشو شنیدم که گفت: رسول باز کن دهنتو..
و بعد یه چیزي مثل اسپري بین لب هام قرار گرفت و همون هوايِ مرطوبِ همیشگی تو دهنم پخش شد..!
نفس عمیق کشیدم.. دوباره زد.. دوباره نفس کشیدم.
راه تنفسم باز شد اما.. ذهنم قفل بود..!من که اسپري نداشتم..
بدنم انرژي نداشت.. بی حال به پشتی تکیه دادم..
پیشونی محمد پر از دونه هاي ریزِ عرق بود.. دستشو نگاه کردم..
اسپريِ آبی رنگی تو دستش بود و دستاش، لرزشِ نامحسوسی داشتن..
جعبه ي مقواییِ اسپري که کنارش افتاده بود، نشون میداد که این یه اسپريِ جدیده..
یه اسپريِ جدید که پیشِ محمد بوده..!!
لبخند زدنم دستِ خودم نبود.. آروم گفتم: محمد..
نفس هاي عمیق میکشید.. ترسیده بود..
بلند شد و رويِ موهامو بوسید و بی حرف سمتِ گوشه ي اتاق رفت و پايِ سجادهش نشست.
قبل از اینکه نماز صبحش رو بخونه چند دقیقه اي تو حالت سجده بود و بعد مشغول نماز خوندن شد.
یکم کنار بخاري موندم تا حالم رو به راه تر بشه.. و بعد آروم سمت روشویی رفتم و منم وضو گرفتم.
وقتی برگشتم، نمازِ محمد تموم شده بود و داشت ذکر میگفت.. کنار سجاده ي خودش، یه جانماز هم براي من پهن کرده بود..
به سمتش رفتم.
حضورمو که حس کرد نگاهم کرد.. تو دستش تسبیحِ فیروزه اي رنگی بود...
گفت: خوبی رسول...؟
خوب..؟! به اون حالِ من میشد گفت خوب...؟! محمد از اسپري من داشت.. خریده بود تا مراقبم باشه.. تا حواسش بهم باشه..؟! من مگه میتونستم خوب نباشم..؟!
آروم جواب دادم: خوبم داداش.
گفت: الان گفتی داداش که دعوات نکنم؟ اگه این اسپري پیشِ من نبود چیکار میکردي رسول؟ میخواي دِق بدي منو..؟
سریع گفتم: آقا من غلط بکنم.. دور از جون.
با مکث نگاهشو ازم گرفت و مشغولِ ادامه ي ذکر گفتن شد. قامت بستم و شروع کردم به نماز خوندن..
نمازم که تموم شد، محمد کنارم نبود..
صداش کردم: آقا محمد؟!
جواب داد: آشپزخونهم رسول جان.. بیا اینجا..
با قدم هاي آروم به سمت آشپزخونه رفتم..
شعله ي گازو روشن کرد و کتري رو روش قرار داد..
به سمتم برگشت و با مهربونی گفت: رسید ندادي!
سوالی نگاهش کردم و گفتم: بله آقا؟!
شونه اي بالا انداخت و گفت: امانتیتو تحویل دادم، رسید به من ندادي.!
لبخندِ محوي زدم.. من هنوز امانتیمو تحویل نگرفته بودم!
بهش گفتم: آقا من هنوز امانتیمو تحویل نگرفتم..!
خندید.. دستاشو باز کرد و با چشم اشاره کرد به سمتش برم..
جلو رفتم و بغلش کردم..
شونهشو بوسیدم.
آشوبِ دلم..؟!
آره.. دقیقا همونجا تموم شد.. همونجا ساکت شد..
همونجا آروم شد قلبم!
اونجا بود که مطمئن شد محمد کنارشه!
ازش جدا شدم که گفت: یکی دو ساعتی تا بخوایم بریم اداره وقت هست.. من یه سري کار دارم با لپ تاپ، تو بخواب رفتنی بیدارت میکنم..
هول گفتم: نه آقا.. مزاحم نمیشم دیگه بیشتر از این.. میرم خونه..
عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و گفت: رسول!! بعد سمت اتاق رفت و برام بالش و پتو آورد.. روي زمین گذاشت و گفت: من اتاقم، تو راحت بخواب، بیدارت میکنم..
و رفت..!
از دیشب حتی یک ثانیه هم نخوابیده بودم..
آروم سرمو روي بالش گذاشتم و نفهمیدم چطوري خوابم برد..!
با صداي محمد که آروم اسممو صدا میکرد پلکامو باز کردم..
با چشماي نیمه باز نگاهش کردم..
با خنده گفت: خوش خواب! حالا خوبه نمیخوابیدي! بیدار شو استاد که دیر برسیم با آقاي عبدي طرفیم.. بلند شو، من صبحانه خوردم انقدر آقا دیر کردن.. پاشو تو هم بخور بریم..
اطرافو نگاه کردم.. چه خواب آرومی بود..!
محمد آماده شده بود..
سفره ي کوچیکی روي زمین پهن بود..
ساعتو نگاه کردم.. داشت دیر میشد.. سریع بلند شدم و گفتم: آقا من اشتها ندارم.. بریم..!
و رفتم سمت سفره تا جمعش کنم!
محمد جدي گفت: صبحانهتو میخوري، چاي هم ریختم برات.. اونم میل میکنی بعد میریم..!
نتونستم مقاومت کنم..
سر سفره نشستم و چند لقمه اي خوردم و بعد سفره رو جمع کردم..
جلوي آینه دستی به موهاي کاملا فر شدهم کشیدم و کاپشنمو که تقریبا خشک شده بود تنم کردم و باهم به سمت بیرون راه افتادیم..
تو حیاط محمد گفت: دیشب با چی اومدي رسول؟!
جواب دادم: تاکسی آقا..
سري تکون داد، سوییچ موتورشو دستم داد و گفت: بیا ببرش بیرون روشن کن تا بیام..
چشمی گفتم و به سمت در خونه راه افتادم..
موتور رو آروم بردم بیرون.. روشنش کردم و منتظر محمد موندم..بارون بند اومده بود..
خواستم آینه موتورو تنظیم کنم.. که.. که تو آینه، تهِ کوچه یه موتوري با دوتا سرنشین دیدم...
هر دوشون کلاه کاسکت داشتن.. آب دهانمو قورت دادم..
خیلی حساس شده بودم. نه؟! دوتا آدم بودن که داشتن میرفتن سر کار.. مثل من و محمد..!
سري تکون دادم تا این افکار منفی از ذهنم برن بیرون..
محمد در خونه رو باز کرد و بیرون اومد.. صداي باز کردنِ درِ خونه برابر شد با شنیدنِ صداي استارت زدنِ یه موتور از تهِ کوچه..!
یه چیزي به قلبم چنگ میزد..
محمدو نگاه کردم.. داشت در خونه رو قفل میکرد..
کلاه کاسکتی که تو دستش بودو سمتم گرفت و گفت: هر کی رانندگی میکنه کلاه میذاره آقا رسول!!
نگاهش کردم.. نگران بودم.. برگشتم پشتِ سرمو نگاه کردم... اون موتور سوار داشت به سمت ما میومد..
هر دوشون کلاه کاسکت داشتن.. چهرهشونو نمیدیدم..
محمد یه دستش کلاه بود، کلید تو قفل نمیچرخید! با یه دست نمیتونست کارشو انجام بده..
موتور سوارها نزدیک تر میشدن..
قلبم تندتر میزد..
تو یه لحظه از موتورم پیاده شدم.. فرصتِ اینکه بخوام موتور رو بزنم رويِ جک نبود.. موتور افتاد..
همه چیز تو چند ثانیه اتفاق افتاد..
نگاهم به موتوري بود که با ما فاصله ي زیادي نداشت..
اونی که پشتِ راننده بود دستشو بیرون آورد..
تو دستش.. تو دستش به کُلت بود..
زبونم گرفته بود.. حتی نتونستم صداش کنم! نفهمیدم چطوري خودمو به محمد رسوندم و از پشت بغلش کردم و با فشارِ دستم مجبورش کردم خم بشه تا سرش پایین تر از سرِ من باشه..
صداي شلیکِ سه تا گلوله پشتِ هم شنیده شد.. بعد از اون، صدايِ گاز دادن و دور شدنِ اون موتورِ سیاه رنگ..
چیزي مثلِ چندتا تیکه آهنِ داغ رو توي بدنم حس میکردم..
گلوم طعمِ خون میداد..
حلقه ي دستام از دورِ محمد شُل شد.. و روي زمین سقوط کردم..
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
میخوایم اینجا یکم از کامنتای بچههای اینستاگرام رو بخونیم سر پارتِ هشتاد و نُه🌱👇🏻
@hamvatanunknown
پارت نودم:
[محمد]
کلاه کاسکت تو دستِ راستم بود و داشتم با دستِ چپم درو قفل میکردم..
کلید تو قفل نمیچرخید.. گیر کرده بود..!
برگشتم دوباره به رسول بگم تا بیاد کلاهو از دستم بگیره تا درو قفل کنم..
نمیدونم چی شد.. نفهمیدم چی شد..
تا برگشتم سمتش دیدم از موتور پیاده شد و به سمتم دوید و از پشت بغلم کرد..
با فشاري که به شونه هام داد مجبورم کرد خَم بشم..
و بعد صداي شلیکِ سه تا گلوله.. و گاز دادنِ یه موتور..
دستاي رسول که تا چند ثانیه پیش محکم دورم پیچیده شدن بودن، حالا آروم آروم شُل شد..
دستِ رسول به کاپشنم چنگ زد تا نیفته روي زمین.. اما رويِ زانوهاش افتاد..
من.. من هنوز نمیدونستم چی شده.. دستام..؟ نه.. همه ي وجودم میلرزید..
چندتا از همسایه ها با شنیدنِ صداي تیر اومده بودن دم در خونه هاشون..
رسول نشسته بود اما من هنوز ایستاده بودم..
باورم نمیشد چی شده.. باورم نمیشد رسول چرا روي زمین افتاده..
کم کم مردم از در خونه هاشون بیرون اومدن..ا چشماي گشاد به رسول نگاه میکردم.. کنارش روي زانوهام افتادم.. سوزشی توي زانوهام حس کردم.. انگار
که کشیده شدنش روي آسفالت، زانومو خراش داده باشه..
رسول نفس هاي عمیقِ با درد میکشید.. کنارش نشستم.. با بُهت نگاهش میکردم.. با فشارِ دستاش رويِ زمین داشت تعادلش رو حفظ میکرد..
یکی از دستاشو از رويِ زمین برداشت و رويِ قلبش گذاشت.. همونجا تعادلش بهم خورد و خواست از پهلو بیفته که ناخودآگاه دستمو باز کردم و توي بغلم افتاد..
نفسام بالا نمیومد.. بخدا که بالا نمیومد..
دستم که زیرِ شونه هاش بود گرم شد.. یه گرمايِ مرطوب..
قلبم تند میزد.. باورم نمیشد خیسی دستم از خونِ رسول باشه.. با دستِ دیگهم گوشیمو از جیبم بیرون آوردم.. شنیده بودم بقیه زنگ زدن به اورژانس.. اما خودم باید خبر میدادم.. همه چی انگار یه خواب بود.. یه کابوس وحشتناك..
شماره ي سعیدو گرفتم.. جواب داد: سلام آقا محمد، صبحتون بخیر..
صدام درنمیومد.. لبام از هم باز نمیشد.. رسول تو بغلم از درد به خودش میپیچید..
با صدايِ لرزون گفتم: وضعیت هفت سعید.. لوکیشن خونه ي من..
سعید سکوت کرد.. با ترس گفت: حالتون خوبه آقا...؟
بی جواب گوشیمو از کنار گوشم پایین آوردم..
نمیتونستم.. جرأت نداشتم به چشماي رسول نگاه کنم.. جرأت نداشتم!
نمیخواستم باور کنم اینی که بی جون تو بغلم افتاده.. اینی که دستم از خونش خیسه رسوله..
پاشو از درد روي زمین تکون میداد..
نگاهش کردم.. چشماش رو روي هم فشار میداد.. داشت درد میکشید..
رسول.. رسولی که نخواستم اتفاقی براش بیفته.. رسولی که با خودم نبردمش اصفهان تا از جسمش مراقبت کنم.. الان داشت تو بغلم جون میداد..
دستم روي قلبش بود.. دست راستمو لرزون روي دستش گذاشتم..
چشماشو باز کرد و نگاهم کرد.. نگاهم بین چشماش میچرخید..چیکار کرده بود..؟ براي من..؟ براي حفظِ جونِ من..؟
اگه اون تیرا به من خورده بودن قلبم انقدر آتیش نمیگرفت که الان داشت میسوخت..
هنوز نگاهم میکرد..
بغض داشت خفهم میکرد..
رسول بریده.. با صداي آروم و خش دارش گفت: مُ..مُحَ....مُحمد..
دستم هنوز روي دستش بود.. محکم گرفتمش و گفتم: جانم رسول.. جانِ محمد..؟
تکرار کرد: مُحَ.. مُحمد..
اختیار اشکام دست خودم نبود.. دیگه دست خودم نبود.. دونه دونه از چشمم میفتادن و روي صورتم گم میشدن.. تلاش کرد حرف بزنه.. اما زبونش یاریش نمیکرد.. انگار توانی براي حرف زدن نداشت.. نفسی نداشت...
اسپرياي که هنوز توي جیبم بودو درآوردم و بینِ لباش گذاشتم.. کاش همه ي دردش همین اسپري بود..
چقدر خوشحال بودم که نجاتش دادم.. چقدر خوشحال بودم که وقتی اسپري نداره، من دارم..
بغض داشت خفهم میکرد.. چرا این آمبولانسِ لعنتی نمیرسید..؟
دوباره گفت: مَ....مَن..
نمیتونست.. نمیتونست بگه!
نفسِ عمیق میکشید تا بتونه حرف بزنه، اما هر چی بیشتر به خودش فشار میاورد، دستِ من زیرِ کتفش بیشتر خونی میشد..
این بچه مگه چقدر خون تو تنش داشت...؟
بهش گفتم: آروم بگیر رسول.. تو رو خدا آروم بگیر.. هیچی نگو الان، بذار بریم بیمارستان هر چی خواستی بگو من گوش میدم..
صداش توانی نداشت.. گفت: ش..شاید.. دیگه.. وَ..وَقتی..
نخواستم بگه.. نخواستم حرفشو کامل کنه..
گفتم: دردت به جانم هیچی نگو.. جانِ محمد هیچی نگو رسول..
نگاهی بهم انداخت و چشماشو روي هم گذاشت..نمیدونم چند دقیقه گذشت، نمیدونم چند دقیقه داشتم خدا رو قسم میدادم که رسول رو ازم نگیره..
نمیدونم چند دقیقه تو بغلم افتاده بود اما بالاخره آمبولانس رسید.. دو نفر پیاده شدن و برانکاردو آوردن تا رسولو روش بذارن..
دستش هنوز تو دستم بود.. خواستن از من جداش کنن و روي برانکارد بذارنش..
خواستم دستمو از دستش جدا کنم که محکم گرفتش..
نگاهش کردم.. چشماش بی جون بود.. بی روح بود.. نگاهش گُم بود اما دستمو محکم گرفته بود و ول نمیکرد..
آروم لب زد: بیا..
همونطوري که آروم دستمو از دستش جدا میکردم گفتم: میام رسول جان میام باهات.. میام..
گذاشتنش روي برانکارد و بعد پشتِ آمبولانس.. همراهش سوار شدم..
آمبولانس با سرعت شروع به حرکت کرد و آژیرِ بلندش رو ذهن و قلبِ من خط میکشید..
دست چپم که رسول روش افتاده بود پر از خون بود.. سرخِ سرخ..
پرستار ماسکی روي صورتش گذاشت و دارویی بهش تزریق کرد.. کنارش نشستم و دستشو دوباره تو دستم گرفتم.. چشماي بستهشو نیمه باز کرد و نگاهم کرد.. آروم پلک میزد.. بی جون پلک میزد.. هر پلکی که
میزد، با مکث چشماشو باز میکرد..
همه ي امیدِ من باز موندنِ این چشما بودن.. کاش خدا امیدمو نمیگرفت...
قفسه ي سینهش غیرِ عادي بالا و پایین میشد..
دستشو به زور بالا آورد و رو ماسکش گذاشت و آوردش پایین..
رسول.. تو چرا داري دلِ محمدو اینجوري میسوزونی؟؟ چی میخواستی بهم ثابت کنی پسر..؟ خواستی بگی چقدر مردي..؟ من که قبول کردم.. من که بهت گفتم مردتر ازت سراغ ندارم.. من که بهت گفتم همیشه رو تو حساب میکنم..
حالا با این قلبی که ازم شاکیه چیکار کنم...؟ چی جوابشو بدم..؟ من پیشِ خودم عهد کرده بودم مراقبت باشم.. الان کجام..؟
نگاهم کرد.. آروم گفت: د... داداش..
جوابشو نگاهِ اشکی و چشمِ به خون نشستهم دادن..دستشو آورد بالا و روي صورتم کشید تا اشکمو پاك کنه..
تو چشمام نگاه میکرد.. بریده گفت: بِ..بِنماند هیچ... هیچَش الّا.. هَوَ..سِ قمارِ دیگ..ر....
دستشو با دوتا دستم از روي صورتم گرفتم و روي پیشونیم گذاشتم و چشمامو بستم..
فقط قسم میدادم.... خدا رو توي ذهنم به هر چیز و هر کسی میتونستم قسم میدادم رسولو ازم نگیره.. رسول میرفت، همه توانِ محمد میرفت.. همه ي امید محمد میرفت.. برادر محمد میرفت.. همون که محمد جرأت داشت بهش تکیه کنه، میرفت..
نمیدونم چقدر طول کشید تا رسیدیم بیمارستان.. رسول دیگه از هوش رفته بود.. به سرعت جا به جاش کردن و بردنش به سمت اتاق عمل..
پاهاي بی جونم به سرعتِ پرستارا نرسید و ازشون عقب موندم..
کِشون کِشون خودمو داخل بردم و روي نزدیک ترین صندلی به اتاق عمل افتادم..
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
بچهها من یه مقدار در تنگنام در رابطه با تایمِ نگاه کردن به گوشی، چشمام اذیت میشه🥲
شاید فعلا نتونم پیام ناشناس ها رو بذارم تو کانال..
یا حداقل خیلی گزیده، فقط یه شات از خودت پیام ها بدون جواب میزارم آخر شب..
خلاصه عذرخواهم از این بابت..
ولی خب شما نظراتتون رو بفرستید آخرشب خودم بخونم🥺🦋
پارت نود و یکم:
[فرشید]
نمیدونستیم چی شده..
آقا محمد به سعید گفته بود آمبولانس بفرسته خونهشون اما دیگه حرفی نزده بود..
همراه سعید و داوود به سمت بیمارستانی که میدونستیم رفتن، راه افتادیم..
میدونستم.. میدونستم بالاخره کار خودشونو کردن و محمدو زدن..
میدونستم اون بی همه چیزا بالاخره به خونه ي محمد رسیدن.. سعید باهاش حرف زده بود.. اینکه میدونستیم نفس میکشه قوتِ قدمامون بود..
امیدوار بودم آسیبِ زیادي برنداشته باشه..
وارد بیمارستان شدیم.. سعید جلوتر از همهمون بود و من و داوود نگران پشتش میرفتیم..
نمیدونستیم کجاست.. تو چه بخشی هست..
سردرگم بودیم.. خواستیم سمتِ ایستگاهِ پرستاري بریم که یهو چشمم خورد به آخرِ راهرو..بُهت زده سعیدو صدا زدم...
نگاه سعید و داوودم به انتهاي راهرو ختم شد..
جایی که محمد، رويِ زمین نشسته بود.. زانوهاشو جمع کرده بود و سرشو به دیوار تکیه داده بود..
داوود جلوتر از ما به خودش اومد و به سمت محمد دوید..
کنارش نشست و نگران گفت: محمد؟؟ محمد خوبی؟؟!
اون همه خونی که روي دستا و صورت و لباس محمد بود همهمونو ترسونده بود..!
داوود بدن محمدو با چشماش وارسی میکرد..
دست پر از خونِ محمدو گرفت و گفت: چی شدي محمد؟
محمد با چشماي سرخ داوودو نگاه میکرد و هیچی نمیگفت..
من و سعید هم کنارشون روي پنجه ي پاهامون نشستیم.. نگران بودم..
محمد زخمی بود؟؟ اگه نه پس این همه خون براي چی..؟ اگه زخم داشت چرا اینجا نشسته بود..؟
داوود دست محمدو بالا آورده بود و نگاه میکرد.. انگار دنبالِ جايِ زخم میگشت...
تو همون حال گفت: محمد دستت چی شده..؟ تو رو خدا یه چیزي بگو.. چرا پانسمان نکردنش برات..؟؟ چرا
اینجا نشستی آخه آقا..؟
محمد هنوز بی صدا داوود رو نگاه میکرد..
داوود دوباره گفت: سعید برو یه دکتر خبر کن.. به رسول پیام دادم گفتم این بیمارستانیم.. بیاد محمدو اینطوري ببینه حالش بد میشه.. برو سعید..
سعید سري تکون داد و بلند شد تا بره که محمد بالاخره به حرف اومد و گفت: خوبم داوود...
سعید مکث کرد..
صداي محمد.. پر بود از بغض. پر از گرفتگی.. قلبم گرفت.. تنگ شد! تا حالا محمدو اینطوري ندیده بودم..
سعید آروم نشست.. گفت: آقا..
چشمايِ سرخِ محمد حالا تو حلقه اي از اشک گیر افتاده بودن!
باورم نمیشد.. این.. اینی که این حالو داشت محمد بود..؟نمیفهمیدم.. نمیفهمیدم چی شده..!
همهمون گیج بودیم! محمد چرا حرف نمیزد..؟
همون موقع درِ اتاقی که همونجا، انتهايِ راهرو بود و روش بزرگ نوشته شده بود "اتاق عمل"، باز شد و یه پرستار با عجله ازش بیرون اومد..
اطرافو نگاه کرد.. محمدو که دید اومد سمتش و گفت: گروه خونیش رو میدونید؟ خیلی سریع احتیاج به
خون داره..
محمد همونطور که نگاهش به سرامیک هاي کفِ سالن بود آروم لب زد: آ مُثبت..
پرستار گفت: نشنیدم آقا..
سعید رو به پرستار تکرار کرد: آ مثبت..
سري تکون داد و سریع دور شد..
عرق سردي رو روي کمرم حس میکردم.. آ مُثبت.. آ مُثبت..!
نه.. نه امکان نداشت.. این همه آدم تو دنیا گروه خونیشون آ مثبته..
داوود که تا الان رويِ کفشاش نشسته بود، کامل روي زمین نشست.. آب دهانشو قورت داد و محمدو نگاه کرد.. دستشو لرزون سمتِ دستِ خونی محمد برد و روش گذاشت..
انگار میخواست خون هايِ روي دست محمدو لمس کنه.. نه خودِ دستشو...
همهمون از چیزي که تو ذهنمامون بود میترسیدیم... از فکر کردن بهش میترسیدیم..
داوود همونطور که خیره به دستِ محمد بود بلند شد..
نگاهش کردم.. دست توي جیبش کرد و گوشیشو بیرون آورد و شماره اي رو گرفت و گوشی رو کنار گوشش گذاشت.. چیکار داشت میکرد..؟!
چند ثانیه بعد بود که صدايِ زنگِ گوشیِ رسول از جیبِ محمد شنیده شد..!
داوود گوشیو از کنار گوشش پایین آورد و ناباورانه سر تکون داد..
قطره اشکِ مزاحمی دیدم رو تار کرد..!
باورم نمیشد.. یعنی.. یعنی رسول..؟ یعنی کسی که تو اون اتاق عمل بود رسول بود..؟
چی شده بود؟ چه اتفاقی افتاده بود..؟مگه چش شده بود که تمامِ وجودِ محمد از خونش رنگ شده بود؟؟
داوود جلو اومد و روي زمین دو زانو نشست..
محمد سرشو پایین انداخته بود..
داوود با صداي لرزونش گفت: رسول محمد..؟ آره..؟
محمد جوابی نداد.. داوود گوشه ي کاپشنِ محمدو تو دست گرفت.. بغض تو صداش بیداد میکرد.. ملتمسانه گفت: محمد.. رسول..؟ دستِ تو.... این.. این همه خونیه.. محمد.. رسول.. خونِ رسول..؟ دیشب سایت بود.. رفت خونه..
اشکاش میریخت.. ادامه داد: محمد بهش نگفتیم تو قراره برگردي که بهم نریزه..
محمد گفتیم فردا بیاد سایت ببینتت خوشحال میشه.. چی شده رسول..؟
محمد با درد داوودو نگاه کرد.. با شرمندگی نگاهش کرد.. نمیدونم.. اما حس میکردم سفیديِ موهاي محمد
از همیشه بیشترن.. حس میکردم چروك هايِ پیشونیش از همیشه عمیق ترن.. با صدايِ شکسته جواب داد: وقتی داشتیم شهابو از ویلا میاوردیم یادته..؟ عقب تر از همه اومدي..؟ جلوي ما وایسادي تا تیر به شهاب و ما نخوره..؟ یادته داوود..؟
مکث کوتاهی کرد..
گفت: رسول امروز همین کارو کرد داوود.. جلوي من وایساد.. تا تیر به من نخوره.. تا من چیزیم نشه..
لبخندِ پر از دردي زد و ادامه داد: نمیدونم داوود.. نمیدونم تو از اون فداکاري کردنو یاد گرفتی، یا اون از تو..
قلبم نزد.. مطمئنم یک ثانیه نزد..! علم قبول نمیکنه؟! خب نکنه.. اما من خودم حس کردم یه لحظه همه ي دنیا برام وایساد..
سعیدو نگاه کردم.. داوودو نگاه کردم.. محمد.. محمدِ شکسته رو نگاه کردم..!
رسول چیکار کرده بود..؟ انقدر پیگیرِ محمد شد تا آخر نجاتش داد آره..؟ انقدر دور و برش بود تا آخر حافظِ جونش شد آره..؟ انقدر جنگید براي حفظِ محمد که آخر موفق شد.. آخ رسول.. چه خوشحالی الان..!
داوود هنوز خیره به محمد بود.. خودش رو روي زمین کشید کنار دیوار.. کنارِ محمد..
سرشو رو شونه ي محمد گذاشت و تو بغلش گم شد..
صدايِ گریه نمیومد اما، شونه هاي داوود میلرزیدن..
حالِ داوود خوب نبود.. محمد اما، با چشماي قرمز خیره به انتهاي راهرو بود..
حال داوود خوب نبود..
حالِ محمد بدتر..
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
یکی از بچه ها یه آهنگی فرستاده که برای این پارت بزارم..
و چقددددد میاد به این پارت🥲🦋